نور الزهرا

گروه عقیدتی مذهبی نور الزهرا

نور الزهرا

گروه نور الزهرا
نور الزهرا گروه عقیدتی مذهبی نور الزهرا

شعار شيعه

شعار شيعه

[۱] "اَلْحَقُّ مَا رَضيْتُمُوهُ وَالْباطِلُ مَا اَسْتَخْطُمُوهُ وَالْمَعْرُوفُ مَا اَمَرْتُمْ بِهِ والْمُنْكَرُ ما نَهَيْتُمْ عَنْهُ"

حق چيزى است كه شما (خاندان پيامبرصلى‏اللَّه عليه و آله) آن را پسنديده باشيد، و باطل چيزى است كه شما آن را نپسنديد. آنچه را فرمان دهيد خوب و معروف، و آنچه را منع كنيد منكر و ناپسند خواهد بود.

 

 

محدوده مأموريت شيعه

امام ششم، جعفربن محمّد الصادق‏عليه‏السلام مى‏فرمايد:

"مَعَاشِرَ الشّيعة! كُونُوا لَنا زينا وَلا تَكُونُوا عَلَيْنا شينا، قُولُوا لِلنّاسِ حُسْنا واحْفظُوا أَلْسِنَتَكُمْ وَكُفُّوها عَنِ [۲] الفُضُولِ وَقُبْحِ الْقَولِ"

اى گروه شيعه! براى ما زينت باشيد نه ننگ و عار، با مردم خوش گفتار بوده و از سخنان بيهوده و زشت برحذر باشيد.

اميرالمؤمنين‏عليه‏السلام در پيامى كه در بستر شهادت به فرزندان و پيروان خود داده‏اند، مى‏فرمايد:

"وَعَلَيْكُم بِالتَّواصُلِ وَالتَّباذُلِ وَإِيّاكُم وَالتّدابُر والتَّقاطُع، لا تَتْركُوا الأمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْي عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلّى [۳] عَلَيْكُم شِرارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلا يُسْتَجاب لَكُمْ"

روابط خانوادگى و انسانى را حفظ كنيد، در راه خدا بخشش نماييد و از قطع روابط مشروع و بى اعتنايى به يكديگر اجتناب كنيد، امر به معروف و نهى از منكر را رها نكنيد، زيرا در آن هنگام، ستمگران بر شما غالب مى‏شوند و دعاى‏تان مستجاب نخواهد شد.

امام باقرعليه‏السلام ضمن حديثى به شخصى به نام خثيمه فرمود:

[۴] "أَبْلِغْ شيعَتَنا أَنَّهُ لا يُنال ما عِنْد اللَّه إِلّا بالْعَمَلِ".

به شيعيان ما برسان كه تنها عمل، موجب قرب به پروردگار است.

راه و روش شيعيان

حضرت رسول اكرم‏صلى‏اللَّه عليه و آله مى‏فرمايد:

[۵] "لا قَوْلَ إِلّا بِعَمَلِ وَلا قَوْلَ وَلا عَمَلَ إِلّا بِنيَّة وَلا قَوْلَ وَلاعَمَلَ وَلا نيَّةَ إِلّا بِاصابَةِ السُّنَّةِ".

 

ارزش گفتار به رفتار، و ارزش گفتار و كردار به نيت پاك، و ارزش هر سه به پيروى از قانون خدا است.

حضرت موسى‏بن جعفرعليه‏السلام فرموده‏اند:

[۶] "إِنَّما شيعَتُنا مَن شَيَّعَنا وَاتَّبَعَ آثارَنا وَاقْتَدى بِأَعْمالِنا"

همانا شيعه ما كسى است كه از ما پيروى كند و راه ما را دنبال نمايد و اعمال ما را سرلوحه زندگى قرار دهد.

 

بعضى از نشانه‏هاى شيعه

امام صادق‏عليه‏السلام فرمودند:

"إِمْتَحِنُوا شِيعَتَنا عِنْدَ:

- مَواقيتِ الصَّلَواتِ كَيْفَ مُحافَظَتُهم عَلَيْها

- وإلى أَسْرارِنا كَيْفَ حِفْظُهُمْ لَها عند عَدوِّنا

[۷] - وَإلى أَمْوالِهِمْ كَيْفَ مُواساتهم لإِخْوانِهِمْ فيها"

شيعيان ما را به چگونه رعايت نمودن اوقات نماز؛ و به حفظ اسرارِ ما نزد دشمنان؛ و به كمكهاى مالى و ايثار به يكديگر، آزمايش و شناسايى كنيد.

- "الْمُؤْمِنُ بِشرُه في وَجْهِهِ؛   مؤمن صورتش خندان

- وَحُزْنُهُ في قَلْبِه؛   قلبش اندوهناك

- أوسَعُ شَي‏ء صدرا؛   حوصله‏اش فراوان

- وَأَذَلُّ شَي‏ء نَفْسَا؛   بر نفس خود مسلط

- يَكْرَهُ الرّفْعَةَ؛   سركشى را ناپسند

- وَيَشْنَأُ السُّمْعَة؛   و ريا را دشمن مى‏دارد.

- طَويلٌ غَمُّهُ؛   اندوهش طولانى

- بَعيدٌ هَمُّهُ؛   همّتش عالى

- كَثيرٌ صَمْتُهُ؛   حرفش كم

- مَشْغُولٌ وَقْتُهُ؛   كارش زياد است

- شَكُورٌ صَبُور؛   سپاسگزار و شكيباست

- مَغْمُور بِفِكْرَتهُ؛   در فكر خود فرور رفته

- ضَنين بخَلَّتِهِ؛   از بيان حاجت بخل مى‏ورزد

- سَهلُ الخَليقة؛   برخوردش خوب

- لَيِّن العَريكَةِ؛   و نرم خوست

- نَفسُهُ أَصلَب مِن الصَّلْد؛   روحش محكم و سخت‏تر از سنگ

[۸] - وَهوَ اَذَلُّ من العَبْد"

و در پذيرش حق پذيراتر از عبد است

در روايتى از امام سجّادعليه‏السلام چنين آمده است:

"عَلامةُ المُؤْمِن خَمس، الوَرَعُ عِنْدَ الْخَلْوَةِ وَالصَّدَقَةُ عِنْدَ القِلَّةِ والصَّبْرُ عِنْدَ المُصيبَةِ والحِلمُ عِنْدَ الْغَضَبِ [۹] وَالصِّدْقُ عِنْدَ الخَوْفِ".

نشانه‏هاى مؤمن واقعى پنج چيز است: پرهيز از گناه در خلوت، انفاق در راه خدا هنگام تنگدستى، شكيبايى در حوادث ناگوار، بردبارى هنگام غضب و راستگويى در شرايط نامطلوب.

از امام صادق‏عليه‏السلام روايت شده است:

"المُؤْمن إِذا غَضِبَ لَمْ يخْرجهُ غَضَبُهُ مِنْ حَقّ وَإِذا رَضِىَ لَمْ يدْخلهُ رِضاهُ في باطِلٍ وَالَّذي إذا قَدَرَ لَمْ يَأْخُذ [۱۰] أَكْثَر مِمّا لَهُ".

مؤمن واقعى كسى است كه در هنگام خشم، از محور حق خارج نگردد و در ميدان خشنودى، به طرف باطل نگرايد و در زمان قدرت (پا از گليم خويش دراز نسازد) در نتيجه بيش از استحقاق خود استيفاء [۱۱] نكند.

 

مرحوم صدوق در كتاب "صفات الشيعة" هفتاد و يك حديث را كه بيانگر اوصاف شيعيان است درج نموده است. حديث اوّل آن كتاب چنين است:

امام صادق‏عليه‏السلام به ابو بصير فرمود:

"شيعتُنا أَهْلُ الوَرَعِ وَالإجْتِهاد، وَأَهْلُ الْوَفَاءِ وَالأَمانَة، وَأَهْلُ الزُّهْدِ وَالْعِبادَةِ، أَصْحَابُ إِحْدى وَخَمْسينَ رَكْعَةً في الْيَوْمِ وَاللَّيْلَة، الصّائِمُونَ بِالنَّهار، الْقائِمُونَ بِالّليْل، يُزَكُّونَ أَمْوالَهُم، وَيَجْتَنِبونَ السُحت، وَيَجْتَنِبُونَ كُلَّ [۱۲] محرّم".

پيروان ما مردمى پرهيزگار، كوشا، با وفا، امانتدار، اهل زهد و عبادت هستند. آنان در شبانه روز  51ركعت نماز ( 17ركعت واجب و  34ركعت نماز مستحب) مى‏خوانند، شبها براى عبادت بيدار و روزها را به روزه به پايان مى‏رسانند، زكات مالشان را پرداخته و از هر كار حرامى اجتناب مى‏ورزند.

همچنين در ضمن حديث ديگرى از آن كتاب آمده است:

[۱۳] "ولا تنال ولايتنا إلّا بالعمل والورع"

دوستى ما جز با پرهيز از محرّمات و عمل به واجبات سامان نمى‏يابد.

نگارنده مى‏گويد: اينها و امثال آن، اوصاف محبّان امام زمان‏عليه‏السلام و منتظران فرج آن بزرگوار است. بنابر اين، بايد خود را به كمال مطلوب آراسته و با دو شهپر علم و عمل مجهّز سازيم و با اين روش، پذيراى ظهور و آماده براى ديدار ماه جمالش و بهشت وصالش باشيم: "اللهم عجِّل فرجه واجعلنا من انصاره وأعوانه"


[۱] بخشى از زيارت معروف به آل ياسين.

 

[۲] سفينة البحار، ج  1 ص .730

 

[۳] نهج البلاغه، ترجمه مصطفى زمانى، ص .750

 

[۴] سفينة البحار، ج  1ص .733

 

[۵] اصول كافى، ج  1 ص  70 باب الاخذ بالسنة و شواهد الكتاب.

[۶] سفينة البحار، ج  1ص  733و .734

 

[۷] همان، ص .730

 

[۸] نهج البلاغه، حكمت  339 ص  987 از نهج البلاغة، ترجمه مصطفى زمانى.

[۹] الدرّة الباهرة، ص .27

 

[۱۰] بحار الانوار، ج  75 ص .309

 

[۱۱] ترجمه دقيق حديث: هر گاه خشمگين شود، خشم او را از محور حق خارج نگرداند و هرگاه خشنود گردد، اين حالت او را به باطل نكشاند و در گاه قدرت بر حريف، بيش از حق خود نستاند.

[۱۲] صفات الشيعة، ص ( .44اين كتاب به ضميمه كتاب فضائل الشيعة چاپ شده است)

 


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : چهارشنبه سی ام اسفند 1391 | 13:25 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

احوال مردم آخرالزمان

 

احوال مردم آخرالزمان

 شايد بتوان گفت كه بيشترين مطالب مربوط به معارف امام زمان‏عليه السلام  كه از زبان حضرت على‏عليه السلام  نقل شده است به تبيين اوضاع آخرالزمان و وقايعى كه در آن دوره پيش مى‏آيد اختصاص دارد. آن حضرت ضمن تشريح آن پيشامدها چگونگى مقابله با آن‏ها را نيز بيان مى‏نمايند.

 اين حوادث شامل مسايل فرهنگى و اجتماعى و اخلاقى و تربيتى و طبيعى مى‏گردد. از آنجا كه كم و بيش خيلى از اين ويژگى‏ها در دوره ما حداقل در بعضى از عرصه‏ها به چشم مى‏خورد، جهت آشنايى بيشتر و چاره انديشى مناسب‏تر به مواردى از آن‏ها اشاره مى‏شود. بدان اميد كه موجب تنبه و بيدارى‏مان شده و از طريق آشنا شدن با اين امور پيشاپيش تدابيرى را اتخاذ كنيم كه از عوارض منفى آن‏ها خود و جامعه‏مان را در امان نگه داريم.

  - يأتى على النّاس زمان لا يُقَرَّبُ فيه الّا الماحِلُ و لا يُظَرَّفُ فيه الّا الفاجِرُ، وَ لا يُضَعَّفُ فيهِ اِلّا الْمُنْصِفُ، يَعُدّونَ الصَّدَقَة فيه غُرْما، و صِلةَ الرَّحِمَ مَنّاً، و العبادَةَ اسْتِطالَةً على النّاسِ! فَعِنْدَ ذلِكَ يكونُ السُّلْطانُ بمشوَرَةِ الاِماءِ و امارة الصبيانِ و تدبير الخِصيان. [۱]    

 روزى خواهد آمد كه در آن سخن چين‏ها مقرّب خواهند شد و افراد بدكار، زيرك خوانده مى‏شوند، افراد با انصاف را ناتوان به حساب مى‏آورند، صدقه و انفاقِ در راه خدا را غرامت پندارند، و صله رحم و آمد و شد با خويشاوندان را با منّت انجام مى‏دهند، و بندگى و اطاعت خدا را وسيله فخر فروشى براى مردم قرار مى‏دهند. در چنين زمانى حكومت با مشورت زنان و امارت كودكان و تدبير خواجه‏ گان انجام مى‏گيرد.

  - روى اصبغ بن نباته عن اميرالمؤمنين‏عليه السلام  قال: سمعته يقول: يظهر فى آخرالزمان و اقتراب الساعة و هو شرّ الازمنة نسوة كاشفات عاريات متبرجات، من الدين خارجات، و الى الفتن مائلات، و الى الشهواتِ و اللّذّاتِ مسرعات، للمحرماتِ مستحِلّات، و فى جهنم خالدات. [۲]   

 اصبغ بن نباته مى‏گويد: شنيدم كه اميرالمؤمنين‏عليه السلام  فرمودند: در آخر الزمان كه بدترين زمانهاست در موقعى كه روز قيامت نزديك شود زنانى ظاهر مى‏شوند بدون حجاب، در حالى كه زينت‏هاى آن‏ها پيداست در انظار عمومى رفت و آمد مى‏كنند، آن‏ها از دين خارج مى‏گردند (به احكام دينى پايبند نمى‏باشند) و به امور فتنه‏انگيز وارد مى‏شوند و به سوى شهوات و لذت‏جويى‏ها روى مى‏آورند، حرام‏هاى خدا را حلال مى‏شمارند. اينگونه از زنان در جهنم خواهند ماند.

   - و فقهاؤهم يفتون بما يشتهونَ، و قُضاتُهُم يقولونَ مالا يَعْلمونَ و اكثُرهمْ بالزورِ يشهدونَ! من كان عنده دراهم كان موقّراً مرفُوعاً و من يعلمون انه مقلّ فهو عندهُم موضُوع [۳]

  فقيهان آخرالزمان طبق آنچه كه دلشان بخواهد فتوا مى‏دهند، و قاضى‏هايشان به چيزى كه نمى‏دانند حكم مى‏كنند و بيشتر آن‏ها به دروغ شهادت مى‏دهند. كسى كه پول دارد در نزد آن‏ها عزيز و محترم است، ولى شخصى كه بى‏پول باشد در پيش آن‏ها زبون و حقير است.

  - عن النزال بن سبرة قال خطبنا علىّ‏بن ابيطالب‏عليه السلام  فحمد اللّه و اثنى عليه، ثم قال: سلونى ايها الناس قبل ان تفقدونى ثلاثاً فقام اليه صعصعة بن صوحان، فقال: يا اميرالمؤمنين! متى يخرج الدجّال؟...فقال‏عليه السلام  احفظ! فان علامة ذلك اذا امات الناس الصلاة، واضاعوا الامانة و استحلّوا الكذب، و اكلوا الربا، و اخذوا الرّشا، و شيّدوا البنيان و باعوا الدين بالدنيا و استعملوا السفهاء و شاوروا النساء، و قطعوا الارحام، و اتّبعوا الاهواء و استخفّوا بالدماء و كان الحلم ضعفاً، و الظلم فخراً... [۴]

  نزال‏بن سمره مى‏گويد: على‏بن ابيطالب‏عليه السلام  براى ما خطبه ‏اى خواند و خداوند را حمد گفته و ستايش كرد، سپس فرمود: قبل از آنكه من از ميان شما بروم از من سؤال كنيد (اين جمله را سه مرتبه تكرار كرد) در اين موقع صعصعة بن صوحان از جاى خود بلند شد و گفت: يا اميرالمؤمنين! دجال در چه زمانى خروج مى‏كند؟

 ...حضرت فرمود: آنچه را مى‏گويم به خاطر بسپار! دجال وقتى ظهور خواهد كرد كه مردم نماز را ترك كنند و امانت را ضايع سازند و دروغ گفتن را مباح شمارند و رباخوارى كنند و رشوه بگيرند و ساختمان‏ها را محكم سازند و دين را به دنيا بفروشند و سفيهان را به كار بگمارند و با زنان مشورت نمايند (در آن مواردى كه خارج از عهده آنهاست) و صله ارحام را قطع كنند و از هوى و هوس‏ها پيروى كنند و خون يكديگر را ناچيز بشمارند. حلم و بردبارى را نشانه و علامت ضعف و ناتوانى بدانند و ستم را افتخار به حساب آورند...

  - عن على‏عليه السلام  قال: يأتى على الناسِ زمان همّتُهم بطونهم، و شرفُهُم متاعهم و قبلتهم نساؤهم و دينهم دراهمهم و دنانيرهم، اولئك شرار الخلق، لا خلاق لهم عنداللّه. [۵]

 اميرالمؤمنين‏عليه السلام  فرمودند: براى مردم زمانى خواهد آمد كه در آن زمان همّت و هدف آن‏ها شكمشان خواهد بود. شرف و اعتبارشان به كالا و اموالشان بستگى دارد. قبله آن‏ها زنانشان و دينشان درهم و دينارشان (پولشان) است. آن‏ها بدترين مردمند كه در نزد خداوند بهره و سهمى براى آن‏ها نيست.

  - عن على‏عليه السلام  قال: ياتى على الناس زمان لا يتبع فيه العالم و لا يستحيى فيه من الحليم و لا يوقّر فيه الكبير و لا يُرحَمُ فيه الصغير يقتل بعضهم بعضاً...  [۶]

  على بن ابيطالب‏عليه السلام  فرمودند: براى مردم زمانى مى‏آيد كه در آن زمان از عالم پيروى نمى‏شود و از افراد صبور و با حلم حيا نمى‏كنند (او هر اندازه در مقابل بدى مردم حلم نشان مى‏دهد آن‏ها حيا نمى‏كنند) در آن دوره بزرگ را گرامى نمى‏دارند و به كوچك رحم نمى‏كنند. بعضى از مردم بعض ديگر را به قتل مى‏رسانند... (مردم همديگر را بدون دليل مى‏كشند)

-                      عن عاصم بن ضمرة عن على‏عليه السلام  انه قال: لتملانّ الارض ظلما و جوراً حتى لا يَقُولَ اَحَد اللّه الاّ مستخفياً، ثم ياتى اللّه بقومٍ صالحين يملَؤُونها قِسطاً و عدلاً كما مُلِئَتْ ظلماً و جوراً. [۷]

  عاصم بن ضمره از حضرت على‏عليه السلام  روايت كرده است كه آن حضرت فرمودند: [در آخر الزمان] زمين پر از ظلم و ستم خواهد شد به گونه‏اى كه حتى يك نفر لفظ اللّه را بر زبان جارى نخواهد كرد مگر در نهان، بعد از اين دوره است كه خداوند مردم صالحى را خواهد آورد كه زمين را پر از عدل و داد كنند همان گونه كه پيش از آن پر از ظلم و ستم شده است.

  - ان بين يدى القائم‏عليه السلام  سنين خدّاعة يُكَذَّبُ فيها الصادق و يصدّق فيها الكاذِبُ و يُقَرّبُ فيها الماحِلُ و ينطق فيها الرُّويَبْضَةُ قلت و ما الرُّويَبْضَةُ و ما الماحِلُ؟ قال: او ما تقرؤون القرآن قوله و هو شديدُ المِحال قال: يُريدُ المكر، فقلتُ و ما الماحِلُ؟ قال: يريد المكّارَ. [۸]

 حضرت على‏عليه السلام  مى‏فرمايند: قبل از قيام قائم سال‏هاى پر خدعه و نيرنگى در پيش است، در اين سال‏ها راستگويان دروغگو شمرده مى‏شوند در عوض دروغگويان راستگو شناخته مى‏شوند، در اين سال ماحل تقرب پيدا مى‏كند و رويبضة در سخن گفتن پيشقدم مى‏گردد.

 راوى مى‏گويد: عرض كردم ماحل و رويبضه به چه كسانى گفته مى‏شود؟ حضرت فرمودند: مگر در قرآن نخوانده‏اى كه خداوند مى‏فرمايد: و هو شديد المحال قال‏عليه السلام : يريد المكر فرمودند: منظور از ماحل آدم مكارى است كه به وسيله مكر زياد مردم را به خود متوجه مى‏كند.

 تذكر: در اين روايت رويبضة معنى نشده است در جاى ديگر به مناسبتى پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله  مى‏فرمايند:

 رويبضة الرجلُ التّافِهُ ينطقُ فى امر العامّةِ

 يعنى مرد حقير و بى شخصيتى كه عليرغم عدم شايستگى، در امور عامّه مردم دخالت مى‏كند و به جاى آن‏ها اظهار نظر مى‏نمايد.

 


  [۱] نهج‏البلاغه فيض الاسلام، حكمت  98ص 1132

[۲]   منتخب‏الاثر، ص  426ح  4ط مكتبة الصدر.

[۳]   بشارةالاسلام، ص  80ط دار الكتب الاسلامى؛ الزام الناصب، ص 185ط مؤسسه مطبوعاتى حق بين، با كمى اختلاف، به نقل از روزگار رهايى.

[۴]     بحارالانوار، ج  52ص  192و 193

[۵]   كنزالعمال، ج  11ص  192ح 31186

 

[۶] كنزالعمال، ج  11ص  192 ح  31187

[۷]     بحارالانوار، ج  51ص  117 منتخب الاثر، ص 484

[۸]     غيبت نعمانى، ص 278

 


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 | 16:5 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

حكايت شيخ صدوق؛

حكايت شيخ صدوق؛

 شيخ طوسى؛ و ديگران روايت كرده‏اند كه محمدبن على بن الحسين بن موسى بن بابويه -كه قبر شريف در شهر رى است- نقل مى‏كند كه محمد بن على ابن اسود به من حكايت كرد: روزى پدرت (مرحوم على بن الحسين بن موسى بن بابويه) بعد از درگذشت محمد بن عثمان عمرى؛ -دومين نائب خاص امام زمان‏عليه السلام - عريضه‏اى به خدمت امام‏عليه السلام  نوشت و آن را به حسين بن روح سوّمين نائب خاص امام عصرعليه السلام  داد تا آن را به محضر مبارك حضرت بقيّةاللّه‏عليه السلام برساند. در آن عريضه از حضرت درخواست كرده بود كه از خداوند متعال بخواهند تا براى او فرزندى فقيه عطا نمايد -گويا على‏بن الحسين چند سال بعد از ازدواج بچه‏دار نمى‏شد- پدرت نقل مى‏كرد: سه روز بعد، حسين بن روح به من فرمود:

 حضرت امام زمان‏عليه السلام  دعا فرمودند، شما از همسر فعلى‏ات كه دخترعمويت هست بچه‏دار نخواهى شد، بلكه به زودى با يك كنيز ديلمى ازدواج مى‏كنى كه دو فرزند فقيه وعالم از او نصيب تو خواهد شد.

 عين عبارت امام‏عليه السلام  در جواب نامه على بن حسين چنين ذكر شده است:

 «... قد دعونا اللّه لك بذلك وسترزق ولدين ذكرين خيّرين»[1]

­ ما در اين باره به درگاه خداوند دعا نموديم، به زودى خداوند دو فرزند پسر اهل خير به تو عنايت خواهد فرمود».

 مدتى از اين واقعه نگذشت كه خداوند دو پسر به على بن حسين عطا نمود، -يكى از آنها محمّد است كه آثار بسيار ارزشمندى از وى به جاى مانده كه از جمله آنهاست كتاب «كمال الدين و تمام النعمة» در دو جلد، كه مجموعه مباحث اين كتاب به معارف امام زمان‏عليه السلام اختصاص دارد. مؤلف آن را با هدف تبيين ابعاد مختلف مسأله مهدويت وپاسخ به شبهات مخالفين ومعاندين به دستور خود حضرت صاحب الزمان‏عليه السلام  به نگارش در آورده[2] است و اثر ديگر اين فقيه بزرگوار كتاب بسيار ارزشمند فقهى «من لايحضره الفقيه» است كه يكى از كتب اربعه شيعيان به حساب مى‏آيد و پسر دوّم ايشان حسين نام دارد كه محدثين بسيار زيادى از نسل او بوجود آمدند- در ادامه محمد بن على اسود مى‏گويد: من راجع به خودم نيز از آن حضرت اين مسئلت را داشتم تا خداوند به بركت دعاى آن حضرت پسرى براى من روزى فرمايد، كه بنا به مصالحى درخواست من اجابت نشد.

 بعد شيخ صدوق نقل مى‏كنند: محمد بن على اسود هنگامى كه مى‏ديد من به مجلس استادمان ابن‏وليد؛ رفت و آمد مى‏كنم ورغبت بيشترى به علم و كتب علمى دارم، مى‏فرمود: جاى شگفتى نيست كه تو چنين رغبت و شوقى در علم دارى، چرا كه تو به دعاى امام زمان‏عليه السلام به دنيا آمده‏اى. [3]

 همين‏طور محقق شوشترى نقل مى‏كند كه شيخ صدوق همواره مى‏فرمود: من به دعاى صاحب الامر متولد شده‏ام، و به اين موضوع افتخار مى‏كرد.

 در اينجا مناسب است به نكته ديگرى در زمينه منزلت پدر شيخ صدوق؛ در نزد امام يازدهم‏عليه السلام  اشاره نمائيم: نقل شده است كه حضرت عسكرى‏عليه السلام نامه‏اى به على بن الحسين نوشتند و در آن نامه با اين عبارت به ايشان دعا كردند:

 «... وجعل من صلبك اولادا صالحين...»

 خداوند از نسل تو فرزندان شايسته‏اى قراردهد.

 بر اين اساس مى‏توان گفت: تولد فرزندان على بن الحسين به بركت دعاى دو امام يعنى حضرت امام حسن عسكرى‏عليه السلام  و حضرت بقية اللّه الاعظم‏عليه السلام انجام يافته است.

 


[1]    كافى، كتاب الدعا، باب الاستغفار، ج  4ص  225و  226مترجم

[2]   اصول كافى، ج  3ص 373

[3]   وسائل الشيعة، ج  4ص  1175ح  8965

 


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 | 19:21 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

خطبه 93: امام مهدی عج الله تعالی فرجه الشریف در نهج البلاغه

خطبه 93:

 

« أمّا بعد حَمدِ الله ، و الثَّـناء عليه ، أيُّهَا النَّاسُ ، فَإِنِّى فَقَأتُ عَيْنَ الفِتنَةِ  . . . »

اما بعد از حمد و ثناى خداوند ، اى مردم ، من چشم فتنه را در آوردم . . . .

ابن ابى الحديد پس از تأييد اعتبار و ارزش تاريخى اين خطبه  مى گويد:

على(ع) پس از انقضاء داستان نهروان ، اين خطبه را ايراد فرموده; و خطبه داراى فرازهائى بوده كه سيد رضى آنها را ايراد نكرده است.

آنگاه بذكر فرازهاى ايراد نشده پرداخته; و از آن جمله است:

« فانظروا أهل بيت نبيكم ، فان لبدو فالبدوا ، و اذا استنصروكم فانصروهم ، فليفرجن الله الفتنة برجل منا أهل البيت.

بأبى إبن خيرة الاماء ، لايعطيهم إلا السيف ، هرجاً هـرجاً موضوعاً على عاتقة ثمانية أشهر ، حتَّى تقول قريش: لو كان هذا من ولد فاطمة لرحمنا.

يغريه الله ببنى أمية حتَّى يَجعَلَهُم حُطاماً وَ رُفَاتاً مَلعُونِينَ أَينَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقتِيلاً سُنَّةَ اللهِ فِى الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبل وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبدِيلاً »( [۱] )

به اهل بيت پيامبر خود بنگريد; پس اگر آنان بر جاى خود نشستند شما هم بنشينيد; و اگر بپا خواستند شما هم به پا خيزيد; و اگر از شما يارى طلبيدند آنها را يارى دهيد. شكى نيست كه خداوند بوسيله مردى از ما خاندان ( پيامبر ) با در هم كوبيدن فتنه ، مردم را از آن بركنار كند ( آنچنانكه پوست حيوان را از گوشت جدا سازند ).

پدرم بفداى پسر بهترين كنيزان كه جز شمشير چيزى بدانها ( فتنه جويان و مفسدان فى الارض ) حوالت ندهد; كشتار و نابودى است كه بدان محكوم شوند; هشت ماه شمشير از دوش ننهد تا آنكه قريش گويند: اگر اين شخص ( مهدى ) از فرزندان فاطمه بود بر ما رحم مى كرد.

خداوند او را براى در افتادن با بنى اميه برانگيزد تا آنجا كه آنان را تار و مار سازد; ( و چنانكه خداوند در قرآن فرموده است: ) آنها رانده شدگان هستند كه هر جا آنان را بيابند محكوم بمرگ نمايند.

اين سنت الهى باشد كه در حق پيشينيان به اجرا در آمده ، و از اين پس هم خلل ناپذير خواهد بود.

ابن ابى الحديد مى نويسد:

اگر سؤال شود: آن شخصى كه به آن وعده داده شده و امام(ع) با جمله « پدرم بفداى پسر بهترين كنيزان » از وى تعبير نموده كيست؟

گفته مى شود: اما اماميه ، پس به گمان آنها وى امام دوازدهم ايشان است; و وى فرزند كنيزى به نام نرجس مى باشد.

اما اصحاب ما ( اهل تسنن ) ، پس گمان كرده اند او فاطمى است كه در آينده از كنيزى متولد خواهد شد ، و در حال حاضر ( عصر ابن ابى الحديد ) موجود نيست.

و اگر گفته شود از بنى اميه چه كسى در آن وقت موجود است تا آن شخص موعود انتقام بنى اميه را از او بگيرد ، در حاليكه ( و ) طبق جمله « فعند ذلك تود قريش بالدنيا و ما فيها لو يروننى مقاما واحدا. و لو قدر جزر جزور » ــ كه در متن خطبه است ــ آنان خوش دارند كه على(ع) بر آنان حكومت مى كرد؟

مى گوئيم: اما اماميه ، پس قائل به رجعت هستند; و به گمان آنها در آينده به هنگام ظهور امام منتظرشان ، گروهى از افراد بنى اميه و ديگران به دنيا باز خواهند گشت و امام منتظر دست و پاى آنها را قطع ، و دسته اى را ميل در چشمانشان فرو برد ، و دسته ديگر را بدار كشد ، و انتقام آل محمد را از دشمنان پيشين و آينده بگيرد.

و اما اصحاب ما ( اهل تسنن ) چنين پندارند كه خداوند از اين پس در آخرالزمان مردى را از فرزندان فاطمه ، كه در حال حاضر موجود نيست ، خلق كند و او زمين را سرشار از عدالت كند همچنانكه از ظلم و ستم سرشار گرديده ; و از ستمگران انتقام گيرد و به سخت ترين شكلى آنان را كيفر دهد ; و او از كنيزى خواهد بود ; و همانطوريكه درين فراز از كلام اميرمؤمنان(ع) و ديگر آثار وارد شده ، نامش همانند رسول الله صلّى الله عليه و آله ، « محمّد » مى باشد ; و هنگامى ظهور كند كه ملكى از دودمان بنى اميه بر بيشتر كشورهاى اسلامى حكومت نمايد ، و او همان سفيانى موعود در خبر صحيح ، و از اولاد ابوسفيان بن حرب بن اميه خواهد بود كه امام فاطمى او و پيروانش از بنى اميه و ديگران را خواهد كشت.

o__o__o__o__o

ضمناً در پايان اين مقال ياد آور مى شويم: نخستين كس از مورخان و نويسندگان اسلامى كه اين خطبه را آورده ، سليم بن قيس عامرى ( درگذشته 90 هـ ) بوده است.( [۲] )

و بعد از او أبواسحاق ، ابراهيم بن محمد ثقفى كوفى اصفهانى ( در گذشته 283 هـ ) آنرا نقل كرده است.( [۳] )

البته همانطورى كه ابن ابى الحديد گفته است ، اصل خطبه بيش از مقدارى است كه سيد رضى در نهج البلاغه آورده; و نامبردگان ، هر دو آن را با اضافات و اختلاف در بعضى الفاظ و تقدم و تاخر قسمتى از جملات ، در مصادر زير نقل كرده اند.

نيز شيخ حر عاملى ، در « وسائل الشيعه » ــ قسمتى را كه ويژه امام زمان است و ما نقل كرديم ــ و در « اثبات الهداة » ج 5 ، قسمتهاى ديگرى را آورده ; و علامه مجلسى در مجلد هشتم « بحار الانوار » آن را نقل كرده اند.

در پايان ، با توجه به شماره مسلسل اين خطبه ، شايسته بود اين فراز را قبل از ديگر فرازهاى مربوط به  حضرت مهدى(ع) مطرح كنيم ، لكن چون در متن « نهج البلاغه » ذكر نشده بود ، و از جهتى خارج از موضوع كتاب بود ، در اينجا به ذكر آن پرداختيم.

 


 

[۱] ــ شرح نهج البلاغه ، ج 7 ، ص 57 ـ 60.

[۲] ــ رجوع كنيد به  « كتاب سليم بن قيس » چاپ بيروت كه به فارسى نيز ترجمه و منتشر شده است.

[۳] ــ الغارات ، ج 1 ص 57 ـ 60  ; اين كتاب با مقدمه مفصل و پاورقيهاى بيش از اصل كتاب و فهارس گوناگون ، به قلم مرحوم محدث ارموى ، وسيله انجمن آثار ملّى در دو مجلد چاپ و منتشر گرديده است.


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : شنبه بیست و ششم اسفند 1391 | 21:52 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

خطبه 100

خطبه 100

 «... فاذا انتم ألنتم له رقابكم و اشرتم اليه باصابعكم، جاءه الموت فذهب به، فلبثتم بعده ما شاء الله حتى يطلع الله لكم من يجمعكم و يضمّ نشركم، فلا تطمعوا فى غير مقبل و لا تيأسوا من مدبر، فانّ المدبر عسى ان تزلّ به احدى قائمتيه و تثبت الاخرى فترجعا حتى تثبتا جميعاً.

الا ان مثل آل محمد(عليهم السلام) كمثل نجوم السماء اذا خوى نجم، طلع نجمٌ، فكانّكم قد تكاملت من الله فيكم الصنائع و اراكم ما كنتم تأملون».

«... آن گاه كه در برابر على(عليه السلام) سر تسليم فرو آوريد و تنها او را محور قرار داده، به او متوجه شديد و وى را بزرگ داشتيد، مرگ فرا مى رسد و او را با خود همراه مى كند. بعد از او تا آن گاه كه خداوند بخواهد، بدون امام و حاكمى مانند او، درنگ مى كنيد. اين توقف ادامه دارد، تا خداوند تعالى به نفع شما كسى را ظاهر كند، كه همه را جمع كرده و دل هاى پراكنده شما را به هم پيوند دهد.

بنابر اين، اميدى به آن كس كه پيش نمى آيد و اقبال به حق ندارد، نداشته باشيد و از كسى كه به حق پشت كرده و روى برتافته، نااميد و مأيوس نباشيد، زيرا شخصى كه پشت كرده، چه بسا يكى از دو ستون استقامتش را از دست داده و متزلزل شده، ولى ديگرى پا برجا است، و با استوارى و برطرف شدن مانع، او باز مى گردد.

خاندان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مانند ستارگان آسمان هستند كه چون يكى غروب كند، ديگرى طالع خواهد شد. گويا خداوند به وجود آل رسول نعمت ها را تمام كرده، نيازها و آرزوهاى شما را نمايان ساخته است».

بخش فوق از خطبه صد نهج البلاغه است، كه حضرت در سومين هفته خلافت خود آن را ايراد كرده است. قبل از اين به آغاز و پايان خطبه اشاره كرديم. اين بخش از خطبه، ناظر به فصل سوم اين نوشتار در محورهاى طولانى بودن زمان غيبت، وحدت و امنيّت جامعه در عصر ظهور و نيز شرايط انتظار است.

 


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام علی علیه السلام

تاريخ : جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 | 21:48 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

موارديكه تقيّه لازم نيست

موارديكه تقيّه لازم نيست

و لكن مورد لزوم تقيّه ــ بر وجهى كه بيان شد ــ در اقسام چهار گانه وقتى است كه بر تقيّه دفع محذورات مزبوره بشود ، و لكن در جائى كه تقيّه مفيد واقع نشود ــ ولو در تخفيف محذور و در هر صورت محذور باقى است ــ پس در باره حكم آن ; در « كافى» از حضرت امام محمّدباقر (عليه السلام)چنين روايت شده كه حضرتش فرمود :

جز اين نيست كه تقيّه قرار داده شده براى آنكه مؤمن به سبب آن خون و جانش حفظ شود ، پس هرگاه ضرورت بحدّى است كه انسان در معرض كشته شدن است ، يعنى يقين دارد كه او را مى كشند ، پس ديگر دراين حال تقيه نيست( [۱] ) ، يعنى آنچه بخواهد از امر حقّ بگويد و طريق خود را اظهار كند ، يا از دشمنان تبرّى و لعن نمايد ، مانعى ندارد ».

و در روايت ديگرى كه زراره از حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام)نقل ميكند كه حضرت فرمود :

« در مورد هر ضرورتى مى شود تقيّه نمود ــ يعنى در هر خطر و ضرر جانى و مالى و ضرر عرض و آبروى خانوادگى يا دينى ــ و كسيكه ضرورت دارد به خصوصيّت آن داناتر است هنگامى كه براى او ضرورت واقع مى شود ».( [۲] )

موارديكه تقيّه لازم نيست و كيفيّت تقيّه از دشمنان

و امّا در كيفيّت خصوص تقيه از اعداء ، پس هر گاه مؤمن در مابين آنها قرار گرفت ، و مضطرّ به مجالست و معاشرت با آنها گرديد ، پس كيفيّت تقيه او در حالتى كه قلبش به ايمان در همه اعمال و افعالش از عبادات و غير عبادات ــ از معامله و معاشرت و تكلم و هم تبرّى از امر حقّ بازبان ــ مطمئن باشد ، پس جمله اى از آنها از اُمور تقليدى است ، كه در كتب فقهيه بيان شده است ، و لكن مجملش چنين است كه :

هر گاه در ما بين آنها به ناچار واقع شد ، نوعى رفتارنمايد كه آنها او را از خود گمان نمايند ، و هيچ ملتفت نشوند كه او بر خلاف طريق آنها است ، تا آنكه موجب خطر و ضررى نسبت به خود او يا مؤمنين ديگر يا نسبت به امر حقّ و معالم دين نشود .

و در « اصول كافى» در باب «تقيّه»( [۳] ) و باب «كتمان»( [۴] ) و باب «عشرت» ;( [۵] ) آداب و كيفيّت و خصوصيّات تقيّه در ضمن رواياتى بيان شده است .

 

(تذكّر مهمّ در مورد تقيّه)

در «تفسير حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام)» روايت شده كه آنحضرت از آباء طاهرينش صلوات الله عليهم اجمعين نقل فرموده :

« دو عمل و عبادت است كه اهميّت زيادى دارد  ، تا آنجا كه مؤمن بسيار دعا نمايد ، و طلب توفيق آن دو عمل را از خداوند بخواهد ، يكى معرفت و شناخت به اداء حقوق برادران مؤمن ، و ديگرى حُسن تقيّه ».( [۶] )

و در همان كتاب از حضرت امام زين العابدين (عليه السلام)روايت شده كه حضرتش فرمود :

« دو گناه است كه خداوند عفو نمى فرمايد و حتماً تقاص و تلافى آن را به عقوبت و عذابى مى فرمايد ، مگر آنكه بنده از آن توبه نمايد ، و هر نقصانى كه بواسطه اين دو گناه وقوع يافته باشد تدارك نمايد ، و آن دو گناه : يكى ترك اداء حقوق مؤمنين و تضييع آن است ، و ديگرى ترك تقيّه در مورد لزوم آن است ».( [۷] )

پس بنده مؤمن بعد از شناخت به آنچه در مدح تقيّه و تأكيد در آن وارد شده است ; و آنكه از بزرگترين فوائد و فضائل تقيّه آن است كه به سبب آن نصرت و يارى حضرت حجّت الله (عليه السلام)حاصل مى شود ، و نيز دانست كه ترك تقيّه مذمّت شديدى دارد ; و همچنين آشنائى با اقسام و مواردى كه هركس ممكن است مبتلا به آن شود پيدا كرد ; پس سزاوار است كه از آن غافل نباشد .

و از خداوند توفيق عمل به آن را ـ به بهترين وجه  ـ بسيار طلب نمايد ، و از آنچه ممكن است از او واقع شده باشد ; توبه واقعى نمايد ، و در تدارك آنچه را كه مى داند واقع شده ; كوشا باشد ، تا آنكه به بليّه سخت آن گرفتار نشود .

تتميم بحث تقيّه

چنانچه ترك تقيه در مورد آن ، مذموم و مورد نهى است ـ بر وجهى كه گذشت ـ و مخلّ به امر دين و ايمان انسان و ديگران است ، همچنين است بعينه تقيّه نمودن و كتمان امر حقّ در موردى كه سبب تقيّه موجود نباشد ، و اين فقط به جهت تسامح و تكاسل يا ملاحظه هواى نفسانى و راحت طلبى يا مراعات شئونات دنيوى و مقدّم داشتن حفظ آنها بر امر دين و احياء امر حقّ و نصرت اولياء الهى باشد ، و اين تقيه از اظهار امر حقّ جهت ديگرى ندارد ، خصوصاً تقيّه كردن علماء در اظهار علمشان .

و از جمله آنچه در شدت مذمّت كتمان امر حقّ وارد شده ، روايتى است كه در تفسير منير حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام) بر اين وجه ذكر شده :

دخل جابر بن عبدالله الانصارى على أميرالمؤمنين(عليه السلام) ، فقال له أميرالمؤمنين (عليه السلام): يا جابر ! قوام هذه الدنيا بأربعة ، عالم يستعمل علمه ، و جاهل لايستنكف أن يتعلّم ، و غنىّ جواد بمعروفه ، و فقير لا يبيع آخرته بدنيا غيره .

يا جابر ! من كثرت نِعَم الله عليه كثرت حوائج الناس إليه ، فإن فعل ما يحبّ الله عليه عرضها للدوام و البقاء ، و إن قصّر فيما يحبّ الله عليه عرضها للزوال و الفناء ، و أنشاء يقول شعر :

ما أحسن الدنيا و إقبالها***إذا أطاع الله من نالها

من لم يواس الناس من فضله***عرض للإدبار إقبالها

فاحذر زوال الفضل يا جابر***و اعط من دنياك من مالها

فإنّ ذا العرش جزيل العطا***يضعف في التحية أمثالها

ثمّ قال أميرالمؤمين (عليه السلام) : فإذا كتم العالم العلم ; أهمله ، و زهد الجاهل في تعلّم ما لابدّ منه ، و بخل الغنىّ بمعروفه ، و باع الفقير دينه بدنيا غيره ، جلّ البلاء و عظم العقاب ».( [24] )

و فيه أيضا و قال أميرالمومنين(عليه السلام) :

« سمعت رسول الله (صلى الله عليه وآله)يقول : من سئل عن علم فكتم حيث يجب إظهاره تزول عنه التبعة ، جاء يوم القيامة ملجماً بلجام من النار ».( [۸] )

و به اين مضمون اخبار بسيارى ،در ذيل آيه مباركه ( اِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما اَنْزَلْنا . . . . )( [۹] ) و غير آن وارد است .

و در كتب ديگر هم به اين مضمون آمده كه : « علمائى كه كتمان حقّ مى كنند در قيامت با يهود و نصارى محشور مى شوند ، و آنكه آنها به مقاريض مقراض مى شوند »( [۱۰] ) و لا حول و لا قوّة الاّ بالله العلىّ العظيم .


[۱] ــ كافى ج2 ص220 حديث16 .

[۲] ــ كافى ج2 ص219 حديث13 .

[۳] ــ كافى ج1 ص217 .

[۴] ــ كافى ج2 ص 221 .

[۵] ــ رجوع به :كافى ج2 ص635  «كتاب العشرة».

[۶] ــ تفسير امام حسن عسكرى (عليه السلام) ص323 .

[۷] ــ تفسير امام حسن عسكرى (عليه السلام) ص321 .

[۸] ــ ترجمه : جابرعبدالله انصارى خدمت حضرت رسول (عليه السلام) مشرف شد ، حضرت فرمودند اى جابر قوام و بر پاى بودن اين دنيا به چهار طايفه بستگى دارد: عالمى كه علم خود را بكار ببندد و مطابق علمش رفتار نمايد.و نادانى كه از پرسيدن و ياد گرفتن عارشان نشود  ، و ثروتمندى كه از مالش ببخشد و بخل نورزد ، و فقيرى كه آخرت خود را به دنياى ديگران نفروشد.

اى جابر! كسى كه نعمتهاى خداوند نزد او زياد باشد حوائج و خواسته مردم پيش او زياد است ، پس اگر با آنان چنان رفتار كند كه خداى دوست دارد نعمتها پيش او دائمى و باقى خواهند ماند  ، و اگر در آنچه خداوند دوست دارد كوتاهى كند نعمتها رو به زوال و فنا خواهند رفت ، و حضرت اين اشعار را انشاء فرمود كه :

رو آوردن دنيا چه زيبا است؟ ــ هنگامى كه به كسى برسد خدا كند.

كسيكه با مردم مواسات نكند با زيادى نعمتى كه خدا به او بخشيده ــ اقبال و رو آوردن دنيا به او دست مى رود.

اى جابر از زوال نعمت حذر كن ــ از مال دنياى خود ببخش و عطا كن.

چرا كه صاحب عرش خيلى بخشنده است ــ درتحيّت و امثال آن چند برابر مى كند.

پس فرمودند: اگر عالم علمش را كتمان كنذ و ظاهر نكند و اهمال نمايد ، و نادان از پرسيدن آنچه ضرورى دين اوست عارش آيد و دنبال فهميدن احكام نباشد ، و دولتمند از بخشش بخل ورزد ، و فقير دينش را به دنياى ديگرى بفروشد ، بلا زياد مى گردد و عقاب بزرگتر مى شود.

(تفسير امام حسن عسكرى (عليه السلام) ص 402) .

[۹] ــ ترجمه : حضرت على (عليه السلام)فرمود :از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) شنيدم كه فرمود: كسى كه از علمى سؤال شود و درجائيكه واجب است اظهارآن كتمان نمايد ، تبعيّت وپيروى مردم ازاو زائل مى شود و روز قيامت در حاليكه به لجامى ازآتش بسته شده باشد او را مى آورند (تفسيرامام حسن(عليه السلام)ص402).

[۱۰] سوره بقره آيه 159 174 .

 


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 | 21:0 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

اظهار اشتياق و ناله از فراق حضرت قائم عج الله تعالی فرجه الشریف

 اظهار اشتياق و ناله از فراق حضرت

  

بسم اللّه الرحمن الرحيم

در توجه به حضرت ولىّ اللّه اعظم امام مهدى قائم صلوات اللّه عليه به اظهار شدت اشتياق و ناله از فراق ايشان

 

سحرگاهى به ذكر روى جانان***ولىّ جسم و جان  گشتم نواخان

چه كردى جلوه بر دل روى مهدى***بناليدم كه ماهى يا كه مهرى

به عشق روى زيباى تو اى گل***همى نالم همى خوانم چو بلبل

نمانده بر دلم ديگر قرارى***شده روح از تنم ديگر فرارى

زهر بستان بهر بستان پريدم***بهجرانت دل از عمران بريدم

گهى اندر هوا پرواز دارم***گهى اندر نوا صد راز دارم

شود روى گُلت اى جان ببينم***دو صد گل زآن گل رضوان بچينم

دم وصلت هزاران حيف كم شد***غم رويت از اين رو دم بدم شد

ولى صد شكر اين نعمت گذارم***كه روى دل سويت پيوسته دارم

يقين دارم كه از عمر آنچه هستم***ز مهرت حاصلى بهتر نجستم

ازاين مهر است عاشق بر حسينم***دمادم بهر او در شور و شينم

بصبح و شام بر او ناله دارم***بدل داغى بسان لاله دارم

همى هم ناله كردم با حبيبم***چه سازم با حبيبم غم نصيبم

براى كربلا هرصبح و هر شام***كند گريه ندارد هيچ آرام

بياد روى خونين از شه دين***ز چشم خود بريزد اشك خونين

چو آن شاه جهان من هم بزارم***چو از شاه شهيدان ياد آرم

گهى بر ناله هاى پر شرارش***گهى بر چشمهاى اشك بارش

گهى زارم به زارى بهر اكبر***گهى در سوگوارى بهر اصغر

چو ياد آرم كه اصغر شيرخواره***به حلقش تير كين شد پاره پاره

بود باللّه كم گر من بميرم ***ديگر از زندگى يكباره سيرم

گهى نالم بر آن شاه علمدار***گهى ريزم به قاسم اشك گلنار

چو ياد آورم ز احوال وداعش***توگوئى شور محشر شد ز داغش

كه ديد آن شه عزيزان و جوانان***همه در كوى عشقش گشته قربان

زمين كربلا شد لاله زارى***شده رشك جنان چندين هزارى

بطَرْف خيمه گاهش ديد خالى ***نماند از گلرخانش جز خيالى

ز قربش ماه رويان گشته مهجور***همه نزديك او لكن از او دور

بيك سو بر زنان افكند ديدار***شوند اندر بيابان بى پرستار

بهر يك داغها چندان رسيده***بصد وحشت همه دلها رميده

زيك سو ديد لشكرگاه اعدا***همه بهر ستم كردن مهيّا

چو ديد اين جمله را پس شه بناليد***كه عرض و هم سما برخود بلرزيد

نديدى كس ديگر بهر جوابش***نمودى اين غريبى دل كبابش

پس آن شه بر حريمش روى آورد***همه اهل حرم رااين ندا كرد

كه من هم رو به قربانگاه دارم***شما را با خدا من مى سپارم

چو بشنيديد اين حرف شَرَر بار***همه جمع آمده بر او بيك بار

همه با چشم حسرت اشك ريزان***بدوران شهنشاه شهيدان

يكى گريد چنان ابر بهارى***يكى نالد كه داد از خوار و زارى

يكى گويد چنان در چنگ اعدا***گذارى ما غريبان را تو تنها

اگر شرحى از اين غم من سرايم***نماند هوش و فكرى از برايم

چو ياد آرم كه اسبش نوحه گر شد***تو گوئى عالمى زير و زِبَر شد

چو بينم صاحب او سرنگون شد***تو گوئى عرش اعظم واژگون شد

همى ناليد و مى گفت آن بَهيمه***به فرياد اَلظَّليمة اَلظَّليمة

چسان گويم كه سوى خيمه ها رفت***تو گوئى نُه فلك از هم جدا گشت

زنان ديدند زين واژگونش***بر او ديدند يال غرقه خونش

چنان فرياد واويلا نمودند***كه گفتى نفخ صورستى دميدند

خداوندا بغير از تو نداند***كه بر احوال مهجوران چه آمد

چو ديدند آن زنان زار مضطّر***حسين و خنجر و شمر ستمگر

زبان شو لال و اكنون نطق بس كن***ديگر زين ماجرى قطع نفس كن

بهشت و آسمان و عرش لرزيد***جهان و هرچه بُد در فرش لرزيد

نبودى گر بناى عهدِ مهدى*** نماندى هيچ ديگر حىّ مرئى

چه گويم زانچه آتش شعله ور شد***ميان خيمه ها جان در شَرَر شد

چو ياد آور شوم آن ناله ها را***ببايد پاره سازم جامه ها را

از آن پس محشر ديگر بپا شد***چو كوفه رفتن آنها بنا شد

چو بر مقتل عبور آن اسيران***بيفتادى شدى چون جسم بى جان

سر هر نعش يك خونين دل آمد***تو گفتى در قيامت زِلزِل آمد

در آخر جمله را با نوك نيها***جدا كردند با صد شور و غوغا

همه رفتند با صد سوز و حسرت***نديد اين ظلم كس  از هيچ ملّت

همه خسته شكسته بالشان بود***همى گويان زبان حالشان بود

اگر دردم يكى بودى چه بودى***اگر غم اندكى بودى چه بودى

اسيرىّ و فراق يار جانى***خدايا سيرم از اين زندگانى

به فكر اين اسيران چند زارم***سزد تا اشك خونين من ببارم

هنوز اين ناله من سرنيامد***كه دل در فكر كوفه بودن آمد

نه بتوانم كنم شرحى از اين غم***چسان گويم چسان از آن بنالم

كه در بازار عام آنها چه ديدند***چه حرف از ابن مرجانه شنيدند

چو ياد آرم سر شاه شهيدان***به نى چون ماه تابان شد نمايان

ببايد سر چنان بر سنگ كوبم***چنان گردم كه جان در تن نبودم

ولى آن پس كه بِنْتُ الْمُرتَضى زد***به محمل سر كه خون از آن درآمد

به هنگامى كه بر نى ديد تابان***سر شه را چنان مهر درخشان

بطرف كربلا چون ديد پيكر***بناليدى ولى نشكست او سر

ولى بر نى چو ديد او روى خونين***چنان سرزد كه مويش گشت خونين

چو بينم بر شتر سجاد در شام***به چشمم روزروشن مى شود شام

از آن آقاى بيمار اين شكايت***ز شام شوم گرديده روايت

اگرچه جسم و جانم مبتلا بود***نگاهم ليك هر سو صد بلا بود

اگر از پيش رو بودم نظاره***همه بودند با چنگ و نقاره

براى احترامم قوم شامى ***زدندى كف به كف از روى شادى

همى گفتند با رقص و شماتت***كه اهل حق نباشند اين جماعت

زهر سوى ديگر مى گشت رويم ***زصد محنت كه مى ديدم چه گويم

به هر مَحمِل زنان زار و مضطّر ***ميان مردمان شوم ابتر

چو مى كردم به سوى آسمان رو***سر بابم بديدم روى بر روى

چه گويم من قلم از كار افتاد***زبانم ديگر از گفتار افتاد

يقين دارم كه از اين جور امّت***بر احمد شد مصيبت خانه جنّت

چو رو اندر خرابه يك دم آرم***به خود سوزم دوصد ناله برآرم

چو يادآرم ز رأس شاه مظلوم***يزيد و چوب آن ملعون ميشوم

به طشت زر چو ديد آن شاه اكرم***به خود لرزيد از آن عرش اعظم

چنان آه شَرَر بارم برآيد***سِزَد جانم ز تن زين غم درآيد

به محشر گر نبود اين دادخواهى***فنا مى گشت از مه تا به ماهى

نه بتواند زبان گويد چه ها كرد***به آل مصطفى از ظلم بى حد

چه گويم من از آن بدتر ز شدّاد***ز ظلمش اندر آن مجلس به سجّاد

نبودش گر سنان بر قلب آن شاه***ز چوب خيزرانش آه و صد آه

اگر زخمى نزد بر جسم زارش***بُدى زخم زبان چندين هزارش

 زظلم كربلا تا شام ميشوم ***هزاران بود بر آن شاه مظلوم

ولى آمد بر آنها زآن ستمگر***هزاران ها هزاران ها برابر

همين تقرير از آن آقاى بيمار***به نقل محكمى آمد در اخبار

زنم دم گر از آن ظالم از اين بيش***رسد برقلب زهرا ز آن دوصد نيش

ببندم لب ديگر از اين شكايت***امان زين دادخواهى در قيامت

خداوندا تو بر هر كس پناهى***رسان مهدى نمايد دادخواهى

تو ايمانى چو مهدى هرشب و روز***به ذكر كربلا مى باش ومى سوز

 


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 | 16:8 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

موقعيّت مسجد مقدّس جمكران در زمان صفويّه و قاجاريّه و سى سال پيش ( 1390قمرى)

موقعيّت مسجد مقدّس جمكران در زمان صفويّه و قاجاريّه

 

در كتاب "انوار المشعشعين" چنين آمده است: از سنگ تاريخى كه در آنجا مى‏باشد، چنين برمى‏آيد كه شخصى به نام اكبر شاه در سال ( 1116) آن را تعمير كرده است. اكبر شاه در ميان قلعه جمكران منزل داشته است، و اين شعر به عنوان تاريخ تعمير اكبر شاه بر آن سنگ نوشته شده بود:

بود كامل، از پى تاريخ پير عقل گفت

قائم آل محمّد را قدمگاه است اين

تا آنكه در اين ازمنه كه مخروبه شده بود، حاج عليقلى جمكرانى به مقدار سيصد تومان خرج نموده و يك طرف مسجد را تعمير كرد و باقى مسجد مخروبه بود، تا آن زمان كه در اوايل سلطنت مظفر الدين شاه قاجار، جناب مستطاب "ميرزا على اصغر خان" از صدارت معزول شد و به قم آمد؛ ايشان مدتى در قم ماند و در آن ايام مسجد شريف را تعمير نمود و عمارات و حجرات چندى در آنجا ساخت ...

سيد عبد الرحيم، خادم مسجد گويد: در حال حاضر دو سه خروار تخم افشان زمين كه در اطراف مسجد جمكران است وقف آن مسجد مى‏باشد، و فعلاً در تصرف ايشان (آقا سيّد عبد الرحيم) است. [۱]

[۲] نگارنده گويد: مرحوم ناصر الشريعه ماده تاريخ فوق را  1158دانسته است.

 

موقعيت مسجد مقدّس جمكراندر سى سال پيش ( 1390قمرى)

 

نگارنده به خاطر دارد كه حدود سى سال قبل مسجد جمكران در محوطه‏اى كوچك قرار داشت، و اطراف آن حجرات معدودى به صورت اطاق‏هاى مدارس دينى براى سكونت واردين ساخته شده بود و معمولاً فقط  در شب و روزهاى جمعه و شبهاى خاص، عدّه اندكى از صالحان و عابدان و افراد مضطر و پريشان به آنجا مى‏رفتند و در غير اين ايام كسى در آنجا ديده نمى‏شد.

در يكى از ليالى متبركه ماه رجب، نگارنده با چند تن از دوستان، پياده به مسجد مشرّف شديم و شب را به احياء گذرانديم و به قصد روزه فرداى آن، سحرى آماده نموديم. آن شب جز ما چند نفر، شخص ديگرى آنجا نبود.

آب انبار كوچكى در كنار مسجد بود كه آبش چندان تعريف نداشت، حفره‏اى به نام چاه صاحب الزمان‏عليه‏السلام بود كه روى آن را با پنجره‏اى آهنى گرفته بودند و از شكافهاى آن عريضه به داخل چاه مى‏انداختند. جاده آن خاكى و نوعا افرادى كه عازم آنجا مى‏شدند پياده مى‏رفتند.

كوتاه سخن، اين مسجد با آن سابقه كهن و گزارشات تاريخى و روايى، رونق چندانى نداشت و جز افراد خاص، كسى به آنجا نمى‏رفت (و اين امرى است كه انگيزه جعل را منتفى مى‏سازد، زيرا تا پول و مقام و منصب در كار نباشد، انگيزه جعل به وجود نمى‏آيد) در عين حال افراد معدودى در گرما و سرما مقيد بودند كه رابطه خود را با اين مكان مقدّس حفظ نمايند.

مرحوم حاج شيخ مرتضى انصارى قمى كه واعظى زبردست بود، در منبر مسجد امام حسن‏عليه‏السلام قم فرمود: من مقيد بودم شبهاى جمعه را جمكران باشم، در يكى از شب‏هاى زمستانى در مسجد بيتوته كرده بودم. برف هم مى‏باريد. خوابيدم و نياز به غسل پيدا كردم. به تنهايى در دل شب در جاده پر از برف پياده آن هم با نعلين به قم آمدم و بعد از انجام غسل مجددا به مسجد برگشتم و به عهد خود وفا كردم.

از حرفهاى ايشان استفاده مى‏شد كه جاذبه منبر او در اثر آن پايدارى بوده است.

اين گستردگى فعلى و توجه توده مردم به طورى كه از سراسر كشور در شب‏هاى چهارشنبه و جمعه به آنجا هجوم مى‏آورند، مربوط به سى سال اخير است. سبب آن كسادى و علت اين رواج بى سابقه چيست؟ هر كسى چيزى را معرفى مى‏كند، ولى مجموع امور ذيل مى‏تواند در رواج وتوجه مردم دخيل باشد.

1 - وجود وسائل حمل و نقل

2 - آسفالت جاده و امكانات رفاهى

3 - گرفتارى و پريشانى مردم عصر حاضر كه هر شخص دهها گرفتارى طاقت فرسا دارد، و چون گرفتاران از راههاى مادى و اسباب عادى مأيوسند، به اماكن مقدّسه مخصوصا به اين مكان شريف رو مى‏آورند.

در هر حال وظيفه روحانيت و هيئت محترم امناى مسجد است كه از اين گرايش بى سابقه به طور صحيح استفاده كنند، و با امر به معروف و نهى از منكر و تصحيح عقايد و ترويج اخلاق حسنه از اين جمعيت انبوه، عاشقان و دلباختگانى عارف براى حضرت مهدى - ارواحنا فداه - تربيت نمايند.

"أللهُمَّ اجْعَلنا مِنْ أَعْوانِهِ وَأَنْصارِهِ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ".


[۱] انوار المشعشعين، ج  1 ص .201

 

[۲] كتاب تاريخ قم از ناصر الشريعه، ص 148

 


موضوعات مرتبط: نظر تعدادی از علما درباره مسجد جمکران

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 | 15:0 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

سوره ی عبس


موضوعات مرتبط: گروه نورالزهرا

تاريخ : دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 | 21:44 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

مديحه اميرالمؤمنين عليه السلام

مديحه اميرالمؤمنين عليه السلام

 قصيده در مديحه حضرت اميرالمؤمنين صلوات اللّه عليه كه در هربيتى تضمين شده با مديحه حضرت خاتم النبيّين صلى اللّه عليه و آله

  بسم اللّه الرحمن الرحيم

دلبر هر انجمن از دلبران باشد على***جلوه زن حقّ ، مظهرِ سر مظهر آن باشد على

خواست واجب در ازل تا جلوه بنمايد زخود***خلقت احمد نمود و مثل آن باشد على

خواست آرد جلوه اى از حسن خود بر ممكنات***احمد آمد جلوه اش جلوه كنان باشد على

«كنت كنزاً مخفياً» شد علّت عرفان و خلق***احمد آمد گنج عرفان باب آن باشد على

بود واجب در عيان خود نهان از غير خود***احمد آمد سرّ او سرگوى آن باشد على

گوش هوش آور بسوى معنى «اللّه نور»***احمدش مشكاة شد مصباح آن باشد على

نور آن باشد به خود ظاهر ، ظهور آرد به غير***احمد آمد از احد نور و چنان باشد على

بود واجب نور چون ظاهر به خود بودى عيان***پس ظهور آورد در احمد و زآن باشد على

اين بُوَد معنى كه واجب نور باشد نور از اوست***هم شد احمد نور او ، هم نور آن باشد على

در زمين و آسمان بنگر ببين آيات حق***روشن است از مهر احمد ، زآن نشان باشد على

اسم اعظم شد نهان اندر كلام بسمله ***هست احمد باء او ، نقطه در آن باشد على

كلّ قرآن فاتحه ، آن بسمله جمله به باء***از احد هر علم در احمد بيان باشد على

عشق در ممكن سبب بر جلوه واجب در او است ***احمد آمد عشق دار و عشق دان باشد على

عشق باشد مهر كامل با خداوند احد***خُلق احمد مهر او شد مهربان باشد على

عاشقانِ با خدا در اوليا بسيار هست***گشت سرمشق همه احمد ، چنان باشد على

مظهر آن عشق احمد با خدا چندان بُوَد***ليك فرمود او حسين از من چو آن باشد على

كن نظر در كربلا بنگر در آن معناى عشق ***در حسين از احمد و فرزند آن باشد على

ديد اكبر را چو سبط مصطفى با چشم تر***گفت يا رب احمد اين نِى شبه آن باشد على

نور حق در كربلا بنگر چسان شد بر علا***گفتى احمد آمده نيك اسم آن باشد على

حاصلا در كربلا شد عشق احمد جلوه گر*** از حسين و اكبرش روح روان باشد على

عشق بازى را ببين در كربلا از شاه دين ***احمدى رو اكبرش قربان چسان باشد على

روى خود  بگذاشت چون بر روى خونيش حسين***گفت اكبر اى پدر اين احمد آن باشد على

نعره زد اول شه دين بر سر نعش پسر***يعنى احمد كشته شد چون جان آن باشد على

حضرت قائم بود اندر عزا هر صبح و شام***همچو احمد بر حسين و روح آن باشد على

اشك خونين بارد از چشمش ز بهر كربلا***شد چو احمد گريه كن مانند آن باشد على

بار الها حق اشك چشمها بهر حسين ***رحمتت بر ما رسان زاحمد كه آن باشد على

گويم ايمانى به مهدى مُقْتَدى شو در عزا***بهر شاه كربلا بر احمد آن باشد على

 

ه در هربيتى تضمين شده با مديحه حضرت خاتم النبيّين صلى اللّه عليه و آله

  بسم اللّه الرحمن الرحيم

دلبر هر انجمن از دلبران باشد على***جلوه زن حقّ ، مظهرِ سر مظهر آن باشد على

خواست واجب در ازل تا جلوه بنمايد زخود***خلقت احمد نمود و مثل آن باشد على

خواست آرد جلوه اى از حسن خود بر ممكنات***احمد آمد جلوه اش جلوه كنان باشد على

«كنت كنزاً مخفياً» شد علّت عرفان و خلق***احمد آمد گنج عرفان باب آن باشد على

بود واجب در عيان خود نهان از غير خود***احمد آمد سرّ او سرگوى آن باشد على

گوش هوش آور بسوى معنى «اللّه نور»***احمدش مشكاة شد مصباح آن باشد على

نور آن باشد به خود ظاهر ، ظهور آرد به غير***احمد آمد از احد نور و چنان باشد على

بود واجب نور چون ظاهر به خود بودى عيان***پس ظهور آورد در احمد و زآن باشد على

اين بُوَد معنى كه واجب نور باشد نور از اوست***هم شد احمد نور او ، هم نور آن باشد على

در زمين و آسمان بنگر ببين آيات حق***روشن است از مهر احمد ، زآن نشان باشد على

اسم اعظم شد نهان اندر كلام بسمله ***هست احمد باء او ، نقطه در آن باشد على

كلّ قرآن فاتحه ، آن بسمله جمله به باء***از احد هر علم در احمد بيان باشد على

عشق در ممكن سبب بر جلوه واجب در او است ***احمد آمد عشق دار و عشق دان باشد على

عشق باشد مهر كامل با خداوند احد***خُلق احمد مهر او شد مهربان باشد على

عاشقانِ با خدا در اوليا بسيار هست***گشت سرمشق همه احمد ، چنان باشد على

مظهر آن عشق احمد با خدا چندان بُوَد***ليك فرمود او حسين از من چو آن باشد على

كن نظر در كربلا بنگر در آن معناى عشق ***در حسين از احمد و فرزند آن باشد على

ديد اكبر را چو سبط مصطفى با چشم تر***گفت يا رب احمد اين نِى شبه آن باشد على

نور حق در كربلا بنگر چسان شد بر علا***گفتى احمد آمده نيك اسم آن باشد على

حاصلا در كربلا شد عشق احمد جلوه گر*** از حسين و اكبرش روح روان باشد على

عشق بازى را ببين در كربلا از شاه دين ***احمدى رو اكبرش قربان چسان باشد على

روى خود  بگذاشت چون بر روى خونيش حسين***گفت اكبر اى پدر اين احمد آن باشد على

نعره زد اول شه دين بر سر نعش پسر***يعنى احمد كشته شد چون جان آن باشد على

حضرت قائم بود اندر عزا هر صبح و شام***همچو احمد بر حسين و روح آن باشد على

اشك خونين بارد از چشمش ز بهر كربلا***شد چو احمد گريه كن مانند آن باشد على

بار الها حق اشك چشمها بهر حسين ***رحمتت بر ما رسان زاحمد كه آن باشد على

گويم ايمانى به مهدى مُقْتَدى شو در عزا***بهر شاه كربلا بر احمد آن باشد على

 


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام علی علیه السلام

تاريخ : یکشنبه بیستم اسفند 1391 | 16:9 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

شیعه ی پاکستان

به یاد برادران و خواهران شیعه ی پاکستان  که به دست ظالمان -نابکاران- به نا حق  کشته شدند صلواتی فرستاده و آنان را دعا کنیم.


موضوعات مرتبط: نقاق از ديدگاه فردى و اجتماعى

تاريخ : یکشنبه بیستم اسفند 1391 | 0:12 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

موقعيت مسجد مقدّس جمكراندر سى سال پيش ( 1390قمرى)

 

موقعيت مسجد مقدّس جمكراندر سى سال پيش ( 1390قمرى)

نگارنده به خاطر دارد كه حدود سى سال قبل مسجد جمكران در محوطه‏اى كوچك قرار داشت، و اطراف آن حجرات معدودى به صورت اطاق‏هاى مدارس دينى براى سكونت واردين ساخته شده بود و معمولاً فقط  در شب و روزهاى جمعه و شبهاى خاص، عدّه اندكى از صالحان و عابدان و افراد مضطر و پريشان به آنجا مى‏رفتند و در غير اين ايام كسى در آنجا ديده نمى‏شد.

در يكى از ليالى متبركه ماه رجب، نگارنده با چند تن از دوستان، پياده به مسجد مشرّف شديم و شب را به احياء گذرانديم و به قصد روزه فرداى آن، سحرى آماده نموديم. آن شب جز ما چند نفر، شخص ديگرى آنجا نبود.

آب انبار كوچكى در كنار مسجد بود كه آبش چندان تعريف نداشت، حفره‏اى به نام چاه صاحب الزمان‏عليه‏السلام بود كه روى آن را با پنجره‏اى آهنى گرفته بودند و از شكافهاى آن عريضه به داخل چاه مى‏انداختند. جاده آن خاكى و نوعا افرادى كه عازم آنجا مى‏شدند پياده مى‏رفتند.

كوتاه سخن، اين مسجد با آن سابقه كهن و گزارشات تاريخى و روايى، رونق چندانى نداشت و جز افراد خاص، كسى به آنجا نمى‏رفت (و اين امرى است كه انگيزه جعل را منتفى مى‏سازد، زيرا تا پول و مقام و منصب در كار نباشد، انگيزه جعل به وجود نمى‏آيد) در عين حال افراد معدودى در گرما و سرما مقيد بودند كه رابطه خود را با اين مكان مقدّس حفظ نمايند.

مرحوم حاج شيخ مرتضى انصارى قمى كه واعظى زبردست بود، در منبر مسجد امام حسن‏عليه‏السلام قم فرمود: من مقيد بودم شبهاى جمعه را جمكران باشم، در يكى از شب‏هاى زمستانى در مسجد بيتوته كرده بودم. برف هم مى‏باريد. خوابيدم و نياز به غسل پيدا كردم. به تنهايى در دل شب در جاده پر از برف پياده آن هم با نعلين به قم آمدم و بعد از انجام غسل مجددا به مسجد برگشتم و به عهد خود وفا كردم.

از حرفهاى ايشان استفاده مى‏شد كه جاذبه منبر او در اثر آن پايدارى بوده است.

اين گستردگى فعلى و توجه توده مردم به طورى كه از سراسر كشور در شب‏هاى چهارشنبه و جمعه به آنجا هجوم مى‏آورند، مربوط به سى سال اخير است. سبب آن كسادى و علت اين رواج بى سابقه چيست؟ هر كسى چيزى را معرفى مى‏كند، ولى مجموع امور ذيل مى‏تواند در رواج وتوجه مردم دخيل باشد.

1 - وجود وسائل حمل و نقل

2 - آسفالت جاده و امكانات رفاهى

3 - گرفتارى و پريشانى مردم عصر حاضر كه هر شخص دهها گرفتارى طاقت فرسا دارد، و چون گرفتاران از راههاى مادى و اسباب عادى مأيوسند، به اماكن مقدّسه مخصوصا به اين مكان شريف رو مى‏آورند.

در هر حال وظيفه روحانيت و هيئت محترم امناى مسجد است كه از اين گرايش بى سابقه به طور صحيح استفاده كنند، و با امر به معروف و نهى از منكر و تصحيح عقايد و ترويج اخلاق حسنه از اين جمعيت انبوه، عاشقان و دلباختگانى عارف براى حضرت مهدى - ارواحنا فداه - تربيت نمايند.

"أللهُمَّ اجْعَلنا مِنْ أَعْوانِهِ وَأَنْصارِهِ وَعَجِّلْ فَرَجَهُ وَسَهِّلْ مَخْرَجَهُ".


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : یکشنبه بیستم اسفند 1391 | 0:0 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

ـ قرآن و مسئله حكومت جهانى -پاسخ به بعضی ابهامات

 ـ قرآن و مسئله حكومت جهانى

مى پرسند: اگر حكومت جهانى مهدى(عج) سراسر جهان را فرا خواهد گرفت، و پرچم اسلام و توحيد در همه نقاط زمين به اهتزاز در مى آيد، آيا در قرآن مجيد اين سند محكم و بزرگ و خلل ناپذير اسلام، سخنى در اين باره به ميان آمده است؟

 

پاسخ:

آيات متعدّدى كه تأويل آن تطبيق با حضرت ولى عصر(عج) شده، بسيار است (در اين باره به بحار، طبع جديد، ج 51 از ص 44 به بعد مراجعه گردد)، به عنوان نمونه:

1 ـ در قرآن كريم مى خوانيم : «او خدائى است كه رسولش را با دلائل رهنمون بخش فرستاد تا آن را بر تمام دينها غالب گرداند هر چند اين موضوع خوش آيند مشركان نيست.»( [۱] )

اين آيه صريحاً نويد مى دهد كه روزى خواهد آمد كه آئين اسلام همه اديان و مرامها را تحت الشّعاع خود قرار مى دهد و سراسر جهان زير لواى اسلام قرار مى گيرد، كه منظور همان وقتى است كه حضرت مهدى(عج) در سراسر جهان حكومت واحد اسلامى تشكيل مى دهد.

2 ـ در سوره انبياء، آيه 105 مى خوانيم:

«يقيناً (بدانيد كه) ما در زبور (كتاب حضرت داود(عليه السلام)) نوشتيم پس از آنكه اين مطلب را در ذكر (تورات) نيز نوشته بوديم كه: حتماً بندگان صالح وارث زمين مى شوند.»( [۲] )

اين آيه حاكى است كه در كتابهاى آسمانى زبور و تورات و قرآن موضوع حكومت انسانهاى شايسته بر سراسر زمين نوشته شده است، روشن است كه وعده خدا حق است، روزى خواهد آمد كه بندگان صالح كه از نظر قرآن، مسلمين راستين هستند حكومت واحد صالحان را بر همه نقاط زمين برقرار مى سازند، كه اشاره به حكومت حضرت مهدى(عج) است.

3 ـ در سوره نور، آيه 55 مى خوانيم:

«خداوند با آنانكه ايمان آورده و كارهاى شايسته مى كنند وعده داده كه آنان را نماينده «خود» در زمين گرداند همانگونه كه گذشتگان آنانرا خليفه كرد وعده داده كه دينشان را كه براى آنها پسنديده، نيرومند گرداند و ترسشان را مبدّل به امنيت وآرامش كند، و براى من شريك نمى گيرند.( [۳] )

اين آيه بيانگر حكومت واحد بر سراسر زمين است به آنانكه ايمان و عمل صالح دارند (يعنى منتظر واقعى هستند و با ايمان و عمل نيك خود زمينه سازى براى ايجاد آينده درخشان مى كنند) نويد مى دهد كه خداوند حكومت زمين را بدست آنها مى سپرد، دين آنها نيرومند و قوى مى گردد، و در نتيجه آرامش و امنيت جانشين خوف و ناآرامى مى شود.

در پايان آيه اشاره به اين مطلب مى كند كه حكومت آنها بر سراسر زمين براساس توحيد و پرستش خداى يكتا و نفى هرگونه شرك است.

چنانكه در حديثى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در مورد عقائد اين  حكومت واحد سراسرى فرمود:

«فَلاَيَبْقى عَلى وَجْهِ الاَْرْضِ اَحَداً اِلاّ قالَ لااِلهَ اِلاَّ اللّهُ;

هيچ فردى روى زمين نمى ماند مگر اينكه معتقد است خدائى جز خداى يكتا وجود ندارد.»( [۴] )

به اين ترتيب مى بينيم قرآن اين كتاب آسمانى نيز به حكومت درخشان و سراسر توحيد آينده كه همه مردم تحت پرچم توحيد قرار گرفته و مردم صالح زمام امور را بدست مى گيرند خبر مى دهد.

4 ـ قرآن پس از ذكر فرعون و فرعونيان در اين آيه مى فرمايد:

«وَنُرِيدُ اَنْ نَّمُّنَ عَلَى الّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِىْ الاَْرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ;( [۵] )

ما بر اين اراده كرديم كه به مستضعفان نعمت بخشيم و آنها را پيشوايان و وارثين روى زمين قرار دهيم.»

اين آيه گرچه در ماجراى موسى(عليه السلام) و فرعون نازل شده كه خداوند موسى(عليه السلام) را بر فرعون و فرعونيان پيروز كرد و مستضعفان را به رهبرى موسى(عليه السلام) به حكومت رسانيد، ولى اين آيه هرگز مربوط به زمان خاص موسى(عليه السلام) نيست بلكه يك بشارت عمومى است در مورد پيروزى حق بر باطل، كه سرانجام اين پيروزى بطور جامع و كامل و جهانى بدست مهدى آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) صورت مى گيرد، چنانكه در روايات به اين مطلب تصريح شده، و مهدى(عج) و پيروانش به موسى(عليه السلام) و پيروانش تشبيه شده اند و در روايتى مى خوانيم، امام سجّاد(عليه السلام) فرمود:

«سوگند به كسى كه محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) را به حق بشارت دهنده و بيم دهنده قرار داد، نيكان ما همانند موسى(عليه السلام) و پيروانش هستند و بَدان ما همانند فرعون و پيروانش مى باشند.»( [۶] )

و امام على(عليه السلام) در تفسير آيه فوق فرمود:

«اين گروه آل محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) هستند، خداوند مهدى آنها را بعد از زحمت و فشارى كه بر آنان وارد مى شود بر مى انگيزد و به آنان عزّت مى دهد و دشمنان آنان را ذليل و خوار مى كند.»( [۷] )


[۱] ـ هُوَالَّذِى اَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرُهَ الْمُشْرِكُونَ (سوره صف، آيه 9).

[۲] ـ «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الاَْرْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحُونَ».

[۳] ـ وَعَدَاللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ مِنْكُمْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الاَْرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَيـُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِيْنَهُمُ الَّذِى ارْتَضَى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّ لَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِى لايُشْرِكُونَ بِى شَيْئَاً.

[۴] ـ اثباة الهداة، ج 7، ص 247.

[۵] ـ سوره قصص، آيه 5.

[۶] ـ مجمع البيان، ذيل آيه 5، سوره قصص.

[۷] ـ نور الثقلين، ج 2، ص 110 و در نهج البلاغه كلمات قصار شماره 209 نيز به اين مطلب اشاره شده است.


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : جمعه هجدهم اسفند 1391 | 21:25 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

يمانى، حق جو يا باطل پيشه

 يمانى، حق جو يا باطل پيشه

 يمانى فردى است كه از يمن قيام مى‏كند. او از نسل زيد بن على بن الحسين ‏عليهما السّلام  مى‏باشد.[۱]

 

 او و سفيانى و خراسانى هر سه در يك روز حركت خود را آغاز مى‏كنند و پرچم‏هاى خود را برمى‏افرازند.[۲]

 

 از ائمه طاهرين‏ عليهم السّلام  رواياتى نقل شده مبنى بر اين كه در ميان اين سه پرچم، لوايى هدايتگرتر از پرچم يمانى نيست. زيرا او به حق و صراط مستقيم دعوت مى‏كند[۳]

 . از اين رو توصيه شده به سوى وى بشتابيد و در سلك او درآييد و حرام است كسى با وى مقابله كند كه هر كس چنين كند از اهل آتش خواهد بود.

 (قابل توجه اين كه مى‏دانيم خراسانى هم چهره ى مثبتى بوده و از زمينه ‏سازان ظهور و داعيان به سوى صاحب الامرعليه السّلام  است. بر اين پايه، يمانى داراى فضايل بيشترى است كه پرچمش نزديك‏تر به حق و صواب معرف شده است).

 با اين همه در كتاب وزين (حديقه الشيعة) -كه اكثر قريب به اتفاق كتاب‏شناسان آن را اثر فقيه متبحّر و عالم برجسته مرحوم مقدس اردبيلى صاحب مجمع الفائدة و البرهان (متوفاى  993ه’ ق) مى‏دانند- مى‏خوانيم: (...سفيانى ملعون كه از اولاد عقبة بن ابى سفيان ملعون است و يمانى نيز كه ملعون ديگر است [؟!] ، هر دو در يك سال خروج كرده باشند...)[۴]

 

 و اين قضاوتى است كه نگارنده ى اين سطور، تا به حال مؤيدى براى آن نيافته است.


[۱]      بشارة الاسلام / ص  175و در منابع اهل سنت: نور الابصار / شبلنجى / ص  .172

[۲]     اعلام الورى / ص  429الارشاد / ج  / 2ص  375الغيبة / طوسى / ص 446

[۳]      الغيبة / نعمانى / ص  171اعلام الورى / ص  429الارشاد / ج  / 2ص  375الغيبة / طوسى /صص  446و  227الزام الناصب / ص  184بحار الانوار / ج  / 52ص  210و در منابع اهل سنت: البيان / ص 77

[۴]      حديقة الشيعة / ج  / 2ص  .997در كتاب (السفيانى و علامات الظهور) نيز احتمال تعدّد يمانى و قيام يمانى مشهور پس از خروج سفيانى، مطرح و جدّى تلقى شده است ولى دليلى بر صدق اين ادعا اقامه نشده است. ر.ك. السفيانى و علامات الظهور / محمد فقيه / ص 53

 


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 | 16:36 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

(فضيلت پدر) (كرامت مادر)

(فضيلت پدر)

حضرت ابو محمد امام حسن عسكرى(عليه السلام) كه در طى دو دهه عمر شريف خويش، جز مرارت و سختى نديده ودر مبارزه پيدا و پنهان عليه حكومت جابرانه عبّاسيان، همواره گرفتار حبس و مراقبت شديد آنان بوده است.

در بيست و سوّمين سال عمر با بركت خود، با مشاهده ولادت اولين و آخرين فرزند خويش، شادمان از انجام وعده قطعى خداوند، خطاب به اصحاب فرمود:

«ستم گران پنداشتند كه مى توانند مرا             بكشند، تا اين نسل منقطع گردد! آنان       قدرت خدا را چگونه يافتند( [7] ).

با ولادت حضرت مهدى(عليه السلام) يكى از حسّاس ترين و پرتحرّك ترين بخش هاى امامت حضرت امام حسن عسكرى(عليه السلام) آغاز شد، آن بزرگوار على رغم همه فشارهاى حكومت و مراقبت هاى مأموران، با زيركانه ترين اسلوب ها و بهره گيرى از امين ترين اصحاب خويش به شكل هاى مختلف كوشيد تا همه شيعيان ومواليان اهل بيت(عليهم السلام)رااز ولادت قائم آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) با خبر سازد و به مناسبت هاى گوناگون آنان را با چهره امام پس از خويش آشنا گرداند( [8] ).


(كرامت مادر)

بزرگ زاده اى از نسل دو تن از بزرگ ترين شخصيت هاى اجتماعى ـ مذهبى روميان، مليكه، دختر «يشوعا» فرزند قيصر روم، كه مادرش نيز از فرزندان حضرت شمعون، وصى حضرت عيسى مسيح(عليه السلام) بود، افتخار مادرى حضرت مهدى(عليه السلام)را يافت.

او به دنبال  ماجرايى شگفت كه باعث به هم خوردن مراسم ازدواجش با يكى از بزرگ زادگان قيصر شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را در خواب ديد و به پذيرش اسلام افتخار يافت و در جريان يكى از جنگ ها خود را در زمره اسير شدگان رومى به مركز حكومت عباسيان (بغداد) رسانيد ودر آنجا به امر «امام هادى(عليه السلام)» توسط «بشربن سليمان» خريدارى شد و در خانه آن امام بزرگوار به همسرى امام حسن عسكرى(عليه السلام) در آمد.

او را به نام هاى «نرجس»، «سوسن»، «ريحانه» و «صقيل» ذكر كرده اند( [9] ). عفّت، ايمان، طهارت، نيكويى اخلاق و رفتار او به اندازه اى بود كه «حكيمه خاتون» كه خود فرزند امام و خواهر امام و عمّه امام بود در تكريم و بزرگ داشت او مى كوشيد و حضرت امام هادى(عليه السلام) همواره از او به نيكى ياد مى فرمود.

پيش از اين ها نيز اميرالمؤمنين(عليه السلام)و امام صادق(عليه السلام) و امام محمد تقى(عليه السلام)، از او با عنوان هاى خِيَرَةُ الأِماء (برگزيده از كنيزان) و سيّدة الأِماء (سرور كنيزان) ياد نموده بودند.

در مدّت حمل، هيچ اثرى بر مادر امام زمان(عليه السلام)پديدار نبود و فقط در آخرين شب بود كه امام حسن عسكرى(عليه السلام) از حضرت حكيمه درخواست كردند كه:

«اى عمّه! افطار امشب را پيش ما قرار بده; زيرا خداى عزّوجلّ امشب تو را به ولادت ولىّ و حجّت خويش شادمان خواهد ساخت»( [10] ).


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 | 21:31 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

یک شعر زیبا برای عارف-سالک-زاهد حقیقی

در دو عالم گر تو آگاهی از او

از چه بد دیدی که در خواهی از او

الهی زاهد از تو حور میخواهد قصورش بین

به جنت میگریزد از درت یا رب شعورش بین


موضوعات مرتبط: یک شعر زیبا برای عارف-سالک-زاهد حقیقی

تاريخ : دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 | 22:12 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

نخستين سخنان امام زمان (عليه السلام) بعد از ظهور

نخستين سخنان امام زمان (عليه السلام) بعد از ظهور

نخستين سخنانى كه امام زمان (عليه السلام) بعد از ظهور مى فرمايند، چيست؟
هنگامى كه خداوند متعال اذن ظهور به امام زمان(عليه السلام) بدهند، آن حضرت براى اصلاح جهان از كنار كعبه ظهور مى كنند و نخستين سخنى كه مى فرمايند: آيه (بقية الله خيرلكم ...) است. امام باقر(عليه السلام) در روايتى ـ كه محمد بن مسلم از ايشان نقل كرده ـ مى فرمايند:
« حضرت به ديوار كعبه تكيه مى دهد و سيصد و سيزده نفر در خدمتش جمع مى شوند، و اول كلامى كه به آن نطق مى كنند، اين آيه كريمه است: (بقية الله خيرلكم ان كنتم مؤمنين) يعنى آنچه خدا بر شما باقى گذارد بهتر است، اگر واقعاً به خدا ايمان دارند. بعد از آن مى فرمايد: منم بقية الله در روى زمين »
و نيز در ضمن روايتى كه از امام صادق(عليه السلام) نقل شده، حضرت مى فرمايند:
 آقاى ما قائم(عليه السلام) پشت به كعبه مى دهد و مى فرمايد :
 اى مردم! آگاه باشيد! هر كه مى خواهد كه به آدم(عليه السلام) و شيث نگاه كند، هر آينه منم آدم و شيث ـ يعنى در اخلاق و احوال و اوصاف ـ و هر كه مى خواهد به نوحو پسرش سام نگاه كند، هر آينه منم نوح و سام. آگاه شويد! هر كه مى خواهد به ابراهيم و اسماعيل نگاه كند، هر آينه منم ابراهيم و اسماعيل. و هر كه مى خواهدبه موسى و يوشيع نگاه كند، هر آينه منم موسى و يوشع. آگاه باشيد! هر كه مى خواهد كه به عيسى و شمعون نگاه كند، هر آينه منم عيسى و شمعون. آگاهشويد! هر كه مى خواهد به محمد و اميرالمؤمنين(عليه السلام) نگاه كند، هر آينه منم محمد و اميرالمؤمنين. آگاه باشيد! هر كه مى خواهد كه به حسن و حسين نگاهكند، هر آينه منم حسن و حسين. آگاه شويد! هر كه مى خواهد به ائمه او اولاد حسين(عليه السلام)» نگاه كند هر آينه منم ائمه(عليه السلام)خواهش مرا اجابتنماييد و قبول كنيد، بدرستى كه به شما خبر مى دهم پاره اى چيزها را كه به شما خبر داده شده و پاره اى ديگر را كه خبر داده نشده است. هر كه كتابها و صحفالهى را خوانده از من بشنود
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن
به رُخت نظاره كردن، سخن خدا شنيدن


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : یکشنبه سیزدهم اسفند 1391 | 15:19 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

گزيده سخنان امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف

گزيده سخنان امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف

1ـ توجه امام مهدى (عج) به شيعيان خويش
انا غير مهملين لمراعاتكم, و لا ناسين لذكركم, و لو لا ذلك لنزل بكم اللاواه, واصطلمكـم الاعداء. فـاتقـوا الله جل جلاله و ظاهـرونـا.(1)
ما در رعايت حال شما كوتاهى نمى كنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم,كه اگر جز ايـن بود گرفتاريها به شما روى مىآورد و دشمنان, شما را ريشه كـن مى كردند. از خدا بترسيد و ماراپشتيبانى كنيد.

2ـ عمل صالح و تقرب به اهل بيت عليهم السلام

فليعمل كل امرء منكم بما يقرب به من محبتنا,وليتجنب ما يدنيه من كراهيتنا و سخطنـا, فـان امـرا يبغته فجـاه حيـن لا تنفعه تـوبه, و لا يتجيه مـن عقـابنــا ندم على حوبه.(2)
هريك از شما بايد به آنچه كه او را به دوستى ما نزديك مى سازد,عمل كند واز آنچه كه خـوشايند ما نبـوده وخشـم ما در آن است, دورى گزيند, زيرا خـداوند به طور ناگهانى انسان را مىگيرد, در وقتى كه توبه برايـش سودى ندارد وپشيمانى او را از كيفـر مـا به خـاطـر گنـاهـش نجـات نمـى دهــد.
3ـ تسليـم در مقـابل دستـورهـاى اهل بيت عليهم السلام

فاتقو الله و سلموا لنا و ردو الامر الينا,فعلينا الاصدار,كما كان منا الايراد, و لا تحاولوا كشف ما غطـى عنكـم, و اجعلـوا قصـدكـم الينا بالمـوده علـى السنه الـواضحه.(3)
از خـدا بتـرسيد و تسليـم ما شـويد , كارها را به ما واگذاريـد, برماست كه شما را از سرچشمه, سيراب برگردانيـم, چنان كه بـردن شما به سرچشمه از ما بود, در پى كشف آنچه از شما پـوشيده شده نرويد. مقصد خود را با دوستى مـا بـر اساس راهـى كه روشـن است به طـرف مـا قـرار دهيــد.
4ـ تحقق حتمى حق

ابى الله عزوجل للحق الا اتماما وللباطل الا زهوقا, و هو شاهد على بمااذكره.(4)

خـداوند مقدر فرموده است كه حق به مرحله نهايى و كمال خود برسد و باطـل از بيـن رود, و او بـر آنچه بيـان نمـودم گواه است.
 5ـ خلقت هدفدار و هدايت پايدار

ان الله تعالى لم يخلق الخلق عبثا و لا اهملهم سدى بل خلقهم بقدرته و جعل لهم اسماعا و ابصارا و قلوبا و البابا ثـم بعث اليهم النبيين عليهم السلام مبشريـن و منذريـن يـامرونهم بطاعته و ينهونهم عن معصيته و يعرفونهم ما جهلوه مـن امر خالقهم و دينهم و انزل عليهم كتابـا, و بعث اليهم ملائكـه ياتيـن بينهم و بيـن مـن بعثهم اليهم بــالفضل الذى جعله لهم عليهم.(5)

خداوند متعال, خلق را بيهوده نيافريده و آنان را مهمل نگذاشته است,بلكه آنان را به قـدرتـش آفريـده و بـراى آنها گـوش وچشـم ودل و عقل قرار داده , آن گاه پيامبرانراكه مژده دهنده و ترساننده هستنـد به سـويشان برانگيخت تا به طاعتـش دستـور دهند واز نافرمانـى اش جلـوگيرى فـرمايند و آنچه را از امـر خـداونـد و دينشان نمى دانند به آنها بفهمانند و بر آنان كتاب فرستاد وبه سـويشان فرشتگان بـرانگيخت تـا آنهاميان خـدا و پيامبـران ـ به واسطه تفضلـى كه بـر ايشان روا داشته ـ واسطه باشند.
6ـ ظهور حق

اذا اذن الله لنـا فـى القـول ظهر الحق و اضمحل الباطل و انحسر عنكـم. (6)

هرگاه خداوند به ما اجازه دهد كه سخن گـوييم, حق ظاهر خـواهد شد و باطل از ميـان خـواهـد رفت وخفقـان از ( سـر) شمـا بـرطـرف خـواهـد شـد.
7ـ تفتيش ناروا

من بحث فقد طلب, ومن طلب فقد دل, و من دل فقد اشاط و من اشاط فقد اشرك.(7) حضرت مهدى(عج)در خصوص كسانى كه در جستجوى او بوده اند تا به حاكم جور تحويلش دهنـد فرمـوده است: آن كه بكاود, بجويد و آن كه بجـويد دلالت دهـد وآن كه دلالت دهـد به هـدف رسـد و هـر كه (در مـورد مـن) چنيـن كنـد, شـرك ورزيـده است.
8ـ ظهور حق به اذن حق

فلاظهور الا بعد اذن الله تعالـى ذكـره و ذلك بعد طـول الامد و قسوه القلوب و امتلاء الارض جورا.(8)

ظهورى نيست , مگر به اجازه خداوند متعال و آن هم پس از زمان طولانى و قساوت دلها و فراگير شدن زمين از جورو ستم.
9ـ مدعيان دروغگو

سياتى الى شيعتى من يدعى المشاهده. الا فمن ادعى المشاهده قبل خروج السفيانى و الصيحه فهو كذاب مفتـر ولاحـول و لا قـوه الا بـالله العلـى العظيـم. (9)

آگاه بـاشيـد به زودى كسانـى ادعاى مشاهده (نيابت خـاصه) مـرا خـواهند كرد. آگاه باشيد هر كـس قبل از ((خروج سفيانى)) و شنيدن صداى آسمانى , ادعاى مشاهد مرا كند دروغگـو و افتـرا زننـده است حـركت و نيرويـى جز به خـداى بزرگ نيست.
10ـ دنيا در سراشيبى زوال

ان الدنيا قد دنا فنائها و زوالها واذنت بالـوداع و انى ادعوكم الى الله و رسـوله(ص) و العمل بكتـابه وامـاته البـاطل و احيـاء السنه. (10)

دنيا فنا و زوالـش نزديك گرديده و در حال وداع است, و مـن و شما را به سوى خدا و پيامبرش ـ كه درود خدا بر او و آلـش بادـ و عمل به قرآنش وميراندن باطل و زنده كرن سنت, دعوت مىكنم.
11ـ ذخيره بزرگ

انا بقيه من آدم وذخيره من نـوح ومصطفى من ابراهيم و صفوه من محمد(ص).(11)
مـن باقيمانده از آدم و ذخيره نوح و برگزيده ابراهيم و خلاصه محمد(درود خـدا بر همگى آنان باد) هستم.
12ـ حجت خدا

زعمت الظلمه ان حجه الله داحضه و لـو ادن لنـا فـــى الكلام لزال الشك. (12)

ستمگران پنداشتند كه حجت خدا از بين رفته است, در حالى كه اگر به ما اجازه سخـن گفتـن داده مـى شـد, هـر آينه تمـام شكها را از بيـن مـى بـرديـم.
13 عطسه, نشانه سلامت

الا ابشـرك فـى العطـاس فقلت بلـى قـال: هـو امـان من الموت ثلاثه ايام.(13)

نسيـم, خـدمتكـار حضـرت مهدى (عج) گـويـد: آن حضـرت به مـن فـرمـود: آيا تو را در مورد عطسه كردن بشارت دهم؟ گفتم:آرى. فرمود: عطسه, علامت امان از مرگ تا سه روز است. 14ـ نماز,طرد كننده شيطان
مـا ارغم انف الشيطـان بشـىء مثل الصلـوه فصلها و ارغم انف الشيطــان.(14)
هيچ چيز مثل نماز بينى شيطان را به خاك نمى مالد پس نماز بخوان و بينى شيطان را به خاك بمال.
15ـ اذن مالك
لايحل لاحـد ان يتصـرف فـى مـال غيـره بغيـر اذنه.(15)
تصـرف درمـال هيچ كـس بـدون اجـازه او جـايز نيست.
16ـ استعاذه به خدا

اعوذ بالله من العمى بعد الجلاء و من الضلاله بعدالهدى و من موبقات الاعمال و مرديات الفتن.(16)

پناه به خدا مى برم از نابينايى بعد از بينايى و از گمراهى بعد از راهيابـى و از اعمـال نـاشـايسته و فـرو افتـادن در فتنه ها.
17ـ اسوه هاى حقيقت
ان الحق معنـا و فينـا , لا يقـول ذلك سـوانـا الا كذاب مفتــر.(17)
حق با ما و در ميان ماست, كسى جز ما چنين نگويد, مگر آن كه دروغگو و افترا زننده باشد.
18ـ ظهور فرج به اذن خدا
و امـا ظهور الفـرج فانه الى الله عزوجل, كذب الوقاتـون. و اما قول من زعم ان الحسيـن(ع) لـم يقتل, فكفـر و تكذيب و ضلال.(18)
اما ظهور فرج,مـوكـول به اراده خداوند متعال است و هر كس براى ظهور ما وقت تعيين كند دروغگوست. و اما گفته كسانى كه پنداشته اند امام حسين(ع)كشته نشده كفرو دروغ و گمراهى است.
19ـ شناخت خدا
ان الله تعالى هوالذى خلق الاجسام و قسم الارزاق لانه ليس بجسم و لاحال فى جسم (( ليـس كمثله شـىء و هـو السميع العليم)).(19)
همانا خداوند متعال, كسى است كه اجسام را آفريده و ارزاق را تقسيم فرموده, او جسـم نيست ودر جسمى هم حلول نكرده,(( چيزى مثل او نيست و شنوا وداناست)).
20ـ ائمه (ع) دست پرورده هاى پروردگار
ان الله معنا و لا فاقه بنا الى غيره والحق معنا فلن يوحشنا من قعد عنا و نحن صنائع ربنا و الخلق بعد صنائعنا.(20)
خـداوند با ماست, وبه جز ذات پـروردگار به چيزى نياز نـداريم, و حق با ماست. اگر كسانى با ما نباشند, هرگز در ما وحشتـى ايجاد نمـى شـود, ما دست پرورده هاى پـروردگـارمـان , ومـردمـان , دست پـرورده هـاى مـا هستند.
21ـ دانش حقيقى
العلـم علمنـا و لاشـىء عليكـم مـن كفـر مـن كفــر.(21)
دانـش , دانـش مـاست , از كفـر كـافـر,گزنـدى بـر شمـا نيست.
22ـ اتفاق و وفاى به عهد
لو ان اشياعنا و فقهم الله لطاعته علـى اجتماع من القلوب فى الوفاء بالعهد عليهم لما تـاخـر عنهم اليمـن بلقائنا و لتعجلت لهم السعاده بمشاهـدتنا.(22)
اگرشيعيان ماـ كه خداوند آنها را به طاعت و بندگى خويش موفق بداردـ در وفاى به عهد و پيمان الهى اتحاد اتفاق مى داشتند و عهد و پيمان را محترم مـى شمردند, سعادت ديـدار مـا به تـاخـيـر نمـى افتـاد و زودتـر به سعادت ديـدار ما نـائـل مى شدند.
23ـ پيروان نادان
قـد آذانا جهلاء الشيعه و حمقائهـم , و من دينه جناح البعوضه ارجح منه.(23)
حضـرت مهدى(عج) به محمـد بـن علـى بـن هلال كـرخـى فـرمـوده انـــد: نادانان و كـم خـردان شيعه و كسانـى كه بال پشه از دينـدارى آنان محكمتـر است مارا آزردند
24ـ بيزارى از غاليان
انا برىء الى الله والـى رسـوله ممـن يقول انا نعلم الغيب ونشاركه فى ملكه اويحلنـا محلا سـوى المحل الذى رضيه الله لنـا.(24)
من از افرادى كه مى گويند: ما اهل بيت ( مستقلا از پيـش خود وبدون دريافت از جانت خداوند ) غيب مى دانيم و در سلطنت و آفرينـش موجـودات با خدا شريكيـم, يا ما را از مقامى كه خداوند براى ما پسنديده بالاتر مى برند, نزد خدا و رسـولـش , بيزارى مى جويم.
25ـ سجده شكر
سجده الشكر من الزم السنن و اوجها.(25)
سجده شكر واجبترين مستحبات است.
26ـ فضيلت تعقيبات نماز
ان فضل الدعاء و التسبيح بعدالفرائض على الدعاء بعقيب النوافل كفضل الفرائض على النوافل.(26)
فضيلت دعا و تسبيح بعد از نمازهاى واجب در مقايسه بـادعا و تسبيح پــس از نمازهاى مستحبى ,مانند فضيلت واجبات بر مستحبات است.
27ـ سجده مخصوص خداست .
فاما السجود على اقبر فلايجوز.(27)
سجده بر قبر جايزنيست.
28ـ راه اندازى كار مردم
ارخص نفسك و اجعل مجلسك فـى الـدهليز واقض حـوائج النـاس. (28)
خودت ر (بـراى خـدمت) در اختيار مـردم بگذار, ومحل نشستن خويش را در ورودى خـانه قـرار بـده , و حـوائج مـردم را بــرآور.
29ـ امنيت بخش زمين
انـى امـان لاهل الارض كمـا ان النجـوم امـان لاهل السماء.(29)
وجود من براى اهل زمين, سبب امان و آسايش است, همچنان كه ستارگان سبب امان آسمان اند.
30ـ رجوع به راويان حديث
و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواه حديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجه الله عليهم.(30)
در پيشامـدهاى مهم اجتماعى به راويان حديث ما مراجعه كنيد, زيرا كه آنان حجت مـن بـر شمـا هستنـد و مـن هـم حجت خـدا بـر آنـان هستم.
31ـ مطاع, نه مطيع كسى
انه لم يكن احد من آبائى الا وقد وقعت فى عنقه بيعه لطاغيه زمانه و انى اخرج حيـن اخـرج و لا بيعه لاحـد مـن الطـواغيت فـى عنقـى.(31)
هر يك از پدارنم بيعت يكى از طاغوتهاى زمان به گردنشان بود, ولى من در حالى قيـام خـواهـم كـرد كه بيعت هيچ طـاغوتـى به گـردنـم نبـاشـد.
32ـ آفتاب پشت ابر
و امـا وجه الانتفـاع بـى فـى غيبتـى فكـالانتفـاع بـالشمس اذا غيبها عن الابصار السحاب.(32)
كيفيت بهره ورى از من در دوران غيبت, مانندكيفيت بهره ورى از آفتاب است هنگامى كه ابر آن را از چشمها پنهان سازد.
33ـ سبقت اراده خدا بر همه چيز
ولكـن اقـدار الله عزوجل لاتغالب و ارادته لاترد , و تـوفيقه لايسبق.(33)
به راستـى كه مقـدرات خـداونـد متعال, مغلـوب نشـــود واراده الهى مـردود نگـردد و چيزى بـر تـوفيق او پيشـى نگيـرد.
34ـ علت اصلى غيبت امام(ع)
واما عله مـا وقع مـن الغيبه فـان الله عزوجل قال: (( يا ايها الذين آمنوا لاتسئلوا عن اشياء ان تبدلكم تسئكم .(34)
امـا علت و فلسفه آنچه از دوران غيبت اتفـاق افتاده ( كه درك آن براى شمـا سنگين است) آن است كه خـداونـد در قـرآن فـرموده:(( اى مـومنان از چيـزهايـى نپـرسيـد كه اگـر آشكـارتـان شـود, بـدتـان آيـد.))(35)
35ـ آگاهيهاى امام(ع)
انـا يحيط علمنـا بـانبـائكـم , و لايعزب عنـا شـىء مـن اخبـاركـم.(36)
علـم ودانـش مابه خبرهاى شما احاطه دارد وچيزى از اخبار شما بر ما پـوشيده نمى ماند.
36ـ دعاى فروان
اكثـر و الـدعا بتعجيل الفـرج فـان ذلك فـرجكـم.(37)
براى تعجيل فرج زياد دعا كنيد, زيرا همين دعا كردن, فرج و گشايش شماست.
37ـ سوال نامطلوب
فاغلقوا ابواب السوال عما لايعنيكم .(38)
درهـاى سـوال راازآنچه كه مطلـوب شمـا نيست ببنـديــد.

38ـ آخرين اوصيا
انـا خـاتـم الاوصيـاء و بـى يـدفع الله البلاء عن اهلـى و شيعتى . (39)
مـن آخـريـن نفـر از اوصيا هستـم, خـداوند به وسيله من بلا را از خانواده و شيعيانم بر طرف مى گرداند.
39ـ حجت خدا در زمين
ان الارض لاتخلـوا مـن حجه امـا ظاهـرا و مـا مغمـورا.(40)
زميـن خـالـى از حجت خـدا نيست, يـا آشكـار است و يا نهان.
40ـ علمدار هدايت در هر زمان
كلما غاب علم بـدا علـم, و اذا افل نجم طلع نجـم.(41)
هرگاه علم و نشانه اى پنهان شـود, علم ديگرى آشكار گـــردد, و هــر زمان كه ستاره اى افول كند , ستاره اى ديگر طلوع نمايد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پى نوشت ها:
1ـ بحارالانوارج 53,ص 175.
2ـ همان,ج 53,ص 176.
3ـ بحارالانوار ج 53,ص 179.
4ـ همان,ج 53,ص 193.
5 ـبحارالانوار ,ج 53,ص 194.
6ـ همان,ج 53,ص 196.
7 ـ بحارالانوار,ج 53,ص 196.
8 ـ احتجاج طبرسى ج 1,ص 478.
9 ـ همان,ج 2,ص 478.
10 ـ مجمـوعه فـرمـايشـات حضـرت بقيه الله,ص 178.
11 ـ غيبت نعمانى ,باب 14,حديث 67.
12 ـ بحارالانوار,ج 51,ص 4.
13 ـ بحارالانوار,ج 51,ص 5.
14 ـ همان,ج 53,ص 182.
15 ـ همان,ج 53,ص 182.
16 ـ بحارالانوار,ج 53,ص 190.
17 ـ همان,ج 53,ص 190.
18- غيبت شيخ طـوسـى,ص 176.
19ـ غيبت شيخ طـوسـى,ص 178.
20- همان,ص 172.
21- بحارالانوارج 53,ص 150.
22- احتجاج طبرسى ,ج 2,ص 499.
23- احتجاج طبرسى,ج 1,ص 474.
24- پيشين,ج 2,ص 474.
25- همان,ج2,ص 487.
26- همان,ج 2,ص 487.
27- همان,ج 2,ص 490.
28- فرمايشان حضرت بقيه الله,ص 170.
29- بحـارالانـوار ,ج 78,ص 380.
30ـ همـان,ج 78,ص 380.
31- همان,ج 78,ص 380.
32- بحارالانوار,ج 78,ص 380.
33- همان,ج 53,ص 191, چاپ ايران.
34- همان,ج 78,ص 380.
35- سوره مائده,آيه 101.
36- بحارالانوار,ج 53,ص 175.
37- كمال الدين صدوق ,ج 2,ص 485.
38- بحارالانوار ,ج 52,ص 92.
39- همان,ج 52,ص 30.
40- كمـال الـديـن صـدوق,ج 2,ص 511.
41ـ بحـارالانوار,ج 53,ص 185.


برگرفته شده از كتاب سيره وسخنان پيشوايان - تاليف محمدعلى كوشا


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 22:41 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

فرمايشات آیت الله خميني (ره) رهبر کبیر انقلاب در باره امام زمان (عج)

فرمايشات آیت الله خميني (ره) رهبر کبیر انقلاب در باره امام زمان (عج)

  شما الان تحت نظر خدا و تحت نظر امام زمان (سلام الله عليه) هستيد، ملائكه ، شما را مراقبت مي كنند، نامه اعمال شما را به امام زمان (عليه السلام) عرضه مي دارند. 
  شايد اين وصفي كه براي حضرت صاحب (سلام الله عليه) ذكر شده است دنبال همين آيه شريفه كه مي فرمايد كه:

« قل انما اعظكم بواحدة أن تقوموا لله مثني و فرادي »

 
دنبال  همين معنا باشد كه همه بايد قيام بكنيم، قيام واحد كه بالاترين قيام همان آن شخص واحداست و همه قيام ها بايد دنبال آن قيام باشد و قيام لله باشد. 
  مي گويند «والعصر ان الانسان لفي خسر» عصر، انسان كامل است، امام زمان (سلام الله عليه) است يعني عصاره همه موجودات. قسم به عصاره همه موجودات يعني قسم به  انسان كامل

« ان الانسان لفي خسر» 
  حالا ببينيد كه تحت مراقبت هستيد. نامه اعمال ما مي رود پيش امام زمان (سلام الله عليه) هفته اي دو دفعه، به حسب روايت; من مي ترسم ما كه ادعاي اين را داريم كه تبع اين بزرگوار هستيم، شيعه اين بزرگوار هستيم، اگر نامه اعمال را ببيند و مي بيند تحت مراقبت خداست نعوذ بالله شرمنده  بشود. شما اگر يك فرزندتان خلاف بكند شما شرمنده مي شويد، اگر اين نوكر شما خلاف بكند شما شرمنده ايد. در جامعه آدم شرمنده مي شود كه پسرش اين كار را كرده يا  نوكرش اين را كرد يا اتباعش اين كار را كرده. من خوف دارم كه كاري بكنيم كه امام زمان (سلام الله عليه) پيش خدا شرمنده بشود. نكند يك وقت خداي نخواسته يك كاري از ماها  صادربشود كه وقتي نوشته برود، نوشته هائي كه ملائكة الله مراقب ما هستند، رقيب هستند، هر انساني رقيب دارد و مراقبت مي شود، ذره هائي كه بر قلب هاي شما مي گذرد  رقيب دارد، چشم ما رقيب دارد، گوش ما رقيب دارد، زبان ما رقيب دارد، قلب ما رقيب دارد. كساني كه مراقبت مي كنند اينها را، نكند كه خداي نخواسته از من و شما و ساير دوستان  امام زمان (سلام الله عليه) يك وقت چيزي صادر بشود كه موجب افسردگي امام زمان (سلام الله عليه) باشد. مراقبت كنيد از خودتان، پاسداري كنيد از خودتان. اگر بخواهيد اين پاسداري شما، در دفتري كه پاسداران صدر اسلام در او ثبت است در آن دفاتر ثبت بشود، همانطور كه  آنهاپاسداري مي كردند از خودشان، شما هم از خودتان پاسداري كنيد تا ثبت بشود آنجا.    در بعضي روايات كه من حالا نمي دانم صحت و سقمش را، هست كه يكي از چيزهاي مستحب اين است كه مومنين در حال انتظار اسلحه هم داشته باشند، اسلحه مهيا، نه اينكه  اسلحه را بگذارند كنار و بنشينند منتظر، اسلحه داشته باشند براي اينكه با ظلم مقابله كنند، با جور مقابله كنند. تكليف است، نهي از منكر است، به همه ما تكليف است كه بايد  مقابله كنيم با اين دستگاه هاي ظالم خصوصا دستگاه هائي كه با اساس مخالفند.    مبادا يك وقتي نامه عمل شما برود پيش امام زمان (سلام الله عليه) و آنجا گفته بشود به امام زمان كه اين پاسدارهاي شما، و ايشان سرشكسته بشوند ، آقا مساله مهم است. قضيه، قضيه كشت و كشتار نيست، قيام و نهضت ما، نهضت يك رژيم طاغوتي نيست، قيام و نهضت ما يك نهضت انساني است، يك نهضت اسلامي است، ما به كتاب و  سنت مي خواهيم عمل بكنيم، شما به كتاب و سنت بايد عمل بكنيد.    از خداوند تعالي مسئلت مي كنم كه ظهور ولي عصر (سلام الله عليه) را نزديك فرمايد و چشم هاي ما را به جمال مقدسش روشن. ما همه انتظار فرج داريم و بايد در اين انتظار،  خدمت كنيم. انتظار فرج، انتظار قدرت اسلام است و ما بايد كوشش كنيم تا قدرت اسلام در عالم تحقق پيدا بكند و مقدمات ظهور انشاء الله تهيه بشود.    وقتي نامه هاي ما را بردند پيش امام زمان (سلام الله عليه) (در روايات هست كه هر هفته مي برند ، هفته اي دو دفعه) وقتي كه مي برند، اعمال ما جوري باشد كه نمايش از اين  بدهد كه ما تابعيم، ما آنطور نيست كه خودسر بخواهيم يك كاري را انجام بدهيم.    من خيلي ناراحت گاهي مي شوم از اينكه مثلا امام عصر (سلام الله عليه) را مي گويند سلطان السلاطين، خليفه الله است.    شما بدانيد كه اگر امام زمان (سلام الله عليه) حالا بيايد، باز اين قلم ها مخالفند با او.    بايد ما بگوئيم كه عيد شعبان، عيد تولد حضرت مهدي (سلام الله عليه) بزرگترين عيد است براي تمام بشر... وقتي كه ايشان ظهور كنند انشاء الله (خداوند تعجيل كند در ظهور او)  تمام بشر را از انحطاط بيرون مي آورد، تمام كجي ها را راست مي كند... ايشان مامورند براي اينكه تمام اين كجي ها را مستقيم كنند و تمام اين انحرافات را برگردانند به اعتدال كه  واقعا صدق بكند يملأ الارض عدلاً بعد ما ملئت جورا از اين جهت اين عيد، عيد تمام بشر است، بعد از اينكه آن اعياد، اعياد مسلمين است اين عيد، عيد تمام بشر است، تمام بشر را ايشان هدايت خواهند كرد انشاء الله و ظلم و جور را از تمام روي زمين بر مي دارند به همان معناي مطلقش.    به ما اين وعده را داده اند كه در يك وقتي كه امام زمان (سلام الله عليه) ظهور كند، اين اختلافات از بين مي رود و همه برادروار با هم هستند.    قضيه غيبت حضرت صاحب، قضيه مهمي است كه به ما مسائلي مي فهماند من جمله اينكه براي يك همچو كار بزرگي كه در تمام دنيا عدالت به معناي واقعي اجرا بشود در تمام  بشر نبوده كسي الامهدي موعود (سلام الله عليه) كه خداي تبارك و تعالي او را ذخيره كرده است براي بشر آن كسي كه به اين معنا موفق خواهد شد و عدالت را در تمام دنيا اجر  خواهد كرد، نه آن هم اين عدالتي كه مردم عادي مي فهمند كه فقط قضيه عدالت در زمين براي رفاه مردم باشد بلكه عدالت در تمام مراتب انسانيت، انسان اگر هر انحرافي پيدا كند،  انحراف عملي، انحراف روحي،
انحراف عقلي،برگرداندن اين انحرافات را به معناي خودش اين ايجاد عدالت است درانسان،اگر اخلاقش اخلاق منحرفي باشد، از اين انحراف وقتي به اعتدال برگردد اين عدالت دراو  تحقق پيدا كرده است.اگر در عقائد يك انحرافاتي و كجي هايي باشد، برگرداندن آن عقايد كج به يك عقيده صحيح وصراط مستقيم،اين ايجاد عدالت است درعقل انسان.در زمان ظهور  مهدي موعود (سلام الله عليه) كه خداوندذخيره كرده است او را از باب اينكه هيچ كس در اولين و آخرين، اين قدرت برايش نبوده است و فقط براي حضرت مهدي موعود بوده است كه  تمام عالم را، عدالت را در تمام عالم گسترش بدهد و آن چيزي كه انبيا موفق نشدند به آن با اينكه براي آن خدمت آمده بودند،خداي تبارك و تعالي ايشان را ذخيره كرده است كه  همان معنايي كه همه انبيا آرزو داشتند، لكن موانع اسباب اين شد كه نتوانستند اجرا بكنند و همه اوليا آرزو داشتند و موفق نشدند كه اجرا بكنند، به دست اين بزرگوار اجرا بشود..... اگر مهدي موعود هم مثل ساير اوليا به جوار رحمت حق مي رفتند، ديگر در بشر كسي نبوده است كه اين اجراء عدالت را بكند، نمي توانسته و اين يك موجودي است كه ذخيره شده  است براي يك همچو مطلبي.    من نميتوانم اسم رهبر روي ايشان بگذارم،بزرگترازاين است،نميتوانم بگويم كه شخص اول است براي اينكه دوميدركار نيست، ايشان رانمي توانيم ما با هيچ تعبيري تعبيركنيم الا  همينكه مهدي موعود است،آني است كه خدا ذخيره كرده است براي بشر.    چه مبارك است ميلاد بزرگ شخصيتي كه برپا كننده عدالتي است كه بعثت انبيا (عليهم السلام) براي آن بود و چه مبارك است زاد روز ابرمردي كه جهان را از شر ستمگران و  دغلبازان تطهير مي نمايد و زمين را پس از آنكه ظلم و جور آن را فرا گرفته پر از عدل و داد مي نمايد و مستكبران جهان را سركوب و مستضعفان جهان را وارثان ارض مي نمايد. و چه  مسعود و مبارك است روزي كه جهان از دغلبازي ها و فتنه انگيزي ها پاك شود و حكومت عدل الهي بر سراسر گيتي گسترش يابد و منافقان و حيله گران از صحنه خارج شوند و پرچم عدالت و رحمت حق تعالي بر بسيط زمين افراشته گردد و تنها قانون عدل  اسلامي بر بشريت حاكم شود و كاخ هاي ستم و كنگره هاي بيداد فرو ريزد و آنچه غايت بعثت انبيا (عليهم صلواه الله) و حاميان اوليا (عليهم السلام) بوده تحقق يابد و بركات حق  تعالي بر زمين نازل شود و قلم هاي ننگين و زبان هاي نفاق افكن شكسته و بريده شود و سلطان حق تعالي بر عالم پرتو افكن گردد و شياطين و شيطان صفتان به انزوا گرايند و  سازمان هاي دروغين حقوق بشر از دنيا بر چيده شوند و اميد است كه خداوند متعال آن روز فرخنده را به ظهور اين مولود فرخنده هر چه زودتر فرا رساند و خورشيد هدايت و امامت را  طالع فرمايد.   دست عنايت خداي تبارك و تعالي به سر اين ملت كشيده شده است و ايمان آنها را تقويت فرموده است كه يكي از علائم ظهور بقيه الله اروحنا فداه است. و در حكومت عدل بقيه الله هم عدالت جاري مي شود، لكن حب هاي نفساني در بسياري از قشرها باقي است و همان حب هاي نفساني است كه بعضي روايات هست كه حضرت  مهدي (سلام الله عليه) را تكفير مي كنند.   درزمان حضرت صاحب (سلام الله عليه) هم كه ايشان با تمام قدرت مي خواهند عدل را اجرا نمايند،با اين ترتيب نميشودكه هيچ كس حتي خلاف پنهاني هم نكند.و بالاخره همان  ها هم كه مخالف هستند حضرت صاحب را شهيد ميكنند.  آنان به يقين مورد تقدير ناجي بشريت وبر پا كننده عدل الهي درسراسر گيتي روحي لتراب مقدمه الفداء مي باشند.   مهدي منتظر در لسان اديان و به اتفاق مسلمين از كعبه ندا سر مي دهد و بشريت را به توحيد مي خواند.    چه بسا كه اين تحول و دگرگوني، در مشرق زمين و سپس در مغرب و اقطار عالم تحقق يابد «وليس من الله بمستنكر» كه دهر را در ساعتي بگنجاند و جهان را به مستضعفان، اين  وارثان ارض بسپارد و آفاق را به جلوه الهي ولي الله الاعظم صاحب العصر ارواحنا له الفداء روشن فرمايد و پرچم توحيد و عدالت الهي را در عالم بر فراز كاخ هاي سپيد و سرخ مراكز  ظلم و الحاد و شرك به اهتزاز در آورد. «وما ذلك علي الله بعزي».    و من اميدوارم كه انشاء الله برسد روزي كه آن وعده مسلم خدا تحقق پيدا كند و مستضعفان مالك ارض بشوند. اين مطلب وعده خداست و تخلف ندارد، منتها آيا ما درك كنيم يا  نكنيم، آن به دست خداست. ممكن است در يك برهه كمي وسايل فراهم بشود و چشم ما روشن بشود به جمال ايشان. اين چيزي كه ما در اين وقت، در اين عصر وظيفه داريم، اين  مهم است. همه انتظار داريم وجود مبارك ايشان را، لكن با انتظار تنها نمي شود، بلكه با وضعي كه بسياري دارند، انتظار نيست.    اينهايي كه مي گويند كه هر علمي بلند بشود و / هر حكومتي / خيال كردند كه هر حكومتي باشد اين بر خلاف انتظار فرج است، اينها نمي فهمند چي دارند مي گويند... ما اگر  فرض مي كرديم دويست تا روايت هم در اين باب داشتند، همه را به ديوار مي زديم براي اين كه خلاف آيات قرآن است. اگر هر روايتي بيايد كه نهي از منكر را بگويد نبايد كرد، اين را  بايد به ديوار زد، اين گونه روايت قابل عمل نيست.    يك دسته ديگري بودند كه انتظار فرج را مي گفتند اين است كه ما كار نداشته باشيم به اين كه در جهان چه مي گذرد، بر ملت ها چه مي ذرد، بر ملت ما چه مي گذرد، به اين  چيزها ما كار نداشته باشيم ما تكليف هاي خودمان را عمل مي كنيم، براي جلوگيري از اين امور هم خود حضرت بيايندانشاء الله درست ميكنند ديگر ماتكليفينداريم،تكليف ما همين است كه دعا كنيم ايشان بيايند وكاري به كارآنچه دردنياميگذرد يا درمملكت خودمان ميگذرد نداشته  باشيم اينها هم يك دسته اي،مردمي بودندكه صالح بودند.
يك دسته اي مي گفتند كه خوب بايد عالم پرمعصيت بشود تا حضرت بيايد ما بايد نهي از منكر نكنيم، امر به معروف هم نكنيم تا مردم هر كاري مي خواهند بكنند، گناه ها زياد بشود كه
 فرج نزديك بشود. يك دسته اي از اين بالاتر بودند مي گفتند بايد دامن زد به گناه ها، دعوت كرد مردم را به گناه تا دنيا پر از جور و ظلم بشود و حضرت (سلام الله عليه) تشريف بياورند. اين هم يك  دسته اي بودند كه البته در بين اين دسته منحرف هايي هم بودند، اشخاص ساده لوح هم بودند، منحرف هايي هم بودند كه براي مقاصدي به اين دامن مي زدند. يك دسته ديگري بودند كه مي گفتند كه هر حكومتي اگر در زمان غيبت محقق بشود، اين حكومت باطل است و بر خلاف اسلام است. آنها مغرور بودند، آنهايي كه بازيگر نبودند مغرور بودند به بعض رواياتي كه وارد شده است بر اين امر كه هر علمي بلند بشود قبل از ظهور حضرت، آن علم، علم باطل  است آنها خيال كرده بودند كه نه، هر حكومتي باشد، در صورتي كه آن روايات كه هر كس علم بلند كند علم مهدي، به عنوان مهدويت بلند كند... ما اگر دستمان ميرسيد قدرت داشتيم بايد برويم تمام ظلم وجورها را از عالم برداريم،تكليف شرعي ماست منتها ما نميتوانيم: ايني كه هست اين است كه حضرت عالم را پرميكند  از عدالت، نه شما دست برداريد از اين تكليفتان، نه اينكه شما ديگر تكليف نداريد.    و لهذا مي بينيد فساد در آن وقت بود و حالا هم هست و تا آخر هم خواهد بود بله، در زمان حضرت صاحب (سلام الله عليه) حكومت واحد مي شود، قدرت حكومت... عدالت يك  عدالت اجتماعي در همه عالم مي آيد اما نه اين كه انسان ها بشوند يك انسان ديگر، انسان ها همان ها هستند كه يك دسته شان خوبند، يك دسته شان بد، منتها آنهايي كه بد هستند ديگر نمي توانند كه كارهاي خلاف بكنند.    يكي مي خواهد كه بيايد احياء كند اين افكار را و من اميدوارم كه انشاء الله حضرت بقيه الله زودتر تشريف بياورند و اين طبيب واقعي بشر، با آن دم مسيحائي خود اصلاح كند اينها را.    روز جمعه به وليّ امر (عج) ، متعلّق است.    فقها از طرف امام (عليه السلام) حجت بر مردم هستند.    كسي كه در زمان حضرت صاحب (عج)  باشد و با نواب اربعه روابط داشته باشد و به حضرت نامه بنويسد و جواب دريافت كند به اين موضوع توجه دارد كه در فراگرفتن مسائل به چه  اشخاص بايد رجوع كرد.    اسحاق بن يعقوب نامه اي براي حضرت ولي عصر (عج)  مي نويسد و از مشكلاتي كه برايش رخ داده سؤال ميكند،ومحمد بن عثمان عمري ـ نماينده آن حضرت ـ نامه را ميرساند.جواب نامه به خط مبارك صادر ميشود كه... در حوادث وپيشامدها به راويان حديث ما رجوع كنيد، زيرا  آنان حجت من برشمايند و من حجت خدايم...    از غيبت صغري تا كنون كه هزار و چند صد سال مي گذرد و ممكن است صد هزار سال ديگر بگذرد و مصلحت اقتضا نكند كه حضرت تشريف بياورد، در طول اين مدت مديد احكام
 اسلام بايد زمين بماند و اجرا نشود؟ و هر كه هر كاري خواست بكند؟ هرج و مرج است؟! قوانيني كه پيغمبر اسلام در راه بيان و تبليغ و نشر و اجراي آن بيست و سه سال زحمت  طاقت فرسا كشيد فقط براي مدت محدودي بود؟ آيا خدا اجراي احكامش را محدود كرد به دويست سال؟ و پس از غيبت صغري اسلام ديگر همه چيزش را رها كرده است؟ اعتقاد به چنين مطالبي يا اظهار آنها بدتر از اعتقاد و اظهار منسوخ شدن اسلام است.    معناي نداشتن حكومت اين است كه تمام حدود و ثغور مسلمين از دست برود، و ما با بي حالي دست روي دست بگذاريم كه هر كاري مي خواهند بكنند؟ و ما اگر كارهاي آنها را  امضاء نكنيم رد نمي كنيم. آيا بايد اينطور باشد؟ يا اين كه حكومت لازم است و اگر خدا شخص معيني را براي حكومت در دوره غيبت تعيين نكرده است لكن آن خاصيت حكومتي را كه از  صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب (عج)  موجود بود براي بعد از غيبت هم قرار داده است.
 


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 22:40 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

سخنان مقام معظم رهبرى پيرامون حضرت مهدي (عج الله تعالی فرجه الشریف)

سخنان مقام معظم رهبرى پيرامون حضرت مهدي (عج الله تعالی فرجه الشریف)

* مهدى موعود (عج)  مظهر رحمت و قدرت و مظهر عدل الهى است.
* توسل و توجه و ارتباط قلبى با آن حضرت موجب عروج و رشد روحى و معنوى انسان مى شود.
* ايمان و اعتقاد به امام زمان مانع از تسليم شدن است.
* نيمه شعبان، عيد بسيار بزرگى است كه جهان چشم انتظار مولود مبارك و معظم آن و بشريت تشنه رهبرى و هدايت اوست.
* وجود مقدس امام زمان وعده الهى و مصداق لطف خدا بر انسانيت و بشريت است.
* او مستوره و نمونه اى از اوليا و اصفيا و انبيا و برجسته ترين بندگان خداست.
* ملت ما بايد روح انتظار را در خود زنده كنند.
* روز ولادت مهدى موعود
(عج)
 حقيقتاً روز عيد همه انسانهاى پاك و آزاده عالم است.
* امروزه وجود مقدس حضرت حجت
(عج)
 در ميان انسانهاى روى زمين منبع بركت علم، منبع درخشندگى، زيبايى و همه خيرات است.
* ما به زمان ظهور امام زمان
(عج) 
اين محبوب حقيقى انسانها نزديك شده ايم زيرا معرفت ها پيشرفت كرده است.
* ان شاءالله همه اين توفيق را پيدا كنيم كه روزى در ركاب آن بزرگوار باشيم براى خدا تلاش و مجاهدت كنيم در مقابل چشم آن بزرگوار در راه خدا جانمان را از دست بدهيم و
 به فيض شهادت برسيم.


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : جمعه یازدهم اسفند 1391 | 19:37 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

واژه ى ظهور

واژه ى ظهور

« ظهور» واژه اى در زبان عربى ست كه برگرفته از كلمه «ظهر» مى باشد براى شناخت بهتر واژه اى ظهور به ريشه و معانى مختلف آن باز مى گرديم تا اندكى به ژرفاى اين كلمه دست يازيم.
برخى از زبان شناسان عربى (ظَهَرَ) را حاكى از هر نوع بروز و آشكار شدن كه همراه با قدرت و قوت باشد، دانسته اند از اين رو هنگام ظهر را بدين نام ناميده اند چرا كه هنگامه ى روز به كامل ترين حد خود رسيده و از تمام ساعات روز درخشش و گرما بيشتر و پر قدرت تر است([1]).
برخى ديگر نيز اين ماده را حكايت از پديدار شدن پس از پنهانى مى دانند و ظاهر را در مقابل باطن معنا مى كنند و ظاهر شدن نظر و ايده اى را از اين مقوله دانسته اند كه آن پيشتر مخفى بوده و اينك پديدار شده است و همچنين ظاهر شدن حمل (باردارى) كه پيشتر معلوم نبوده و اينك پديدار شده است([2]).
اينك مى توان هر يك از اين دو معنا را درباره ى واژه ى ظهور از لابلاى سخنان ائمه هدى ـ عليهم السلام ـ و آيات شريف قرآن بخوبى مشاهده نمود.
معناى نخست كه كه پديدار شدن با قدرت و شكوه است را مى توان در مواردى يافت كه ظهور به دين مبين اسلام و حقايق قرآن و معارف الهى نسبت داده شده است. چنانچه در آيه شريفه بدان اشاره شده است.
(هو الذي أرسل رسوله بالهدى ودين الحق ليظهره على الدين كله ولو كره المشركون)([3])
اوست كه پيامبر خود را براى هدايت و دين حق فرستاد تا او را بر تمام اديان چيره سازد اگر چه مشركان نپسندند.
در سخنانى كه از اهل بيت پيامبر ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ درباره ى اين آيه شريفه رسيده است بدين نكته تصريح شده كه اين وعده ى الاهى مبنى بر فراگير شدن اسلام تنها در زمان ظهور امام ـ ارواحنا فداه ـ تحقق خواهد يافت. چرا كه وى تعاليم آسمانى اسلام حقيقى را بر بندگان خدا عرضه داشته و بيشتر مردم با جان و دل آن را پذيرا خواهند شد و اندكى انگشت شمار كه سرشتى حق ستيز داشته و آن را از هر كه باشد نمى پذيرند نيز از برقش شمشير آن حضرت حفظ جان خود كرده و تظاهر به اسلام مى كنند.
ديگر معناى اين ماده را نيز مى توان در اين مبحث يافت و آن مواردى است كه اين واژه به شخص امام عصر ـ ارواحنا فداه ـ نسبت داده شده است. چنانچه در برخى احاديث و ادعيه آن حضرت مى يابيم.
فاظهر اللّهمّ لنا وليك وابن بنت نبيّك([4]).
پروردگارا ولى خود و فرزند دختر پيامبرت را براى ما آشكار نما.
اين گونه فرازها پديدار شدن آن حضرت پس از پنهانى را حكايت مى كند كه در اين صورت ظهور هم به معناى روزگار چيرگى حق و نيز هنگامه ى پديدار شدن طلعت زيباى يوسف فاطمى است.ليكن به معناى ديگرى كه هر يك از اين دو را در بر داشته و حكايت از مفهومى عميق تر و ژرفتر دارد نيز مى توان اشاره كرد كه آن نيز در لابلاى سخنان ائمه هدى ـ عليهم السلام ـ يافت مى شود. اگر چه شايد بتوان اين نكته را از اسرار معارف الاهى دانست كه روايات بدان رهنمون است.
در ميان فرازهايى از كلمات امير مؤمنان على ـ عليه السلام ـ با گروهى از فرزانگان مسيحى ـ كه اين خود از ژرفاى سخن حكايت دارد ـ به گفتارى بر مى خوريم كه آن حضرت در خطاب به شيعيان خود مى فرمايد:
. . . پس شما ـ كه خداوند رحمتتان كند ـ گليم پاره ى خانه هاى خود باشيد تا آن هنگام كه امر ما به ظهور پيوندد . . .([5])
پيوستگى اين واژه و ارتباط او با امر ولايت ائمه هدى ـ عليهم السلام ـ در اين فراز و فرازهاى ديگر سخنان اهل بيت ـ عليهم السلام ـ پرده از نكته اى دقيق و زيبا برگرفته و دريچه اى را به سوى معرفتى سترگ مى گشايد ـ ظهور امر ما ـ .
نخست مى بايست والايى و عظمت امر اهل بيت ـ عليهم السلام ـ بررسى شود كه آن از چه شكوهى برخوردار است، و اينك كه دوران غيبت امام معصوم ـ ارواحنا فداه ـ است، تمام عوالم وجود از لطف او جرعه نوش زندگى اند.
بيمنه رزق الورى وبوجوده تثبت الأرض والسماء([6]).
از يمن وجود او تمام ماسوى اللّه رزق مى برند و از هست او آسمان و زمين قرار گرفته است.
اين در حالى ست كه نقش محورى آن عزيز جان در هاله هايى از غيبت و اسرار پنهان است. و هر آنچه هست پرتوى ست كه از لابلاى پرده ها بدين سوى تاريك مى تابد و آنگاه كه پرده برافتد و همگان چهره آفتاب هستى را نظاره گر باشند زمان ظهور ولايت است هنگامه اى كه قرآن از ترسيم آن سر باز زده و تنها چنين مى فرمايد:
( يوم تبدل الأرض غير الأرض)([7]).
روزگارى كه زمين ديگر زمين نباشد.
چرا كه بفرموده ى او اين سخن تحقق يافته است كه:
( وأشرقت الأرض بنور ربّها)([8])
و زمين از پرتو پروردگار خود خواهد درخشد([9]).
چرا كه عقلها كامل مى گردد و حوزه هاى علم و معرفت تشكيل مى شود و استاد ربانى انسان بر كرسى تعليم و تربيت تكيه مى زند و اسرار هويدا مى سازد. تا آنجا كه تمامى علوم به اعتلاى خود نائل مى شوند.
و اين گوشه اى ست از پهنه ى زيباى ظهور و روزنه اى به آن سوى هستى.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]. مراجعه شود به مقابيس اللغة ابن فارس.
[2]. مراجعه شود به مصباح اللغة.
[3]. سوره ى صف، آيه ى 9.
[4]. بحارالانوار، 99 / 111.
[5]. ارشاد القلوب، 2 / 314.
[6]. مفاتيح الجنان، دعاى عديله.
[7]. سوره ى ابراهيم، آيه ى 48.
[8]. سوره ى زمر، آيه ى 69.
[9]. بحارالانوار، 52 / 330; تفسير قمى، 2 / 253.


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : پنجشنبه دهم اسفند 1391 | 20:52 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

علم امام زمان(عليه السلام) به زمان ظهورشان

 علم امام زمان(عليه السلام) به زمان ظهورشان

1 ـ آيا اكنون حضرت مهدى(عليه السلام) به زمان ظهورشان علم دارند؟ يعنى آيا از آغاز غيبت، حضرت مى دانستند چه زمانى ظهور خواهند فرمود؟
اين موضوع بين دانشمندان اسلامى مورد اختلاف است; برخى مى گويند: حضرت به زمان ظهورشان علم ندارد و به نظر برخى ديگر با توجه به اين كه امام زمان(عليه السلام) داراى علوم غيبى هستند و از آنچه واقع شده و مى شود و خواهد شد خبر دارند، پس مى توان گفت كه هم اكنون بلكه از آغاز غيبت، حضرت زمان ظهورشان را مى دانند.
2 ـ چگونه امام زمان (عليه السلام) از زمان ظهورشان مطلع مى شوند؟
بنابر آنچه در روايات آمده است، مى توان گفت: حضرت از سه راه به زمان ظهورشان علم پيدا مى كنند:
الف ـ از طريق الهام: از براهين و رواياتى كه در ابواب امامت وارد شده است، استفاده مى شود كه امامان معصوم(عليهم السلام) با عالم غيب ارتباط دارند و هنگام ضرورت، حقايقى را دريافت مى كنند. در روايات آمده است:

 « امامان معصوم(عليهم السلام)صداى فرشته را مى شنوند، امّا خودش را مشاهده نمى كنند.» اثبات الهداة، ج 6، ص 437.
بنابراين ممكن است خداوند متعال زمان ظهور را از طريق الهام به امام زمان(عليه السلام) بفهماند. از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است كه مى فرمايند:
«امامى از ما غايب مى شود، پس چون خداوند اراده كند كه او را آشكار و ظاهر گرداند اثرى در دل وى پديد مى آيد، سپس به اين گونه به امر پروردگار ظاهر مى گردد.»

 اثبات الهداة، ج 6، ص 364 ـ مهدى موعود، ترجمه و نگارش على دوانى، ص 262.
ب ـ از راه علائم و قرائن: ممكن است گفته شود: پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) زمان ظهور را توسط ائمه ى اطهار(عليهم السلام) به حضرت مهدى(عليه السلام) خبر داده است و اين از راه علائم و قراينى است كه پيغمبر معين كرده اند. در روايت است كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمودند:
 «وقتى زمان ظهور مهدى فرا رسيد خداوند شمشير و پرچم آن جناب را به صدا درمى آورد، مى گويند: اى دوست خدا! به پا خيز و دشمنان خدا را به قتل رسان.»
 بحار الانوار، ج 52، ص 311.
ج ـ از راه دستور العمل معين شده براى امامان: در روايات آمده; برنامه و دستور العمل تمام امامان بصورت مهره شده از جانب خداوند بر پيغمبر نازل شد و پيامبر آن را به حضرت امير المؤمنين(عليه السلام) تحويل داد. حضرت على(عليه السلام) در موقع خلافت صحيفه ى خويش را گشود و بر طبق آن عمل نمود و بعداً آن را به امام حسن(عليه السلام) تحويل داد و به همين كيفيت، نوبت هر امامى كه مى رسيد، مهرنامه ى خويش را مى گشود و بر طبق آن عمل مى نمود، اكنون هم دستور العمل امام زمان(عليه السلام) در دستش موجود است اصول كافى، ج 1، ص279.


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : پنجشنبه دهم اسفند 1391 | 20:52 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

وابستگى جهان به امام زمان

وابستگى جهان به امام زمان

مقدمه
مجموعه اى كــه پـيش رو داريـد توسط حضرت آية الله لطف الله صافى تدوين يافته تا شيفتگان آستان امامت و ولايت هر چه بهتر و بيتشر از اين مجموعه سودمند و پر فايده بهره مند
 گردند.« وابستگى جهان به امام زمان ». آنچه اين جزوه بطور مختصر آنرا بيان مى كند، توجيه و تفسير عقلى و علمى و منطقى اين وابستگى و بيان امكان و صورت وقوع آن است كه در
 ضمن چندين بررسى و توجيه، توضيح داده مى شود.
به اميد روزى كه حضرتش با طلوع از عالم اسلام، چشم مشتاقانش را به نور خود منوّر گردانده وبا ريشه كن كردن ظلم و فساد از روى زمين، عدل و داد را بگستراند. و پرچم انقلاب
 اسلامى ايران تحويل آن حضرت گردد. ان شاء الله .
الحمد لله رب لعالمين وصلى الله على سيد رسله أجمعين أبي القاسم محمد وآله الطاهرين الذين هم أركان الايمان ، وأُمناء الرحمن وأمان لاهل الارض
 فبهم يمسك الله السماء أن تقع على الارض الا باذنه وبهم يمسك الارض أن تميد بأهلها وبهم ينزل الغيث وتنشر الرحمة وتخرج بركات الارض ولولا مافي
 الارض منهم لساخت بأهلها1.
قال الامام أبو جعفر الباقر :
لو أن الامام رفع من الارض ساعة لماجت بأهلها كما يموج البحر بأهله2.
ترجمه به مضمون: اگر زمين ساعتى خالى از امام بماند اهل خود را فرو خواهد برد و چون دريائى كه به موجش اهلش را مضطرب وبى قرار سازد در موج و
 اضطراب افتد.
پيشگفتار
بايد توجه داشت كه اصل وابستگى ساير ممكنات به وجود امام ـ سلام الله عليه ـ و چگونگى آن و مسائل مشابه آن را، دانشمندان و علماى حكومت و عرفان با دلايل عقلى و
 فلسفى و عرفانى اثبات كرده اند. چنانكه به وسيله وحى و خبر آنانكه با عالم غيب ارتباط و اتصال دارند و از غيب عالم و علم كتاب و روابط نهانى و پنهانى ممكنات با يكديگر، باذن الله
 تعالى و به عنايت و لطف او، مطلع مى باشند نيز ثابت است و طبق همين اطلاعاتى كه ايشان به ما مى دهند، فرضاً دليل عقلى مستقل هم نباشد، به آنچه خبر مى دهند اعتقاد
 پيدا مى كنيم.
زيرا براى تحقيق اين گونه موضوعات ـ به خصوص تفاصيل آن ـ راهى مطمئن تر و باور بخش تر از وحى و اخبار انبياء و اوصياى آنها نيست3 چنانكه وجود ملائكه و اصناف آنها و مأموريتها و
 مداخلاتشان در عالم و تصرفات و ارتباطاتى كه با تنظيم عالم دارند، بر حسب قرآن مجيد و احاديث شريفه، ثابت و مسلم است و هركس به نبوّت و وحى و قرآن مجيد و رسالت حضرت
 رسول اكرم مؤمن باشد، به آن نيز ايمان دارد زيرا ايمان به صدق انبياء و وحى و انباء و اخبار آنها، قابل تبعيض نيست. بنابر اين در اين موضوع نيز اين راه شناخت، مورد استناد و كمال
 اعتماد و يقين آور و اطمينان بخش است.
بر حسب رواياتى كه در تفسير بعضى از آيات قرآن مجيد وارد شده و همچنين رواياتى كه مستقلاً روايت شده، وابستگى جهان به وجود امام ثابت است و هر چند بعضى از اين روايات
 به وابستگى بعضى از اين عالم مثل زمين، بيشتر دلالت نداشته باشد، اما بعضى ديگر بر وابستگى كل دارد. مضافاً اينكه بعضى از معيارها و ملاكها كه اين وابستگى را تأييد مى نمايد
 عام است و وابستگى كل عالم را اثبات مى كند.
ناگفته نماند كه از طرق اهل سنّت نيز احاديثى كه فى الجمله دلالت براين موضوع دارد، روايت شده است; مثل روايتى كه « عبدالله به بطه عكبرى » كه از محدثين مشهور و نامدار
 است4، در كتاب « الانابة » به سند خود از عبدالله به اميه مولى مجاشع5، از يزيد رقاشى6 از انس بن مالك7 به اين لفظ روايت كرده است:
 قال رسول الله : « لا يزال هذا الدين قائماً الى اثنى عشر فاذا مضوا ساخت الارض بأهلها »8.
انس گفت: رسول خدا فرمود: همواره اين دين برپا خواهد بود تا دوازده نفر، پس وقتى كه وقتى كه آن دوازده نفر درگذشتند، زمين اهل خود را فرو خواهد
 برد.

و چنانكه از بعضى احاديث استفاده مى شود، از صدر اول و عصر صحابه، افراد برجسته اى از آنان، مانند سلمان و ابوذر ـ كه نمى توان معتقداتشان را جز به استناد به هدايت و بيان و
 ارشاد حضرت رسول اعظم مستند دانست ـ اين وابستگى را بازگو كرده و به ديگران مى آموختند، از جمله از سلمان و ابوذر در مقام توصيف اميرالمؤمنين على روايت شده است:
« انه لزر الارض الذي تسكن اليه ويسكن اليها ، ولو فقد لانكرتم الارض وأنكرتم الناس »9.
ابن اثير در نهايه و ابن منظور در لسان العرب، « زر » را به استخوانى كه در زير قلب است و قوام قلب را به آن گفته اند، معنى كرده اند كه بنا بر اين، ترجمه اين جمله اين است:
على قوام زمين است، كه زمين به سوى او آرام مى گيرد و به سوى آن سكون و آرامش حاصل مى شود و اگر او (يا جانشين او) نباشد، هر آينه زمين و
 مردم را، منكر و دگرگون و به وضع ديگر و ناشناخته خواهيد ديد.

حاصل اينكه با مراجعه اجمالى به روايات و احاديث شيعه و اهل سنت و زيارات معتبر، مثل جامعه كبيره، ارتباط وجود ساير ممكنات و بقاى زمين، بلكه عالم، نزول باران، بركات و رحمت
 هاى الهى، افاضه فيوضات و نعمت ها به وجود امام فى الجمله ثابت و مسلم است10. چنانكه شكى نيست كه يگانه راه نجات و امان از گمراهى، شناختن امام، قبول امامت او و
 پيروى از او است كه علاوه بر احاديث متواتر ثقلين و سفينه و أمان، حديث مشهور بين شيعه و اهل سنت كه حميدى در « جمع صحيحين » آن را روايت كرده است، با كمال تأكيد و
 توعيد برآن دلالت دارد، متن اين حديث به روايت حميدى (در جمع صحيحين) اين است:
« من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية11
 هركس بميرد و امام زمن خود را نشناسد، مرده است، (مانند) مردن جاهليت ».
و فخر رازى از حضرت رسول روايت كرده است كه فرمود:
« من مات ولم يعرف امام زمانه فليمت إن شاء يهودياً وإن شاء نصرانياً  » 12.
« هركس بميرد و نشناخته باشد امام زمان خود را، پس اگر خواست يهودى بميرد و اگر خواست نصرانى ».
و تصريح به اين بيان و اقتباس از فرمايش حضرت رسول اعظم است، كلام معجز نظام خليفه و وصىّ آن حضرت على كه مفخر علماى اسلام سيد رضى از آن حضرت روايت نموده است:
«  وانما الائمة قوام الله على خلقه وعرفاؤه على عباده ولا يدخل الجنة إلاّ من عرفهم وعرفوه ولا يدخل النار إلاّ من أنكرهم وأنكروه   » 13
همانا امامان از سوى خدا و به امر خدا، قائم بر خلق خدا و برپا دارندگان آنها، و مدبر و مدير امور، نگهبان مصالح و سرپرست بندگان خدا مى باشند داخل
 بهشت نمى شود مگر آن كس كه بشناسد ايشان را و ايشان او را بشناسند و داخل آتش نمى شود مگر كسى كه ايشان را نشناسد و انكار كند، و
 امامان : او را نشناسند و انكار نمايند ». و در رابطه با اين مسائل است فرمايش ديگر آن حضرت:

« ألا إنّ مثل آل محمد كمثل نجوم السماء اذا خوى نجم طلع نجم  » 14 

 آگاه باشيد كه به تحقيق مثل آل محمد مثل ستاره هاى آسمان است; كه هرگاه ستاره اى بخواهد غروب كند، ستاره ديگر طلوع نمايد  ».
اينگونه احاديث و احاديثى كه مدلول آنها گسترده تر است، از حدّ تواتر گذشته است و مورد نظر در اين رساله، إستقصاء و احصاى آن احاديث و تحقيق در مقدار دلالت آنها نيست، كه
 احصاء و بررسى اين احاديث به كاوش بسيار و مطالعات زياد و تأليف كتابى مفصّل و بزرگ نياز دارد.
آنچه در اين رساله بطور مختصر در نظر است، توجيه و تفسير عقلى و علمى و منطقى اين وابستگى و بيان امكان و صورت وقوع آن است كه در ضمن چند بيان توضيح و توجيه مى
 شود. و اگر چه بحث و بررسى را مى توان در دو زمينه قرار داد; يكى ارتباط اصل وجود ممكنات به وجود امام و ديگرى ارتباط بقاى آنها بوجود آن حضرت امّا به ملاحظه اختصار و عدم
 تكرار، در طى چند بررسى و توجيه، معقوليّت و منطقى بودن هردو جهت را به يارى خداوند متعال بيان خواهيم كرد. وما توفيق الاّ بالله عليه توكلت واليه أُنيب.
بررسى و توجيه اول
عالم انسان كه آن را عالم صغير مى گويند، نمونه كل جهان و مجموع عالم است كه آن را عالم كبير و اكبر مى خوانند، چنانكه در شعر منسوب به حضرت اميرالمؤمنين آمده است:
« أتزعم أنك جرمٌ صغير وفيك انطوى العالم الاكبر »15
بلكه همه عالم ها، از عالم اتمها تا عالم منظومه ها و كهكشانها همه و همه، نمونه مجموع عالم هستند و همه داراى يك نقطه مركزى هستند كه وجودشان به آن مرتبط است و:
دل هر ذره را كه بشكافى آفتابش در ميان بينىمجموع عالم و كل جهان نيز داراى چنين نقطه مركزى است; اين نقطه مركزى در ظاهر هر چه باشد، در باطن وجود ولىّ عصر و قلب هر
 زمان است، چنانكه نقطه مركزى انسان در ظاهر مغز است اما در باطن روح انسان يا به تعبير ديگر قلب او مى باشد. انسان ظاهربين گمان مى كند كه ارتباطات، منحصر در چيزهائى
 است كه با حواس ظاهرى يا با تجربه دريافت مى شود و از ارتباط عالم ظاهر با باطن، و عالم شهادت و حضور، با عالم غيب و ماوراء ستور، و محسوس با معقول و آنچه از دسترس
 تجربه خارج است، غافل است و ارتباطات ظاهرى و محسوس را فقط بر اساس تأثير و تأثر ذاتى اشياء مى پندارد، خصوصاً كه نظام اتم و كهكشانها را به يك نوع مى بيند و تحت يك
 برنامه و جريان متحد الشكل مشاهده مى كند، پس گمان مى كند كه يك جزء بالذات، مركز و ثابت است و جزء يا اجزاى ديگر بالذات يا به تأثير ديگر، سيار و متحرك، و از تأثير عالم
 غيب در أن غافل است و نمى داند كه (ذلك تقدير العزيز العلمى) .
در ديده تنگ مورنور است زاو در پاى ضعيف پشه زور است زاو
داتش سزاست مر خداوندى را هروصف كه ناسزا است دور است ازاو

و نمى پرسد كه جهت جامع و ارتباط بخش اين اجزاء چيست؟ و چگونه اين نظامها بر آنها حاكم شده و اين عناصر مختلف بوجود آمده؟ و كجا و در چه مجلسى و محفلى و با كدام
 عقل و شعورى اين قرار را با يكديگر گذارند كه با تركيبات و اجزاى متفاوت اين عناصر را بيافرينند و از تركيب آنها اين همه مرتبط و متناسب ساخته كه از قواعد و قوانين و تناسبى كه در
 آن است، بشر توانسته است با كشف قسمتى از آنها، حتى در كيهان و جهان هاى برين، تصرّف و رفت وآمد نمايد و از فاصله ميليونها سال نورى كسب اطلاع كند؟ خدا دانا است كه
 در اين همه عوالم چه خبرها و چه شگفتى ها، چه پديده ها و چه زيبائى ها و چه اسرار و روابطى برقرار كرده است و چه محكم و استوار است اين آيه كريم كه مى فرمايد:
(قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربي لنفد البحر قبل أن تنفد كلمات ربي ولو جئنا بمثله مدداً)16= « بگو اگر دريا براى نوشتن كلمات و آثار قدرت و آيات پروردگار من و مخلوقات او مركّب
 باشد، هر آينه دريا تمام شود پيش از آنكه كلمات پروردگار من تمام شود، اگر چه مانند آن مدد بياوريم ».
چه غافل مى باشند آنانكه چشمشان از ظاهر به باطن نفوذ نمى كند و جهان و صاحب جهان را نشناخته از اين جهان مى گذرند و مصداق (يعلمون ظاهراً من الحياة الدنيا وهم عن
 الاخرة هم غافلون)17مى باشند.
آرى همه جا نظام او ودست او است، از اتم تا كهكشانها و بالاتر و آنچه هنوز بشر به كشفش موفق نشده، همه آيات و نشانى هاى اويند.
شنيدستم كه هركوكب جهانى است جداگانه زمين وآسمانى است
تو پندارى جهانى غير از اين نيست زمين وآسمانى غيرازاين نيست
چه نيكو و معرفت افزا است سخن سرور اوليا و اشرف اوصيا و رهبر عرفا اميرالمؤمنين على .
« سبحانك ما أعظم شأنك سبحانك ما أعظم ما نرى من خلقك ، وما أصغر كل عظيمة في جنب قدرتك ، وما أهول ما نرى من ملكوتك ، وما أحقر ذلك فيما
 غاب عنا من سلطانك ، وما أسبغ نعمك في الدنيا وما أصغرها في نعم الاخرة18
 تسبيح تو را مى گويم، چه عظيم است شأن تو، تسبيح تو را مى گويم، چه بزرگ است آنچه را مى بينيم از آفرينش تو و چه
 كوچك است بزرگ آن در كنار قدرت تو، و چه هولناك است آنچه مشاهده مى كنيم از ملكوت تو، و چه حقير است اين در جنب آنچه مشاهده مى كنيم از ملكوت تو، و چه حقير است
 اين در جنب آنچه از ما پنهان است از سلطان تو، و... »

و البته جهان به حكمت الهى و اراده ازلى، داراى قوانين و قواعدى است و بهتر اين است كه با اقتباس از قرآن كريم بگوئيم داراى سنتى است و هر پديده و حادثى معلول علتى است
 و علوم مادى و طبيعى، چيزى غير از اطلاع و آگاهى بر بخش مختصرى از اين قواعد و سنن و سلسله علل و معلولات نيست. اما چنان نيست كه احتمال وجود عالم غيب و تأثير آن در
 حدوث و بقاى موجودات مادّى، و ارتباط وجود ولىّ و قطب، در تأثير و تأثرى كه در اشياء است، با قانون عليّت قابل نفى و انكار باشد، و به طريق اولى « نفى ارتباط وجود عالم با وجود
 ولىّ » قابل اثبات نمى باشد و هرگز چنين نفى و اثباتى امكان پذير و معقول و منطقى نيست، زيرا قانون عليّت مى تواند نفى يا تأثير بعضى از اشياء را در وجود تمام اشياء يا بعض
 اشياء اثبات كند و به عبارت ديگر اگر با حذف بعضى از عوامل مادى كه عليّت و ارتباط آن بوجود يك پديده يا بقاى آن محتمل است، آن پديده را همچنان باقى و موجود يافتيم، عدم
 عليّت آن عامل و عدم ارتباط بقاى آن پديده بوجود آن عامل احتمالى، استكشاف مى شود. اما با حذف عاملى كه عليّت آن نسبت به يك پديده محتمل باشد، به فرض آنكه آن پديده
 نيز حذف شود، ثابت نمى شود. عاملى كه حذفش حذف پديده را در پى داشت، علّت مستقل آن پديده است، زيرا معلوم نمى شود كه تأثير آن عامل به نحو شرط بوده يا به نحو
 مقتضى و يا رافع يا مانع يا علّت، پس احتمال اينكه چيز ديگر و امر غيبى و غير قابل تجربه هم در وجود آن به نحو مقتضى يا شرط مؤثر باشد، نفى نمى شود، چنانكه با از كار انداختن
 مغز يا قلب، هر چند جسم انسان از كار مى افتد و وجود عنصرى و مادى او از تحرّك و فعاليت باز مى ايستد و تأثير مغز و قلب در كار و اعمال اندام و اعضاى انسان ثابت مى شود، اما
 نمى توان با اين آزمايش نفى روح را ثابت نمود و رابطه اعضاء و بدن نيست كه بگوئيم حيات جزء مادى انسان كه اندام او باشد فقط مرتبط به مغز يا قلب، و به روح و عالم غيب ارتباط
 ندارد.اشتباه نشود، نمى خواهيم با اين بيان، ارتباط ممكنات را با وجود امام، يا اعضاء و اندام انسان را با روح او ثابت نمائيم، بلكه مى خواهيم بگوئيم كه اين ارتباط، از مسائلى كه با قانون
 عليّت و آزمايشهاى مادى و تجربى و به اصطلاح بعضى علمى، قابل نفى باشد، نيست، هر چند در مقام پذيرش و ايمان به آن بايد به دلائلى كه براى اثبات اينگونه موضوعات اقامه مى
 شود، استناد كرد.
و بالاخره مى گوئيم ارتباط وجود ساير ممكنات با وجود ولىّ و قطب جهان، به حكم خبر صادق مصدّق، يعنى پيغمبر اكرم و ائمه طاهرين : ثابت است، اگر چه ارتباط غير ارادى باشد،
 مثل ارتباط منظومه شمسى با شمس و اجزاى اتم با هسته مركزى و هزاران هزار روابط تكوينى كه در عالم جماد و نبات و حيوان و انسان، و بين اعضاء و اجزاى آنها برقرار است، و
 نفى تأثير وجود قطب در وجود پديده هاى اين عالم ـ باذن الله تعالى ـ با قانون عليّت و تجربه و آزمايش امكان پذير نيست و امكان احتمال تأثير آن به هيچ وجه قابل رد نمى باشد. بنابر
 اين، ايمان به آن علاوه بر ادلّه عقلى با توجه به احاديث و روايات نيز كاملاً عُقلائى و منطقى است و موجب شرك و غلّو و اينگونه امور نخواهد بود، چنانكه احتمال تأثير يا يقين به تأثير
 هر شىء در شىء ديگرى ـ به تقدير الله تعالى ـ شرك نمى باشد.
و حاصل اين توجيه اين است كه، چنانكه در ارتباطات و تأثير و تأثّرها، وجود هسته مركزى و ما به الارتباط و ما به البقاء و ما به النظام مادى ديده مى شود، و مثلاً حيات اعضاء و اندام و
 بخش مادى وجود انسان بوجود مغز و قلب بستگى دارد و حتى بسيارى از تصرّفات، بلكه بيشتر يا همه تصرّفات غيب وجود افراد عادى (روح) در اين عالم، به اين اعضاء بستگى دارد،
 امكان دارد كه وجود قطب و امام نيز ما به الارتباط تكوينى مجموع اين عالم باشد. و همانگونه كه آن ارتباطات و ارتباط ملائكه با اين عالم توجيه مى شود، اين ارتباط كه دلائل عقلى و
 نقلى بر أن اقامه شده نيز توجيه و تفسير مى شود19.
بررسى و توجيه دوّم
چنانكه ثابت و مسلّم است، تمام اجزاى عالم امكان به سوى موجود ممكن اشرف در حركت است، و به عبارت ديگر علت غائى عالم امكان و متحرّكات، وجود مخلوق اشرف است. هر
 عالم مقدمه عالم بعد و عالم كامل تر است. چنانكه عالم جنين مقدمه عالم دنيا، و عالم دنيا مقدمه عالم آخرت است، و بطور كلى هر مادونى مقدمه مافوق، وهر ناقصى براى كامل و
 هر كاملى براى اكمل و به سوى كمال در مسير حيات و عالم امكان سير مى كنند، تا در عين به فعليت رسيدن استعداد خاص خود، در مسير كمالى خود، كمال موجود كامل تر را
 فراهم ساخته و به او بپيوندند.
پس اگر سير جهان بدون موجود ممكن اكمل باشد و منتهى به آن نباشد، جهان از هدف اَسنى و اشرف خود محروم مى شود و حركت جهان، اگر بى ثمر و بى هدف نباشد، اقلاً بدون
 فايده اكمل خواهد بود. لذا هميشه وتا حركت در عالم امكان هست، بايد براى موجود اكمل و به سوى آن باشد و آن « امام و حجت خدا و ولىّ دوران و قطب زمان » خواهد بود كه يا در
 كسوت و منصب نبوّت ظهور دارد و يا در كسوت امامت و منصوب وصايت، قائم مقام و جانشين نبىّ و پيغمبر خواهد بود. بديهى است با امكان موجود اشرف و فيّاضيت خدا و عدم بخل
 در مبدأ فيّاض، اكتفا بوجود غير اشرف نخواهد شد.
وخلاصه اين بيان، اين است كه وجود حضرت رسول اكرم وسيده نساء العالمين و ائمه اثنى عشر ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ مقصد اصلى خلقت مى باشند20. و ديگران، علاوه بر
 آنكه نسبت به مادون خود، كامل تر و علّت غايى هستند، طفيل وجود آنها و فرع وجود آن بزرگواران مى باشند.
و اين موضوع مستفاد از روايات معتبره است. از جمله از حضرت اميرالمؤمنين در نهج البلاغه روايت است كه در ضمن يكى از نامه هاى تاريخى خود به معاويه مرقوم فرمود:
« فانا صنائع ربنا والناس بعد صنايع لنا21
 ما تربيت يافتگان پروردگارمان هستيم و مردم پس از آن تربيت يافته ما هستند.
و صدوق ـ عليه الرحمه ـ از حضرت رسول اكرم روايت نموده است كه به امير المؤمنين فرمود:
« ياعلي لولا نحن ما خلق الله آدم ولا حواء ولا الجنة ولا النار ولا السماء ولا الارض22
 
اى على اگر ما نبوديم خداوند خلق نمى كرد آدم و حوا را و بهشت و جهنم و آسمان و زمين خلق نمى شدند.
و رافعى ـ يكى از علماى معروف عامّه ـ در ضمن حديثى طولانى، روايت كرده است كه خداوند متعال به آدم ـ على نبينا وآله وعليه السلام ـ فرمود:
هؤلاء (يعني محمداً وعلياً وفاطمة والحسن والحسين) خمسة من ولدك ، لولاهم ما خلقتك هؤلاء خمسة شققت لهم خمسة اسماً من أسمائي ، لولاهم ما خلقت الجنة ولا النار ولا
 العرش ولا الكرسي ولا السماء ولا الارض ولا الملائكة ولا الانس ولا الجن23
 
اينان (محمد و على و فاطمه و حسن و حسين ـ صلوات الله عليهم ـ) پنج تن از فرزندان تو هستند، اگر  نبودند ايشان تو را خلق نمى كردم اينان پنج تن اند كه براى ايشان پنج اسم از اسم هاى خودم مشتق كردم. اگر ايشان نبودند خلق نمى كردم بهشت و نه آتش، و نه عرش و نه  كرسى و نه آسمان و نه زمين، و نه فرشتگان و نه انس و جن را ».
و نظير اين ارتباط است، ارتباط آفرينش آنچه در زمين است با آفرينش آدم و بنى آدم، چنانكه در قرآن مجيد مى فرمايد:
(خلق لكم مافي الارض جميعاً)24.
و در آيه ديگر مى فرمايد:
 
(والارض وضعها للانام)25.
و در آيه ديگر فرموده است:
 (الذي جعل لكم الارض فراشاً والسماء بناءً وأنزل من السماء ماءً فأخرج به من الثمرات رزقاً لكم)26.
و همچنين آياتى كه دلالت دارند بر تسخير زمين و آفتاب و ماه و نجوم براى انسان.
و چنانكه مرحوم پدرم آيت الله آخوند ملاّ محمد جواد صافى در يكى از تأليفات خود به نام « مصباح الفلاح » يا در تأليف ديگرش به نام « نفايس العرفان » تحقيق كرده، آياتى مثل (وما
 خلقت الجن والانس إلاّ ليعبدون)27 نيز دلالت دارند، زيرا وقتى خلقت جن و انس براى عبادت باشد، با اينكه عالى ترين مرتبه عبادت و اطاعت كه نمايش و تبلور كمال اعلاى موجود
 ممكن است همان است كه از امام صادر مى شود، وبا توجه به اينكه عبادات ديگران نيز بايد در خط عبادت امام و پيروى از او باشد تا از شرك و انحراف و معايب و موانع ديگر مصون
 بماند، پس امام مقصد اصلى و علّت غائى خلقت خواهد بود.
و نظير اين تحقيق است آنچه كه آن مرحوم و ديگران از محققان بزرگ فرموده اند كه غرض از خلقت، تخلّق به اخلاق الهى مثل علم و قدرت و ظهور قدرت ربوبى است، كه اگر چه در
 تمام اشياء و خلقت تمام كائنات آثار علم و قدرت و حكمت او ظاهر و هويدا است و هر چه هست آيه و كلمه او است، اما ظهور علم و قدرت او در انسان و استعداد و تخلق انسان به
 اختيار خود به اخلاق الهى، در مرتبه اى است كه هيچ موجودى غير از انسان آن استعداد را ندارد و تحقق و فعليت كمال اين استعداد و جلوه و نمايش برين و برترين آن، وجود امام28
 و افعال و اخلاق و جامعيّت و نواحى متعدّد كمالى او است.
بنابر اين باز هم امام مقصد اصلى خلقت و خلاصه و نتيجه علياى آن مى باشد و خدا همه اشياء را براى بشر و بشر را براى انسان كامل كه ولىّ امر هر عصر و قطب دوران و صاحب
 الزمان است، آفريد چنانكه براى پديد آمدن ميوه، انسان به ايجاد باغ، آبادكردن زمين، ساختن و كندن جوى و جدول، تهيه آب و احداث قنات و كاشتن درخت اقدام مى نمايد كه در واقع
 همه را براى ميوه مى خواهد و ميوه، مطلوب بالذات و خواسته حقيقى و اوّلى او است و ديگر چيزها مطلوب بالعرض و خواسته تبعى و ثانوى است و شايد همين بود سر اينكه ملائكه
 گفتند:
(أتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدماء ونحن نسبح بحمدك ونقدس لك)29
 « آيا مى خواهى كسانى را در زمين بگمارى كه فساد كنند و خونها بريزيد و حال آنكه ماتورا تسبيح مى كنيم ».
و پاسخ خداوند متعال كه فرمود: (إني أعلم ما لاتعلمون)30= « من مى دانم آنچه را كه شما نمى دانيد ». اشاره به همين باشد كه اگر چه مفسد و خونريز در بين بشر پيدا خواهد
 شد، اما چون اين نظام منتهى و متضمن وجود بندگان صالح و شايستگان مقام خلافت الهى خواهد شد، بايد برقرار شود و خدا مى داند كه محصول اين جعل خليفه در زمين چه
 خواهد بود و چه موجودات كاملى را متضمن مى باشد، و مانند ابراهيم و موسى و عيسى و محمد خاتم الانبياء و على مرتضى و مهدى خاتم الاولياء، از آن بوجود خواهد آمد.
و مخفى نماند كه محققين علماى اهل سنّت نيز همه براينكه حضرت رسول اكرم 6 داراى چنين منزلت و مقامى است اتفاق دارند و زبان حالشان اين اشعار است:
م
حمد المجتبى معنى جبلته وما لادم طين بعد مجبول
والمجتبى تاج علياه الرفيع وما للبدر تاج ولا للنجم إكليل
لولاه ما كان أرض لا ولا افق ولا زمان ولا خلق ولا جيل
ولا مناسك فيها للهد اشهب ولا دياريهاللوحي تزيل31
و اين اشعار:
ي
اصفوة الرسل الذي لولاه لم يثبت على حدّ المقام كليم
كلاّ ولا سكن الجنان أب ولم ينهض الى الروح المسيح رميم
الله قد صلّى عليك فكل ذي مجد لمجدك دأبه التسليم32
و اين اشعار:
محمد كازل تا ابد هر چه هست به آرايش نام او نقش بست
چراغى كه انوار دانش بدو است فروغ همه آفرينش از او است
و ابن حجر در « المنح المكيّة في شرح الهمزيّه » در شرح اين شعر:
لك ذات العلوم من الغيب ومنها لادم الاسماء
مى گويد: مقصود از خلق آدم، خلق پيغمبر ما از صلب او بوده است پس خلق پيغمبر ما، به طريق ذات بوده و خلق آدم به طريق وسيله33.
و مخفى نماند كه محدثين بزرگ اهل سنّت نيز احاديثى روايت كرده اند كه اين وجه به صراحت از آنها استفاده مى شود; از جمله در ذيل حديثى كه متضمن شرح توسل حضرت آدم ـ
 على نبينا وآله وعليه السلام ـ به حضرت رسول اكرم مى باشد و « حاكم » آن را از پيغمبر روايت نموده و به صحّت آن گواهى داده است، چنين آمده كه خدا خطاب به آدم فرمود:
« إنه لاحب الخلق اليّ وإذ سألتني بحقه فقد غفرت لك ، ولولا محمد ما خلقتك = به درستى كه او (محمد محبوب ترين خلق به سوى من است، و حال كه به حقو او از من سؤال
 كردى، تو را آمرزيدم، و اگر محمد نبود تو را خلق نمى كردم ». اين حديث را علاوه بر حاكم، ابن حجر در « الجواهر المنظّم » و بيهقى در « دلائل النبوه » و طبرانى روايت نموده اند34.
و نيز در ضمن حديثى كه ابن حجر از ابن عباس روايت نموده و آن را صحيح دانسته، آمده است:
« أوحى الله تعالى الى عيسى ـ صلوات الله على نبينا وعليه وسلامه ـ ياعيسى آمن بمحمد ومر من أدركه من أُمتك أن يؤمنوا به ، فلولا محمد ، ما خلقت آدم ، ولولا محمد ما خلقت
 الجنة ولا النار ...35
 وحى كرد خداى تعالى به سوى عيسى: اى عيسى ايمان آور به محمد و امر كن كسانى از امّت تو كه او را درك مى نمايند به او ايمان آورند پس اگر محمد نبود،
 آدم را نمى آفريدم و اگر محمد نبود، بهشت و آتش را خلق نمى كردم ».
ونيز اين حديث قدسى، معروف بين شيعه و ديگران است:
 « لولاك لما خلقت الافلاك
 اگر تونبودى من آسمانها را نمى آفريدم ».
و همچنين اين حديث قدسى را روايت نموده اند: « خلقتك لاجلي وخلقت الاشياء لاجلك = تو را به خاطر خودم و همه هستى را به خاطر تو آفريدم.
و در همين معنى و بلكه در تقدم آفرينش آن حضرت بر آفرينش ساير مخلوقات، ظهير فاريابى مى گويد:
ايزد چو كارگاه فلك را بكاركرد از كائنات ذات تورا اختيار كرد
اول تورايگانه و بى مثل آفريد وانگه سپهرهفت و عناصر چهار كرد
نى نى هنوزكاف كن از نون خبرنداشت كايزدرسوم دولت تو آشكاركرد
بديهى است هر مقامى از اينگونه مقامات، غير از نبوّت و پيغامبرى كه به حضرت خاتم الانبياء ختم شده است، غير از نبوّت و پيغامبرى كه به حضرت خاتم الانبياء ختم شده است، بر
 حسب دلائل عقلى و احاديث، براى اولياى بعد از آن حضرت كه ائمّه اثنى عشر : مى باشند، ثابت و مسلّم است.
هم القوم من أصفاهم الود مخلصا تمسك في أخراه بالسبب الاقوى
هم القو فاقوا العالمين مناقبا محاسنهم تروى وآياتهم تتلى36
و چه نيكو گفته است ابونواس در خطاب به حضرت رضا :
تالله لما برى خلقاً فأتقنه صفاكم واصطفاكم أيها البشر
وأنتم الملا الاعلى وعندكم علم الكتاب وما جائت به السور
مطهرون نقيات جيوبهم تتلى الصلاة عليهم أينما ذكروا
من لم يكن علوياً حين تنسبه فماله من قديم الدهر مفتخر37
اگر گفته شود: اينگونه ارتباطى كه شما به آن، به ارتباط آب وجوى، وحتّى شاخه و برگ درخت با ميوه، مثل زديد، به عكس نيز وجود دارد، يعنى ميوه هم به وجود آب وجوى و باغ
 وابستگى دارد، بلكه وابستگى آن بيشتر و مؤكدتر است، زيرا بدون وجود آب و درخت، ميوه حاصل نمى شود، در حالى كه بدون ميوه، وجود درخت امكان پذير است.
پاسخ داده مى شود:
اولاً: آنچه در خارج ديده مى شود از درخت هاى بى ميوه، غرض از وجودشان ميوه نبوده است، هر چند شخصى كه آن را كاشته است قصدش ميوه بوده است و اگر او به اين جهت
 عالم بود، هرگز آن را نمى كاشت. اما مدّبر حقيقى و فاعل واقعى كه عالم به همه چيز است، از وجود آن درخت آنچه را كه تكويناً خواسته است، حاصل شده است، و اين اشكال از
 اين ناشى شده كه بين فاعل حقيقى عالم با فاعل حقيقى عالم با فاعل ظاهرى جاهل فرق نگذارده اند. در اينجا موضوع سخن، فاعل حقيقى عالم حكيم است كه خود فرموده
 است.
(أفرأيتم ماتحرثون ءأنتم تزرعونه أم نحن الزارعون)38
 
« آيا نديديد تخمى را كه در زمين كاشتيد آيا شما آن را رويانديد يا ما رويانديم؟ » و نيز در آيه ديگر مى فرمايد:
(أفرأيتم ما تمنون ءأنتم تخلقونه أم نحن الخالقون)39
 
«  آيا نديديد كه شما نخست نطفه اى بوديد؟ آيا شما آن نطفه را به صورت انسان آفريديد، يا ما آفريديم؟ ».
ثانياً: ارتباط بدن عنصرى امام مانند غير امام، با اشياى مادى و عناصر بسيط ومركّب ديگر، اگر چه معلوم و مسلّم است، اما اين خصوصيّت را كه فرد خاصى چنان باشد كه ديگران
 وجودشان به او وابستگى معنوى داشته باشد، هيچ كس غير از امام دارا نيست; چنانكه در عالم ارتباطات ظاهرى، خصوصيت اينكه فردى بدون پدر و مادر خلق شده باشد، اختصاص
 به آدم و حوّا دارد و خصوصيت اينكه فردى بدون پدر باشد، اختصاص به مسيح دارد.
ثالثاً: ارتباط وجود امام با مواد و عناصر، مثل ساير افراد، در جهت مادّى آنها است در صورتى كه ارتباط و وابستگى آنها به امام در جهت جسم و روح و ظاهر و باطن وجودشان مى
 باشد به عبارت ديگر اگر چه وجود عنصرى امام به مادّه و عناصر ارتباط دارد، اما نفس اين عناصر و مواد و غيب وجود تمام اشخاص و افراد بوجود امام و غيب وجود آن حضرت كه
 حقيقت وجود او و اصل ذات او است ارتباط دارد و اين خصوصيتى است كه باذن الله تعالى فقط امام و انوار پيغمبر اكرم و ائمه معصومين : داراى آن مى باشند.
رابعاً: ارتباط ميوه بوجود جوى و درخت و خاك و آب، از قبيل ارتباط شىء به علّت مادى آن است، و ارتباط آنها با ميوه از قبيل ارتباط شىء به علّت غائى آن مى باشد.
بنابر اين ارتباط وجود عنصرى امام با آب و خاك و تمام عناصر و هوا و آفتاب و ساير مخلوقات، نظير ارتباط شىء با علّت مادى خود مى باشد. و اما ارتباط سايرين با او، نظير ارتباط شىء
 با علّت غائى خود است; و پر واضح است كه علّت غائى شىء از علّت مادى و همچنين علّت صورى آن افضل است. زيرا كه علّت غائى، مقصود بالذات و بالاصاله و استقلال است و
 علّت صورى و مادى، مقصود بالتبع و بالعرض است.
عليهذا ارتباط وجود ممكنات بوجود امام به گونه اى كه بيان شد، مقبول و مسلّم و امر غريب و مورد استعبادى نيست، همانگونه كه بر حسب قرآن مجيد و قانون مطابقت و ناموس
 تناسب، معلوم مى شود كه آنچه در زمين است، براى اين بشر است و اين بشر حاصل اين خلقت و جلوه اتمّ و اكمل قدرت و علم الهى است و:
ابروبادومه وخورشيد وفلك دركارند تاتوانى به كف آرى وبه غفلت نخورى
و:توئى تو، نسخه صنع الهى به جواز خويش هر چيزى كه خواهى
همينطور انسانها نيز وجودشان به وجود امام مرتبط است وطفيل وجود امام و حجت خدا مى باشند و بايد گفت كه:
از رهگذر خاك سر كوى شما بود هر نافه كه بر دست نسيم سحر افتاد
روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست منت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست
ناظر روى تو صاحب نظرانند وليك بوى گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست
همه كمالات به كمال رسول اكرم و سيدة النساء و ائمه طاهرين : مى پيوندد و معيار و ميزان كمال و مصدر هدايت و ارشاد و برهان خلق و حجت خدايند:
« فهم مفتاح خزائن الرحمن  ومعادن العلم والعرفان وينابيع الحكمة والايمان »
 چنانكه از حضرت صادق مروى است:
« في الاصل كنا نجوماً يستضاء بنا وفي البرية نحن اليوم برهان
نحن البحور التي فيها لغائصها در ثمنى وياقوت ومرجان
مساكن الخلد والفردوس نملكها ونحن للخلد والفردوس خزان
من شذ عنا فبرهوت مكانته ومن أتانا فجنات ورضوان »40
بررسى و توجيه سوم
اگر تقدير خداوند قادر حكيم چنان باشد كه چنانكه بعضى از ملائكه واسطه نزول بعضى بركات و انجام مأموريتهائى شده اند، فيوض عامّ و خاص به واسطه امام به سايرين برسد و امام
 مجراى فيض باشد، خواه ناخواه وجود و بقاى ساير ممكنات كه به فيض الهى حدوث و بقا دارند، به مجراى فيض او كه به تقدير او از آن مجرا فيض به آنها مى رساند مرتبط خواهند بود،
 و اگر چه در فرض عدم اين مجارى فيض، بازهم فيّاضيت خدا اگر قصورى در مفاض نباشد، برقرار است، اما مى توان گفت كه ممكنات همه آن استعداد را ندارند كه بدون واسطه تلقى
 فيض نمايند و قصور خودشان مانع از كسب فيض بطور مستقيم است، نظير اينكه در تعداد معدودات، شمارش از يك شروع مى شود و بدون آن دوّم و سوّم و... معدود نمى شود، و
 اعداد بعد از يك، همه به گونه اى حاوى عدد يك مى باشند، هر چند معدودشان غيرهم باشند. و اين نه براى نقص قدرت شمارش كننده است، بلكه به جهت اين است كه عنوان
 معدود سوم مثلاً، بدون عنوان معدود دوم و اول امكان وجود ندارد. همچنين فيوض الهى بدون رسيدن به مخلوق اكمل و اشرف امكان وصول آن به مخلوق ما دون نيست، نه براى اينكه
 در فيض قصورى است بلكه براى آنكه فيض گيرنده استعداد ندارد.
لذا امام كه در جنبه «  يلى الرّبى و يلى الخلقى  » كامل است، واسطه ايصال بركات مى باشد. چنانكه بسيارى از نعمتهاى الهى در اين عالم به واسطه و بلكه به وسايط به ما مى
 رسد، و چنانكه شاخه ها و برگهاى درخت به واسطه تنه و ريشه درخت از آب و مواد زمين كه برايشان مقرر شده است، استفاده مى نمايند، و چنانكه همه مردم استعداد تلّقى
 وحى را ندارند و بايد به واسطه نبى و پيغمبر باشد، امكان دارد كه تمام فيوض يا بعضى فيوض ديگر نيز به همين نحو با وسايط مقتضى و مناسب به نيازمندان و مستعدان برسد.
 بديهى است چنين واسطه اى غير از امام نخواهد بود. و مسأله، يك مسأله تكوينى خواهد شده كه تخلف از آن نامعقول است.
يكى از محدّثين بزرگ اهل سنّت به نام ابراهيم بن محمّد جوينى شافعى (متوفّاى سال 730)، در كتابى كه به نام « فرائد السمطين »41 آن را موسوم كرده است حديثى را به سند
 منتهى به حضرت زين العابدين روايت كرده است، كه در ضمن آن فرمود:
« ونحن الذين بنا يمسك الله السماء أن تقع على الارض إلاّ باذنه ، وبنا يمسك الارض أن تميد بأهلها وبنا ينزل الغيث ، وينشر الرحمة ويخرج بركات الارض ولولا
 ما في الارض لساخت بأهلها42
 مائيم ككه به واسطه ما نگاه مى دارد خدا آسمان را از اينكه بر زمين افتد، مگر به اذن او، و به واسطه ما زمين را نگه مى دارد از اينكه به اهلش مضطرب
 گردد و به واسطه ما (يا براى ما و به طفيل وجود ما) باران نازل مى كند و نشر رحمت مى نمايد و بركتهاى زمين را بيرون مى آورد، و اگر آنچه (آن كس)
 كه در زمين است از ما، نبود، زمين اهل خود را فرو مى برد ».
بدر الدّين رومى، شارح قصيده برده، در شرح خود به نام « تاج الدّرة فى شرح البردة » در شرح اين بيت:
وكل آي أتت الرسل الكرام بها فانما اتصلت من نوره بهم
مى گويد: هر معجزه از معجزاتى كه پيامبران آوردند و ساير آياتى كه دلالت بر كمال فضل و راستى گفتارشان از علم و حكمت در ايشان دارد، متصل و واصل به ايشان نشد، مگر از نور
 او كه اوّل هر نور و مبدأ آن است. زيرا كه فرمود: « أول ماخلق الله نوري »43 و شكى نيست كه انبياء و رسولان همه از نور واحد، مخلوق مى باشند و آن نور پيغمبر ما است. پس انوار
 ايشان، شعبه هايى از آن نور و فروغ آن نورند و او نور الانوار و شمس الاقمار است.

و عصام اسفراينى در شرحش بر برده مى گويد: « انوار ساير پيغمبران اثرى از آثار نور آن حضرت است، پس از نور محمد است نور عرش و كرسى، نور آفتاب و ماه، و انوار جميع
 پيغمبران... »44.
ونيز بدر الدين رومى در شرح اين بيت بوصيرى:
فانه شمس فضل هم كواكبها يظهرن أنوارها للناس في الظلم
مى گويد: اين آيات روشن به انبيا، از نور پيغمبر رسيد، به جهت اينكه او خورشيد فضل خدا و رحمت از براى عموم مردم است و پيغمبران مظاهر نور او و

 حاملان سِرّ او به حسب درجات استعداد و مراتب قابليتهاى خود بودند، انوار حقايق و اسرار دقايق آن حضرت را براى اقوام خود، به دعوت آنها، به تصديق
 او واقرار به آمدن او اظهار مى كردند، چنانكه ماه نور آفتاب را ظاهر مى نمايد و حكايت مى كند45.

بررسى و توجيه چهارم
امام; الگو، نمونه، اُسوه و علامت است كه هر تندرو بايد به سوى او بازگردانده شود و الاّ گمراه مى شود، و هر كندرو بايد خود را به او برساند و الاّ هلاك مى گردد.
چنانكه از مضمون احاديث بسيارى كه از طريق شيعه و اهل سنت وارد است46 كمال ديگران به او تضمين و تأمين مى شود و حركت و سير همه در راه مستقيم فقط با حركت و سير
 او كنترل و تصحيح و تعديل مى گردد.
بنا بر اين نقش امام نقش سازنده اى است كه بدون آن، سالكان راه كمال نمى توانند به درستى مسير خود اطمينان داشته باشند، و اين است معناى احاديث متواترى مانند احاديث
 سفينه كه پيغمبر مى فرمايد:
« مثل أهل بيت من، مثل كشتى نوح است كه هر كس برآن سوار شد نجات يافت و هر كس تخلف كرد هلاك شد، پس هر كس متمسّك به امام و هدايت امام و تأسّى به امام شود
 نجات مى يابد و هر كس تخلّف كند هلاك مى شود ».

و همين است معناى احاديث ثقلين47 كه پيغمبر در آنها تمسّك به قرآن و عترت را يگانه وسيله امان از ضلالت معرفى فرموده است.
بنا بر اين كمال عالم وما سوى الله، به وجود امام منوط است و بدون وجود امام، عالم فاقد كمال لايق به خود بوده و ناقص خواهد شد، و چون فيض خدا كامل بوده و نقص در آن تصور
 نمى شود لذا نقص همه به كمال وجود امام كامل مى شود و كسر همه بوجود او جبران مى گردد.
بررسى و توجيه پنجم
چنانكه كل عالم و تمام آفرينش « كلمة الله الكبرى » و « كتابه التكوينى » و « آيته الجامعة » و « اسمه الاعظم » است و دلالت بر ذات جامع جميع صفات كمال او دارد، افراد وانواع و اجزاء و
 اعضاى اين عالم نيز هريك جداگانه، آيه و نشانه حق تعالى و كلمه و اسم و فعل و حرف كتاب تكوينى او هستند:
« ففي كل شيء له آية تدل على أنه واحد
ولله في كل تحريكة وفي كل تسكينه شاهد »

هر گياهى كه از زمين رويد وحده لا شريك له گويد
به نزد آنكه جانش در تجلّى است همه عالم كتاب حق تعالى است
عرض اعراب و جوهر چون حروف است مظاهر همچو آيات و وقوف است
همه ظهور قدرت و علم او، و تسليم فرمان او هستند:
 ( وله أسلم من في السموات والارض طوعاً وكرهاً واليه يرجعون )48
 « هركه در آسمانها و زمين است خواه ناخواه مطيع فرمان  خداست و همه به سوى او رجوع مى كنند ».
و دليل بر كمال و پاكى و تنزّه او از تمام نقايص مى باشند
( يسبح لله مافي السموات وما في الارض الملك القدوس العزيز الحكيم)49
 «  هر چه در آسمانها و زمين است خدا را كه  پادشاه منزه و مقتدر و داناست تسبيح مى كنند ».
بر هر موجودى به حسب كمال مراتب وجودى خود و بر هر انسانى به حسب كمال مراتب انسانيت و تخلّق به اخلاق الهى إسم او و كلمه او صادق مى باشد هر چه كمال فرد و نوع
 بيشتر باشد صدق اسم و كلمه بر او كاملتر خواهد شد.
لذا در تفسير آيه شريفه:
 (ولله الاسماء الحسنى فادعوه بها)50
 «  براى خدا نامهاى نيكوئى است به وسيله آنها خدا را بخوانيد  »
وارد شده است از حضرت امام جعفر صادق :
 « نحن والله الاسماء الحسنى الذي لا يقبل من أحد طاعة الا بمعرفتنا قال فادعوه بها51
  به خدا سوگند اسماء حسنى مائيم كه از احدى طاعتى پذيرفته نمى شود مگر به معرفت ما، كه خدا فرمود: پس بخوانيد او را به آنها ».
چون امام در بين تمام آيات و كلمات الهى آيت كبرى و تامه و كلمه عليا و اسم اعظم تكوينى است، چنانكه از امير المؤمنين روايت شده است:
« ما لله عزوجل آية هي أكبر مني ولا لله من نبأ أعظم مني52

براى خداوند ـ عزوجل ـ نشانه و خبرى بزرگتر از من نيست  ».
امام اسم تكوينى « الولى » و « الحاكم » و « الهادى » و « العادل » و « العالم » « والقادر » است، و به عبارت ديگر امام كسى است كه هر يك از اسماء و صفات الهى را كه در ممكن، در حد
امكانيتش، امكان حصول داشته باشد، دارا باشد. بديهى است كه همه ممكنات، كلمات و اسماء الهى هستند و در كثرت، چنانند كه در آن قرآن كريم مى فرمايد:
( قل لو كان البحر مداداً لكلمات ربي لنفد البحر قبل أن تنفد كلمات ربي ولو جئنا بمثله مدداً)53.
همه آيات خدا هستند، اما مانند اسماء لفظى كه دلالت آنها بر مسمى در صراحت و ظهور و ذات و صفت، و صفت ذات و فعل متفاوتند، اسماء تكوينى نيز متفاوتند; مثلاً هر عالمى
 علمش دلالت بر علم خدا دارد، اما دلالت علم يك شاگرد دبستانى در حد يك معلم و دلالت علم يك معلم، در حد يك استاد و يك فيلسوف و مجتهد و مرجع تقليد نيست.
دلالت علم كسى كه (عنده علم من الكتاب)54 است در حد علم (من عنده علم الكتاب)55=
 «  كسى كه نزد اوست علم كتاب الهى ». كه امام است، نمى باشد.   ».
پس بديهى است چنين اسمى جامع مراتب و كمالات اسماء مادون خود مى باشد و چنانكه در أسماء لفظى، بعضى از اسماء، جامع مفاد اسماء ديگر هستند ـ مثلاً اسم « القادر »
 جامع مفاد اسم « الخالق »، « الرازق » ، « المحيى » ، « المميت »، « الشافى » و اسمهاى شريفه ديگر است; يا اسم « العالم » جامع مفاد « السميع »، « البصير » و « الخبير »، و كلمه و
 اسم جلاله « الله » حاكى از تمام أسماء و جامع مفاد همه است ـ در اسماء تكوينى و كلمات الله نيز بعضى از اسماء جامع مراتب و كمالات اسماء ديگر مى باشند و دلالتشان بر
 مسمى ظاهرتر و جامع تر است و به عبارت ديگر; چنانكه بعضى صفات، از شؤون و جلوه هاى صفات ديگرند و ذات به واحديت، و احدّيت مصداق آن صفات است.
بعضى از اسماء نيز به اعتبار مسميّاتشان ـ كه صفات فعلى يا ذاتى مى باشند ـ از شؤون و جلوه هاى اسماء مسميّات ديگرند كه گاه آن مسميّات، صفات فعل يا صفات ذات ويا ذات
 مقدّس الوهيّت مى باشند. بنابر اين وجودات و ذوات مقدّس چهارده معصوم : اسماء تكوينى الهى هستند و همانطور كه اسمائى مثل « الخالق »، « المعز » و « المذل » به اسم
 « القادر » و همه اسماء به اسم « الله » و « لا إله الاّ هو » منتهى مى گردند وبه آن وابسته اند و تحت آن اسم قرار دارند، اسماء تكوينى نيز همه تحت اسم تكوينى محمد يعنى « وجود
 محمد » و در درجه بعد تحت أسماء ساير چهارده معصوم، يعنى «  وجودات آنها  » قرار دارند و همه آن أسماء تكوينى، ظهور صفتى، و كمالى از كمالات آن ذات مستجمع جميع صفات
 كمالى مى باشند كه اسم اعظم و اكبر تكوينى بر آن دلالت دارد، و وابسته به آن اسم هستند. اسامى لفظى، لظشان وابسته به اسم اعظم و كلمه جلاله است، به اعتبار آنكه
 مسميات آنها شؤون و صفات مسمّى به اسم اعظم است و آن اسم اعظم حاكى از آن صفات و حاوى تمام آنها است و نزديك به اين بيان است، اين شعر مشهور:
نام احمد نام جمله انبياء است چونكه صدآمد نود هم پيش ما است
همانطور كه عدد حاوى تمام اعداد از يك تا صد است، اسم احمد پيش ما است انبياء است و آن حضرت جامع كمالات تمام مخلوقات ما دون خود است و آنها نيز به آن وابستگى دارند،
 همان وابستگى كه اسم « المتكلم » و « العزيز » و « المقتدر » با اسم « القادر » و همه اسماء به اسم اعظم و جلاله « الله » دارند.
و به عبارت ديگر ذات الوهيّت است كه قادر است و عالم و... و صفات او عين ذات اوست، و او مصداق همه صفات كماليه است. و اگر چه همه أسماء الحسنى بر او ـ عزّ اسمه ـ
 صادق است و بالالتزام بر ذات جامع جميع صفات كمالى هم دلالت دارند، چون مثلاً « القدير » و « العزيز » و « العالم » و « الخالق » مطلق و بالذات جز ذات جامع جميع صفات كمال نيست،
 امّا به دلالت مطابقى، چنانكه در اسم جلاله مى فرمايند، دلالت بر او ندارند و به عبارت ديگر مضمونشان
« هو القدير » و « هو الجليل » و « الله على كل شيء قدير » و « الله عالم بكل
 شيء »
است. و چنانكه درك صفت بودن موصوف امكان پذير نيست، اسم صفت نيز بدون اسم موصوف قابل درك نيست يا لا اقل تبادر موصوف از آن به ذهن با وجود اسم موصوف و
 اسم اكبر و اعظم او بيشتر خواهد بود.
بنابر اين دلالت اين اسماء بر معنى و شناخت آنها در حدّى به اسماء ديگر و شناخت مفاد آنها ارتباط دارد و به احتمالى هر چند بعيد شمرده شود، محتمل است مفاد حديث معروف:
 « من مات ولم يعرف امام زمانه ، مات ميتة جاهلية » همين باشد، چون امام كلمة الله العليا و آية الله العظمى واسم اكبر الهى است، كسى كه اين اسم را نشناسد، خدا را نشناخته
 است، چنانكه اگر كسى اسماء الحسناى الهى را نشناسد، او را نشناخته است.
سخنى ديگر
خواننده عزيز، اين بحث بيش از اين قابل إطاله است، ولى چون ظرافت و لطافت آن زياد است وبا اندك لغزش قلم، مطلب نامفهوم و بلكه ممكن است اشتباه عرضه شود، از آن بيمناك
 كه عبارات و الفاظم رسا نباشد و مطلب را چنانكه حق آن است، نرساند. تا اين حدّ هم كه توضيح دادم، چون كافى و خالى از قصور بيان نيست، معذرت مى خواهم وبا استشهاد به
 اين شعر با مضمون و محتوى:
وان قميصاً خيط من نسج تسعة وعشرين حرفاً عن معاليه قاصر
سخن را به گونه ديگرى كه تعقيب بحث و موجب مزيد معرفت و بصيرت شود، ادامه مى دهيم:
انسان در بين تمام انواع موجودات ممكن استعداد ترقى و كمالش از همه بيشتر است و چنان است كه از حضرت صادق روايت شده است:
« الصورة الانسانية هي أكبر حجج الله على خلقه ، وهي الكتاب الذي كتبه بيده وهي الهيكل الذي بناه بحكمته ، وهي مجموع صور العالمين وهي المختصر من العلم في اللوح
 المحفوظ56

صورت انسانيّت بزرگترين حجت هاى خدا بر خلق او است و آن كتابى است كه خدا با دست تواناى خود آن را نوشته و آن هيكلى است كه به حكمت خود آن را بنا كرده
 و آن مجموع صورت جهانها و عوالم است و آن مختصر علومى است كه در لوح محفوظ است ».

بر اساس همين شرافت و شأن و استعداد است كه، انسان نيازش به تربيت الهى و بارش باران رحمت و فيض ربوبى از همه بيتشر است; چون نياز يك كوزه به آب به همان مقدار
 است كه شاعر گفته:
گر بريزى بحر را در كوزه اى چند گنجد قسمت يك روزه اى
اما نياز جوى و نهر و رود خانه به مقدار ظرفيت آنها است. انسان به رحمت بيشتر، به علم زيادتر، و به تربيت متعالى تر محتاج است، چنانكه رود خانه و دريا به آب بيشتر نياز دارد:
آب كم جو تشنگى آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست موجودات بر حسب استعداداتى كه براى كمالات دارند، و بر حسب سعه دركى كه به سعه فقر و حاجت خود داشته باشند، از فيوضى غيبى و عنايات لا ريبى بهره مند خواهند شد.
بديهى است فقر نبات و گياه به تربيت، از فقر جماد بيشتر است، يعنى قابليّت قبول تربيت در آن زيادتر است، و فقر و نياز حيوان هم از نبات بيشتر است، چنانكه فقر و حاجت انسان از
 كل ممكنات زيادتر و وسيع تر است، و فقر افراد انسان نيز به حسب ذات و بعضى عوارض و امور غير اختيارى متفاوت است، و به حسب جهل و علمشان تفاوت مى كند. جاهل اگر
 چه فقر علمى دارد، اما آنچنانكه عالم احساس فقر مى كند احساس نمى كند، يك دانشجو يايك طلبه، باياد گرفتن چند اصطلاح، بسا گمان كند كه همه علوم را ياد گرفته است، در
 حالى كه يك نفر فقيه و عالم و فيلسوف هر چه علمش زيادتر مى شود، فقر و نياز و وابستگى و تعلق خود را به خدا بيشتر درك مى كند، و تواضع و فروتنيش زيادتر مى شود، و خود را
 در برابر علم الهى چون قطره اى از دريا و از آن كمتر و فرومايه تر مى يابد، و زبان حالش اين شعر خواهد شد:
يكى قطره باران ز ابرى چكيد خجل شد چو پهناى دريا بديد
كه جائى كه دريا است من كيستم ور او هست حقّا كه من نيستم
از اين جهت است كه امام، انسان مافوق (نه مافوق انسان) و ممكن مافوق (نه مافوق ممكن) است، رئيس فقرا است يعنى تمام هويتش فقر و احساس نياز به خداى بى نياز است و
 چون بيشترين استعدادها را دارد، بيشترين نيازها رابه خدا دارا است و لذا به كسب بيشترين عنايات و عطيّات و افاضات الهى به حكم « العطيات بقدر القابليات » نايل است.
از دعاهائى كه از امامان : روايت شده و از حالاتشان در هنگام دعا و عبادت، استفاده مى شود كه چنان عرض فقر و مسكنتى كه از آنان در درگاه خدا ظاهر شده، از ديگران (حتى
 بزرگترين فلاسفه الهى) ديده نشده است. و اين شعور به فقر و نياز و خود را نديدن و چيزى نشمردن در آن بزرگواران چنان شدّت و رسوخ داشته است كه احساس حاجت به خدا و
 لطف و كرم او از بزرگترين و متعالى ترين درجات ايشان بوده است، آنان عزّت خود را به عبوديّت و پرسش و بندگى او مى دانستند كه در مقام مناجات عرضه مى داشتند:
« الهي كفى لي عزاً أن أكون لك عبداً وكفى لي فخراً أن تكون لي رباً »57.
حقاً بايد سير قافله ممكنات و كاروان انسانيّت، براى وصول به اين مقام و براى نزديك شدن به اين مقام و شباهت يافتن به صاحبان اين مقام باشد، كه اگر اين نباشد مسير آنان لغو و
 پوچ و بيهوده خواهد شد و عالم به آنگونه كه (اگزيستانسياليست ها) و « سارترها » و « ماركسيست ها » و ملحدان ديگر معتقدند، هيچگونه تفسير و توجيهى نخواهد داشت، و همان
 بهتر كه با بمب هاى ويران كننده يكباره آن را ويران و نابود كنند و به اين مرارت ها، جنگ ها، كشمكش ها، ناكامى ها، ناراحتى ها و فلاكت ها پايان دهند و همه را و آيندگان را از اين
 تاريكخانه و وحشتكده خلاص سازند.
اما اگر بشر به منتهاى واقعى مسير جهان و انسان، آگاه شد، و نظام امامت و انسان كامل و كمال انسان را شناخت، آگاهى مى يابد و اميدوار مى شود و به زندگى و كمال و ترقى
 علاقمند مى گردد و عالم را با معنى و با محتوا مى شناسد; معنايى كه جمال حقيقت را به انسان نشان مى دهد و عالم را گلستان و با روح وبا هدف معرفى مى نمايد.
چه زيبا و چه با حقيقت است حركت جهان كه به سوى شخصيت هائى مانند ابراهيم، محمد، على، فاطمه، حسن و حسين مى رود و افرادى مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، و
 شهيدانى چون حمزه، جعفر و پاكبازان و فداكارانى چون شهيدان كربلا و كوبندگان ستمگران چون حجر بن عدى، عمرو بن حمق، ميثم و رشيد هجرى، و دانشمندان و علمائى مانند
 زراره، محمد بن مسلم، ابن ابى عمير، زكريا بن آدم قمى، كلينى، صدوق، شيخ مفيد، سيد مرتضى و رضى، شيخ طوسى، علامه حلّى، شهيدين، شيخ انصارى، ميرزاى شيرازى، آيت
 الله بروجردى، و هزارها افراد از اين قبيل در هر رشته از كمال انسانى، به دنيا تحويل مى دهد.
از نظر يك نظام سوسياليستى، سير جهان و انسان به سوى جامعه اى است كه خالى از درك هاى انسانى و معنويات باشد، سير به سوى جامعه اى كه فردى مثل « استالين » در آن
 ديكتاتور و فرمانروا، و عملاً و بى منازع مدعى خدائى باشد، يا فرعون ديگر مثل « برژنف » زمامدار باشد كشورى ضعيف را كه در همسايگى او قرار دارد، مورد هجوم وحشيانه قرار دهد و
 از زمين و هوا به كشتار مردم و ويران كردن خانه هاى مردم مستمند روستاها و شهرها بپردازد و مدرن ترين اسلحه ها را براى زيريوغ گرفتن يك ملت آزاده به كاربرد و بيش از يك
 ميليون انسان از كوچك و بزرگ و زن و مرد را قتل عام و بيش از يك ميليون نفر را از خانه و كاشانه خود آواره سازد، و هنوز هم كه هنوز است، دست از سر آنها برندارد و چنان نشان
 دهد كه تا كشورشان را تصرف نكند، اگر چه به قيمت جان تمام مردم باشد، تصميم سَبُعانه خود را نخواهد شكست; و همچنين فراعنه ديگرى كه بعد از برژنف، يكى پس از ديگرى روى
 كار مى آيند نيز همان خط و مشى را دنبال مى كنند.
چنين جامعه اى، با چنين رهبران خونخوار و بى ايمان به شرف انسانيّت، اگر هم در بين خودشان با استضعاف ديگران و غارت مستضعفان، خوراك و مسكن و ساير وسايل رفاه مادى را
 فراهم كنند، از يك دام دارى آماده و پر از كاه و علف، كه در آن همه ارزشهاى متعالى انسان پوچ و بى معنى و مسخره باشد، بيشتر نخواهد بود.
و اما از نظر نظام سرمايه دارى هم بهتر از اين نيست كه هدف سير آن، سير به سوى خود كامگى ها، حيوانيّت، شهوات، آزادى هاى غير سالم ونا محدود، طبقه بندى، تبعيض و
 استثمار، كاخ سفيد با آن تجملات، حكومت كِنِدى هاى شهوتران و آلوده دامان و كارتر و هنر پيشه اى ريگان و نوكرهاى صهيونيسم و سرمايه داران خون آشام است.
حتماً هدف جهان را هر چه بگويند و مقصد جهان را هر چه بدانند، اين جامعه ها و اين نظامها (كه در آنها سونوشت بشريّت در اختيار دو نفر وحشى درنده قرار دارد كه جز از جهت
 ترس به سوى يكديگر حمله نمى كنند) نمى باشد و اين رژيم ها كه بخش عمده محصول زحمت و تلاش انسانها را صرف تجهيزات جنگى و ساختن سلاح هاى مخرّب و وحشتناك
 براى ادامه استكبار و استعلاى خود مى نمايند، نيست. و اگر اين هدف باشد (كه هرگز نيست) جا دارد همه با فرشتگان هم زبان شده و بگويند:
(أتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدماء)58.
نظام الهى امامت به همه اين پرسش ها پاسخ مى دهد و وجود امام همه اين ايرادات را از ميان مى برد و بر همه كاخ نشين ها، و استكبارها، استعلاها و استعباد انسانها (كه در
 عصر ما بزرگترين و ستمكارترين و برترى جوترين آنها حكومت ماركسيسم و ملحد شوروى و رژيم استعمارگر و صهيونيسم پرور امريكا است) خط بطلان مى كشد و علّو و برترى جوئى را،
 حتى در كمترين جلوه اش به شدّت محكوم مى سازد و شعار و بنياد رابطه خود را با مردم و هر قوى و نيرومندى را با ضعيف، اين آيه مى داند:
(تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لا يريدون علواً في الارض ولا فساداً والعاقبة للمتقين)59
 « ما اين دار آخرت را براى آنانكه در زمين اراده علوّ و فساد و سركشى ندارند قرار مى دهيم و عاقبت نيك، مخصوص پرهيزكاران است ».
پس هر كجا ذره اى علوّ خواهى و برترى جوئى بر ديگران است، آنجا نظام امامت مستقر نيست. طغيان و ديكتاتورى و زور و استبداد ـ حتى در يك دِه و يك خانه و از يك كدخدا و يك
 سرپرست خانواده ـ به هر صورت و به هر شكل محكوم است و اينان از بهشت خدا محرومند و عاقبت نيك و پايان خوب براى كسانى است كه از مظاهر گردنكشى، خود برگزينى، فخر
 و اعتبار فروشى، استضعاف و كوچك شمردن ديگران پرهيز مى نمايند.
نظم امامت يعنى حركت همه براى على و به سوى روش على و حكومت على و مهدى 8 و در اين نظام است كه حكومت به عنوان يك هدف مقصود نيست و هر كس هم آن را به
 عنوان يك هدف بخواهد، شايسته حكومت و هيچ منصبى در اين نظام نيست بلكه حكومت وسيله اقامه عدل، دفع باطل و ستم، احقاق حقوق، اجراى احكام، ترقى واقعى انسانها،
 كمك به ضعفا، تأمين رفاه و امنيّت و آزادى همگان است.
(الذين إن مكناهم في الارض أقاموا الصلاة وآتوا الزكاة وأمروا بالمعروف ونهوا عن المنكر ولله عاقبة الامور)60.
«   رهبران اين نظام امامت، افرادى هستند كه خدا مى فرمايد: اگر آنها را در زمين متمكّن و صاحب نيرو گردانيم، نماز را بر پا داشته و زكات را مى دهند و امر  به معروف و نهى از منكر مى نمايند و پايان كارها با خدا است.  »
 در پرتو اين نظام است كه زندگى اصالت مى يابد، معنى پيدا مى كند و براى آن سير و
 كوشش و حركت و كار و تلاش با ارزش و عقلانى خواهد شد.
و الاّ بشر كجا مى رود؟ و كجا مى رود؟ به سوى بمب هاى اتم و ئيدروژن و جنگ هاى جهانسوز؟ يا به سوى دنياى مادّى و صنعتى و تمدنى كه اين همه بدبختى ها، فشارها،
 عيّاشى ها، تجمل پرستى ها و تبعيضات را به وجود آورده است؟ يا به سوى نژاد پرستى و استعمار آمريكا؟ يا به سوى جامعه حيوانى و ماشينى و مسلوب الاختيار كمونيسم كه در
 آن آزادى و انسانيّت به معانى حقيقى و متعاليش قابل درك نيست؟.
كدام يك از اين نظام ها و سازمان ها مى تواند هدف نهائى و پاسخگوى روح وسيع بشر باشد؟ بشر به هر كدام رسيد، گم شده خود را در آن نيافت.
اين سازمان هاى بين المللى كه هر كدام زير نفوذ يك ابرقدرت قرار دارند و به اسم حق، باطل و به اسم عدل، ظلم و به نام همزيستى مسالمت آميز و حسن همجوارى، توطئه و
 خيانت و تجاوز به همسايه مى نمايند و از هيچ گونه عمل خلاف قواعد انسانى روى گردان نمى باشند.
اين سازمان ملل است كه علاوه بر هزار و يك ايراد كه به آن وارد است، بارزترين نشان اساس خبيث آن ـ كه حفظ منافع زورمندان و استضعاف گران است ـ حق « وتو » است كه پنج
 حكومت مستكبر و جهانخوار و عامل عمده فساد دنيا و عقب ماندگى مستضعفان، در اين سازمان دارند. اين حق غير شرعى و خلاف عدالت، اين پنج حكومت را مسلّط مى سازد از
 اجراى هر تصميمى كه مخالف منافع خودشان باشد، جلوگيرى نمايند و آن را وتو كنند، ديگر اين مطرح نيست كه چرا اين حق براى آنها باشد؟ و چرا حكومت هاى ديگر و كوچك اين حق
 را نبايد داشته باشند؟ و چرا در تمام آفريقا هيچ كشورى داراى اين حق نيست؟
همه اين سخنان و نقشه هائى كه ابر ستمگران براى فريب عوام يا بهانه داشتن و بهانه ساختن براى مداخله در امور ديگران عنوان مى كنند، فاقد حقيقت و ارزش است، چنانكه
 حضرت ولىّ عصر ـ عجل الله تعالى فرجه ـ در ضمن اشعارى عرض كرده ام:
منشور سازمان ملل حرف است چون نيستش حقيقت و مبنائى
آوازه عدالت و آزادى اسم است و هيچ نيست مسمّائى
تا كى به جان و مال بشر دارند اين رهزنان حكومت و آقائى
واقعاً اگر اميد رسيدن به حكومت جهانى مهدى و برقرار شدن نظام امامت در محدوده هاى كشورى و منطقه اى در تحت ولايت نواب عام آن حضرت « فقهاء عادل » نباشد، هيچگونه
 اميدى براى بشر باقى نخواهد ماند و تمام سعى و تلاش هاى او بيهوده و بى نتيجه خواهد شد.
اين آزمايش هائى كه بشر از رژيمهاى گوناگون كرده و اين كه به هر رژيمى روى مى آورد، آن را بر آورنده خواسته هاى واقعى خود نمى بيند، موجب مى شود كه وقتى منادى آسمانى
 مردم را به حكومت جهانى مهدى ـ سلام الله عليه ـ بخواند، جمعيت هاى محروم و گروه هاى مستضعف در همه جهان از آن استقبال نمايند و حكومت الهى را به جاى تمام اين
حكومتهاى گوناگون از جان و دل بپذيرند.
چنانكه در روايات قريب به اين مضمون روايت شده است كه هنگامى حكومت مهدى اعلام و برقرار مى شود كه بشر تمام حكومتها و رژيمها را امتحان كرده باشد و ناتوانى ها، نارسائى
 ها، مفاسد و معايب آنها را دانسته و فهميده باشد كه در حقيقت برايش يك راه و يك اميد بيتشر باقى نمانده است.
متن روايت اين است:
« لن يبق أهل بيت لهم دولة إلاّ ولوا قبلنا حتى لا يقول أحد وإنا لو ولينا لعدلنا مثل هؤلاء »61.
بديهى است در چنين وضعى كه همه از كارسازى رژيم ها و مكتبهاى گوناگون مأيوس شدند، دعوت الهى مهدى را از جان و دل مى پذيرند و مستضعفان جهان به يارى آن حضرت كه
 منصور به رُعب و مؤيد به نصر خدا است بر مى خيزند و مستكبران را از صحنه مداخله در امور جوامع بشرى بر كنار مى نمايند. و در چنان جهانى كه پر از استكبار و استضعاف شده و
 همه چشم به راه و منتظر يك حركت و نهضت و بيرون آمدن دست غيبى از آستين مصلح جهان و موعود پيغمبران باشند، ناگهان وعده الهى محقق مى شود و مهدى موعود كه علائم
 و نشانى ها و خصوصياش در صدها حديث بيان شده است ظهور مى فرمايد و عالم را پر از عدل و داد مى كند:
«  فيملا الارض قسطاً وعدلاً بعد ما ملئت ظلماً وجوراً »62.
در اينجا، سخن را در اين رساله به پايان مى رسانيم و خوانندگان كاوشگر و معرفت جو را به كتاب هاى محققين علما و آگاهان به كتاب و سنّت و معارف آل محمد ـ صلوات الله عليهم ـ
ارجاع مى دهيم و فقط بن پرسشى كه ممكن است براى بعضى در رابطه با مطالب گذشته پيش بيايد در خاتمه اين رساله جواب مى دهيم:
پرسش اين است كه آنچه گفته شد از وابستگى جهان به وجود امام در صورتى صحيح است كه امام و حجت همراه با وجود عالم، همواره و حتى قبل از خلقت آدم و حوّا، وجود داشته
 باشد، اما در صورتى كه سلسله حجج الهى به وجود آدم منتهى شود، يا به عبارت ديگر از او آغاز گردد، ساير اجزاى عالم، قبل از خلقت حجج، چه وابستگى به وجود آنها خواهند
 داشت و چگونه اين وابستگى قابل توجيه است؟
پاسخ اينكه:
اولاً بر حسب بعضى از توجيهات كه يادآور شديم، حتى اگر شخصى كه اكمل و اشرف كاينات است و وجود جهان وابسته به او است، بعد از خلقت عالم و به صورت يك جزء و يك واحد
 از اجزاى عالم آفريده و موجود شو، وابستگى سايرين به وجود او قابل انكار نخواهد بود و به قول خاقانى همان وجود او، بعد از اينكه جهان مراحلى را طى كرد، دليل بر كمال او
 است.خاقانى گويد:
اگر جه بعد همه در وجودش آورد وجود آخر او بر كمال او است گوا
نه سوره از پس ابجد همى شود مرقوم نه معنى از پس اسماء همى شود پيدا
نه روح را پس تركيب صورت است نزول نه شمس را زپى صبح صادق است ضياء
و ثانياً بر حسب اخبار معتبر، انوار پيغمبر اكرم و ائمه طاهرين ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ پيش از همه، خلق شده اند63 « وأول ماخلق الله »، آن بزرگواران بوده اند و از حضرت مولى
اميرالمؤمنين نقل شده است كه فرمود:
« كنت مع الانبياء سراً، كما كنت مع محمد جهراً »64.
رواياتى كه در گزارش معراج حضرت رسول وارد شده و همچنين بعضى احاديثى كه در تفاسير آياتى مثل (وان من شيعته لابراهيم)65 وارد شده نيز بر اين دلالت دارند كه انوار خمسه
 طيّبه و ساير ائمه معصومين : پيش از ظهور و تجلى آنها در اين جهان آفريده شده اند، و بعضى از پيامبران، ماند حضرت ابراهيم خليل الله : به ديدار و زيارت آن انوار نايل شده و به آن
 بزرگواران در حوائج مهم و شدايد متوسل شده و خدا را به حق آنها خوانده اند، و يكى از نكته ها و اسرار اينكه عيسى ـ على نبينا و آله وعليه السلام ـ با آن مقام كلمة اللهى و روح
 اللهى، بر حسب اخبار متواتر كه از طريق سنى و شيعه روايت شده است، به حضرت مهدى ـ ارواحنا فداه ـ در نماز اقتدا مى كند، همين موضع بلند و علوّ رتبه و كمال آن حضرت است
 كه بايد حتّى مثل عيسى به آن مقتداى جهانيان اقتدا نمايد. و مؤيد اين مطلب حديث معروف از رسول اكرم است كه فرمود: « لو كان موسى حياً لما وسعه إلاّ اتباعي »66 و حديث
 « آدم ومن دونه تحت لوائي يوم القيامة »67 و چه نيكو سروده شده است:
جهان روشن از لُمعه روى او شب قدر، تارى زگيسوى او
چو سازد لواى خلافت بلند در آرد سر عاصيان در كمند
نهالى است از گلشن اصطفا ثمر بخش اصحاب صدق و صفا
سرشته به آب كرامت گلش محيط علوم لدنّى دلش
مه رايتش ثالث ماه و خور ز عدلش شود جمله آفاق پر
چو گردد به محراب اين مقتدا كند پور مريم بدو اقتدا

و چون در اين موضوع اگر بخوايهم بسط سخن بدهيم و پيرامون اين روايات و تحقيقات و لطائف و مطالبى كه علماى اهل تحقيق فرموده اند، سخن بگوئيم، از وضع اختصارى كه در اين
رساله منظور است خارج خواهيم شد، با تقديم درود به صاحب مقام ولايت عظمى و امامت كبرى، حضرت بقة الله، صاحب العصر و ولى الامر، حجة بن الحسن العسكرى 8 و كليه
 شيعيان و مؤمنان به ولايت آن حضرت، و منتظران ظهور آن يگانه رهبر و ولىّ امر كل ـ أرواح العالمين له الفداء ـ و ضمن عرض ضراعت و مسكنت، با اين سه بيت شعر، خطاب به آستان
 فرشته پاسبان آن ولىّ دوران و قطب زمان نموده، رساله را پايان مى دهيم:
دل دردمند عاشق، ز محبّت تو خون شد نه كُشى به تيغ هجرت، نه به وصل مى رسانى
نمى روم ز ديار شما به كشور ديگر برون كنيدم از اين درآيم از در ديگر
من ار چه هيچ نيم هر چه هستم آن توام مرا مران كه سگى سر بر آستان توام

و اين چند بيت را نيز از اشعار مرحوم آيت الله والد، كه تضمين اشعار معروف خواجه حافظ شيرازى است، اضافه مى كنم:
اى زيب ده عالم، مجموعه زيبائى سر حلقه جن و انس، سر دفتر دانائى
در پرده غيبت چند، اى مهر جهان پائى اى پادشه خوبان، داد از غم تنهائى
دل بى تو بجان آمد، وقت است كه بازآئى اى عشق تو اول فرض، در مذهب اسلامى
جان مى دهمت گر باد، آرد ز تو پيغامى صحراى تجلّى را، از مهر بنه گامى
اى درد توام درمان، در بستر ناكامى و اى ياد توام مونس، در گوشه تنهائى
اميد وصال تو، ايدوست جوانم كرد عشق تو مرا فارغ، از هر دو جهانم كرد
بازآ كه فراق تو، بى تاب و توانم كرد مشتاقى و مهجورى، دور از تو چنانم كرد
كز دست بخواهد شد، پايان شكيبائى

« اللهم عجل فرجه وسهل مخرجه وزين الارض بطول بقائه واجعلنا من أنصاره وأعوانه والمجاهدين بين يديه وصل عليه وعلى آبائه الطاهرين ».
وآخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمين
--------------------------------------------------------------------------------
 منابع و پینوشتها
--------------------------------------------------------------------------------
1 ـ اقتباس از احاديث باب21 كمال الدين ص201 ـ 210 طبع مكتبه صدوق و كتابهاى ديگر.
2 ـ غيبت نعمانى، باب8 حديث10، ص139، طبع مكتبه صدوق.
3 ـ پيرامون علم انبياء و اولياء، به معيبات و چگونگى و واقعيّت آن، كه امرى انكار ناپذير است، مرجعه شود به كتابهائى كه يا در خصوص اين موضوع نوشته شده، يا به مناسبتى اين
 مباحث در آنها پى گيرى شده است از جمله تأليفات اين حقير مثل « نويد امن وامان » و « پرتوى از عظمت حسين  » و « فروغ ولايت در دعاى ندبه ».
4 ـ شرح زندگى او در تاريخ بغداد و لسان الميزان مذكور است.
5 ـ رازى در « الجرح والتعديل » شرح زندگى عبدالله بن اميّه قرشى را نوشته است كه ظاهراً غير از عبدالله به اميه مولى مجاشع است، و در جامع الرواة، شرح حال عبدالله بن اميّه
 سكونى را نوشته است كه از اصحاب حضرت صادق است.
6 ـ شرح حال يزيد بن ابان رقاشى در تهذيب التهذيب ابن حجر مذكور است.
7ـ انس بن مالك از صحابه معروف است كه ماجراى زندگى و تاريخ حالات او در كتابهاى تاريخ و تراجم مثل استيعاب و إصابه واُسد الغابة و غيره آمده است.
8 ـ كشف الاستار ص99 در بعضى نسخه ها كلمه « ساخت » ماجت نوشته شده است و پوشيده نماند كه احاديث دال بر امامت ائمه اثنى عشر : از طرق اهل سنّت متواتر است و
بيش از سى نفر از صحابه اين احاديث را روايت كرده اند و اين روايات بر صحت مذهب شيعه اهل بيت : كه معتقد به امامت ائمه اثنى عشر مى باشند، دلالت دارند و بر هيچ يك از
 مذاهب ساير فرق مسلمين قابل انطباق نيستند، خصوصاً كه در خود اين روايات، روايات مطلقه تفسير شده و در رواياتى مثل روايت حافظ معروف « ابوالفتح بن ابوالفوارس » در اربعين
 خود به اسامى ايشان نيز تصريح شده است.
9 ـ لسان العرب و نهايه ابن اثير، قسمت « زر ».
مخفى نماند كه اين حديث در كتابهاى معتبر شيعه نيز روايت شده، از جمله در امالى شيخ مفيد 1 مجلس 17 از سلمان روايت شده است. در امالى شيخ مفيد حديث اينطورى است
 ... « انه لعالم الارض وزرها واليه تسكن ولو قد فقدتموه لفقدتم العلم وأنكرتم الناس » .
10 ـ رجوع شود به كتابها و جوامع حديث مثل كافى و وافى بحار و دُرر البحار و غيره.
11 ـ كشف الاستار، ص78 و 79.
12 ـ المسائل الخمسون، رساله اى است از فخر رازى كه در ضمن مجموعه اى به نام « مجموعة الرسائل »، در مصر در مطبعه علميه كردستان، در سال 1328 قمرى چاپ شده و اين
 حديث در صفحه 384 اين كتاب نقل شده است.
13 ـ نهج البلاغه، خ150.
عالم جليل ميرزا ابوالفضل تهرانى 1 در شرح زيارات عاشورا، در موضوع معرفت امام در كتاب شفاء الصدور خود كلامى دارد كه عيناً نقل مى شود:
معرفت امام مراتبى دارد:
مرتبه اول: احاطه به مقام ايشان است، كما هو حقّه، و اين مرتبه در حيّز افهام ما نيست:
جمله اداراكات بر خرهاى لنگ او سوار باد پايان چون خدنگ
و حديث شريف « من عرفنا فقد عرف الله » مى تواند اشاره به اين معنى باشد و حديث معروف كه شيخ صدوق ـ عليه الرحمه ـ روايت كرده كه پيغمبر فرمود: « ياعلى ماعرف الله إلاّ أنا
 وأنت ولا عرفني الاّ الله وأنت ولا عرفك إلاّ الله وأنا » بنا بر عموم ثبوت احكام اميرالمؤمنين براى ائمه : چنانچه در اخبار وارد شده ـ شاهد صدق اين مدعى باشد.
مرتبه دوم: اطلاع بر اسرار و سراير، و وقوف بر بواطن و ضمائر ايشان است به حدى كه طاقت بشر اقتضا كند; اينهم مراتبى دارد و معقول به تشكيك است و اين درجه خصيصين شيعه
 و صديقين و اولياء است و از اخبار اهل بيت : معلوم مى شود كه سلمان فارسى و ابو حمزه ثمالى و يونس بن عبدالرحمن مولى آل يقطين جماعتى ديگر، هر يك به مرتبه اى از مراتب
 اين مقام رسيده اند و مستفاد از مجموع اخبار آن است كه در صحابه افضل از سلمان نيست و اين حكم جارى در اهل بيت نيست، چون او به تنزيل از ايشان شده و ايشان به تحقيق
 از اين طايفه هستند.
مرتبه سوم: اطلاع بر مراتب كمالات و مدارج مقامات عاليه ايشان است; چنانچه از اخبار اهل بيت و آثار شريفه ايشان ظاهر مى شود، از علم و حلم و تقوا و شجاعت و سماحت و
 احتياج جميع خلق در امور به ايشان و وساطت ايشان در صدور جميع فيوض الهى و مواهب ربّانى و اينكه امامت بر جميع ما فى الوجود دارند و اين مقام علماء و فقهاء و مؤمنين از
 حكما و عرفا است و هركس هر چه بيشتر از مشكوة انوار مقدّس ايشان اقتباس كرده و زيادتر از بحر محيط فضائلشان اعتراف نموده، در اين مرحله ثابت قدم تر و صاحب منزلت تر
 است.
مرتبه چهارم: اعتراف به امامت ايشان و دارائى كمالات است اجمالاً، و اين حظ عوام است و جميع مراتب از تشكيك و اختلاف، به حسب اختلاف استعداد اصحاب آنها، خالى نيست...
 (شفاء الصدور، ص213، 214).
14 ـ نهج البلاغه، خطبه8.
15 ـ گمان مى كنى كه تو جسم كوچكى هستى و حال آنكه عالمى بزرگ در وجود تو نهفته است.
16 ـ سوره كهف، آيه109.
17 ـ به امور ظاهرى زندگى دنيا آگاهند ولى از عالم آخرت غافل مى باشند. سوره روم، آيه7.
18 ـ نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه109.
19 ـ مناسب اين توجيه است، اين اشعار از مرحوم حاج ميرزا حبيب خراسانى:
اى چرخ كهن به طلعت نو از روى تو مه گرفته پرتو
بندى زكمند تو مجره نعلى زسمند تو مه نو
از حزم تو شد زمين گرانبار و از عزم تو شد فلك سبك رو
حزمت به زمين كه اين چنين باش عزمت به فلك كه آنچنان رو
اى چاكر درگه تو قيصر و اى بنده درگه تو خسرو
جان برلب و لب به جان رسيده و اين كارد به استخوان رسيده
شمشير تو در غلاف تاكى گيتى به تو در خلاف تا كى
اين ذلت و انكسار تا چند و اين محنت و اعتساف تاكى
از دشمن و دوست طعنه تا چند اين فرقت و اختلاف تاكى
در دين نبى خلاف تا چند از راه حق انحراف تا كى
از ديده مردم از چه دورى در مردم ديده عين نورى
20 ـ چه مناسب است اين دو شعر از كتاب « گنج دانش » مرحوم آيت الله والد 1 :
زقبر آيم برون چون روز محشر مرا بس چارده شخص مطهّر
على چار و محمد چار و زهرا حسين و دو حسن موسى و جعفر
و ديگرى از شعراء و مديحه سرايان اهل بيت : گفته است:
نگسلد رشته اميد گرانبارى جرم زمره اى را كه شما حبل متينيد همه
سيزده تن زشما چاشنى از يك تن يافت زان نمكدان حقيقت نمكينيد همه
21 ـ نهج البلاغه فيض الاسلام نامه28.
چه نيكو فرموده سيد رضى در اشعارى كه بنى عباس را مخاطب قرار داده است:
ردوا تراث محمد ردوا ليس القضيب لكم ولا البرد
هل أعرفت فيكم فاطمة أم هل لكم كمحمد جد
جلّ افتخارهم بأنهم عند الخصام مصاقع لدّ
إنّ الخلائف والاولى فخروا بهم علينا قبل أو بعد
شرفوا بنا ولجدنا خلقوا فهم صنائعنااذا عدوا
22 ـ كمال الدين، ب23، ح4، ص254، ج1، ط دار الكتب الاسلامية.
23 ـ خلاصة العبقات، ج4، ص59.
24 ـ زمين را براى خلق مقرر فرموده. سوره الرحمن، آيه10.
25 ـ زمين را براى خلق مقرر فرموده. سوره الرحمن، آيه10.
26 ـ آن خدائى كه براى شما زمين را گسترد و آسمان را بر افراشت و از آسمان آبى كه به سبب آن بيرون آورد و ميوه هائى گوناگون روزى شما فرمود. سوره بقره، آيه22.
27 ـ ما جن و انس را خلق نكرديم مگر براى عبادت سوره ذاريات، آيه56.
28 ـ لازم به تذكر است، از اينكه ما در ضمن سخنان خود كلمه « امام » را محور سخن قرار داده ايم، گمان نشود كه شؤونى را كه در اين بحث براى « امام » اثبات مى كنيم، براى حضرت
 رسول اكرم العياذ بالله، ثابت نمى دانيم، بلكه مطلب بر عكس است; اوّلاً بر حسب روايات متواتر نور ـ كه شيعه وسنّى روايت كرده اند ـ پيغمبر و امير المؤمنين از نور واحد خلق شده اند
 ثانياً بر حسب روايات ديگر و براهين عقلى هركمالى كه ائمه : دارا مى باشند، مرتبه اكمل و اقوايش را پيغمبر دارا است. و پيغمبر از همه آنها افضل است و آنان نسبت به پيغمبر تابع و
 مطيع، و آن حضرت مطاع و متبوع است.
پس تمام شؤونى كه از أنها بحث مى كنيم، به طريق اولى براى شخص شخيص حضرت خاتم الانبياء ثابت است، اين مطلب در كمال صراحت و وضوح از خطبه هاى اميرالمؤمنين در
 وصف و مدح پيغمبر و از مواضعى كه امير المؤمنين نسبت به آن حضرت در مثل ليلة المبيت و در شعب ابى طالب داشته، استفاده مى شود.
و خلاصه در بين تمام امّت، احدى را از على نسبت به پيغمبر مطيع تر و تسليم تر نخواهيم يافت و اين يكى از فضايل بزرگ على است كه احدى از صحابه در آن با آن حضرت، همطراز
 نمى باشد.
29 ـ سوره بقره، آيه30.
30 ـ سوره بقره، آيه30.
31 ـ سراينده ابن نباته مصرى است.
32 ـ سراينده اين ابيات نيز ابن نباته است.
33 ـ خلاصة العبقات، ج4، ص174.
34 ـ رجوع شود به « شواهد الحق فى الاستغاثة بسيد الخلق » تأليف بنهانى، ص137 و 156، طبع استانبول 1396.
35 ـ شواهد الحق، ص139.
36 ـ ايشان (اهل بيت) مردمى هستند كه هركس دوستى آنها را با صفا و اخلاص داشته باشد در آخرت به قوى ترين سبب نجات متمسك گرديده است.
37 ـ سوگند به خدا چون خلق را آفريد و آفرينش آن را محكم كرد شما را (اهل بيت) از كدورتها با صاف كرد وبرگزيد. ضما در ملا اعلى هستيد و نزد شما علم كتاب و آنچه به آن سوره
هاى قرآن نازل شده است مى باشد. تطهير شدگان پاكيزه گريبانى كه هركجا و هرگاه ياد شوند صلوات بر آنها فرستاده مى شود.
كسى كه در هنگامى كه او را نسبت مى دهى و نسبش را ياد مى كنى علوى نباشد او را از روزگار قديم افتخارى نيست.
38 ـ سوره واقعه، آيه63 و64.
39 ـ سوره واقعه، آيه58 و59.
40 ـ در اصل، ما ستارگانى بوديم كه از ما طلب نور مى شد، و امروز در بين مردم، ما برهان هستم كه كسى كه در آنها غواصى نمايد بهره اش دُر و ياقوت و مرجان است. مسكن
هاى خلد و فردوس را ما مالكيم; وما خازنان خلد و فردوسيم.
هركس از ما كنار افتد برهوت جاى اوست; و هركس به سوى ما بيايد جايگاهش باغهاى بهشت و رضوان است.
اعيان الشيعة، ج4 ق2، ص76. والامام الصادق علم وعقيدة، ص159 ـ اين ابيات را از آن حضرت، از تفسير صافى يا يكى ديگر از كتابهاى مرحوم فيض كه سالها پيش ديده و حفظ كرده
 ام نوشتم، و چون در حال حاضر محل آن در نظرم نبود اين دو كتاب را به عنوان مصدر نوشتيم كه كتاب او سه بيت اول و كتاب دوم هر چهار بيت را نقل كرده و به جاى « لغائصها »،
 « لغائصكم » و به جاى « رضوان »، « ولدان » نقل كرده اند.
41 ـ ج11، ص45.
42 ـ مخفى نماند كه در كتاب فرائد السمطين، بعضى از احاديث مبشرّه به حضرت مهدى را روايت كرده است و در مقام مدح آن حضرت در ديباچه كتاب مى گويد:
« الحجة القائم بالحق ، العارف بحقائق ماصدر من الكاف والنون المحيط علماً بدقائق ماجرى به القلم ونفث به النون ، سبحانه من لطيف خبير زرع في أراضي الايجاد والتكوين حبة الولاية
 فأخرج شطأها بعلي المرتضى سيف الله المنتضى ، وآزره بالائمة المعصومين من ذريته أهل الهداية والتقوى فاستغلظ بميامن اجتهاد أولياء الله الصالحين ، ذوي المجاهدات والمكاشفات
 المجدّين في قمع الهوى فاستوى على سوقه بالمهدي الهادي المكين الامين » و بالاخره اين عالم سنّى، يكى از علماى اهل سنّت است كه معتقد به امامت ائمه اثنى عشر : است.
43 ـ الانوار النعمانية، ج1 ص13. و بحار الانوار، ج15 ص24.
44 ـ خلاصة العبقات، ص177 و178.
45 ـ خلاصة العبقات، ص178 و179.
46 ـ در نهج البلاغه در ضمن خطبه دوم، در شأم اهل بيت :مى فرمايد: « اليهم يفيء الغالي وبهم يلحق التالي = غالى و پيش افتاده بايد به سوى آل محمد : باز گردد و عقب مانده
 بايد به ايشان ملحق شود ».
و در حكمت 109 مى فرمايد: « نحن النمرقة الوسطى بها يلحق التالي واليها يرجع الغالي = مائيم متكاى ميانه كه وامانده به آن ملحق مى گردد و تجاوز كننده، به آن رجوع مى نمايد ».
47 ـ پيرامون سند و متن احاديث ثقلين و امامان و سفينه و مفاد آنها در كتاب « امان الامة من الضلال » تأليف نگارنده، توضيحات كامل داده شده است.
48 ـ سوره آل عمران، آيه83.
49 ـ سوره جمعه، آيه1.
50 ـ سوره اعراف، آيه180.
51 ـ كافى، كتاب التوحيد، باب النوادر، ح4.
52 ـ كافى، ج1 ص207.
53 ـ سوره كهف، آيه109. ترجمه آيه در بررسى اول گذشت.
54 ـ نزد او است علمى از كتاب الهى. سوره نمل، آيه40.
55ـ كسى كه نزد اوست علم كتاب الهى. سوره رعد، آيه43. در تفسير اين آيه در تفسير صافى روايت شده است كه از حضرت صادق سؤال شد، كسى كه نزد او علمى از كتاب
(علم من الكتاب) است داناتر است يا آن كسى كه نزد او علم كتاب (علم الكتاب) است؟ حضرت فرمودند: نزد آن كسى كه علمى از كتاب است، در برابر كسى كه نزد او علم كتاب
است نيست مگر به اندازه آبى كه بال مگس از دريا مى گيرد.
امير المؤمنين فرمود:
علمى كه آدم به زمين آورد و آنچه جميع پيامبران تا حضرت خاتم الانبياء به آن فضيلت داده شدند، در عترت خاتم النبيين 9 است.
56 ـ حديث معروف است و صدر آن به اين متن در تفسير صافى، در تفسير آيه2 سوره بقره نقل شده است: « الصورة الانسانية هي أكبر حجة الله على خلقه وهي الكتاب الذي كتبه
الله بيده ».
57 ـ خصال صدوق (باب التسعه) ص488.
58 ـ سوره بقره، آيه30، ترجمع اين آيه قبلاً گذشت.
59 ـ سوره قصص، آيه83.
60 ـ سوره حج، آيه41، حاكم حسكانى كه از علماى بزرگ اهل سنت است، در كتاب شواهد التنزيل كه اخيراً به همّت يكى از علماى پر تلاش و مخلص با تحقيق و تعليق چاپ شده
است و در آن در رابطه با فضائل اهل بيت : 210آيه از آيات قرآن مجيد و 1163 حديث جمع آورى شده، در تفسير اين آيه سه حديث روايت كرده است، در يكى از اين سه حديث كه
حديث 555 كتاب مى باشد، از « فرات » مفسر معروف مسنداً از حضرت باقر روايت كرده است كه ابى عبيده حذّاء پرسش كرد: چگونه صاحب الامر را بشناسيم؟ حضرت در پاسخ، اين
آيه شريفه را قرائت فرمود، و فرمود: « اذا رأيت هذا الرجل منا فاتبعه فانه هو صاحبه » = وقتى مردى از ما را ديدى كه برنامه اى را كه اين آيه اعلام مى كند، اجرا مى نمايد، او را پيروى
كن كه همان صاحب الامر است ».
و در حديث 556 از همان فرات مسنداً از جانب زيد بن على بن الحسين : روايت كرده است كه گفت: « اذا قام القائم من آل محمد يقول: ياأيها الناس نحن الذي وعدكم الله في كتابه :
الذين إن مكناهم في الارض الاية = وقتى قائم آل محمد : قيام مى نمايد مى فرمايد: اى مردم مائيم آنانكه خدا شما را در كتابش وعده داده است: (الذين ان مكناهم في الارض) .
61 ـ اكنون مصدر اين حديث شريف را در نظر ندارم و محتاج به مراجعه جديد است لذا حديث ديگرى را كه در منتخب الاثر، ص308، از ارشاد شيخ مفيد نقل نموده ام و در كتاب غيبت
شيخ طوسى (ص282، طبع مطبعه نعمان نجف اشرف) و بحار الانوار علامه مجلسى (ج52، طبع جديد، ص282) نيز روايت شده است نقل مى نمائيم متن حديث به روايت غيبت شيخ
طوسى، از حضرت باقر اين است:
دولتنا آخر الدول ولم يبق أهل بيت لهم دولة إلاّ ملكوا قبلنا لئلا يقولوا اذا رأوا سيرتنا : اذا ملكنا سرنا مثل سيرة هؤلاء وهو قول الله عزوجل : (والعاقبة للمتقين) = دولت ما آخرين دولتها
است و باقى نخواهد ماند خاندانى كه دولت براى آنها باشد مگر اينكه پيش از ما مالك مى گردند براى اينكه وقتى سير و روش ما را ديدند نگويند اگر ما مالك مى شديم مثل ايشان
رفتار مى نموديم و اين همان است كه خداوند فرموده: (والعاقبة للمتقين) = عاقبة از براى پرهيزكاران است ».
62 ـ راجع به عدل و قسط و جور و ظلم بر حسب تحقيق و مطالعاتى كه اينجانب نموده ام هر كجا عدل و قسط در كنار هم در برابر جور و ظلم آورد شود، مراد از قسط تجاوز نكردن به
ملك و حق غير و نصيب و سهم به عدل است، در آنچه حقيقتاً يا حكماً قابل تقسيم و توزيع باشد و مراد از عدل اعم از آن يا خصوص عدل حاكم است چنانكه مراد از جور جور در حكم
است و مراد از ظلم يا اعم از آن يا خصوص ترك عدالت در نصيب و سهم و تجاوز به حقوق و ملك ديگران و انواع خيانت ها است. و در صورتى كه به تنهائى در كلامى آورده شوند، دلالت
جور بر جور در حكم اظهر است از دلالت آن بر مطلق به عدالتى و ترك ميانه روى و لذا اطلاق ظالم به خائن و متجاوز به نفس و مال و ناموس غير ابلغ و اغلب است از جائر، چنانكه
اطلاق قسط در خصوص نصيب و سهم به عدل و اقامه حقوق اظهر از عدل است، هر چند به ملاحظه قرائن و مناسبات ظهور اين كلمات متفاوت مى شود كه بايد در مواردى كه به
تنهائى مذكور مى شوند قرائن حاليه و مقاليه را در فهم مقصود گوينده در نظر گرفت.
63 ـ اين احاديث را ـ خصوصاً در مورد پيغمبر اكرم اميرالمؤمنين اهل سنت مانند ابن مردويه و ابن سعد و بزاز و طبرانى و احمد و بخارى و حاكم و بيهقى و ابن ابى شيبه و ابن جرير و
ابن ابى حاتم و ديلمى و عبدالله بن احمد و ابن عبدالبّر و خطيب و ابن مغازلى و ابن عساكر و ابن حجر و رافعى و محب طبرى و جماعتى ديگر نيز روايت كرده اند. براى نمونه مراجعه
شود به تفسير آيه7 سوره احزاب: (وإذ أخذنا من النبيين ميثاقهم ومنك ومن نوح ...) در تفسير الدر المنثور سيوطى و روح المعانى آلوسى و نيز به تاريخ ابن عساكر، ج1، شرح حال
 اميرالمؤمنين ص151، ح185 و كفاية الطالب، ب87، ص315 و ميزان الاعتدال، ج1، ص235 و مناقب ابن مغازلى، ص130 و فرائد السمطين، ج1، ب1، ص36، ح1، و ب2، ح5، ص41، ح6،
 7، ص42 و 43 و ح8، ص44 و كتاب هاى ديگران مثل سيوطى و ابن ابى الحديد و صفورى. و اگر كسى بخواهد بر تواتر اخبارى كه دلالت بر سبقت خلقت پيغمبر و اميرالمؤمنين بر
 حسب كتاب هاى معتبر عامّه و خاصّه (شيعه و سنى) مطلع شود، به كتاب « عبقات » و جلد4 خلاصه آن، كه مربوط به حديث نور است، مراجعه نمايد.
64 ـ در كتب عامّه است كه حضرت رسول به اميرالمؤمنين فرمود: « كنت مع الانبياء سراً ومعي جهراً = تو در سرّ و پنهان با پيامبران گذشته بودى، و با من هستى در ظاهر و آشكار »
 خلاصة العبقات، ج4، ص91.
65 ـ سوره صافات، آيه83.
66 ـ حافظ ابونعيم دلا دلائل النبوه نقل كرده است كه عمر بن الخطاب گفت: خدمت رسول الله رسيدم و با من كتابى بود كه از بعضى از اهل كتاب گرفته بودم، پيغمبر فرمود: « والذي
نفسي بيده لو أن موسى كان حياً اليوم ما وسعه الا أن يتبعني = سوگند به آنكه جانم به دست او است، اگر موسى امروز زنده بود، جز اينكه متابعت مرا نمايد وظيفه نداشت » و چه
 نيكو است اين شعر:
واني وان كنت ابن آدم صورة فلي فيه معنىً شاهد بابوتي
67 ـ بحار الانوار، ج16، ص402.


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : چهارشنبه نهم اسفند 1391 | 19:45 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

شيوه هاى يارى قائم آل محمّد

شيوه هاى يارى قائم آل محمّد

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الحمدلله رب العالمين و صلى الله على محمد نبيه  و أهل بيته الراشدين المهديّين و المطهّرين المعصومين .

فصل اول

مقدمّه :

(حكمت طلب نصرت و يارى خداوند از بندگان)

نظر بر اينكه خداوند جلّ شأنه در كلام مجيدش ــ (اِنْ تَنْصُرُوا الله يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَـبِّتْ اَقْدامَكُمْ)( [1] )  ــ شرط كمك و يارى به بندگان خود را ــ  براى ثبات قدم در راه حق و صراط مستقيم در دنيا و آخرت ــ اين قرار داده كه آنها هم او را يارى نمايند ، و حضرت احديّت جلّ شأنه اگر چه واجب الوجود و غنىّ بالذات است و محتاج به يارى غير نيست ، و لكن مهمترين حكمت اين درخواست از بندگان دو جهت است :

جهت اوّل :آنكه در مقام بندگى و دوستى نسبت به ذات مقدّس الهى امتحان شوند ، پس اگر بندگى و دوستى آنها حقيقت و واقعيت داشته باشد ; بايد در كمك و يارى به او در هر عنوان و مقامى كه امر فرموده ; سعى و كوشش تمام داشته باشند .

جهت دوّم :آنكه بر حسب آنچه كه گفتيم : خداوند متعال از فيض ديگران غنى و بى نياز است ، بنابراين ; در انتساب و اختصاص بنده براى قابليّت و استحقاق عنايات الهى هيچ راهى به ساحت قدس اونيست ; مگر بواسطه چنگ زدن و تمسّك به چيزى كه عنوان و مورد يارى او جلّ شأنه باشد ، تا قابليت و لياقت پيدا نموده و مورد عنايت و فضل و مرحمت كامل و مخصوص او شود .

كه اين عنوان و مورد يارى ; چيزيست كه آن را در كتاب خود از طريق وحى بيان نموده و راهنما و هادى بسوى آن ; وجود مبارك و مقدّس حبيب خود حضرت سيّد المرسلين و خاتم النبيّين محمّد بن عبدالله (صلى الله عليه وآله) قرار داده است ، و ائمّه راشدين و اهل بيت معصومين ايشان را ; امين بر حفظ و حراست آن قرار داده است .

پس در هر زمان مصداق و عنوانِ نصرت و يارى به حضرت احديّت جلّ شأنه ; آن وجود مبارك مطهر است كه ولىّ خدا در امر دين و شريعت حضرت سيّدالمرسلين (صلى الله عليه وآله)است .

و چون در اين زمان ; بر حسب ضرورت مذهب حقّ ; و به مقتضاى براهين قطعى عقلى و اخبار متواتره نقلى ; ولايت كليّه الهيّه و خلافت و وصايت نبويّه (صلى الله عليه وآله)به وجود مبارك حضرت خاتم الأوصياء المرضيّين ، و بقيّة الله من الأوّلين و الآخرين من الأنبياء و المرسلين ، و حجّة الله على الخلائق أجمعين ، و نور الله في السّماوات و الأرضين ، أمين وحيه في الكتاب المبين ، كهف الأمان للإنس و الجانّ ، صاحب العصر و الزمان ، حجّت بن الحسن بن علىّ بن محمّد بن علىّ بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علىّ بن الحسين بن علىّ بن أبي طالب ، سلام من الرحمان نحو جنابهم ، فإنّ سلامى لايليق ببالهم .     اختصاص دارد ، بنابراين ; اگر كسى بخواهد مورد نصرت و يارى حضرت احديتجلّ شأنهقرار گيرد بايد سعى در يارى و كمك به وجود مقدّس آنحضرت (صلى الله عليه وآله)نمايد ، تا به اين وسيله براى كمك و يارى از جانب حضرت احديت جلّ شأنه قابل و لايق شود ، و بوسيله كمك و يارى خداوند در راه حقّ و صراط مستقيم ثابت بماند ، چرا كه قرآن مى فرمايد :(قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ اَجْراً إلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربى)( [2] ) ، كه مودّت با ذوى القربى را اجر و مزد رسالت حضرت خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله)قرار داده است .

  بنابراين ; بنده مؤمن بايد دو امر را ملاحظه نموده و در هرحالى واقعاً نسبت به آندو ، معرفت و شناخت داشته و متذكّر باشد .

امر اوّل :جلالت و عظمت شأن و رسالت نبويّه (صلى الله عليه وآله) كه چنين وجود مباركى كه اشرف و اكمل همه ممكنات بوده و هر كمال كه  ممكن الوجود بتواند به اعلا درجه آن متّصف شود و در آن درجه كمال ; مَظهَر حضرت واجب الوجود شود ، در آن وجود مقدّس (صلى الله عليه وآله) ظاهر گرديد ، و به همين سبب از همه موجودات به درگاه قرب الهى جلّ شأنه محبوبتر بودند.

پس تشريف فرما شدن ايشان از آن مقام رفيع كه اشرف بقعه هاى عرش باشد به اين عالم دنيا ; در زمانى كه به خاطر ظهور جهل و ضلالت و شقاوت و آثار آنها بدترين زمانها بوده ; واضح است كه انس و حشر و نشر با اهل آن منتها درجه ابتلا و محنت است ، علاوه بر دردهاى جسمى و روحى ديگر و انواع و اقسام ظلمها و اذيّتهائى كه اشرار و كفّار نسبت به وجود مقدّسش (صلى الله عليه وآله) روا داشتند.

پس بنده مؤمن ــ بعد از اينكه تصوّر مى كند كه چنين وجود مباركى از جانب ذات مقدّس حضرت احديت جلّ شأنه به اين عالم تشريف فرما شده ، و چنين ابتلاء و محنت بزرگى را تحمّل كردند ، و غرضى نداشته جز هدايت و راهنمائى بندگان به آنچه خير و نفع آنها است ، و خواسته است كه اين بر وجه كمال و دوام در همه مصالح زندگى دنيوى و اُخروى آنها باشد ، و مزد و پاداش اين رسالت عظمى را جز محبّت در حقّ ذوى القرباى خود طلب نفرموده .

بايد بنگرد كه چگونه سزاوار است در اداى اين حقّ مهمّ ــ كه دوستى با اهل بيت معصومين(عليهم السلام)و ذرارى منسوب به ايشان است ــ اهتمام نمايد ؟

امر دوّم :هرگاه مولا و اربابى نسبت به بنده خود و يا پدرى نسبت به فرزند خود نعمتهائى از باب لطف عنايت نمايد كه مورد غبطه ديگران واقع شود ، آن بنده و يا آن فرزند نه تنها آن نعمتها را در راه معصيت و نافرمانى مولاى خود صرف نمى كند بلكه سعى خود رابه كار خواهد بست تا به گونه اى از آن بهره برداى نمايد كه رضايت و خشنودى مولا درآن باشد ، اگر چه صراحتا چيزى ازاو نخواسته باشد.

پس بنابراين ; بنده مؤمن و با بصيرت بايد تفكر كند كه انواع و اقسام مراحم و الطاف جليله و كامله و دائمه از جانب ولىّ و منعم حقيقى او حضرت احديّت جلّ شأنه ، به يمن آن وجود مقدّس پيامبر و اهل بيت معصومينش (عليهم السلام)فراهم شده است كه بزرگترين آنها نعمت وجود است ، و سرچشمه همه فيوضات ديگر است ، واگر وجود مبارك او و اهلبيتش (عليهم السلام)نبود ; اين نعمت وجود از براى احدى نبود .

و بعد از نعمت وجود ; كليّه نعمتها و فيوضات دنيوى است كه در هر لحظه نوعى از آن شامل حال همگان است . و مزيد اين نوع از لطف در حقّ مؤمن آن است كه به او از اين نعمتهاى دنيوى آن مقدار عطا مى شود كه صلاح حال او باشد ، و امّا نعمتهائى كه باعث فساد مؤمن شود ــ يعنى مانع رسيدنِ او به نعمتهاى اُخروى مى شود ــ از او منع مى شود .

و بعد از همه اين نعمتها ; كلّيه اسبابى كه براى سعادت و هدايت بنده مؤمن فراهم شده است ، تا بوسيله آن قابليّت پيداكند و درجات عاليه رضوان الهى جلّ شأنه را تحصيل نمايد ; وبه درجات رفيعه بهشت راه پيدا كند ، و همه اين نِعَم به بركت و يمن وجود مبارك حضرت رسول و اهلبيت طاهرينش (عليهم السلام) بوده ، هم از نظر ظاهرى و هم از نظر باطنى ، هم براى اوّلين و هم براى آخرين . علاوه بر اين ; بنده مؤمن بايد متوجّه شود كه به جهت انتساب به دين مبين آنحضرت (صلى الله عليه وآله) ; و بوسيله تمسّك جستن به ولايت و متابعت او و اهلبيتش (عليهم السلام)چه درجه رفيعى از عزّت در درگاه الهى جلّ شأنه پيدا مى كند؟! و چه مقام منيعى در نظر انبياء عظام (عليهم السلام) دارد؟! كه از بس خداوند فضل و مقام آنها را براى ايشان در كتبشان بيان فرمود ، و منزلت و مكانشان را به آنها نشان داده ، كه همچون ابراهيم خليل آرزومند شده كه از شيعيان آنها شود( [3] ) و چون موساى كليمى (عليه السلام) از خداوند متعال تمنّا و مسئلت نموده كه از امّت ايشان باشد ، و آرزوى ديدار ايشان را كرده است .( [4] ) و امّت انبياءگذشته بعداز توسّل به وجود مبارك پيامبر واهلبيت اطهارش(عليهم السلام)خداوند عالم را به حقّ اصحاب و امّت ايشان قسم مى دادند ، چنانچه اين مطلب و امثال آن صريحاً در آيات و روايات زيادى وارد شده است .( [5] ) و اينان چه مقام بلند و قدر و منزلت نيكوئى در نظر ملائكه دارند كه آنها از روى اشتياق در حال خواب ايشان ; نظر به ارواحشان مى كنند كه چون ستارگان درخشانند ، و در حقّ آنها دعا مى كنند ؟ و همه اين عزّتها و مقامات رفيع و والا بواسطه انتساب حقيقى آنان به وجود نبوى و اهلبيت اطهارشان (عليهم السلام) است .

پس بعد از ملاحظه تمام اين مراحم و الطاف جليله و جميله الهيّه كه به يمن وجود مبارك آنحضرت (صلى الله عليه وآله) است ، بنده مؤمن عاقل تصوّر نمايد كه هر گاه بتواند به همين اسباب و وسائل دنيوى و اُخروى به هر كيفيّتى كه امكان دارد با جان و مال و عزّت و اهل خود ; و در هر مورد و عنوانى كه بداند و بفهمد موجب رضا و خشنودى حضرت احديّت جلّ شأنه و نيز موجب خشنودى آن وجود مبارك و مقدّس (صلى الله عليه وآله)مى شود بايد در كسب آن كمال سعى و اهتمام را داشته باشد ، چه رسد به آنكه از او بر وجه تصريح طلب نمايند ، خصوصاً در چنين امرى كه مودّت به ذوى القرباى آنحضرت (صلى الله عليه وآله)باشد .

و روشن است كه در اين زمان از بقيّه ذوى القرباى در تمام اين عالم دنيا كسى جز وجود مبارك حضرت بقيّة الله فى الأرضين (عليه السلام)نيست كه و جود مباركش در حسن جمال و كمال الهى و تماميّت اخلاق و محاسن مانند وجود مقدّس نبوى (صلى الله عليه وآله)و مظهر كامل او است ، و مظلوميّت آنحضرت هم در نهايت اضطرار مى باشد .

پس بنابراين ; هر قدر معرفت و شناخت مؤمن نسبت به جلالت مقام رسالت نبوى (صلى الله عليه وآله)بيشتر باشد  ; درجه واقعى محبّت و اخلاص او ثابت تر و محكم تر است ، و هرچه محبّت او با آنحضرت بيشتر باشد ; سعى او در اداء حقّ عظيم آنحضرت (صلى الله عليه وآله) ; با مودّت و محبّت به ذوى القرباى ايشان ــ يعنى حضرت ولىّ الله فى الأرضين (عليه السلام) ــ كاملتر خواهد بود .

و بعد از تمام اين جهات مزبوره ، لازم به ذكر است كه به مقتضاى دليل عقلى و نقلى بر هر انسانى لازم است كه در مقابل احسان و نعمت ; شكر و سپاسگذارى كند ، و ترك شكر بى نهايت قبيح و مذموم مى باشد ، و در فضل آن همين بس كه مى فرمايد : ( لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزيدَنَّكُمْ)( [6] ) كه انسان هر قدر در مقام شكر ــ به گونه اى كه سزاوار شأن بخشاينده نعمت است و در مقدور شخص نعمت داده شده باشد ــ كاملتر شود آثار بركات و فيوضات آن نعمت از نظر ظاهرى و باطنى پايدارتر و كاملتر خواهد گرديد .

و بعد از اينكه جلالت شأن اين نعمت عظماى الهى ــ يعنى وجود مقدّس نبوى (صلى الله عليه وآله) كه از بزرگترين نعمتهاى خداوند متعال است زيرا كه منشاء و وسيله همه نِعَم ظاهرى و باطنى و دنيوى و اُخروى او مى باشد ــ واضح شد ; پس واجب ترين و مهمّ ترين چيز براى بندگان ; اداء شكر آن نعمت بزرگ الهى است ، البته به وجهى كه خداوند متعال معيّن و مقرّر فرموده ; و آن مودّت نسبت به ذوى القرباى آنحضرت (صلى الله عليه وآله)است .

بديهى است كه هر امرى كه وسيله و سبب اثرى باشد ; و آن امر هم داراى مراتب باشد ، پس بر حسب تكميل مراتب ; اثر آن كاملتر خواهد شد .

بنابراين ; بنده مؤمن در مقام نصرت الهى جلّ شأنه ; هرقدر نصرت و ياريش نسبت به وجود مبارك حضرت بقيّة الله (عليه السلام)كاملتر باشد ; اثرش كه نصرت خداوند است در حقّ او كاملتر خواهد شد .

و همچنين هر قدر در مقام تعظيم و تجليل حضرت خاتم النبيّين (صلى الله عليه وآله)و حقّ عظيم ايشان ، و نيز اداى شكر الهى در باره نعمت ظاهرى وجود مبارك ايشان ، مودّت مؤمن نسبت به ذوى القرباى ايشان شديدتر باشد ، پس اثر نور هدايت نبوى (صلى الله عليه وآله)هم كه بوسيله وجود مبارك حضرت بقيّة الله (عليه السلام)است ــ كه بايد نسبت به اين بنده افاضه شود ــ كاملتر و ظاهرتر خواهد شد .

  غرض از تحرير اين رساله

بديهى است كه اداى فرض نصرت الهى بر وجه مزبور و نيز اداى حقّ رسالت نبوى به عنوان مسطور مهمتر و بزرگتر از آن است كه مثل اين بنده ضعيف حقير بتواند ــ بر آن وجهى كه سزاوار باشد ــ از عهده آن بر آيد .

امّا به مقتضاى كلام الهى :( لايُكَلِّفُ الله نَفْساً اِلاّ وُسْعَها )( [7] ) ، و همچنين به مضمون شريف :« ما لا يدرك كلّه لايترك كلّه »( [8] ) و به فرموده اميرالمؤمنين (عليه السلام)در « نهج البلاغه » :

« فليس أحد و إن اشتدّ على رضا الله حرصه ، و طال في العمل اجتهاده ببالغ حقيقة ما الله أهله من الطاعة له ، و لكن من واجب حقوق الله على العباد النصيحة بمبلغ جهدهم ، و التعاون على إقامة الحقّ بينهم ».( [9] )

پس بنابراين ; لازم و مهم است هر كس بر حسب امكانات خود ــ در حالى كه اقرار و اعتراف به قصور و تقصير خود دارد ــ در اداء آن حقّ سعى و كوشش لازم را بنمايد ، و هر چند سعى و كوشش او بزرگ جلوه كند ، ولى بايد بداند كه در كنار حقّ عظيم الهى جلّ شأنه ; و حقّ جليل نبوى (صلى الله عليه وآله) ; بسى حقير و اندك است .

و از بزرگترين نوع نصرت ايشان ; احياء و ابقاء امر آنها و تحبيب قلوب دوستان ، و دعوت و هدايت آنان بسوى امر اهل بيت(عليهم السلام) است و اين عنوان با نوشتن و تأليف فرمايشات آنها ; خصوصاً آنچه مربوط به فضائل و مناقب و شئونات و خصائص آنها است ; حاصل مى شود .

و بهمين جهت بوسيله الهام الهى جلّ شأنه و توفيق و يارى او در خاطر قاصر اين عبد ضعيف محمّد باقر الشريف « فقيه ايمانى » غفر له الله اللطيف ; چنين آمد كه در اين چند ورقه كيفياتى كه به آنها عنوان نصرت و مودّت مزبوره تحقّق پيدا مى كند ذكرشود ان شاء الله تعالى واز جهت تيمّن اين رساله شريفه را « لواء انتصار فى كيفية نصرة الانصار لحجة الله الغائب عن الابصار» ناميدم .

و اينك با يارى خداوند متعال شروع در مقصود مى كنيم ، و مقصود در ضمن دو باب( [10] ) بيان مى شود :

باب اوّل :در بيان كيفيّت حصول نصرت الهى كه بنده مؤمن بايد در امر دين نسبت به وجود مبارك حضرت صاحب الأمر (عليه السلام)نصرت و يارى نمايد .

باب اوّل :مشتمل بر سه فصل است :

فصل اوّل :در بيان احاديث وارده در فضل نصرت و يارى ائمّه أطهار (عليهم السلام).

فصل دوّم :دربيان روشهاى نصرت و يارى امام زمان (عليه السلام)در امر دين .

فصل سوّم :در بيان طريقه هاى  نصرت و يارى حضرت صاحب الأمر(عليه السلام) ، در آن جهت كه راجع به خود ايشان است ، گر چه در واقع برگشت آنهم به يارى در امر دين مى شود .

باب دوّم مشتمل بر دو فصل است :

فصل اوّل : در بيان روايات وارده در تفسير آيه شريفه : (قُلْ لا اَسئَلُكُم عَلَيهِ اَجراً اِلاّ المَوَدَّةَ فِى الْقُربى) از فضل محبّت و مودّت با ذوى القربى ، و در بيان مصداق و مراد از ذوى القربى .

فصل دوّم : در بيان انواع و چگونگى مودّت با ذوى القربى و على الخصوص به وجود مبارك آنحضرت (عليه السلام) و در بيان اسباب و وسائل تحقيق و تكميل مودّت .

فصل اوّل :

  در بيان اخبار وارده

در اهميّت و فضيلت نصرت و يارى ائمّه اطهار :

بيان روايات وارده در فضيلت يارى ائّمه عليهم السلام

 اينك اخبار و رواياتى كه در اهميّت و فضيلت نصرت و يارى ائمّه أطهار(عليهم السلام)وارد شده ; نقل مى نمائيم:

1 ــ في « البحار » عن المحاسن بالاسناد إلى النبيّ (صلى الله عليه وآله)، أنّه قال لاِميرالمؤمنين(عليه السلام): « إنّما مثلك مثل(قُلْ هُوَ الله اَحَد) فإنّه من قرأها مرّة فكأنّما قرأ ثلث القران ، و من قرأها مرّتين فكأنّما قرأ ثلثي القرآن ، و من قرأها ثلاث مرّات فكأنّما قرأ القرآن ، فكذلك من أحبّك بقلبه كان له مثل ثواب ثلث أعمال العباد ، و من أحبّك بقلبه و نصرك بلسانه كان له مثل ثلثي ثواب أعمال العباد ، و من أحبّك بقلبه و نصرك بلسانه و يده كان له مثل ثواب أعمال العباد ».( [11] )

يعنى : رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) به اميرالمؤمنين (عليه السلام)فرمود : « به تحقيق كه مَثَل شما مثَل سوره ( قُلْ هُوَ الله اَحَد) مى باشد ، پس بدرستيكه شأن او چنين است كه هر كس يك مرتبه آن را بخواند ، مثل آن است كه يك سوّم قرآن را قرائت كرده است ، و هر كس دو مرتبه بخواند ; مانند آن است كه دو سوّم قرآن را قرائت كرده است ، و هر كس آن را سه مرتبه بخواند ، مانند آن است كه تمام قرآن را قرائت كرده باشد.

همچنين هركس شما را با قلب خود دوست بدارد از براى او مثل ثواب يك سوّم اعمال همه بندگان است ، و هر كس شمارا به قلب خود دوست داشته و به زبانش يارى كند از براى او مثل ثواب دو سوّم اعمال بندگان است ،و هركس شمارا به قلبش دوست داشته و به زبان و دست يارى كند ، از براى او مثل ثواب همه اعمال بندگان است .

2 ــ فيه أيضا ، عن « تفسير الإمام العسكري(عليه السلام) »في ذكر جمل ما نقل (عليه السلام) عن الله تعالى :« كذلك أحبّ الخلق إليّ القوّامون بحقّي ، و افضلهم لديّ ، و أكرمهم عليّ محمّد(صلى الله عليه وآله)سيّد الورى ، و أكرمهم و أفضلهم بعده عليّ أخ المصطفى المرتضى ، ثمّ من بعده من القوّامين بالقسط من أئمّة الحقّ ، و أفضلهم بعدهم من أعانهم على حقّهم ، و أحبّ الخلق إلىّ بعدهم من أحبّهم و أبغض أعدائهم ، و إن لم يكن معونتهم ».( [12] )

يعنى : خداوندجلّ شأنه فرموده : محبوبترين خلق نزد من كسانى هستند كه حقّ مرا بر پا داشته اند ، و افضل و اكرم آنان نزد من ; محمّد(صلى الله عليه وآله)است كه سيّد و آقاى خلائق است ، و بعد از او افضل و اكرم آنها نزد من علىّ (عليه السلام)برادر مصطفى ; مرتضى است ، سپس بعد از او كسانى كه امام بر حقّ هستند ، آنهائى كه بر پا دارنده قسط هستند ، و افضل آنها بعد از ايشان كسانى هستند كه آنها را براى حقّشان يارى مى كنند ، و محبوبترين خلق نزد من بعد از اين يارى كنندگان ; كسانى هستند كه آنها را دوست دارند و دشمنان آنها را دشمن مى دارند و هر چند يارى نكنند .

3 ــ فيه أيضاً عن « مجالس المفيد(قدس سره) »بالإسناد عن الحسن بن عليّ(عليهما السلام) ، أنّه قال : « من أحبّنا بقلبه ونصرنا بيده ولسانه ، هو معنا في الغرفة الّتي نحن فيها ، ومن أحبّنا بقلبه و نصرنابلسانه ، فهو دون ذلك بدرجة ، ومن أحبّنا بقلبه وكفّ بيدهولسانه ، فهوفي الجنّة ».( [13] )

يعنى : حضرت امام حسن(عليه السلام)فرمود : هر كس ما را با قلب خودش دوست داشته و با دست و زبانش يارى كند ، او در غرفه هاى بهشتى كه ما در آن ساكنيم با ما خواهد بود ، و هر كس مارا با قلب خود دوست داشته و با زبانش يارى كند ، پس او در بهشت يك درجه پائين تر از مقام ما جاى دارد ، و هركس مارا با قلب خود دوست داشته و دست و زبانش را از ظلم بر ما باز دارد ، پس او در بهشت خواهد بود .

4 ــ و فيه أيضا عن « المحاسن » ، بالإسناد عن علي بن الحسين (عليهما السلام) ، قال : « قال رسول الله(صلى الله عليه وآله): في الجنّة ثلاث درجات ، و في النّار ثلاث دركات ، فأعلى درجات الجنان لمن أحبّنا بقلبه و نصرنا بلسانه و يده ، و في الدرجة الثانية من أحبّنا بقلبه و نصرنا بلسانه ، و في الدرجة الثالثة من أحبّنا بقلبه ، و في أسفل الدرك من النار من أبغضنا بقلبه و أعان علينا بلسانه و يده ، و في الدرك الثانية من أبغضنا بقلبه و أعان علينا بلسانه ، و في الدرك الثالثة من أبغضنا بقلبه ».( [14] )

يعنى : حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) از حضرت رسول (صلى الله عليه وآله)روايت نموده كه حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) فرمود : « در بهشت سه درجه و در جهنّم سه دركه است ، پس اعلى درجات بهشت مخصوص كسانى است كه ما را با قلب خود دوست داشته و با زبان و دست خود يارى كنند ، و در درجه دوّم كسانيند كه ما را با قلب خود دوست داشته و با زبانشان يارى كنند ، و در درجه سوّم كسانيند كه مارا فقط با قلب خود دوست داشته باشد.

و در اسفل درك آتش كسانيند كه مارا با قلب دشمن داشته و در ظلم بر ما با زبان و دست خود يارى كنند ، و در درك دوّم از آتش كسانيند كه دشمن دارند ما را با قلب خود و در ظلم بر ما با زبان خود يارى كنند ، و در درك سوّم كسانييند كه ما را با قلب خود دشمن بدارند .

5 ــ و في « لئالي » ، قال رسول الله (صلى الله عليه وآله) : إنّي شافع يوم القيامة لأربعة و لو جآؤوا بذنوب أهل الدنيا : رجل نصر ذرّيتي ، و رجل بذل ماله لذريّتي عند المضيق ، و رجل أحبّ لذريّتي باللسان ، و رجل سعى لذريّتي إذا اطّردوا أو شرّدوا ».( [15] )

يعنى: حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) فرمود : همانا من در روزقيامت از براى چهارنفر شفاعت خواهم كرد ; گرچه آنان در آن روز با گناهان همه اهل دنيا بيايند :

يكى مردى كه ذريّه مرايارى نمايد.

ديگرى مردى كه مالش را به ذريّه من در حال تنگدستى آنها بذل نمايد.

ديگرى مردى كه با ذريّه من با زبان و قلب خود دوستى نمايد.

و چهارم شخصى كه در حوائج ذريّه من ــ در حالتى كه ممنوع باشند از حقّشان ، و از وطن و مسكنشان دور شده باشند ــ سعى نمايد .

6 ــ و في « الخصائص الحسينيّه (عليه السلام) » في ضمن الحديث عن النبيّ (صلى الله عليه وآله) ، في ذكر ورود طوائف أُمّته عليه مع راياتهم ، قال :

« ثمّ ترد علىّ راية تلمع وجوههم نوراً ، فأقول لهم : من أنتم ؟ فيقولون :

نحن أهل كلمة التوحيد و التقوى من أُمّة محمّد (صلى الله عليه وآله) ، و نحن بقيّة أهل الحقّ ، حملنا كتاب ربّنا و أحللنا حلاله ، و حرّمنا حرامه ، و أحبّنا ذرّية نبيّنا(صلى الله عليه وآله) ، و نصرناهم من كلّ ما نصرنا به أنفسنا ، و قاتلنا معهم من ناواهم .

فأقول لهم : أبشروا ; فأنا نبيّكم محمّد ، و لقد كنتم في الدنيا كما قلتم ، ثمّ أسقيهم من حوضي ، فيصدرون مرويّين مستبشرين ، ثمّ يدخلون الجنّة خالدين فيها أبد الآبدين ».( [16] )

يعنى : حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) فرمود : در روز قيامت جمعى كه صورتهاى آنها از نور مى درخشد بر من وارد مى شوند ، پس به آنها مى گويم : كيستيد شما ها ؟

مى گويند : مائيم اهل كلمه توحيد و تقوا از امّت محمّد (صلى الله عليه وآله) ، و مائيم بقيّّه از اهل حقّ كه كتاب پروردگار خود را حمل نموديم ، و حلال آن را حلال دانستيم ، و حرام آن را حرام دانستيم ، و ذريّه پيامبر خود (صلى الله عليه وآله)را دوست داشتيم ، و آنان را به آنچه خود رابه آن يارى مى كرديم ; يارى نموديم ، و با كسانى كه با آنها دشمنى مى كردند جنگ كرديم .

پس من به آنها مى گويم : مژده باد شما را ; منم نبىّ شما محمّد ، و به تحقيق شما در دنيا چنان بوديد كه گفتيد ، و آنها را از حوض خود آب مى دهم ، پس بر مى گردند در حالتى كه سيراب و خشنود باشند ، سپس داخل بهشت مى شوند در حالتى كه هميشه در آن باشند .

7 ــ و في « البحار » عن علم الهدى سيّد المرتضى(رضي الله عنه) ، ــ في ضمن كلامه ــ قال : قال الشيخ ـ أدام الله عزّه ـ : « و هشام بن حكم من أكبر أصحاب أبي عبد الله (عليه السلام) ، و بعد أبي الحسن موسى (عليه السلام) ، و كان يكنّى أبا محمّد و أبا حكم ، و كان مولى بني شيبان ، وكان مقيماً بالكوفة ، و بلغ من مرتبته و علوّه عند أبي عبدالله جعفربن محمّد(عليه السلام)، أنّه دخل بمنى ، و هو غلام أوّل ما اختطّ عارضاً ، و في مجلسه شيوخ الشيعة ، كحمران بن أعين ، و قيس بن الماصر ، و يونس بن يعقوب ، و أبي جعفر الأحول و غيرهم ، فرفعه على جماعتهم و ليس فيهم إلاّ من هو أكبر سنّاً منه ، فلمّا رأي أبو عبدالله (عليه السلام) أنّ ذلك الفعل كبر على أصحابه ، قال : « هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و يده ».( [17] )

8 ــ و في « الكافي » عن يونس بن يعقوب ، في ضمن الحديث في واقعة رجل شامى جاء عند أبي عبدالله (عليه السلام) ، لمناظرة أصحابة إلى أن قال : قال (عليه السلام) : اخرج إلى الباب فانتظر من ترى من المتكلّمين فأدخله ، قال : فأدخلت حمران بن أعين ، و كان يحسن الكلام ، و أدخلت الأحول ، و كان يحسن الكلام ، و أدخلت قيس بن الماصر ، و كان عندي أحسنهم كلاماً ، و كان قد تعلّم الكلام من علي بن الحسين (عليهما السلام) ، فلمّا استقرّبنا المجلس ، و كان أبوعبدالله (عليه السلام)قبل الحجّ يستقرّ أيّاماً في جبل في طرف الحرم في فازة له مضروبة ، فاخرج رأسه من فازته فإذا هو ببعير يخب ، فقال: هشام و ربّ الكعبة ، قال : فظننا أنّ هشاماً رجل من ولد عقيل ، كان شديد المحبّة له ،

قال : فورد هشام بن الحكم ، و هو أوّل ما اختطت لحيته ، و ليس فينا إلاّ من هو أكبر سنّاً منه ، قال : فوسّع له أبو عبدالله (عليه السلام) ، و قال : « ناصرنا بقلبه و لسانه و بيده ».( [18] ) خلاصه محل شاهد ما در اين دو روايت آنست كه وقتى هشام بن حكم خدمت حضرت صادق (عليه السلام)شرفياب شد ، حضرت از او تجليل فرموده و كنار خودشان جاى دادند ، با آنكه او تازه خط عارضش روئيده بود ، و در سنّ جوانى بود ،و او را بر همه اصحاب كه در محضرش حاضر بودند ــ در حالتى كه تمام از اجلاء شيوخ بودند ــ مقدم داشت ، پس جهت اين تجليل را چنين بيان فرمود : او ناصر و يارى كننده ما با قلب و زبان و دستش است .

9 ــ و في « نهج البلاغه » في ضمن كلامه الشريف : « نحن شجرة النبوّة ، و محبط الرسالة ، و مختلف الملائكة ، و معادن العلم و ينابيع الحكمة ، ناصرنا و محبّنا ينتظر الرحمة ، و عدوّنا و مبغضنا ينتظر السطوة ».( [19] )

يعنى : مائيم شجره طيّبه كه ثمره نبوّت از آن هويدا گشته ، و مائيم محل فرود آمدن رسالات الهى ، و مقام رفت و آمد ملائكه ، و مائيم معدنهاى علم و چشمه هاى حكمت ، يارى كننده ما و دوست ما هميشه در معرض رحمت الهى است ، و دشمن ما و كسى كه بغض ما را در دل دارد هميشه در معرض عذاب شديد الهى است .

10 ــ و في « المشاهد » عن أبي عبد الله الحسين (عليه السلام) ، أنّه قال في كربلا لأصحابه :

« و من نصرنا بنفسه ، فيكون في الدرجات العالية من الجنان ، فقد أخبرني جدّي (صلى الله عليه وآله)أنّ ولدي الحسين يقتل بطفّ كربلا غريباً وحيداً عطشاناً ، فمن نصره فقد نصرني و نصر ولده القائم(عليه السلام) ، و من نصرنا بلسانه فإنّه في حزبنا يوم القيامة ».( [20] )

يعنى : حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام)در كربلا به اصحاب خود فرمود : هركس ما را به جان خود يارى نمايد ، مقام او در درجات بالاى بهشت مى باشد ، پس به تحقيق كه مرا جدّ بزرگوارم (صلى الله عليه وآله) بر دادند كه : فرزندم حسين (عليه السلام) در زمين پر كرب ــ يعنى كربلا ــ شهيد مى شود ، در حاليكه بى يار و ياور و تنها و تشنه باشد ، پس هر كس او را يارى كند ، پس به تحقيق كه مرا و فرزند او قائم (عليه السلام)را يارى كرده است .

11 ــ و در « عين الحيات » مرحوم مجلسى روايتى به سند معتبر از اميرالمؤمنين (عليه السلام)نقل شده كه حضرت فرمود :

« براى بهشت هشت در است ، از يك در پيغمبران و صدّيقان داخل مى شوند ، و از در ديگر شهداء و صالحان ، و از پنج در (ديگر) شيعيان و دوستان ما داخل مى شوند ، و من بر صراط مى ايستم و دعا مى كنم و مى گويم :

خداوندا ! شيعيان و دوستان مرا و هر كس مرا يارى كرده است و به امامت من در دنيا اعتقاد داشته ; به سلامت بگذران .

در آن حال ندا از منتهاى عرش الهى در رسد كه : دعاى تو را مستجاب كرديم ; و تو را شفاعت داديم در حقّ شيعيانت .

پس هر يك از شيعيان و دوستان من و آنان كه مرا يارى كرده اند و با دشمنان من جهاد كرده اند با گفتار يا با كردارشان ; هفتاد هزار كس از همسايگان و خويشان و دوستان خود را شفاعت كنند ، و از درِ هشتم ساير مسلمانان داخل مى شوند ، يعنى آن جماعتى كه اقرار به شهادتين داشته باشند ، و در دل ايشان به قدر ذرّه اى از بغض ما اهلبيت نباشد.( [21] )

و امّا اخبار ديگر غير از اين اخبارى كه بيان كرديم خصوصاً آنچه در فضل كيفيّات و عنوانهائى كه مصداق نصرت به آن حاصل مى شود مانند انشاء مراثى و مدايح چه بصورت نثر و چه به صورت نظم و غير آن ان شاء الله تعالى در فصل دوّم اشاره خواهدشد .


[1] ــ سوره محمّد (صلى الله عليه وآله) آيه 7 .

[2] ــ سوره شورى آيه 23 .

[3] ــ بحارالانوار: ج1 ص151 حديث131.

[4] ــ بحارالانوار: ج26 ص274 حديث17.

[5] ــ رجوع شود به بحارالانوار: ج26 ص319 باب9.

[6] ــ سوره ابراهيم آيه 14 .

[7] ــ سوره بقره آيه 286 .

[8] ــ عوالى اللآلى :ج 2 ص 58 حديث 207

[9] ــ ترجمه :هيچ كس به حقيقت اطاعتى كه شايسته مقام خداوند است نمى رسد ، گرچه سخت در بدست آوردن خشنودى خداوند حريص باشد ، و در اين راه آنچه مى تواند سعى و تلاش نمايد . ولى از حقوق واجب خداوند بر بندگانش اين است كه به اندازه قدرت و توانائى خود در خيرخواهى و نصيحت كوشش كنند ، و در راه بر قرارى و اجراى حقّ در بين خودشان همكارى نمايند . ( نهج البلاغه فيض :خطبه 207 )

[10] ــ لازم به توضيح است كه متأسفانه در نسخه خطىّ موجود از مرحوم مؤلف ; مطالب باب دوّم بيان نشده است. و فقط مطالب باب اوّل به رشته تحرير در آمده است.

[11] ــ محاسن :ج2 ص251 حديث473 ، بحارالانوار ج27 ص94 حديث54

[12] ــ تفسيرالإمام العسكرى (عليه السلام) :ص43  ، بحارالانوار :ج27 ص96 ضمن حديث59 .

[13] ــ امالى مفيد :ص33 حديث8  ، بحارالانوار :ج27 ص101 حديث64 .

[14] ــ محاسن : ج1 ص25 حديث472 ، بحارالانوار : ج27 ص93 حديث53 .

[15] ــ لآلي الاخبار: ج4 ص318.

[16] ــ خصائص حسينيّه ص111 و 112.

[17] ــ بحار : ج10 ص295 حديث4 .

[18] ــ كافى : ج1 ص171 و 172 .

[19] ــ نهج البلاغه فيض : ضمن خطبه 108 .

[20] ــ فوائد المشاهد ص 256 .

[21] ــ عين الحيا : ص 379 .

 


مولف اين مجموعه ، مرحوم  آيت الله ميرزا محمّد باقر فقيه ايمانى فرزند مرحوم حاج شيخ حسينعلى طهرانى ، در خانواده اى مذهبى از پدرى روحانى و مادرى علويه چشم به جهان گشود ، در كودكى پدر خود را از دست داد و در دامان مادر خويش رشد و پرورش يافت ، و با وجود مشكلات شديد مالى به جهت علاقه شديد وارد حوزه و به تحصيل علوم دينى پرداخت و دررشته هاى مختلف مانند فقه ، اصول ، تفسير ، حديث شناسى و غيره به مدارج عاليه نائل گشت و در ضمن تحصيلات خود به تزكيه نفس و كسبِ كمالات معنوى پرداخت.

آنچه بيش از هر چيز  قابل ذكر است توجه  و علاقه خاصى بود كه ايشان به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام خصوصاً حضرت بقية الله الاعظم ارواحنا فداء داشتند كه كاملا در رفتار  و گفتار ايشان آشكار بود ، و تمام عمرش در انتظار و فراق آنحضرت دلى سوخته و اشكى ريزان داشت ، در منابر و مجالس و هر فرصتى در طول سال مردم را به ساحت قدس حضرت توجّه و تنبّه مى داد و با آن حال معنوى خاصّى كه در ايشان بود تأثيرى در حال اشخاص مى گذاشت ، مثلا روزهاى جمعه دعاى ندبه را با حال گريه و شور و اشتياق چندين بار در طول روز قرائت مى كرد ، و هنگام مراجعه مردم براى رفع مشكلات توصيه دائمى ايشان به آنها توجّه و توسّل به حضرت صاحب الامر عليه السلام و قرار دادن نذرى براى آنجناب بوده است.

و اين علاقه و محبّت بود كه ايشان را به فيض حضور ذى نور محبوبش نائل گردانيد.

از آثار به يادگار مانده ايشان حدود هفتاد جلد كتاب در موضوعات مختلف مذهبى است كه حدود سى جلد آن به احوال و شئون حضرت ولى عصر عجّل الله تعالى فرجه تعلق دارد كه بعضى از آنها به چاپ رسيده، از پروردگار توفيق نشر ساير مؤلّفات ايشان را خواهانيم.

كتابى كه در پيش رو داريد به نام «لواء النتصار» از تاليفات اين مرحوم است كه به جهت  استفاده هرچه بيشتر توسط بعضى از فضلاء حوزه تحقيق و ويرايش شده است .

در پايان از درگاه احديّت خواستاريم كه ما را در زمره منتظران و ياوران حضرتش قرار دهد.

مهدى فقيه ايمانى  ( اصفهان  ، رجب المرجب 1419  )


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : سه شنبه هشتم اسفند 1391 | 23:20 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

فصل سوم : از همسر و فرزندان

فصل سوم : از همسر و فرزندان 
خواستگارى  
آغاز 
روزى خدمتكارم از من پرسيد: آيا از خواستگارى فاطمه خبر دارى ؟ گفتم : نه .(148)
گفت : كسانى وى را از پدرش خواسته اند. اما تعجب است كه پا پيش ‍ نمى گذارى و فاطمه را از رسول خدا(ص ) نمى خواهى ؟!
گفتم : من چيزى ندارم كه با آن تشكيل خانواده دهم .
گفت : اگر تو نزد رسول خدا(ص ) شوى (من مطمئنم كه ) فاطمه را به تو تزويج خواهد كرد.
به خدا سوگند، آن كنيز، چندان در گوش من خواند تا جراءت اقدام را در من پديد آورد. و مرا وادار ساخت كه نزد رسول خدا(ص ) بروم .
قال على : خطبت فاطمه الى رسول الله (ص ) فقالت لى مولاه : هل علمت ان فاطمه قد خطبت الى رسول الله (ص ) ؟
قلت : لا .
قالت : فقد خطبت ، فما يمنعك ان تاتى رسول الله (ص ) فيزوجك ؟ فقلت و عندى شى اتزويج به ؟ قالت : انك ان جئت الى رسول الله (ص ) زوجك . فوالله ما زالت ترجينى ....
(149)

كابين  
... هنگامى كه براى خواستگارى فاطمه رفتم ، مجذوب حشمت و حرمت رسول خدا(ص ) شدم و خاموش در برابر او نشستم ؛ بخدا قسم ، كلمه اى بر زبانم جارى نشد.
رسول خدا(ص ) كه چينن ديد پرسيد: چه مى خواهى ؟ آيا حاجتى دارى ؟
من همچنان خاموش ماندم و چيزى نگفتم . دوباره پرسيد، و من باز ساكت بودم . تا اينكه براى بار سوم گفت :
شايد براى خواستگارى فاطمه آمده اى )؟
گفتم : آرى ، فرمود: آيا جيزى دراى كه آن را كابين زهرا سازى ؟
گفتم : نه ، يا رسول الله (ص ).
فرمود: زرهى را كه به تو داده بودم ، چه كردى ؟
گفتم : دارم ، اما چندان ارزشى ندارد و بيش از چهار صد درهم بها ندارد.
فرمود: همان را كابين فاطمه قرار بده و بهايش را نزد من بفرست .
قال على (ع ):... حتى دخلت على رسول الله (ص ) و كانت له جلاله و هيبه فلما قعدت بين يديه افحمت فو الله ما استطعت ان اتكلم .
فقال : ما جا بك ؟ الك حاجه ؟ فسكت .
فقال : لعلك حئت تخطب فاطمه ؟ فلت : نعم ، قال : فهل عندك من شى تستحلها به ؟
قلت : لا و الله يا رسول الله (ص )! فقال : ما فعلت الدرع التى سلحتكها؟ فقلت : عندى و الذى نفسى بيده انها لحطيميه ، ما ثمنها الا اربعماثه درهم .
قال : قد زوجتكها، فابعث فانها كانت لصداق بنت رسول الله (ص ).
(150)

جهاز مختصر 
... من برخاستم و زره را فروختم و پول آن را به خدمت آوردم و در دامنش ‍ ريختم .
حضرت از من نپرسيد كه چند درهم است و من نيز چيزى نگفتم . سپس ‍ بلال را صدا زد و مشتى از آن درهمها را به او داد و فرمود: با اين پول براى فاطمه عطريات تهيه كن .
بعد با هر دو دست خود مشتى را برگرفتو به ابوبكر داد و فرمود: از لباس و اثاث منزل آنچه مورد نياز است خريدارى كن . عمار ياسر و تنى چند از اصحاب را هم همراه او روانه كرد. آنها وارد بازار شدند و هر يك چيزى زا مى پسنديد و ضرورى مى دانست ، به ابوبكر نشان مى داد و با موافقت او مى خريد. از چيزهايى كه آن روز خريدند:
پيراهنى به بهاى هفت درهم و جارقدى به چهار درهم ، قطيفه مشكى بافت خيبر، تخت خوابى بافته از برگ خرما. دو تشك كه از كتان مصرى رويه شده بود كه يكى از ليف خرما و ديگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند. چهار بالش از چرم طائف كه از علف اذخر (گياه مخصوصى است در مكه ) پر شده بود. و پرده اى پبشمين و يك قطعه حصير، بافت هجر (مركز بحرين آن زمان ) و آسياب دستى و كاسه اى براى دوشيدن شير و مشمى براى آب و ابريقى قير اندود و سبويى بزرگ و سيز رنگ و تعدادى كوزه گلى .
اشياء خريدارى شده را نزد رسول الله (ص ) آوردند. حضرت همين طور كه جهاز دخترش را مى ديد و آن ها را بررسى و ورنداز مى نمود گفت : خدا به اهل بيت بركت دهد.
قال على (ع ):... قال رسول الله (ص ) قم فبع الدرع ، فقمت فبعته و اخذت الثمن و دخلت على رسول الله (ص ) فسكبت الدرهم فى ححره فلم يسالنى كم هى ؟ و لا انا اخبرته ، ثم قبض قبضه و دعا بلالا فاعطاه فقال : ابتعغ لفاطمه طيبا، ثم قبض رسول الله (ص ) من الدراهم بكلتا يديه فاعطاه ابابكر و قال : ابتع لفاطمه ما يصلحها من ثياب و اثاث البيت و اردفه بعمار بن ياسر و بعده من اصحابه . فحضروا السوق فكانوا يعترضون الشى مما يصلح فلا يشترونه حتى يعرضوه على ابى بكر فان استصلحه اشتروه .
فكان مما اشتروه : قميص بسبعه دراهم و خمار باربعه دراهم و قطيفه سودا خيبريه و سرير مزمل بشريط و فراشين من خيش مصر حشو احدهما ليف و حشو الاخر من صوف و اربع مرافق من ادم الطائف حشوها اذخر و ستر من صوف و حصير هجرى و رحى لليد و مخضب من نحاس و سقا من ادم و قعب للبن و شن للما و مطهره مزفته و جره خضرا و كيزان خزف .
حتى اذا استكمل الشرا حمل ابوبكر بعض المتاع و حمل اصحاب رسول الله (ص ) الذين كانوا معه الباقى فلما عرض المتاع على رسول الله (ص ) جعل يقلبه بيده و يقول : بارك الله الاهل البيت .
(151)

جشن عروسى 
يك ماه گذشت و من هر صبح و شام به مسجد مى رفتم و با پيامبر خدا(ص ) نماز مى گزاردم و به منزل باز مى گشتم . اما در اين مدت صحبتى از فاطمه به ميان نيامد. تا اينكه همسران رسول خدا(ص ) به من گفتند: آيا نمى خواهى كه ما با رسول خدا(ص ) سخن بگوييم و درباره انتقال زهرا به خانه شوهر، با حضرتش گفتگو كنيم ؟
گفتم : آرى چنين كنيد.
آنها نزد پيامبر خدا(ص ) رفتند، و از آن ميان ام ايمن گفت : اى فرستاده خدا! اگر خديجه زنده بود چشمانش به جشن عروسى فاطمه روشن مى شد. چه خوب است شما فاطمه را به خانه شوهر بفرستيد تا هم ديده زهرا به جمال شويش روشن گردد و سر و سامانى بگيرد و هم ما از اين پيوند فرخنده شادمان گرديم ؟ اتفاقا على هم چنين خواسته است .
پيغمبر فرمود: پس چرا على چيزى نگفت ؟ ما منتظر بوديم تا او خود همسرش را بخواهد.
من گفتم : اى رسول خدا(ص )! شرم مانع من بود.
پس رو به زنان خود كرد و فرمود: چه كسانى اينجا حاضرند؟
ام سلمه گفت : من و زينب و فلانى و فلانى ...
فرمود: پس هم اكنون حجره اى براى دختر و پسر عمويم آماده كنيد. ام سلمه پرسيد: كدام حجره ؟ فرمود: حجره خودت مناسبتر است . به زنها هم فرمود كه برخيزند و مقدمات جشن عروسى را آماده كنند.
قال على (ع ):... فاقمت قعد ذلك شهرا اصلى مع رسول الله (ص ) و ارجع الى منزلى و لا اذكر شيئا من امر فاطمه ثم قلن ازواج رسول الله (ص ) الا نطلب لك من رسول الله (ص ) دخول فاطمه عليك ؟ فقلت افعلن ، فدخلن عليه فقالت ام ايمن : يا رسول الله (ص )! لو ان خديجه باقيه لقرت عينها بزفاف فاطمه و ان عليا يريد اهله ، فقر عين فاطمه ببعلها و اجمع شملها و قر عيوننا بذلك .
فقال : فما بال على لايطلب منى زوجته ؟ فقد كنا نتوقع ذلك منه ...
فقلت : الحياه يمنعنى يا رسول الله (ص ) .
فالتفت الى النسا فقال : من ههنا؟ فقالت ام سلمه : انا ام سلمه و هذه زينب و هذه فلانه و فلانه ، فقال رسول الله (ص ) هيئوا لابنتى و ابن عمى فى حجرى بيتا.
فقالت ام سلمه : فى الى حجره يا رسول الله (ص )؟ فقال رسول الله (ص ): فى حجرتك و امر نساه ان يزين و يصلحن من شانها....
(152)

عطر ويژه 
ام سلمه نزد فاطمه رفت از وى پرسيد: آيا از عطريات و بوى خوش ‍ چيزى اندوخته دارى ؟
فرمود: آرى ، سپس برخاست و رفت و با خود شيشه اى همراه آورد و قدرى از محتواى آن را در كف دست ام سلمه ريخت . ام سلمه گفت : بوى خوشى از آن استشمام كردم كه هرگز مانند آن نبوييده بودم . از فاطمه پرسيدم : اين بوى خوش را از كجا تهيه كردى ؟
فرمود: هنگامى كه دحيه كلبى به ديدار پدرم مى آمد، پدرم مى فرمود: زير اندزى براى عموى خود بگسترم ، دحيه بر آن مى نشست و چون برمى خاست از لباسهايش چيزى فرو مى ريخت و من به امر پدرم آنها را جمع كرده و درون اين شيشه نگهدارى مى نمودم .
(بعدها) اين جهت را از رسول خدا پرسيدم ، فرمود: او دحيه كلبى نبود، بلكه جبرئيل بو كه شبيه او به ديدارم مى آمد. و آنچه از بالهاى او فرو مى ريخت ، عنبر بود.
قال على (ع ):... قالت ام سلمه : فسالت فاطمه ، هل عندك طيب ادخر تيه لنفسك ؟ قالت : نعم ، فاتت بقاروره فسكبت منها فى راحتى فشممت منها رائحه ما شمت مثلها قط، فقلت : ما هذا؟ فقالت : كان دحيه الكلبى يدخل على رسول الله (ص ) فيقول لى يا فاطمه ؟
هات الوساده فاطر حيها لعمك فاطرح له الوساده فيجلس عليها، فاذات نهض سقط من بين ثيابه شى فيامرنى بجعه ، فسال على رسول الله (ص ) عن ذلك ، فقال : هو عنبر يسقط من اجنحه جبرئيل .
(153)

وليمه 
(شبى كه مى خواستند عروس را به خانه شويش ببرند پيامبر خدا(ص ) فرمود:)
على ! براى همسرت وليمه اى نيكو فراهم كن . سپس فرمود: گوشت و نان نزد ما هست ، شما فقط روغن وخرما تهيه كنيد.
من روغن و خرما تهيه كردم و حضرت هم گوسفندى به همراه نان فراوان فرستاد و خود نيز آستينها را بالا زد و با دست مبارك خرماها را از ميان مى شكافت و (پس از جدا كردن هسته ) آنها را درون روغن مى ريخت . هنگامى كه خوراك حيس (غذايى آميخته از آرد و خرما و روغن ) آماده شد به من فرمود: هر كه را مى خواهى دعوت كن .
قال على (ع ): ثم قال لى رسول الله (ص ): يا على ! اصنع لا هلك طعاما فاضلا ثم قال : من عندنا اللحم و الخبز و عليك التمر و السمن .
فاشتريت تمرا و سمنا فحسر رسول الله (ص ) عن ذراعه و جعل يشدخ التمر فى السمن حتى اتخذه حيسا و بعث الينا كبشا سمينا فذبح و خبز لنا خبز كثير، ثم قال لى رسول الله (ص ): ادع من احببت ....
(154)

ميهمانى  
من به مسجد آمدم (تا كسانى را براى شركت در وليمه فاطمه دعوت كنم ) ديدم مسجد از جمعيت موج مى زند. خواستم از آن ميان عده اى را به ميهمانى بخوانم و بقيه را واگذارم اما از اين كار شرم كردم و تبعيض را روا ندانستم به ناچار بر بالاى بلندى مسجد ايستادم و بانگ برداشتم كه : به ميهمانى وليمه فاطمه حاضر شويد.
مردم دسته دسته به راه افتادند. من از كثرت مردم و اندك بودن غذا خجالت كشيدم و ترسيدم كه به كمبود غذا مواجه شوم . رسول خدا(ص ) متوجه نگرانى من شد و فرمود: على ! من دعا مى كنم تا غذا با بركت شود.
شمار ميهمانان بيش از چهار هزار نفر بود كه به بركت دعاى پيغمبر همه از خوراكى و نوشيدنى سير شدند و در حالى كه دعا گوى ما بودند، خانه را ترك كردند، و با اين همه ، چيزى از اصل غذا كاسته نشد. در پايان رسول گرامى كاسه هاى متعدد خواست و آنها را از خوراكى انباشت و به خانه هاى همسران خويش فرستاد. سپس فرمود تا كاسه ديگرى آوردند، آن را هم پر از غذا كرد و گفت : اين ظرف هم از فاطمه و شويش باشد.
قال على (ع ):... فاتيت المسجد و هو مشحن بالصحابه فاحييت (155)ان اشخص قوما و ادع ، ثم صعدت على ربوه هناك و ناديت : اجيبوا الى وليمه فاطمه ، فاقبل الناس ارسالا، فاستحييت من كثره الناس و قله الطعم ، فعلم رسول الله (ص ) ما تداخلنى ، فقال يا على ! انى سادعوا الله بالبركه ... فاكل القوم عن آخرهم طعامى و شربوا شرابى و دعوا لى بالبركه و صدروا و هم اكثر من اربعه الاف رجل و لم ينقص من الطعام شى ، ثم دعا رسول الله (ص ) باصحاف فملئت و وجه بها الى منازل ازواجه ثم اخذ صحفه و جعل فيها طعاما و قال : هذا لفاطمه و بعلها.(156)
زفاف  
چون آفتاب غروب كرد، رسول خدا(ص ) به ام سلمه فرمود كه فاطمه را نزد او بياورد. ام سلمه ، فاطمه را در حالى كه پيراهنش بر زمين كشيده مى شد، آورد. (حجب و حياى او از پدر به حدى بو كه سراپا خيس گشته بود و) دانه هاى عرق از چهره او بر زمين مى چكيد. چون نزديك پدر رسيد پاى وى بلغزيد (و بر زمين افتاد). رسول خدا(ص ) فرمود: دخترم : خداوند تو را در دنيا و آخرت از لغزش حفظ كند همين كه در برابر پدر ايستاد، حضرت پرده از رخسار منورش برگرفت و دست او را در دست شويش گذارد و گفت : خداوند پيوند تو را با دخت پيامبر مبارك گرداند.
على ! فاطمه نيكو همسرى است ،
فاطمه ! على هم نيكو شوهرى است .
سپس فرمود: به اتاق خو رويد و منتظر من بمانيد.
قال على (ع ):... حتى اذا انصرفت الشمس للغروب قال رسول الله (ص ): يا ام سلمه هلمى فاطمه فانطلقت فاتت بها و هى تسحب اذيالها و قد تثببت عرقا حيا من رسول الله (ص ) فعثرت فقال رسول الله (ص ): اقالك الله العثره فى الدنيا و الاخره . فلما وقفت بين يديه كشف الردا عن وجهها حتى راها على ثم اخذ يدها فوضعها فى يد على و قال : بارك الله لك فى ابنه رسول الله (ص ) يا على ! نعم الزوجه فاطمه ، و يا فاطمه ! نعم البعل على ، انطلقا الى منزلكما و لاتحدثا امرا حتى اتيكما.(157)
دعا 
من دست فاطمه را گرفتم و (به اتاق خود آوردم ) و در گوشه اى به انتظار رسول خدا(ص ) نشستيم . چشمان فاطمه از شرم بر زمين دوخته شده بود و من نيز از خجالت سر به زير داشتم . ديرى نپاييد كه رسول خدا(ص ) تشريف آوردند و فاطمه را در كنار خود نشانيد. سپس فرمود: فاطمه ! ظرف آبى بياور. فاطمه برخاست و ظرفى آب آورد و به دست پدر داد. رسول كرامى قدرى از آن آب در دهان كرد و پس مزه مزه كردن آب را درون ظرف ريخت . سپس از دخترش خواست تا نزديكتر رود. فاطمه چنين كرد و پيامبر اندكى از آب ميان سينه او پاشيد. سپس مقدارى از همان آب بر پشت و شانه او پاشيد. آنگاه دست به نيايش گشود و گفت : پروردگارا! اين دختر من است ، عزيزترين كس در ديده من ، پروردگارا! و اين هم برادر من و محبوبترين خلق تو نزد من است ، خداوندا! او را ولى و فرمانبر خود گردان و اهل او را بروى مبارك گردان ....
قال على (ع ):... فاخدت بيد فاطمه و انطلقت بها حتى جلست فى جانب الصفه و جلست فى جانبها و هى مطرقه الى الارض حيا منى و انا مطرق الى الارض حيا منها، ثم جا رسول الله (ص ) فقال : من ههنا؟ فقلنا: ادخل يا رسول الله (ص ) مرحبا بك زائرا و داخلا فدخل فاجلس فاطمه من جانبه ثم قال : يا فاطمه ايتينى بما فقامت الى قعب فى البيت فملاته ما ثم اتته به فاخذ جرعه فتمضمض بها ثم مجها فى القعب ثم صعب منها على راسها ثم قال اقبلى ، فلما اقبلت نضح منه بين ثدييها، ثم قال : ادبى ، فادبرت فنضح منه بين كتفيها ثم قال : اللهم هذه ابنتى و احب الخلق الى ، اللهم و خذا اخى و احب الخلق الى ، اللهم اجعله لك وليا و بك حفيا و بارك له فى اهله ....(158)
نخستين ديدار 
پس از آن سه روز گذشت و رسول خدا(ص ) به ديدن ما نيامد. چون بامداد روز چهارم برآمد، حضرت تشريف آورد. ورود رسول خدا(ص ) مصادف شد با حضور اسما بنت عميس ) در منزل ما. حضرت به اسما فرمود: تو اينجا چه مى كنى ؟ با اينكه در خانه مرد هست چرا اينجا توقف كرده اى ؟ اسما گفت : پدر و مادرم فدايت ، دختر در شب زفاف به حضور زنى كه بر حاجات او رسيدگى كند، نيازمند است . توقف من در اينجا از آن رو بوده است كه اگر فاطمه را حاجتى دست داد او را يارى رسانم .
حضرت به او فرمود: خدا در دنيا و آخرت حاجات تو را بر آورده سازد.
... آن روز روز سردى بود. من و فاطمه در بستر بوديم و چون گفتگوى حضرت را با اسما (كه قهرا بيرون از اتاق بود) شنيديم ، خواستيم تا برخيزيم و بستر خود را جمع كنيم كه صداى آن حضرت بلند شد و فرمود: شما را به پاس حقى كه بر عهده تان دارم ، سوگند مى دهم كه از جاى خود برنخيزيد تا من نيز به شما بپيوندم .
ما اطاعت كرديم و به حال خود بازگشتيم و پيامبر خدا(ص ) داخل شد و بالاى سر ما نشست و پاهاى سرد خود را در ميان عبا كرد. پاى راستش را من به آغوش گرفتم و پاى ديگر را فاطمه به سينه چسباند... پس از گذشت لحظاتى كه بدن مبارك او گرم شد، فرمود:
على ! كوزه آبى بياور. چون آوردم ... آياتى چند از قرآن بر آن خواند و سپس ‍ فرمود: على ! اندكى از اين آب بنوش و مقدراى هم باقى بگذار. پس از آشاميدن ، حضرت باقى مانده آب را گرفت بر سر و سينه من پاشيد و گفت : خدا همه رجس و پليدى را از تو دور گرداند و تو را از هر گناه و پستى پاك سازد.
سپس آبى تازه طلبيد... آياتى از كتاب خدا بر آن خواند و به دست دخترش ‍ داد و فرمود: قدرى از آن بياشام و اندكى باقى بگذار. آنگاه باقى مانده را بر سر و سينه او پاشيد و در حق وى نيز همان دعا را كرد
.
قال على (ع ): و مكث رسول الله (ص ) بعد ذلك ثلاثا لايدخل علينا، فلما كان فى صبيحه اليوم الرابع جا نا اليدخل علينا فصاف فى حجرتنا اسما بنت عميس الخثعميه .
فقال لها: ما يقفك هاهنا و فى الحجره رجل ؟
فقالت : فداك ابى و امى ان الفتاه اذا زفت الى زوجها تحتاج الى امراه تتعاهدها و تقوم بحوائجها فاقمت ههنا لاقضى حوائج فاطمه قال : يا اسما! قضى الله لك حوائج الدنيا و الاخره .
... و كانت غداه قره و كنت انا فاطمه تحت العبا فلما سمعنا كلام رسول الله (ص ) لاسما ذهبنا لنقوم ، فقال : بحقى عليكما لاتفترقا حتى ادخل عليكما.
فرجعنا الى حالنا و دخل و جلس عند رووسنا و ادخل رجليه فيما بيننا و اخذت رجله اليمنى فضممتها الى صدرى و اخذت فاطمه رجله اليسرى فضمتها الى صدرها و جعلنا ندفى من القر حتى اذا دفئتا قال : يا على ! ائتنى بكوز منن ما فاتيته فتفل فيه ثلاثا و قرا فيه آيات من كتاب الله تعالى ثم قال : يا على ! اشربه و اترك فيه قليلا ففعلت ذلك فرش باقى الما على راسى و صدرى و قال : اذهب الله عنك الرجس يا اباالحسن و طهرك تطهيرا و قال : ائتنى بما جديد، فاتيته به ففعل كما فعل و سلمه الى ابنته و قال لها: اشربى و اتركى منه قليلا، ففعلت ، فرشه على راسها و صدرها و قال : اذهبت الله عنك الرجس و طهرك تطهيرا.
(159)

سفارش  
در اينجا حضرت از من خواست كه وى را با دخترش تنها بگذارم . من بيرون رفتم و آن دو با هم خلوت كردند.
رسول خدا(ص ) ضمن احوال پرسى از دخترش نظرش را راجع به شوهرش ‍ جويا شد.
فاطمه در پاسخ گفت : البته كه او بهترين شوى است . اما زنانى از قريش به ديدنم آمدند و حرفهايى زدند. به من گفتند:
چرا رسول خدا(ص ) تو را به مردى كه از مال دنيا بى بهره است تزويج نمود؟!
حضرت فرمود: دخترم ! چنين نيست ، نه پدرت و نه شوهرت هيچ يك فقير نيستند، گنجينه هاى طلا و نقره زمين بر من عرضه شد و من نخواستم .
دخترم ! اگر آنچه كه پدرت مى دانست تو نيز از آن آگاه بودى ، دنيا و زينتهاى آن در چشمانت زشت مى نمود.
به خدا قسم در خير خواهى براى تو كوتاهى نكردم . تو را به همسرى كسى دادم كه اسلامش از همه پيشتر و علمش از همه بيشتر و حلمش از همگان بزرگتر است .
دخترم ! خداى متعال از جميع اهل زمين ، دو كس را برگزيده است كه يكى پدر تو و ديگرى شوى تو است .
دخترم ! شوهر تو نيكو شوهرى است مبادا بر او عصيان كنى .
سپس رسول خدا(ص ) مرا صدا زد و به داخل فرا خواند. آنگاه فرمود:
على ! با همسرت مهربان باش ، و بر او سخت نگير و با وى مدارا كن ، چه اينكه فاطمه پاره تن من است . آنچه او را برنجاند، مرا نيز برنجاند، و هر چه او را شاد كند مرا نيز شادمان سازد. شما را به خدا مى سپارم و او را به پشتيبانى شما مى خوانم .
به خدا قسم تا فاطمه زنده بود، هرگز او را به خشم نياوردم و هرگز چيزى كه بر خلاف ميل او بود مرتكب نشدم . فاطمه نيز چنين بود؛ هرگز مرا به خشم نياورد و از فرمانم رخ نتافت ، چون به او مين نگريستم دلم آرام مى گرفت زنگار حزن و اندوه از سينه ام زدوده مى گشت ....
قال على (ع ): و امرنى بالخروج من البيت و خلا بابنته و قال : كيف انت يا بنيه ؟ و كيف رايت زوجك ؟ قالت له : يا ابه ، خير زوج الا انه دخل على نسا من قريش و قلن لى : زوجك رسول الله (ص ) من فقير لامال له ! فقال لها:
يا بنيه ! ما ابوك بفقير و لقد عرضت على خزائن الارض من الذهب و الفضه فاخترت ما عند ربى عزوجل يا بنيه ! لو تعلمين ما علم ابوك لسمجت الدنيا فى عينيك و الله يا بنيه ! ما الوتك نصحا ان زوجتك اقدمهم اسلاما و اكثرهم علما و اعظمهم حلما، يا بنيه ! ان اللاه عزوجل اطلع الى الارض اطلاعه فاختار مناهلها رجلين فجعل احدهما اباك و الاخر بعلك ، يا بنيه ! نعم الزوج زوجك لاتعصى له امرا.
ثم صاح بى رسول الله (ص ) يا على ! فقلت : لبيك يا رسول الله (ص )! قال : ادخل بيتك و الطف بزوجتك و ارفق بها فان فاطمه بضعه منى ، يولمنى ما يولمها و يسرنى ما يسرها، استودعكما الله و استخلفه عليكما.
فو الله ما اغضبتها و لا اكرهتها على امر حتى قبضها الله عزوجل و لا اعضبنى و لا عصت لى امرا و لقد كنت انظر اليها فتنكشف عنى الهموم و الاحزان ....
(160)

فاطمه 
1 پيامبر خدا(ص ) به من فرمود: قريش بر من خرده مى گيرند و راجع به ازدواج تو و فاطمه گلايه مى كنند و مى گويند: او را از ما دريغ داشتى و بر على تزويج كردى .
به آنها گفتم : به خدا سوگند اين من نبودم كه او را از شما دريغ كرد و به على تزويج نمود؛ بلكه ازدواج فاطمه تقدير تدبير خدا بود. جبرئيل فرود آمد و گفت : اى محمد! خداى متعال فرموده :
اگر على را نيافريده بودم ، روى زمين كفو و هم شان براى دخترت فاطمه يافت نمى شد. نه فقط امروز كه از زمان آدم تا انقراض عالم ، فاطمه كفوى نداشته و نخواهد داشت .
2 بهترين حوريه بهشتى است كه در صورت انسانى آفريده شده است .
3 فاطمه از پدر شنيده بود كه : درود و سلام بر فاطمه باعث بخشودگى گناهان و موجبت همنشينى با پيامبر در جاى بهشت است .
4 يك نبار كه پيامبر خدا(ص ) به ديدار دخترش آمده بود گردنبندى در گردن او آويخته ديد. حضرت بى آنكه سخنى بگويد از وى روى گرداند. فاطمه سبب رنجش پدر را دريافت . بى درنگ گردن بند از گردن بگشود و به كنارى انداخت .
پيغمبر به او فرمود: فاطمه ! حقيقتا تو از من هستى سپس سائلى سر رسيد و آن گردن بند را به وى بخشيد. آنگاه فرمود: شديد باد خشم و غضب خدا و رسول بر آن كس كه خون مرا بريزد و مرا به آزردن عترت و خويشانم بيازارد.
5 مرد نابينايى از فاطمه رخصت حضور خواست . فاطمه در حجاب شد و خود را از وى پوشيد. پيغمبر به دخترش فرمود: با اينكه او تو را نمى بيند پوشش از وى چه ضرورتى داشت ؟
گفت : اگر او مرا نمى بيند، من او را مى بينم . وى هر چند نابيناست اما شامه او بو را حس مى كند.
6 در جنگ خندق ، همراه رسول خدا(ص ) سرگرم حفر خندق بوديم كه فاطمه آمد و تكه نانى كه در دست داشت به نبى مكرم داد.
پيامبر خدا(ص ) پرسيد: اين چيست دخترم ؟
فاطمه پاسخ داد:
قرص نانى براى حسن و حسين تهيه كرده ام و بريده اى از آن را هم براى شما آورده ام .
رسول خدا فرمود: اين اولين غذايى است كه ظرف سه روز به دهان پدرت مى رسد.
عن على قال : قال لى رسول الله يا على ! لقد عاتبنى رجال من قريش فى امر فاطمه و قالوا: خطبناها اليك فمنعتنا و زوجت عليا؟ فقلت لهم : و الله ما انا منعتكم زوجته بل الله منعكم و زوجه . فهبط على جبرئيل فقال : يا محمد! ان الله جل جلاله يقول : لو لم اخلق عليا لما كان لفاطمه ابنتك كفو على وجه الارض آدم فمن دونه .(161)
2 قال رسول الله (ص ): ان فاطمه خلقت حوريه فى صوره انسيه ....(162)
3 عن فاطمه فالت : قال لى رسول الله (ص ): يا فاطمه ! من صلى عليك غفر الله له و الحقه بى حيث كنت من الجنه .(163)
4 ان رسول الله (ص ) دخل على ابنته فاطمه و اذا فى عنقها قلاده فاعرض ‍ عنها فقطعتها و رمت بها فقال لها رسول الله (ص ): انت من يا فاطمه ! ثم جا سائل فناولته القلاده ثم قال رسول الله (ص ): اشتد عضب الله و عضبى على من اهرق دمى و آذانى فى عترتى .(164)
5 استاذن اعمى على فاطمه فحجبته فقال رسول الله (ص ) لها:لم حجبتيه و هو لايراك ؟ فقالت : ان لم يكن يرانى فانى اراه و هو يشم الريح .
فقال رسول الله (ص ): اشهد انك بضعه منى .
(165)
6 كنا مع النبى فى حفر الخندق اذ جاءته فاطمه بكسره من خيز. فدفعتها اليه ، فقال : ما هذه يا فاطمه ؟
قالت : من قرص اختبزته لابنى جئتك منه بهذه الكسره .
فقال : يا بنيه ، اما انها الاول طعام دخل فم ابيك منذ ثلاث .
(166)

راندن سائل 
فاطمه بيمار شد و رسول خدا(ص ) به عيادت او آمد و بر بالين وى نشست . در همين حال كه با دخترش گفتگو مى كرد و از حال وى جويا مى شد، فاطمه گفت : دلم هواى خوراكى مطبوع و گوارا كرده است .
تاقچه اى در اتاق بود كه اشيايى در آن مى نهادند، رسول گرامى برخاست و به جانب آن تاقچه رفت سپس با ظرفى سرپوشيده بازگشت . محتواى ظرف مقدارى مويز و كشك و كعك (نانى كه از آميختن روغن و شكر سازند) و چند خوشه انگور بود. حضرت آن ظرف خوراكى را در برابر دخترش گذارد و در حالى كه خود دستى بر آن نهاده بود نام خدا را بر زبان جارى ساخت و فرمود: به نام خدا برگيريد و بخوريد.
اهل بيت سرگرم خوردن آن خوراكيها شدند. در اين بين ، سائلى بر در خانه ظاهر شد و با آواز بلند سلام كرد و گفت : اى اهل خانه ! از آنچه خدا روزى شما كرده به ما نيز بخورانيد.
رسول خدا(ص ) در پاسخ او فرمود: دور شو اى پليد.
فاطمه از گفته پدر شگفت زده شد و گفت : اى فرستاده خدا! نديده بودم كه با مسكين چنين رفتار كنيد؟
فرمود: (دخترم ) اين خوراك بهشتى است كه جبرئيل براى شما آورده و سائل هم شيطان مطرود است . او در خوراك شما طمع كرده و مى خواهد با شما در خوردن آن شركت جويد، در حالى كه بر او روا نيست .
قال اميرالمومنين : ان فاطمه بنت محمد وجدت عله ، فجاها رسول الله (ص ) عائدا فجلس عندها و سالها عن حالها، فقالت : انى اشتهى طعاما طيبا.
فقام النبى الى طاق فى البيت فجا بطبق فيه ربيب و كعك و اقط و قطف عنب فوضعه بين يدى فاطمه فوضع رسول الله (ص ) يده فى الطبق و سمى الله و قال : كلوا بسم الله ، فاكلت فاطمه و رسول الله (ص ) و على و الحسن و الحسين فبينما هم ياكلون اذ وقف سائل على الباب فقال : السلام عليكم ، اطعمونا مما رزقكم الله .
فقال النبى اخسا!
فقالت فاطمه : يا رسول الله (ص )! ما هكذا تقول للمسكين ؟!
فقال النبى انه الشيطان و ما كان ذلك ينبغى له .
(167)

پرسش پاسخ 
به همراه جمعى از ياران ، نزد رسول خدا(ص ) نشسته بوديم . در اين بين حضرت پرسشى را طرح كرد و پرسيد:
آيا مى دانيد، بهترين چيز براى زنان كدام است ؟
از ميان جمعيت حاضر، پاسخى كه آن حضرت را قانع سازد، شنيده نشد. عاقبت با عجز و ناتوانى همه از گرد او پراكنده گشتيم . هر كس به سويى رفت و من نيز به خانه فاطمه آمدم ، و فاطمه را از پرسشى كه رسول گرامى عنوان كرده بود آگاه كردم . به او گفتم هر چند ياران آن حضرت كوشيدند و پاسخهايى دادند، اما هيچ يك از آنها نتوانست پاسخى را كه مورد نظر حضرتش بود بر زبان آرد.
فاطمه گفت : پاسخ سوال را من مى دانم . آن گاه گفت :
بهترين چيز براى زنان آن است كه مردان آنان را نبينند و آن ها نيز مردان را نبينند.
من نزد رسول خدا(ص ) باز گشتم و گفتم : اى فرستاده خدا! پرسشى كه مطرح كرديد پاسخش اين است . (همان پاسخى كه فاطمه داده بود عرض ‍ كردم ).
پيغمبر از اين پاسخ خوشش آمد و گفت : اين پاسخ را از كه شنيده اى ، تو كه هم اينك اينجا بودى و پاسخ آن را ندادى ؟!
گفتم : از فاطمه . پيغمبر فرمود: همانا فاطمه پاره تن من است .
عن على قال : كنا جلوسا عند رسول الله (ص ) فقال : اخبرونى اى شى خير للنسا؟ فعيينا بذلك كلنا حتى تفرقنا.
فرجعت الى فاطمه فاخبرتها الذى قال لنا رسول الله (ص ) و ليس احد منا علمه و لا عرفه .
فقالت : و لكنين اعرفه : خير للنسا ان لا يرين الرجال و لا يراهن الرجال .
فرجعت الى رسول الله (ص ) فقلت : يا رسول الله (ص )! سابتنا اى شى خير للنسا؟ و خير لهن ان لا يرين الرجال و لا يراهن الرجال .
قال : من اخبرك فلم تعلمه و انت عندى . قلت : فاطمه ، فاعجب ذلك رسول الله (ص ) و قال : ان فاطمه بضعه منى .
(168)

خديجه 
يك روز كه پيامبر خدا(ص ) در جمع همسران خويش حضور داشت ، يادى از همسر باوفاى خويش ، خديجه نمو و بر فراق او گريست . عايشه به او اعتراض كرد و گفت :
بر پيرزن سرخ روى از تيره بنى اسد مى گريى ؟!
رسول خدا(ص ) از سخن او بر آشفت و فرمود: چه كسى جاى خديجه را مى گيرد؟ روزى كه شما مرا دروغگو خوانديد او مرا راستگو دانست ، و روزى كه شا به حال كفر به سر مى برديد، او به من گرويد و دين خدا را با ايمان و مال خو يارى داد و هنگامى كه شما عقيم و نازا بوديد او برايم فرزند آورد.
عايشه گفت : وقتى كه از ميزان علاقه و وفاى حضرت به خديجه آگاه گشتم همواره خود را با ذكر محاسن و ياد خوبيهاى خديجه به پيامبر نزديك مى كردم .
عن على قال : ذكر النبى خديجه يوما و هو عند نسائه فبكى . فقالت عائشه : يبكيك على عجوز حمرا من عجائز بنى اسد؟
فقال : صدقتنى اذ كذبتم و آم نت بى اذ كفرتم و ولدت لى اذ عقمتم .
قالت عائشه : فما زلت اتقرب الى رسول الله (ص ) بذكرها.
(169)

حسن و حسين 
1 از رسول خدا(ص ) شنيدم كه مى گفت : محبت اين دو پسر (حسن و حسين ) چندان مرا شيفته كرده است كه محبت ديگران را فراموش ‍ كرده ام .
پروردگارم ، مرا به دوستى آنان و مهر هر كه به ايشان علاقه مند است فرمان داده است .
2 يك روز كه دست حسن و حسين را به كف گرفته بود و آنان را به مردم مى نماياند، فرمود:
هر كس اين دو پسر و ماد رو پدرشان را دوست بدارد او پيرو من و پوينده راه من است و چنين كسى در بهشت برين همنشين من خواهد بود.
3 شباهت حسن به جدش رسول خدا(ص ) از قسمت بالا تنه و سر و سينه است و شباهت حسين با رسول خدا(ص ) از قسمنت پايين تنه و پاهاست .

4 روزى در برابر ديدگان جدشان با هم كشتى مى گرفتند (پيامبر داور آنان شده بود، اما نه يك داور بى طرف ) مرتب حسن را تشويق مى كرد و او ار عليه حسين مى شوراند.
دخترش فاطمه بر جانبدارى پدر خرده گرفت و گفت : پدر! آيا از بزرگتر حمايت مى كنى و او را عليه كوچكتر مى شورانى ؟
پيامبر خدا(ص ) فرمود: (دخترم ، نمى شنوى آواز جبرئيل را كه چگونه ) حسين را تشويق مى كند؟ من نيز حسن را تشجيع مى كنم .
5 در بسترم خفته بودم و پيامبر خدا(ص ) به منزل ما تشريف آورد. در اين بين حسن و حسين اظهار تشنگى كردند و از جدشان آب خواستند.
گوسفندى داشتيم كه از شير بهره چندانى نداشت . پيغمبر برخاست و از گوسفند شير دوشيد. به بركت آن حضرت گوسفند، شيرا شد و ظرف شير آماده گشت . ابتدا حسن پيش آم د و از آن نوشيد و سپس حسين نوشيد فاطمه به سخن آمد و گفت : اى پدر! گويا به حسن مهر بيشترى داريد؟ فرمود: اين طور نيست ، بلكه فقط رعايت نوبت و حق تقدم حسن در ميان بود و گرنه ، من و تو و دو كودكت و آن كه در اينجا خفته است ، در روز قيامت همه در يك رتبه و پايه هستيم .
6 بسيار مى شد كه حسن و حسين تا پاسى از شب را نزد جدشان مى ماندند.
يك شب كه بچه ها به عادت هميشه نزد پيامبر خدا(ص ) سرگرم بازى بودند متوجه مى شوند كه پاسى از شب گذشته است .
رسول خدا(ص ) به آنان فرمود: (دير وقت است برخيزيد) و نزد مادرتان شويد. (هر چند فاصله ميان خانه پدر و دختر زياد نبود، اما تاريكى شب و خردسالى كودكان مى توانست نگران كننده باشد).
در اين بين برقى در آسمان ظاهر شد و بچه ها در پرتو تابش آن روانه منزل شدند. اين روشناتى تا رسيدن بچه ها به خانه ، همچنان ادامه داشت .
رسول خدا(ص ) به آن روشنايى چشم دوخته بود و مى فرمود:
سپاس خدايى را كه ما اهل بيت را گرامى داشت .
7 حسن و حسين نور ديدگان ين امت و فرزندان پيامبرند. آن دو براى رسول خدا(ص ) همچون چشم براى سر بودند و من همچون دست باى بدن و فاطمه به منزله قلب براى پيكر.
داستان ما داستان كشتى نوح است ؛ هر كس به كشتى نشست نجات يافت هر كس از آن بازماند، دچار طوفان و بلا گشت .
قال على : سمعت رسول الله (ص ) يقول : يا على ! لقد اذهلنى هذان الغلامان يعنى الحسن و الحسين ان احبت بعدهما حدا ان ربى امرنى ان احبهما و احب من يحبهما.(170)
2 اخذ بيد الحسن و الحسين يوما و قال : من احب تهذين و اباهما و امهما مات متبعا سنتى و كان معى فى الجنه .(171)
3 ان الحسن و الحسين كانا يلعبان عند النبى حتى مضى عامه الليل ، ثم قال لهما: انصرفا الى امكما، فبرقت برقه فما زالت تضى لهما حتى دخلا على فاطمه و النبى ينظر الى البرقه و قال : الحمدالله الذى اكرمنا اهل البيت .(172)
4 كان الحسن اشبه برسول الله ما بين الصدر الى الراس و الحسين اشبه فيما كان اسفل من ذلك .(173)
5 دخل على رسول الله (ص ) و انا نائم على المنامه ، فاستسقى الحسن و الحسين فقام النبى الى شاه لنا بكى فدرت فجا الحسن فسقاه النبى فقالت فاطمه : يا رسول الله (ص )! كانه احبهما اليك . قال : لا ولكنه استسقى قبله . ثم قال : انى و اياك و انبيك و هذا الراقد فيم مكان واحد يوم القيامه .(174)
6 بينما الحسن و الحسين يصطر عان عند النبى فقال النبى هى يا حسن ! فقالت فاطمه : يا رسول الله (ص )! تعين الكبير على الصغير؟ فقال رسول الله (ص ) جبرئيل يقول : هى يا حسين و انا اقول هى يا حسن .(175)
7 ان الحسن و الحسين سبطا هذه الامه و هما من محمد كمكان العينين من الراس و اما انا فكمكان اليد من البدن و ام افاطمه فكمكان القلب من الجسد، مثلنا مثل سفينه نوح من ركبها نجا و من تخلف عنها غرق .(176)

جاى خالى پدر 
وقتى ابوبكر بر فراز منبر رسول خدا(ص ) نشسته بود، كودكى خردسال از زير منبر، به پرخاش او پرداخت و گفت : از منبر پدرم فرود آى .
ابوبكر براى اينكه حفظ موقعيت كرده باشد و خود را در انظار نبازد، سخن كودك را تصديق كرد و گفت : آرى همين طور است اين تمنبر جد توست اما در باطن از حرف حسن رنجيد و در فرصتى كه به همراه رفيقش خدمت امير مومنان مى رسد، ضمن گلايه هايى چند، از اين سخن حسن ياد مى كند و آن را به رخ حضرت مى كشد. و رفيقش هم اضافه مى كند: اين تو هستى كه فرزندانت را تحريك مى كنى و آنان راوا مى دارى تا در انظار مردم ابوبكر را تحقير كنند!.
حضرت در پاسخ آنان فرمود:
... شما خود مى دايند و مردم نيز آگاهند كه فرزندم حسن چه بسا، هنگامى كه جدش در نماز بد، صفوف جماعت را مى شكافت و خود را به وى مى رسانيد و در همان حال كه پيامبر خدا(ص ) در سجده بود بر پشت او سوار مى شد و رسول گرامى با نهادن يك دست بر پشت طفل و نهادن دستى ديگر بر زانوى خود، بر مى خاست ، و با همين وضع نماز را به پايان مى برد.
و نيز مى دانيد و مردم مدينه فراموش نكرده اند، ساعاتى را كه پيامبر خدا(ص ) بر فراز منبر سخن مى گفت ، و حسن از در كه وارد مى شد به جانب پدر مى دويد و از پله هاى منبر بالا مى رفت و بر دوش جدشت مى نشست و بر گردن او سوار مى شد و پاها را بر سيه مبارك او آويزان مى كرد طورى كه درخشندگى خلخال پاى او از دور به چشم مى خورد و پيامبر همچنان سخن مى گفت و خطبه مى خواند.
(شما خود انصاف دهيد) كودكى كه تا اين پايه به جدش مهر و انس داشته طبيعى است كه مشاهده جاى خالى پدر و نشستن ديگرى بر جاى او، برايش دشورا و گران باشد. به خدا قسم من هرگز به او نياموخته ام كه چنين بگويد، و كار او به دستور من نبوده است ....
قال على (ع ):... و اما احسنابنى فقد تعلمان و يعلم اهل المدينه انه كان يتخطى الصفوف حتى ياتى النبى و هو ساجد فيركب ظهره فيقوم النبى و يده على ظهر الحسن و الاخرى على ركبته حتى يتم الصلاه ....
ثم قال : و تعلمان و يعلم اهل المدينه ان الحسن كان يسعى الى النبى و يركب على رقبته و يدلى الحسن دجليه على صدر النبى حتى يرى بريق خلخاليه من اقصى المسجد و النبى يخطب و لايزال على رقبته حتى يفرغ النبى من خطبته و الحسن على رقبته ، فلما راى الصبى على منبر ابيه عيره شق عليه ذلك ، و الله ما امرته بذلك و لافعله عن امرى ....
(177)

خدا گواه است  
فاطمه را در همان جمه اى كه به تن داشت غسل دادم . به خدا قسم كه او پاك و پاكيزه و در نهايت طهارت بود. پس از انجام غسل ، پيكر او را با باقى مانده حنوط پدرش (كه از بهشت آورده بودند) حنوط كردم و در كفن پيچيدم و پيش از آنكه بندهاى كفن را گره بزنم صدا زدم : اى ام كلثوم ، زينب ، سكينه ، فضه ، حسن ، حسين همه بياييد و آخرين بار مادرتان را ببينيد؛ بياييد و از وى توشه برگيريد كه ديدار به قيامت است .
حسن و حسين جلو آمدند و خود را بر سينه مادرشان انداختند (آن دو مى گريستند و ناله مى كردند) و مى گفتند: واحسرتا از دورى جدمان محمد و واحسرتا از جدايى مادرمان فاطمه ، اى مادر حسن ، اى مادر حسين ، سلام ما را به جدمان برسان و به او بگو كه پس از وى ما يتيم و بى سرپرست گشتيم .
خدا را گواه مى گيرم ، ديدم فاطمه ناله اى كرد و دستهاى خود را گشود و بچه ها را در آغوش فشرد و آنان را لحظاتب همچنان بر سينه داشت در اين حال صدايى از آسمان به گوشم رسيد كه گفت : اى ابوالحسن ! بچه ها را از آغوش مادرشان برگير، به خدا سوگند، اين كودكان فرشتگان آسمانها را به ريه نشاندند. خدا و رسول او در انتظار فاطمه اند.
بچه ها را از آغوش مارشان گرفتم و بندهاى كفن را بستم ....
قال على : و الله اخذت فى امرنا و غسلتها فى فميصها و لم اكشفه عنها، فو الله لقد كانت منيونه طاهره مطهره ، ثم حنطتها من فضله حنوط رسول الله (ص ) و كفنتها و ادرجته فى اكفانها، فلما همت ان اعقد الدا، ناديت : يا ام كلثوم يا زينب يا سكينه (كذا) يا فضه يا حسن يا حسين ! هلموا تزودوا من امكم فهذا الفراق ، و اللقا فى الجنه .
فاقبل الحسن و الحسين و هما يناديان : واحسرتا لاتنطفى ابدا من فقد جدنا محمد المصطفى و امنا فاطمه الزهرا يا ام الحسن و يا ام الحسين ادا لقيت جدنا محمدا المصطفى فاقرئيه منا السلام و قولى اه انا قد بقينا بعدك يتيمين فى دار الدنيا.
فقال امير المومنين : انى اشهد اله آنهاقد حنت و انت و مدت يديها و ضمتهما الى صدرها مليا و ادا بهاتف من السما ينادى : يا ابا الحسن ! ارفعهما عنها فلقد ابكيا و الله ملائكه السماوات ، فقد اشتاق الحبيب الى المحبوب . قال فرفعتهما عن صدرها و جعلت اعقد الردا.
(178)

اندوه پيوسته 
اى رسول خدا(ص ) از سوى من و از جانب دخترى كه اينك در كنارت آرميده و شتابان به سويت آمده است بر تو سلام باد. خواست خدا چنين بود كه او از همه زودتر به تو بپيوندد. اى رسول خدا (ص ) از دورى دختر برگزيده ات كم صبر و بى تاب و توان گشته ام و تحمل فقدان برترين بانوان جهان كار ساده اى نيست ، اما پس از آن دورى دردناك و مصيبت سخت در گذشت تو (كه هيچ مصيبتى با آن برابر نيست ) اينك جا دارد كه شكيبا باشم و آنچنان كه در جدايى تو صبر پيشه كردم و مرگ دخترت نيز شكيبا باشم .
مگر نه اين اسنت كه تو بر روى سينه من جان دادى و من خود سر تو را بر بالش لحد نهادم ؟ آرى در كتاب خداست كه پايان زندگانى همه بازگشت به سوى خداست و اين حقيقت را بايد به بهترين وجه پذيرفت .
اى رسول خدا(ص ) اينك امانت و گروگانت برگردانده و باز پس داده مى شود و زهرا از دست من ربوده مى شود. پس از او آسمان و زمين زشت مى نمايد، اما اندوه من پيوسته و جاويد است و شبهايم بى خواب خواهد بود. اين حزن و اندوه تا هنگامى كه خداوند براى من نيز همان سرايى را برگزيند كه تو در آن ماءوا گرفته اى ، همواره و هميشگى است .
مرگ زهرا زخمى بر دلم نشاند كه جراحت آن كشنده است ! به خدا شكايت مى برم و دخترت را به تو مى سپارم . بزودى دخترت آگاهت خواهد كرد كه چگونه امتت بر آزارش همدست شدند. هر چه مى خواهى از او بپرس با اصرار از او بخواه تا اندكى از انبوه بار غمهايى كه در سينه داشت و اينجا فرصت گشودن نيافت ، برايت بازگويد. آنچه خواهى از او بجو، كه راز دل به تو خواهد گفت . بزودى خدا كه بهترين داور است ميان او و ستمكاران داورى نمايد.
بار ديگر سلام بر شما باد! اما اين سلام ، سلام توديع است ، نه از ملال و خستگى و نه از سر خشم و ناسپاسى است . اگر مى روم نه از آن جهت است كه خسته ام و اگر بمانم نيز نه بدان دليل است كه به وعده هايى كه خداوند به شكيبايان داده است ، بد گمانم .
افسوس ، افسوس ، اگر چيرگى كسانى كه بر ما مستولى شدند در ميان نبود. براى هميشه در كنار قبرت مى ماندم و روزگار را به اعتكاف در كنارت مى گذراندم از اين مصيبت بزرگ چون فرزند مرده فرياد مى كشيدم و جوى اشك از ديدگان به راه مى انداختم .
خدا گواه است كه دخترت پنهانى به خاك رفت . هنوز چندان از مرگ تو نگذشته و نام تو در ميان مردم كهنه نشده بود كه حق او را بردند و ميراث او را خوردند.
اى رسول خدا(ص ) به خدا شكايت مى كنم و دل را به تو خوش مى دارم . درود خدا بر تو باد و رضوان و سلام خدا بر فاطمه .
قال على (ع ):... السلام عليك يا رسول الله (ص ) عنى و السلام عليك عن ابنتك و زائرتك و البائته فى الثرى ببقعتك و المختار الله لها سرعه اللحاق بك قل يا رسول الله (ص ) عن صفيتك صبرى و عفا عن سيده نساء العالمين تجلدى الا ان فى التاسى لى بسنتك فى فرقتك موضع تعز فلقد و سد تك فى ملحوده فبرك و فاضت نفسك بين نحرى و صدرى ، بلى و فى كتاب الله انعم القبول : (انا لله و انا اليه راجعون )، قد استرجعت الوديعه و اخذت الرهينه و اخلست الزهراء فما اقبح الخضراء و الغبراء يا رسول الله ! اما حزنى فسرمد و اما ليلى فمسهد و هم لا يبرح من قلبى او يختار الله لى دارك التى انت فيها مقيم كمد مقيح و هم مهيج ، سرعان ما فرق بيننا! و الى الله اشكو و ستنبئك ابنتك بتظافر امتك على هضمها فاحفها السوال و استخبرها الحال فكم من غليل معتلج بصدرها لم تجد الى بثه سبيلا و ستقول و يحكم الله و هو خير الحاكمين .
سلام عليك يا رسول الله (ص ) سلام مودع لا سئم و لا قال ، فان انصرف فلا عن ملاله و ان اقم فلا عن سوء ظنى بما وعد الله الصابرين ، الصبر ايمن و اجمل و لو لا غلبه المستولين علينا لجعلت المقام عند قبرك لزاما و التلبث عنده معكوفا و لا عولت اعوال الثكلى على جليل الرزيه فبعين الله تدفت بنتك سرا و يهتضم حقها قهرا و يمنع ارثها جهرا و لم يطل العهد و لم يخلق منك الذكر فالى الله يا رسول الله (ص ) المشتكى و فيك اجمل العزاء فصلوات الله عليها و عليك و رحمه الله و بركاته .
(179)



148- در باب تزويج آن حضرت روايات ديگرى هم وارد شده ، مراجعه شود.
149- كشف الغمه ، ج 1، ص 375.
150- ذخائر العقبى ، ص 27؛ كشف الغمه ، ج 1، ص 358؛ بحار، ج 43، ص 136.
151- بحار، ج 43، ص 94.
152- بحار، ج 43، ص 85.
153- بحار، ج 43، ص 95.
154- بحار، ج 43، ص 95.
155- در مصدر چنين است ولى ظاهرا صحيح آن فاستحييت باشد.
156- بحار، ج 43، ص 96.
157- بحار، ج 43، ص 96.
158- بحار، ج 43، ص 6.
159- بحار، ج 43، ص 132.
160- كشف الغمه ، ج 1، ص 372؛ بحار، ج 43، ص 133.
161- بحار، ج 43، ص 92.
162- بحار، ج 81، ص 112.
163- بحار، ج 43، ص 55.
164- امالى صدوق ، ص 377؛ بحار، ج 43، ص 22.
165- بحار، ج 43، ص 91 و ج 104، ص 38.
166- فضائل الخمسه ، ج 3، ص 131 يه نقل از ذخائر العقبى .
167- بحار، ج 43، ص 77.
168- كشف الغمه ، ج 2، ص 94؛ وسائل الشيعه ، ج 20، ص 67.
169- كشف الغمه ، ج 2، ص 131؛ بحار، ج 16، ص 18.
170- بحار، ج 43، ص 269.
171- العمده ، ص 345.
172- بحار، ج 43، ص 266 و 288.
173- بحار، ج 43، ص 301.
174- بحار، ج 37، ص 72.
175- قرب الاسناد، ص 101؛ ج 43، ص 262.
176- كتاب سليم بن قيس ، ص 212.
177- علل الشرائع ، ج 1، ص 223؛ بحار، ج 43، ص 205.
178- بحار، ج 43، ص 179.
179- كافى ، ج 1، ص 458؛ بحار، ج 43، ص 211؛ كشف الغمه ، ج 2، ص 128 با استفاده از كتاب اميران ايمان .


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام علی علیه السلام

تاريخ : دوشنبه هفتم اسفند 1391 | 22:35 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

فصل دوم : روانشناسى نفاق

فصل دوم : روانشناسى نفاق 
در اين فصل به بعضى از ويژگيهاى فردى منافقين اشاره مى شود و در فصل بعدى به دسته اى از خصوصيات اجتماعى جريان نفاق پرداخته مى شود. قسمتى از اين صفات از لوازم نفاق هستند و قسمت ديگر از عوامل ايجاد نفاق كه اين دسته بيشتر از صفات فردى منافقين مى باشند.
1 - ترس  
لانتم اشد رهبة فى صدورهم من الله ، ذلك بانهم قوم لا يفقهون (46) وحشت از شما در دلهاى آنان بيش از ترس از خداست ، اين به علت آن است كه آنها گروهى نادانند انسانى كه به خدا ايمان دارد و زمام امور را به دست حضرت حق مى بيند، از غير خدا نمى ترسد، حال آن غير خدا، مسلمان باشد يا غير مسلمان . زيرا به جز خداى تعالى كسى قادر بر هيچ خير و يا شر و يا نفع و ضررى نيست مگر به حول و قوه او. اما منافقين به واسطه نادانى خويش ، بسيار ترسو هستند و از اين رو قرآن به مسلمانان يادآور مى شود كه شما بيش از خدا در دل آنها رعب و ترس ايجاد كرده ايد. و همين ترس و زبونى منافقين و كفار از جمله عوامل پيروزى پيامبر و مسلمانان به حساب مى آمد. چنانچه در دعاى ندبه مى خوانيم : و نصرته بالرعب و او را با رعب و وحشت يارى كردى .
اين ترس منافقين از مومنين بركات بسيارى در پى دارد. از آن جمله محدوديتى است كه براى منافقين ايجاد مى كند كه سبب سلب آزادى عمل ، شهامت و صراحت آنها مى شود. خداوند در قرآن به اين نكته اشاره كرده و مى فرمايد:
ذلك بانهم قالوا للذين كرهواما نزل الله ، سنعطيكم فى بعض الامر و الله يعلم اسرارهم
(47) و اين ( تسلط شيطان ) بدان جهت است كه آنها به كفارى كه از آيات خدا كراهت دارند، گفتند ما تنها در پاره اى امور از شما اطاعت خواهيم كرد و خدا بر پنهانكارى آنها آگاه است .
از اين مطلب كه منافقين اطاعت خود را مقيد به بعضى از امور كرده اند، پيداست كه نمى توانسته اند صريح حرف بزنند، زيرا خود را در تظاهر به اطاعت مطلق از كفار در خطر مى ديدند. همچنين خدا در قرآن ، از ترس ‍ منافقين از رسوايى به واسطه آيات قرآن خبر مى دهد و مى فرمايد:
يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة تنبهم بما فى قلوبهم ....
(48)
منافقين از اين مى ترسند كه از خدا سوره اى بفرستد كه آنچه درون آنهاست را آشكار سازد.
2 - تكبر  
خصوصيت ديگر اهل نفاق ، كبر و خود بر تربيتى است . خداوند در توصيف اين صفت منافق مى فرمايد: و اذا له اتق الله اخذته العزة بالاثم ... (49) و وقتى به ايشان گفته شود كه از خدا بترسيد، لجاجت و غرور، آنان را به سوى گناه مى كشاند.
خداوند، ابليس را به سبب تكبرش از بهشت راند تا مستكبران بدانند كه راهى به سوى رضوان الهى ندارند. زيرا حضرت حق از آن گناهى كه از سر جهل باشد، در مى گذرد، اما از تقصير متكبر سخت است كه در گذرد. كبر پست ترين مقام در برگشت از حق است ، همانطور كه در اين حديث شريف آمده است : سالت اباعبدالله عليه السلام ، عن ادنى الالحاد، فقال : ان الكبر ادناه
(50)
از امام صادق عليه السلام از پست ترين درجه برگشت از حق پرسيدم ، پس ‍ فرمود: همانا كبر پايين ترين درجه آنست .
پس بى سبب نيست كه جايگاه منافق را در درك اسفل جهنم خوانده اند. همچنين ، اين تكبر مانع از توبه و بازگشت منافقين است : و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا روسهم و رايتهم يصدون و هم مستكبرون
(51) و هرگاه به آنها بگويند، بياييد تا رسول خدا براى شما از خداوند طلب آمرزش كند، سر بپيچند و بنگرى كه با تكبر و نخوت روى بر مى گردانند.
و اين استكبار منافقين ، امتحانى است براى ديگران كه ضعيفان را از سر جهل و ذلت به سوى خود مى كشد و مومنين را از خود متنفر مى سازد.
3 - استهزاء  
ترك ولايت خدا و اوليايش به نفاق مى انجامد و نفاق به استهزاء. در آياتى از قرآن كريم به اين صفت اشاره شده است . از آن جمله در اين آيه شريفه : يحذر المنافقون ان تنزل عليهم سورة تنبئهم بما فى قلوبهم قل استهزوا ان الله مخرج ما تحذرون (52) منافقين حذر دارند از اينكه بر ايشان سوره اى نازل شود كه از آنچه در دلهايشان هست ، خبر دهد. بگو مسخره كنيد كه خدا آنچه را كه از آن حذر داريد، بيرون خواهد افكند.
سر رانده شدن شيطان از بارگاه الهى ، تسليم نبودن و سر به حكم معبود نسپردن بود و اين صفت لاجرم استهزاء منجر مى شود. چرا كه خداوند بندگان خود را به بعضى از چيزهايى كه نمى دانند امتحان مى كند تا عبوديت ايشان را محك بزند و ولايت گريزى منافق سبب مى شود كه او در مقابل چنين امتحانى زبان به استهزاء بگشايد. قرآن نمونه اى از اين نوع امتاحانات را ذكر كرده ، مى فرمايد:
عليها تسعة عشر. و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكة و ما جعلنا عدتهم الا فتنة للذين كفروا.... و ليقول الذين فى قلوبهم مرض و الكافرون ماذا اراد الله بهذا مثلا
(53) نوزده فرشته بر آن ( دوزخ ) موكل است . و خازنان آتش را جز از ملائكه قرار نداديم و عدد آنها جز به منظور آزمايش كفار نياورديم .... تا كفار و بيمار دلان به استهزاء بگويند، منظور خدا از توصيف ( عدد نوزده ) چيست ؟
4 - بى غيرتى  
پيامبر اسلام - صلى الله عليه وآله - مى فرمايد: الغيرة من الايمان و المذاء من النفاق (54) غيرتمندى از ايمان است و بى بند و بارى از نفاق
غيرت ، حساسيت در برابر شكسته شدن حدود الهى است و غضب در برابر بى بند و باريها؛ كه بر دل مومن مى نشيند و تا كسى نسبت به شيطان درون خود غيور نباشد، نمى تواند از حافظين حدود الهى باشد و از اينروست كه گفته اند: دليل غيرة الرجل ، عفته
(55)
در مقابل غيرت ، سهل انگارى و عدم حساسيت است و اين همان چيزى است كه على عليه السلام را به شكوه وا مى دارد كه : و قد ترون عهود الله منقوضة فلا تغبضون (56) پيمانهاى الهى را مى نگريد كه نقض مى شود، از چه رو غضب نمى كنيد؟
در جايى ديگر، اميرالمومنين عليه السلام در باب ريشه هاى نفاق مى فرمايند: النفاق على اربع دعائهم ، على الهوى و الهوينا و الحفيظة و الطمع نفاق بر چهار پايه است : هوى و هوس ، سهل انگارى در امر دين ، خشم و طمع .
و در ادامه بى غيرتى را به چهار پايه استوار مى دانند:
1 - مغرور شدن به رحمت الهى و غافل ماندن از حيله شيطان
2 - بلندى آرزو و انديشه هاى فاسد
3 - ترس از غير خدا
4 - نبودن روحيه مسؤ وليت پذيرى
كه تا اين چهار خصوصيت از بين نروند، بى غيرتى از ساحت وجود انسان رخت برنخواهد بست .
5 - سوگند دروغ  
از ديگر ابزارهاى تزويرى منافقين ، سوگند دروغ است . زيرا منافقين در راستاى پيشبرد اهداف خويش نيازمند جلب نظر مردم هستند و اين مقبوليت عمومى براى آنها جز در پرتو وعده هاى دروغين و دفاع محكم از آنها حاصل نمى شود. قرآن به اين صفت منافقين اشاره نموده ، مى فرمايد: اتخذوا ايمانهم جنة فصدوا عن سبيل الله انهم ساء ما كانوا يعلمون (57) سوگندهاى دروغ را سپر جان خويش قرار داده اند تا به اين وسيله راه خدا را بر روى خلق ببندند و چه بسيار بد مى كنند
منافق ، از سوگندهاى دروغين خويش سپرى مى سازد تا با حفظ جان خويش ، مردم را فريب دهد. و اين سوگندها پس از رسوايى ، آخرين تيرهايى است كه منافق در كمان دارد و نشانه اى از آن ترس باطنى كه با تار و پود او در آميخته است .
و يلحفون بالله لمنكم و ماهم منكم و لكنهم قوم يفرقون
(58) و سوگند مى خورند كه از شمايند، ولى آنان از شما نيستند، بلكه گروهى هستند كه از شما مى ترسند.
در حقيقت اين سوگندها، وسيله اى است براى اينكه منافقين خود را خودى جلوه دهند و در صفوف مومنين رخنه كنند و مرز ميان نيروهاى خودى و غير خودى را بشكنند تا به راحتى به دسيسه چينى و بحران سازى بپردازند.

6 - راحت طلبى  
در وصف اولياى خدا گفته اند: الا خوف عليهم و لا هم يحزنون (59) يعنى راحت حقيقى در مقام رضاست و خوشايند ولى الله همان است كه معبود بخواهد. اما منافق به خيال خام خويش براى فرار از مسؤ وليت و راحت طلبى ، از دايره اطاعت خدا و رسولش خارج مى شود و حال آنكه از دايره حكومت الله توان فرار نيست - و لا يمكن الفرار من حكومتك - و از اينروست كه قرآن پس از بيان عهد شكنى و بازگشت منافقين از جهاد به بهانه ايمن نبودن خانه هايشان مى فرمايد:
قل من ذاالذى يعصمكم من الله ان اراد بكم سوءا او اراد بكم رحمة و لا يجدون لهم من دون الله وليا و لا نصيرا
(60) بگو كيست كه شما را از خدا، اگر بدى شما را بخواهد نگاه دارد؟ و يا جلوى رحمت او را اگر رحمت شما را بخواهد، بگيرد؟ نه ، غير از خدا ولى و ياورى براى خود نخواهد يافت .
سختى كشيدن در راه خدا، هديه اى است از جانب حضرت حق براى مومنين . اما همين محنت و رنج ، جدا كننده اهل نفاق است از اهل ايمان و آنكه راهى به حقيقت نبسته است ، اين سختى را همچون عذابى از جانب خدا مى انگارد: و من الناس من يقول امنا فاذا اوذى فى الله جعل فتنة الناس كعذاب الله و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم اوليس الله باعلم بما فى صدور العالمين . و ليعلمن الله الذين امنوا و ليعلمن المنافقين
(61) و بعضى از مردمند كه مى گويند به خدا ايمان آورديم ، ولى همين كه به خاطر اذيت و آزارى مى بينند، شكنجه مردم را همسنگ عذاب خدا مى كنند و چون از طرف پروردگارت نصرتى برسد، مى گويند، ما هم با شما بوديم ، آيا خدا داناتر نيست به آنچه در سينه عالميان پنهان است ؟ و بايد خدا كسانى را كه ايمان آوردند معين كند و كسانى را كه نفاق ورزيدند، مشخص سازد (62)
7 - تقدس مآبى  
خاك جهل و حماقت ، بسترى است كه در آن جز شجره زقوم نمى رويد. جلوه فروشى با دين و تقدس مآبى از ديگر ويژگيهاى منافقين است كه اگر با نادانى و غفلت مردم جمع شود مى تواند با قرآن بر سر نيزه ، جمع كثيرى را عليه حق بشوراند. رسول گرامى اسلام - صلى الله عليه وآله - مى فرمايد: بدترين چيزهايى كه بر امتم مى ترسم ، سه چيز است : لغزش عالم ، استدلال منافق به قرآن و توجه به دنيايى كه گردنتان را خرد مى كند (63) شريعت اسلام ، ظاهرى دارد و باطنى و اين دو قابل انفكاك از يكديگر نيستند و شريعت بدون باطن حكيمانه اش ، مردارى را مى ماند كه بوى تعفنش ، اهل حق را مشمئز مى كند. شرح حال جد بن قيس نيز از اين قرار است . لشگر اسلام ، آماده رفتن به جنگ تبوك بود. در همين حين جد بن قيس با رسول خدا - صلى الله عليه وآله - برخورد كرد. حضرت از او پرسيد: اى پسر قيس آيا با ما به جنگ روميان نمى آيى ؟ جد بن قيس در اوج ترس از جهاد، جامه تقدس بر تن كرد و گفت : آيا مى شود به من اجازه بدهى كه نيايم و مرا به فتنه نياندازى ؟ و الله خويشان من مى دانند كه هيچ مردى به اندازه من در برابر زنان ذوق زده نمى شود و من مى ترسم كه اگر چشمم به زنان بنى الاصغر بيفتد، نتوانم خودم را نگه دارم . و رسول خدا - صلى الله عليه وآله - با انزجار از اين پاسخ فرمود: آرى ، به تو اجازه مى دهم همين جا بمانى .
قرآن در بيان حال منافق مى فرمايد: و منهم من يقول ائذن لى و لا تفتنى الا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين
(64) و از جمله آنان كسى است كه مى گويد، به من اجازه بده و مرا به گناه نيانداز. بدانيد كه آنان به گناه افتاده اند و جهنم كافرين را احاطه كرده است . (65)
8 - دلبستگى به ثروت و اولاد  
در معارف دينى ، از ثروت با عنوان يارى كننده تقوا (66) و از اولاد به عنوان باقيات الصالحات ياد شده است . (67) اما در وجود انسان آنچنان لطايف و ظرايفى قرار داده شده است كه آنچه موجب سعادت انسان مى شود، همان چيز مى تواند اسباب شقاوت او را فراهم كند و ثروت و اولاد نيز از اين قاعده مستثنا نيست .
محبت ، زنجيرى است كه هر كه بر دل افكند، لاجرم طوق اطاعت محبوب را به گردن انداخته است و اگر سلسله اين زنجير در دست اولياى خدا باشد، اين اطاعت ، عين آزادى است و چنانچه سلسله جنبان آن عروس پر فريب دنيا باشد، عين رقيت و بندگى . حب ثروت نيز رهزن طريق حق است و محبت به همسر و فرزند نيز اگر از جرعه آن كاس الكرام كه بر زمين افشانده اند، نباشد، فريب شيطان است . از اينرو قرآن كريم ، پس از بر شمردن اوصاف منافقين ، مومنين را از دو صفت نفاق آور يعنى دلبستگى به ثروت و اولاد بر حذر مى دارد و مى فرمايد:
يا ايها الذين امنوا لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر الله و من يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون
(68) اى كسانى كه ايمان آورده ايد، اموال و اولادتان شما را از ياد خدا مشغول ندارند كه هر كس چنين كند زيان كرده است .
و اين خسران از آنروست كه مال و فرزند زينت حيات دنيا هستند: المال و البنون زينة الحيوة الدنيا
(69) و اشتغال به اين زينت ، دل را از ذكر خدا غافل مى كند و بازتاب اين غفلت و فراموشى ، از ياد بردن عبد از جانب معبود است : نسوا الله فنسيهم (70) و اين خسران از آنروست كه مال و فرزند زينت حيات دنيا هستند: المال و البنون زينة الحيوة الدنيا (71) و اشتغال به اين زينت ، دل را از ذكر خدا غافل مى كند و بازتاب اين غفلت و فراموشى ، از ياد بردن عبد از جانب معبود است : نسوا الله فنسيهم (72) و اين نسيان است كه سبب خسران مى شود، همچنان كه قرآن در مذمت منافقين مى فرمايد: اولئك الذين اشتروا الضلالة بالهدى فما ربحت تجارتهم (73) اينان كسانى هستند كه گمراهى را با سرمايه هدايت خريدند، پس تجارتشان سود نكرد.
9- آراستگى ظاهر  
منافقين با زيبا سازى ظاهر خويش سعى در پنهان كردن باطن ناپاك خويش ‍ دارند. قرآن كريم با عنايت به اين موضوع مى فرمايد : و اذا رايتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم .... (74) و چون آنان را ببينى ، كالبد جسمانى آنها تو را به شگفت آورد و اگر سخن بگويند، به سخنانشان گوش مى دهى .
كار ابليس زينت دادن است و اين صفت را بر اعوان و انصار خود الهام مى كند. از اينرو منافقين نيز همواره سعى دارند ظاهر خود را بيارايند و فصيح و بليغ سخن بگويند ، به طورى كه هر كس با آنان برخورد كند، از ظاهرشان خوشش مى آيد و از سخنان شمرده آنها لذت مى برد و از سكوت و آرامش و نگاههاى آرام آنان تعجب مى كند و تصور مى كند كه افراد صالحى هستند و دوست دارد به سخنانشان گوش فرا دهد.
(75) درباره منافقان عصر رسالت ، همچون عبدالله بن ابى نيز نقل مى كنند كه افرادى بلند قامت و خوش چهره بودند. (76) اگر چه اين معيار، ملاكى كلى نيست ، اما مقصود تحذير از فريب خوردن از ظاهر اشخاص است .
10 - طعنه و تحقير  
حضرت باقر عليه السلام مى فرمايند: بئس العبد همزة لمزة يقبل بوجه و يدبر باخر چه بنده اى است ، آن كه عيب جو و هرزه زبان باشد. از يك سو به مردم رو مى آورد و خوشرفتارى مى كند و از سوى ديگر، روبرو مى گرداند.
طعنه و تحقير مومنين از سوى منافقين ريشه در عناد اهل نفاق دارد. منافقين در كوچكترين فرصتى كه بيابند، به طعنه و تحقير مومنين مى پردازد و با تازيانه هاى كلام خويش بر اولياى حق نازل مى تازند.
نقل مى كنند كه در راه جنگ تبوك شتر پيامبر - صلى الله عليه وآله - گم شد و اصحاب به جستجوى آن پرداختند. يكى از منافقين گفت : اين مرد چگونه ادعا مى كند من علم غيب دارم و حال آنكه نمى داند شترش ‍ كجاست ؟ آن كسى كه به وحى برايش خبر مى آورد، چرا به او نمى گويد كه شترش كجاست ؟ در همان موقع جبرئيل نزد رسول خدا - صلى الله عليه وآله - آمد و گفتار آن منافق و نيز محل شتر را به حضرت اطلاع داد. آن بزرگوار نيز اين خبر را به اصحابشان اطلاع دادند و فرمودند: خداى تعالى سخن آن منافق و نيز محل شتر را به من اطلاع داد، شتر در فلان دره است و افسارش بر درختى گير كرده است . در پى اين سخن اصحاب رفتند و شتر را در همان مكان يافتند و آن منافق رسوا شد.
(77)
خداوند متعال در قرآن كريم و در آيات ابتدايى سوره مباركه بقره به اين ويژگى منافقين اشاره مى كند و مى فرمايد: و اذا قيل لهم امنوا كما امن الناس قالوا انومن كما امن السفاء الا انهم هم السفاء و لكن لا يعلمون (78) و چون به آنها گفته شود كه ايمان بياوريد، همانگونه كه مردم ايمان آورده اند، مى گويند آيا ايمان بياوريم ، همچنان كه بى خردان ايمان آوردند. بدانيد كه آنها خود بيخردند، ولى در نمى يابند.
11 - سستى در عبادت و ريا  
ان المنافقون يخادعون الله و هو خادعهم و اذا قاموا الى الصلوة قاموا كسالى ، يراؤ ون الناس ، و لا يذكرون الله الا قليلا (79) منافقين با خدا خدعه مى كنند و خدا به آنان خدعه مى كند و چون براى نماز بر مى خيزند، كسل هستند و ريا مى كنند و خدا را ياد نمى كنند، مگر اندكى .
نماز معراج مومن است و او را اعلى عليين مى رساند. اما همين نماز منافق را به اسفل السافلين دركات دوزخ مى كشاند. در تفسير نماز نفاق آميز نيز در روايتى از رسول اكرم - صلى الله عليه وآله - آمده است كه :
مازاد خشوع الجسد على ما فى القلب فهو عندنا نفاق
(80) در نزد ما زيادتر بودن خشوع جسم نسبت به خشوع قلب ، نشانه نفاق است . نكته لازم به تذكر آنست كه اگر چه در اين آيه تنها از نماز نام برده شده ، اما در قرآن در اغلب موارد از نماز به عنوان نشانه و سمبل ساير عبادات ياد شده است و توصيف منافقين به كسالت در نماز و ريا كردن در آن ، حكايت از سستى آنها در مجموعه عبادات دارد.
اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايد: هيچ عملى باتقوا كوچك نيست و چگونه ممكن است چيزى كه مورد قبول درگاه الهى است ، كوچك بوده باشد. در روايتى ديگر آمده است كه حضرت مى فرمايد: كسى كه خداى عزوجل را در خلوت و نهانى ياد كند، خدا را به ذكر كثير ياد كرده است .
(81) اين دو روايت در كنار آيه شريفه كه مى فرمايد: يراؤ ون الناس و لا يذكرون الله الا قليلا معناى لطيفى از قليل را مى رساند كه جاى تامل دارد. جالب آنجاست كه منافق در رياكارى خود تا آنجا پيش مى رود كه جسم او نيز تحت تصرف روح نفاق آميز او مى شود، همچنانكه در حديث شريفى از رسول گرامى اسلام - صلى الله عليه وآله - داريم كه : المنافق يملك عينه ، يبكى كما يشاء (82) منافق بر چشمان خود مسلط است ، هر گونه كه بخواهد گريه مى كند.
12 - ذلت و خوارى  
كفر ورزيدن برابر است با پشت كردن به عزيز مقتدرى كه عزت و ذلت تمامى انسانها تنها به دست اوست . بر پيشانى منافق نيز بواسطه جدا شدن او از منبع عزت و قدرت مهر ذلت و خوارى خورده است . قرآن در ضمن بيان داستانى به اين صفت اهل نفاق اشاره مى فرمايد:
و يقولون لئن رجعنا الى المدينه ليخرجن الاعز منها الاذل و لله العزة و لرسوله و للمومنين و لكن المنافقين لا يعلمون
(83) و آنها مى گويند، اگر به مدينه مراجعه كنيم ، بايد اربابان عزت ، مسلمانان ذليل را از شهر بيرون كنند و حال آنكه عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ايمان است ، ولى منافقان از اين حقيقت آگاه نيستند.
اين آيه در شان جريانى نازل شد كه به داستان سقايت معروف است . در غزوه بنى المصطلق ، رسول خدا در كنار آبى لشگرگاه كرده بود، در همين مدت ، آبرسان انصار از يك طرف و آبرسان مهاجرين از سوى ديگر، كنار چاه آمدند تا آب بكشند. سنان جهنى آبرسان انصار و جهجاه بن عمر آبرسان مهاجرين ، به خاطر اينكه دلوشان به هم پيچيد، به جان هم افتادند. جهنى فرياد زد، اى گروه انصار، و جهجاه فرياد برآورد كه اى گروه مهاجر كمك كنيد. مردى از مهاجرين به نام جعال كه مرد بسيار تهى دستى بود به كمك جهجاه شتافت و آن دو را از هم جدا كرد. جريان به گوش عبدالله بن ابى رسيد. به جعال گفت : اى بى حياى هتاك ، چرا چنين كردى ؟ او گفت : چرا بايد نمى كردم ؟ سر و صدا بالا گرفت تا كار به خشونت كشيد . عبدالله گفت : به آن كسى كه بايد به احترام او سوگند خورد، چنان گرفتارت بكنم كه ديگر هوس چنين هتاكى را نكنى . و در حال خشم به خويشاوندانى كه نزديكش بودند، گفت : مهاجرين از ديارى ديگر به شهر ما آمده اند، حالا مى خواهند ما را از شهرمان بيرون كنند. به خدا سوگند مثل ما و ايشان همانند مثلى است كه آن شخص گفت : سمن كلبك ياكلك سگت را چاق كن تا خودت را بخورد - آگاه ، باشيد اگر به مدينه برگرديم ، تكليفمان را يكسره خواهيم كرد و آن كسى كه عزيزتر است ، ذليل تر را بيرون خواهد راند.
در ميان حاضران ، جوانى بود به نام زيد بن ارقم . او وقتى اين سخنان را شنيد، گفت : به خدا سوگند، ذليل تويى كه حتى قومت هم از تو دل خوشى ندارند. سپس خدمت رسول خدا آمد و جريان را براى آن جناب نقل كرد حضرت هم شخصى را فرستاد تا عبدالله را حاضر كند. رسول خدا رو به عبدالله كرد و فرمود: اى عبدالله ، اين خبرها چيست كه از ناحيه تو به من مى رسد؟ عبدالله گفت : به خدايى كه كتاب را بر تو نازل كرده است ، هيچ يك از اين حرفها حقيقت ندارد و زيد به شما دروغ گفته است . حاضرين از انصار هم گفتند: يا رسول الله او ريش سفيد و بزرگ ماست ، شما سخنان يك جوان را درباره او نپذير، ممكن است اين جوان سخنان عبدالله را اشتباه ملتفت شده باشد . رسول خدا صلى الله عليه و آله نيز، عبدالله را معذور داشت و زيد از هر طرف از ناحيه انصار مورد ملامت قرار گرفت .
هنگامى كه پيامبر وارد مدينه شد، سوره منافقون در تصديق زيد و تكذيب عبدالله بن ابى نازل شد. عبدالله در آن موقع در نزديكيهاى مدينه بود و هنوز داخل شهر نشده بود همين كه خواست وارد شود، پسرش سر راهش ‍ را گرفت و گفت : به خدا سوگند، جز با اذن رسول خدا نمى گذارم داخل شهر شوى ، تا بفهمى عزيزتر چه كسى است و ذليل تر چه كسى و تا رسول خدا اجازه نداد عبدالله نتوانست داخل شهر شود. كه اين جريان دوبار ذلت را براى عبدالله بن ابى به بار آورد. اول سوگندى كه براى رسول خدا در رد گفته هاى زيد خورد و ديگرى وقتى كه فرزندش ورود او به مدينه را مشروط به اذن رسول الله صلى الله عليه و آله دانست .
(84)
13 - حيرت و سرگردانى  
مذبذبين بين ذلك لا الى هولاء و لا الى هولاء و من يضلل الله فلن تجد له سبيلا (85) منافقين ميان دو گروه مومن و كافر سرگردانند. نه با آن گروهند و نه با اين گروه و هر كس كه خدا گمراهش كند، براى او راهى نمى يابى . هدايت الهى ، نورى است كه جز به قلوب كسانى كه خدا بخواهد، نمى تابد و هر كس كه از اين هدايت بى بهره باشد، دچار سرگردانى و حيرتى مى شود كه لحظه به لحظه بر ضلالتش مى افزايد و منافق از اين جمله است و اگر خداوند متعال در وصف او فرموده مذبذبين بين ذلك و نفرمود متذبذبين بين ذلك به اين علت است كه اين حالت سرگشتگى را منافق خود اختيار نكرده است ، تا اختيارش ‍ تذبذب باشد، بلكه اين قهر الهى است كه او را بدون هيچ هدفى به اين سو و آن سو مى راند (86) و در اين صفت منافق همچون گوسفند لوچ است ، همچنانكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى فرمايد: مثل منافق ، مثل گوسفند لوچى است كه در بين دو گوسفند قرار گرفته باشد. يك بار چشمش ‍ اين را مى بيند و به دنبالش مى رود و بار ديگر چشمش آن ديگرى را مى بيند و به دنبالش راه مى افتد و هيچ وقت نمى فهمد كه دنبال كداميك مى رود. (87)
حال اين نذبذب و حيرتى را كه قرآن در بيان حال منافقين ذكر مى كند را قياس كنيد با حال شعيب بن ربعى . او نخست ، موذن زنى بود به نام سجاع كه ادعاى پيامبرى كرده بود. سپس به ظاهر مسلمان شد. وقتى مسلمانان بر ضد عثمان خروج كردند، با آنان قيام كرد و در به هلاكت رساندن عثمان نقش ايفا كرد. هنگامى كه بيعت با اميرالمومنين عليه السلام پيش آمد و مردم به سوى آن حضرت رو آوردند، او نيز خود را در خيل اصحاب آن بزرگوار در آورد. سپس در جنگ صفين و در پى شكل گيرى خوارج ، او نيز در كنار آنان عليه على عليه السلام سر به شورش برداشت ، ولى پيش از جنگ نهروان ، با احساس خطر مرگ از اين گروه جدا شد و جزء توابين به سمت حضرت آمد. در روز عاشوراء هر چند خود به امام حسين عليه السلام نامه نوشته و ايشان را به كوفه دعوت كرده بود، ولى مقابل آن حضرت ايستاد. همين كه حادثه كربلا نفرت عمومى را در اذهان مردم پديد آورد، توبه نموده ، در كنار خونخواهان آن حضرت با مختار ثقفى بر ضد بنى اميه خروج كرد و به رياست شهربانى كوفه منصوب شد. ولى با قيام مصعب بن زبير و قدرتمند شدن وى ، بر مختار خروج كرد و جزء قاتلين او محسوب گرديد و سرانجام در سال هشتاد هجرى عمر او به پايان رسيد و بيش از اين فرصت نيافت تا به نفاق و دورويى خويش ادامه دهد. (88)
14 - خدعه  
فريب و نيرنگ از ديگر ويژگيهاى منافق است . حال آنكه خداوند اثر خدعه اهل نفاق را به خود ايشان باز مى گرداند: ان المنافقين يخادعون الله و هو يخاعهم همانا منافقين به خدا نيرنگ كردند، در حالى كه خدا فريب دهنده آنهاست .
منافق ، كفر درونى خود را در پس ايمان پنهان داشته و قصد فريب مردم را دارد و حال آنكه حضرت حق با همين گشودن راه براى نيرنگهاى منافق ، او را عقاب كرده و خدعه منافقين ، در حقيقت همان خدعه خداست به ايشان .
(89)
از امام رضا عليه السلام در باب اين آيه شريفه پرسيدند كه معناى آن چيست ؟ حضرت فرمودند: خداوند برتر از آن است كه خدعه كند، ليكن سزايى به خدعه كاران مى دهد كه جزاى خدعه آنان باشد. (90) در روايت ديگرى آمده است كه شخصى از رسول خدا صلى الله عليه و آله پرسيد: نجات از عذاب فرداى قيامت چيست ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: نجات در اين است كه با خدا نيرنگ نكنيد كه او نيز با شما نيرنگ مى كند چون هر كس با خداى متعال خدعه كند، او نيز با وى خدعه مى كند و ايمان را از دل او مى برد. پس در حقيقت او به خود خدعه مى كند. شخص ديگرى پرسيد: بنده چگونه به خداوند، خدعه مى كند؟ حضرت فرمود: اينگونه كه به دستور خدا عمل كند، ولى منظورش غير خدا باشد كه چنين عملى ، شرك به خداى تعالى است . (91)


46 حشر / 13
47 محمد / 26
48توبه / 64
49بقره / 206
50 كلينى ، اصول كافى ، ج 2 ص 233
51نساء / 145
52 توبه / 64
53 مدثر / 31-30
54 ابوالقاسم پاينده ، نهج الفصاحه ، ص 433
55مصطفى درايتى و حسين درايتى ، تصنيف غررالحكم و دررالكلم ، ص 256
56نهج البلاغه / خطبه 105
57منافقون / 2
58توبه / 56
59آل عمران / 171
60فرازى از دعاى كميل
61عنكبوت / 11-10
62علامه طباطبائى ، تفسير الميزان ، ج 9، ص 402
63على مشكينى ، نصايح
64توبه / 49
65علامه طباطبائى ، تفسير الميزان ، ج 9 ص 402
66شيخ حر عاملى ، وسائل الشيعه ، ج 12
67ابوالقاسم پاينده ، نهج الفصاحه ، ص 366
68 منافقون /9
69 كهف / 46
70 توبه / 67
71 كهف / 46
72 توبه / 67
73بقره / 16
74منافقون / 4
75 جعفر سبحانى ، دوست نماها، ص 32
76 طبرسى ، مجمع البيان ، ج 10
77طبرسى ، مجمع البيان ، ج 10، ص 292-295
78بقره / 13
79 نساء / 142
80كلينى ، اصول كافى ، ج 2 ص 291
81تفسير عياشى ، ج 1، ص 283
82 ابوالقاسم پاينده ، نهج الفصاحه ، ص 630
83 منافقون / 8
84مرتضى مطهرى ، آشنائى با قرآن ، ج 7، ص 116-115
85 نساء / 143
86 علامه طباطبائى ، تفسير الميزان ، ج 5 ص 191
87 ابوالقاسم پاينده ، نهج الفصاحه ، ص 562
88على اكبر بابازاده ، سيماى حكومتى امام على عليه السلام ، ص 462
89علامه طباطبائى ، تفسير الميزان ، ج 5، ص 190
90 عيون اخبار الرضا
91 تفسير عياشى ، ج 1، ص 283

 


موضوعات مرتبط: فصل دوم : روانشناسى نفاق

تاريخ : یکشنبه ششم اسفند 1391 | 21:59 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

نشانه هاى عاشق حضرت مهدى(عليه السلام)

نشانه هاى عاشق حضرت مهدى(عليه السلام)

چه كسى مى تواند بگويد من عاشق مهدى(عليه السلام) هستم و نشانه هاى عشق به حضرت مهدى(عليه السلام) چيست؟
محبت و عشق به لفظ و صِرف ادعا نيست، بلكه در عمل نمايان مى شود. قرآن كريم در مورد محبت الهى مى فرمايد:
 (ان كنتم تحبون الله فاتّبعونى يحببكم الله) آل عمران، آيه 31.
 «اگر خدا را دوست داريد از من (پيامبر) پيروى كنيد، تا خدا هم شما را دوست داشته باشد.»
 پس نشانه ى عشق و محبت به خدا پيروى از رسولش است.
كسى مى تواند بگويد من عاشق و دوستدار مهدى(عليه السلام) هستم كه از حضرتش و نائبان ايشان (فقهاى جامع الشرائط) پيروى كند. عاشق براى ديدار معشوق ولقاى او لحظه
 شمارى مى كند و از خود بى خود است و هر آنچه را معشوق مى پسندد انجام مى دهد و از آن كوتاهى نمى كند. بر اين اساس يكى از نشانه هاى عشق به مهدى(عليه السلام)
 انتظار فرج ايشان است. هر چه انتظار بيش تر باشد نشانه ى محبت و عشق بيش تر به حضرت است.
امام زمان(عليه السلام) حافظ و نگهبان دين جدّشان، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) هستند و با ظهورشان مى خواهند اسلام واقعى را به طور كامل پياده كنند. بنابراين از
 نشانه هاى ديگر عاشق مهدى(عليه السلام)، سعى و تلاش در عمل به دستورات اسلام و فرامين الهى است.
در روايتى كه از امام صادق(عليه السلام) در مورد ياران حضرت مهدى(عليه السلام) نقل شده است، مى خوانيم:
 « من سرّ ان يكون من اصحاب القائم فلينتظر وليعمل بالورع و محاسن  الاخلاق» بحار الانوار، ج 52، ص 140، ح 50.
« هر كس دوست دارد از ياران حضرت مهدى(عليه السلام) باشد، بايد در انتظار باشد و با تقوا و ورع عمل كند و به اخلاق نيكو رفتار نمايد. »
كسى كه چنين محبت و عشقى در او پديد آمد، آن قدر به حضرت مهدى(عليه السلام) نزديك مى شود كه اگر قبل از ظهور حضرت بميرد، همانند كسى است كه در خيمه ى امام  زمان(عج) و همراه ايشان بوده و در ركاب ايشان شهيد شده است. از امام صادق(عليه السلام) نقل شده
« من مات منكم وهومنتظر لهذا الامر كمن هو مع القائم في فسطاطه، قال: ثم مكث هنيئة ثم قال: لا بل كمن قارع معه بسيفه، ثم قال: لا والله  الا كمن استشهد مع رسول الله» بحار الانوار، ج 52، ص 126، ح 18.
«هر كس بميرد در حالى كه منتظر قيام امام زمان(عليه السلام) باشد مانند كسى است كه با حضرت در  خيمه ى ايشان باشد.» سپس امام صادق(عليه السلام) مدتى مكث نمود

 و فرمود: «نه بلكه مانند كسى است كه با امام زمان(عليه السلام)شمشير بزند.» سپس فرمود: «نه،  قسم به خدا مانند كسى است كه با رسول خدا شهيد شده باشد.»


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : شنبه پنجم اسفند 1391 | 22:37 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

نام کتاب:امامت، غيبت، ظهور

نام کتاب:امامت، غيبت، ظهور

 واحد تحقيقات مسجد مقدّس جمكران


 اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ فِي هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَة وَلِيَّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ اَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِيها طَويلاً.

مهدى (عليه السلام) در قرآن

                در قرآن، آيات بسيارى وجود دارد كه به شهادت روايات مستند و معتبر، در باره حضرت مهدى(عليه السلام) و قيام جهانى او نازل گرديده است.

                در كتاب شريف «المحجّة فى ما نزل فى القائم الحجّة(عليه السلام)» كه توسط محدث بزرگوار، مرحوم سيد هاشم بحرانى و با بهره گيرى از دهها جلد كتب تفسير و حديث، تأليف گرديده، مجموعاً (132) آيه از آيات كريمه قرآن ذكر شده كه در ذيل هر كدام يك يا چند روايت در تبيين كيفيت ارتباط آيه با آن حضرت(عليه السلام) ، نقل شده است.

                در اينجا به ذكر چند روايت در اين مورد، بسنده مى كنيم:

                1 ـ امام صادق (عليه السلام) در باره قول خداى عزّوجلّ: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدّين كلّه و لو كره المشركون» فرمود:

                «به خدا سوگند! هنوز تأويل اين آيه نازل نشده است و تا زمان قيام قائم (عليه السلام) نيز نازل نخواهد شد. پس زمانى كه قائم (عليه السلام)به پا خيزد، هيچ كافر و مشركى نمى ماند مگر آنكه خروج او را ناخوشايند مى شمارد.»

                2 ـ امام باقر (عليه السلام) در باره آيه شريفه «و قل جاء الحق و زهق الباطل إن الباطل كان زهوقاً» فرمود:

                «زمانى كه قائم(عليه السلام) قيام نمايد، دولت باطل از بين خواهد رفت.»

                3 ـ امام صادق (عليه السلام) در بيان معناى آيه كريمه «و لقد كتبنا فى الزبور من بعدالذكر أن الأرض يرثها عبادى الصّالحون»فرمود:

                «تمام كتب آسمانى، ذكر خداست، و بندگان شايسته خدا كه وارثان زمين هستند، حضرت قائم(عليه السلام) و ياران او مى باشند.»

                4 ـ امام باقر (عليه السلام) در باره قول خداى عزّوجلّ: «الذين إن مكّنّاهم فى الأرض اقاموا الصلوة و آتوا الزكاة...» فرمود:

                «اين آيه درحق آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) است در حق حضرت مهدى(عليه السلام)و ياران او كه خداوند شرق و غرب زمين را تحت سلطه آنان قرار مى دهد و به وسيله آنان دين را پيروز گردانده و بدعتها و باطلها را مى ميراند.»

                5 ـ امام سجاد(عليه السلام) زمانى كه اين آيه شريفه را قرائت نمود: «وَعَد اللّه الّذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنَّهم فى الأرض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكّننّ لهم دينهم الّذى ارتضى لهم و ليبدِّلنّهم من بعد خوفهم أمناً يعبدوننى و لايشركون بى شيئاً» فرمود:

                «به خدا سوگند! آنان شيعيان ما اهلبيت هستند، خداوند ـ آن خلافت در زمين و اقتدار بخشيدن به دين را ـ به وسيله آنان و به دست مردى از ما، كه مهدى اين امت است، تحقق خواهد داد و هم اوست كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در باره اش فرمود: اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد، خداوند همان روز را آنچنان طولانى خواهد كرد كه مردى از خاندان من كه همنام من است فرا برسد و زمين را آنچنان كه از ظلم و جور پر شده باشد، از عدل و داد آكنده سازد.»

                6 ـ امام صادق (عليه السلام) فرمود: «آيه «أمّن يجيب المظطرّ اذا دعاه و يكشف السّوء و يجعلكم خلفاء الأرض» در باره قائم از آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده است. به خدا سوگند، او همان مضطرّ درمانده اى است كه چون در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزارد و فرج خويش از خدا بخواهد، خداوند دعايش را اجابت كند و بديها را برطرف سازد و او را در زمين خليفه قرار دهد.»

   

 

حضرت مهدى (عليه السلام) در احاديث قدسى

                1 ـ خداوند فرمود: «اى پيامبر! بوسيله تو و پيشوايان از نسل تو بر بندگان خويش رحمت مى آورم، و به وسيله قائم از بين شما، زمين خود را با تسبيح و تقديس و تهليل و تكبير و بزرگداشت مقام الوهيّت، آباد مى سازم.

                و به وجود او زمين را از دشمنانم پاك مى كنم و آن را ميراث اولياى خويش قرار مى دهم، و به وسيله او كلمه توحيد را تعالى بخشيده، كلمه كافران را به سقوط مى كشانم، و به دست او و با علم خود سرزمين ها و دل بندگانم را حياتى تازه مى بخشم و گنج ها و ذخيره هاى پنهان را به مشيت خود برايش آشكار مى سازم.

                و با اراده خود او را بر نهانى ها و مكنونات قلبى ديگران آگاه مى گردانم و با فرشتگان خود او را يارى مى رسانم تا در اجراى فرمان من و تبليغ دين من مددكار او باشند. او به حقيقت ولىّ من است و به راستى هدايتگر بندگان من مى باشد.»

                2 ـ امام باقر(عليه السلام) در وجه نامگذارى حضرت «مهدى (عليه السلام)» به «قائم آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)» حديثى قدسى روايت فرمود: «زمانى كه جدم حسين كه صلوات خدا بر او باد به شهادت رسيد، فرشتگان با گريه و زارى به درگاه خداوند عزوجلّ ناليدند و گفتند: پروردگارا! آيا از آنان كه برگزيده و فرزند برگزيده تو را، و امام انتخاب شده از بين خلق را كشتند، در مى گذرى؟!

                خداوند به آنان وحى فرمود كه: «فرشتگان من آرام گيريد. سوگند به عزّت و جلالم كه از آنان انتقام مى گيرم اگرچه بعد از گذشت زمانى طولانى باشد.» سپس فرزندان از نسل حسين (عليه السلام) را كه پس از او به امامت مى رسند به ملائكه نشان داد و آنان شاد شدند.

                در بين اين پيشوايان، يك نفرشان به نماز ايستاده بود «فإذا احدهم قائم يصلّى فقال اللّه عزّوجلّ: بذلك القائم أنتقم منهم.» خداوند عزّوجلّ فرمود: به وسيله آن «قائم» از دشمنان و قاتلان حسين(عليه السلام)انتقام مى گيرم.»

 

 

حضرت مهدى(عليه السلام) درآينه كلام معصومين (عليهم السلام)

                1 ـ رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) :

«لاتقوم الساعة حتى يقوم القائم الحق منّا و ذلك حين يأذن اللّه عزّوجلّ له و من تبعه نجا و من تخلّف عنه هلك. اللّه اللّه عباد اللّه فأتوه و لو على الثلج فانّه خليفة اللّه عزّوجلّ و خليفتى.»

                «روز قيامت فرا نمى رسد مگر آنكه از بين ما «قائم حقيقى» قيام نمايد. و آن قيام، زمانى خواهد بود كه خداى عزّوجلّ او را اجازه فرمايد. هركس پيرو او باشد نجات مى يابد و هركه از فرمانش تخلّف ورزد، هلاك مى شود. اى بندگان خدا ! خدا را، خدا را; بر شما باد كه به نزدش آييد اگرچه بر روى يخ و برف راه رويد. زيرا او خليفه خداى عزّوجلّ و جانشين من است.»

 

 

                2 ـ اميرالمؤمنين على (عليه السلام) :

 قال للحسين(عليه السلام) : «التاسع من ولدك يا حسين! هو القائم بالحق، المظهر للدين، الباسط للعدل»، قال الحسين (عليه السلام)فقلت: يا اميرالمؤمنين و إنّ ذلك لكائن؟ فقال (عليه السلام): «اى و الذى بعث محمداً بالنبوة و اصطفاه على جميع البريّه و لكن بعد غيبة و حيرة لاتثبت فيها على دينه اِلاّ المخلصون المباشرون لروح اليقين الذين أخذ اللّه ميثاقهم بولايتنا و كتب فى قلوبهم الايمان و ايّدهم بروح منه».

                «به حسين (عليه السلام) فرمود: نهمين فرزند تو اى حسين! قيام كننده به حق و آشكار سازنده دين و گستراننده عدالت است.

                امام حسين (عليه السلام) گويد: پرسيدم: يا اميرالمؤمنين! آيا حتماً چنين خواهد شد؟

                فرمود: آرى! قسم به كسى كه حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)را به پيامبرى بر انگيخت و او را بر تمام خلايق برگزيد، چنين خواهد شد، امّا بعد از غيبت و حيرتى كه در آن كسى ثابت قدم بر دين نمى ماند مگر مخلصين و دارندگان روح يقين آنان كه خداوند نسبت به ولايت ما از آنان پيمان گرفته و ايمان را بر صفحه دل شان نگاشته و با روحى از جانب خود تأييد فرموده است.»

 

                3 ـ حضرت زهرا (عليها السلام):

 «قال لى رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) أبشرى يا فاطمة، المهدىّ منك».

                «رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به من فرمودند: اى فاطمه! ترا بشارت باد به اينكه حضرت «مهدى (عليه السلام) » از نسل توست.»

 

                4 ـ امام حسن مجتبى (عليه السلام) فرمود:

«ما منّا احدٌ اِلاّ ويقع فى عنقه بيعة لطاغية زمانه اِلاّ القائم الّذى يصلّى روح اللّه عيسى بن مريم خلفه فان اللّه عزّوجلّ يخفى ولادته و يُغيّب شخصه لئلاّ يكون لأحد فى عنقه بيعة».

                «هيچ يك از ما اهلبيت نيست مگر آنكه بيعتى از طاغوت زمانش را اجباراً بر عهده دارد. مگر حضرت «قائم» كه عيسى بن مريم، روح اللّه پشت سر او نماز مى گذارد.

                خداوند ولادت او را مخفى مى دارد و شخص او را از ديدگان، غايب مى گرداند، تا بيعت هيچ كس را بر گردن نداشته باشد.»

 

                5 ـ امام حسين (عليه السلام):

«منّا اثنا عشر مهديّاً اوّلهم اميرالمؤمنين على بن ابيطالب(عليه السلام)و آخرهم التاسع من ولدى و هو الامام القائم بالحق. يحيى اللّه به الأرض بعد موتها و يظهر به دين الحق على الدين كلّه و لو كره المشركون».

                «دوازده هدايت شده هدايتگر از بين ما هستند، اولين آنان اميرالمؤمنين على بن ابيطالب (عليه السلام) و آخرين آنان، نهمين فرزند من است كه پيشواى قيام كننده به حق خواهد بود، خداوند به وسيله او زمين را پس از موات شدنش زنده مى كند و به دست او دين حق را بر تمامى اديان پيروز مى سازد، اگرچه مشركان را ناخوشايند باشد.»

 

                6 ـ امام زين العابدين (عليه السلام):

«إن للقائم منّا غيبتين، احداهما أطول من الأخرى... فيطول أمرها حتى يرجع عن هذا الامر اكثر من يقول به، فلايثبت عليه اِلاّ من قوى يقينه و صحّت معرفته و لم يجد فى نفسه حرجاً ممّا قضينا و سلّم لنا اهل البيت.»

                «براى قائم ما دو غيبت هست. يكى از آن دو طولانى تر از ديگرى است... و آن قدر طول خواهد كشيد كه اكثر معتقدين به ولايت، از او دست خواهند كشيد. در آن زمان كسى بر امامت و ولايت او ثابت قدم و استوار نمى ماند مگر آن كه ايمانش قوى، و شناختش درست باشد و در نفس خويش نسبت به حكم و قضاوت ما هيچ گرفتگى و كراهتى احساس نكند و تسليم ما اهلبيت باشد.»

 

                7 ـ امام باقر (عليه السلام) :

                راوى گويد از امام (عليه السلام) در باره آيه شريفه «فلا أقسم بالخنّس الجوار الكنّس تكوير: 15 و 16» سئوال كردم. فرمود: «هذا مولود فى آخر الزمان. هو المهدى من هذه العترة. تكون له حيرة و غيبة، يضلّ فيها اقوام و يهتدى فيها أقوام. فياطوبى لك إن أدركته و يا طوبى لمن أدركه.»

                «مراد اين آيه، مولودى در آخر الزمان است كه همان مهدى از اين خاندان است. او را حيرت و غيبتى هست كه در آن گروههايى گمراه شوند و گروههايى ديگر هدايت پذيرند. خوشا به حال تو اگر او را درك كنى و خوشا به حال هركسى كه او را درك كند.»

 

                8 ـ امام صادق (عليه السلام) :

«إنّ لصاحب هذا الامر غيبة، فليتّق اللّه عبد و ليتمسّك بدينه».

                «همانا براى صاحب اين امر غيبتى هست، پس بنده خدا در آن دوران بايد تقواى الهى پيشه كند و به دينش چنگ زند.»

 

                9 ـ امام كاظم (عليه السلام) :

«صاحب هذا الامر، هو الطريد الوحيد الغريب الغائب عن أهله الموتور بأبيه».

                «صاحب اين امر ـ حضرت مهدى (عليه السلام) ـ رانده شده، تنها، غريب، غائب و دور از اهل و خونخواه پدر خويش مى باشد.»

 

                10 ـ امام رضا (عليه السلام) :

«... و بعد الحسن ابنه الحجّة القائم المنتظر فى غيبته، المطاع فى ظهوره، لو لم يبق من الدنيا اِلاّ يوم واحد لطوّل اللّه ذلك اليوم حتى يخرج فيملأها عدلا كما ملئت جوراً».

                «و بعد از امام حسن عسكرى(عليه السلام) فرزندش حضرت حجّت قائم، امام خواهد بود آن كس كه در دوران غيبتش مورد انتظار، و در زمان ظهورش مورد اطاعت مؤمنان است. اگر از عمر دنيا جز يك روز باقى نمانده باشد خدا همان روز را چنان طولانى كند كه قيام فرمايد و زمين را از عدالت پر كند چنانكه از ستم پر شده باشد.»

 

                11 ـ امام جواد (عليه السلام) :

                در باره اينكه چرا حضرت مهدى (عليه السلام)«منتظَر» ناميده مى شود فرمود:

 «إن له غيبة يكثر ايامها و يطول امدها فينتظر خروجه المخلصون و ينكره المرتابون و يستهزئ به الجاحدون و يكذَّب فيها الوقاتون و يهلك فيها المستعجلون و ينجو فيها المسلّمون».

                «او را غيبتى هست كه زمانش زياد است و پايانش به طول مى انجامد. پس مخلصين چشم انتظار قيام او مى مانند و شك كنندگان به انكار او بر مى خيزند و منكرين به استهزاى او مى پردازند و تعيين كنندگان وقت ظهور مورد تكذيب قرار مى گيرند و عجله كنندگان در آن هلاك مى شوند و تسليم شدگان نجات مى يابند.»

 

                12 ـ امام على النقى (عليه السلام) :

«اذا غاب صاحبكم عن دار الظالمين، فتوقّعوا الفرج».

                «زمانى كه صاحب و امام شما از ديار ستمگران غايب گشت، چشم انتظار فرج باشيد.»

 

                13 ـ امام حسن عسكرى (عليه السلام) :

«المنكر لولدى كمن اقرّ بجميع أنبياء اللّه و رسله ثم انكر نبوّة محمد رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) و المنكر لرسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) كمن انكر جميع الانبياء لأن طاعة آخرنا كطاعة اوّلنا و المنكر لآخرنا كالمنكر لأوّلنا».

                «كسى كه فرزندم ـ مهدى (عليه السلام) ـ را انكار كند مانند كسى است كه تمام پيامبران و رسولان الهى را قبول داشته باشد، اما نبوت حضرت محمد رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)را انكار كند. و انكار كننده رسول اللّه مانند كسى است كه همه انبياء را انكار نمايد. چون اطاعت آخرين امام ما به منزله اطاعت اولين امام است و منكر آخرين امام ما به منزله منكر اولين امام است.»

 

 


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام مهدی عج الله تعالی فرجه

تاريخ : جمعه چهارم اسفند 1391 | 11:42 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

کتاب:خاطرات امير مومنان علیه السلام -فصل ششم : اندوه دل


فصل ششم : اندوه دل 
اندوه دل 
بخشى از آنچه در اين فصل آمده ، برگى از نامه اى است كه امير مؤ منان به درخواست جمعى از ياران خود، در شرح حال خويش و حوادث پس از رسول خدا(ص ) نگاشته است .
اين نامه به منزله سلسله حلقه هايى است كه اما آن را در چند بخش تنظيم كرده و فرموده است تا هر جمعه در پاره اى از نواحى و مراكز استانها بر مردم خوانده شود.
در حلقه نخستين ، عهد جاهليت را توصيف فرموده و سپس از ظهور اسلام و عهد رسول خدا(ص ) و دوران شيخين و زمان عثمان و قتل وى سخن به ميان آورده است . و در پايان نيز از نابسامانيهاى عهد خويش و كارشكنيهاى معاويه و توطئه ها و نيرنگهاى او پرده برداشته است .
اين نامه يك دوره فشرده از زندگانى على است كه با خط خود يا به املاى او و خط ديگرى نوشته شده است .
ماءخذ اين نامه ، رسائل كلينى و كتاب غارات ثقفى است . سيد اين طاوس ‍ متن آن را از رسائل كلينى در كتاب كشف المحجّه آورده و مرحوم مجلسى آن را در بحار نقل كرده است .
ترجمه اين نامه توسط حاج ميرزا خليل كمره از دو كتاب رسائل و غارت به تقارن ، ضمن گفتارى در كتاب گفتار ماه به چاپ رسيده است . و نيز همين نامه از آنجا كه در كشف المحجّه آمده است ، و به قلم آقاى دكتر اسدلله مبشرى به فارسى برگردان و با نام فانوس منتشر شده ، ترجمه ديگرى يافته است كه بنده از هر دو كتاب سود جسته ام .
كتاب اختصاص و بحار و خصال صدوق و نهج البلاغه از دير منابع اين بخش است .
روزهاى سياه 
... خداوند سبحان ، محمد را به نبوت برانگيخت در حالى كه شما در بدترين حال مى زيستيد: در ميان شما كسانى بودن كه به سگان خود غذا مى خوراندند، اما فرزندان خود را مى كشتند! به غارت و چپاول ديگران مى رفتند و چوپان باز مى گشتند خيمه و قبيله خود را غارت شده مى يافتند.
خوراكتان گاهى علهز (معجونى آميخته از خون و كرك شتر) و گاهى هبيده (دانه هاى تلخ حنظل ) و زمانى هم مردار و لاشه حيوانات و خون آنها بود. از طعامهاى خشن و ناگوار و آبهاى آلوده و بويناك بهره مى جستيد و در كنار سنگهاى سخت و بتهاى گمراه كننده منزل مى گزيديد. و خون يكديگر را مى ريختيد و افرادتان را به اسارت مى برديد.
خداوند منّان قريش را با نزول سه آيه از قرآن كريم ، تخصيص داد و عرب را به طور عموم به يك آيه . اما آياتى كه درباره قريش فرموده است ، نخست آنكه فرمود: اى مؤ منان بياد آريد زمانى را كه شما اندك بوديد و در ميان انبوه دشمن مى زيستيد، آنها شما را در زمين (مكه ) خوار و ضعيف مى شمردند. و شما از هجوم مشركان بر خود ترسان بوديد. تا آنكه خدا شما را در پناه خود آورد و بيارى خود نيرومندى و نصرت عطا فرمود. و از بهترين غنائم و خواركى ها روزى شما قرار داد. باشد تا شكرگزار باشيد.
(236)
ديگر آنكه فرمود:
خدا به كسانى از شما بندگان كه ايمان آورد و رفتار نيكو داشته باشد وعده فرموده كه (در ظهور امام زمان (ع )) در زمين خلافت دهد. چنانكه امم صالح پيامبران سلف ، جانيشين پيشينيان خود شدند. و علاوه بر خلاف ، آئين پسنديده آنان را بر همه اديان تمكين و تسلط دهد و به همه مومنان ، پس از خوف و ترس از دشمنان ، ايمنى كامل دهد تا مرا به يگانگى بى هيچ شايته شركت و ريا پرستش كنند، و بعد از آن هر كه كافر گشت به حقيقت همان فاسقان تبه كارند.
(237)
سوم گفتار قريش به رسول خدا(ص ) است ، آنگاه كه ايشان را به اسلام و هجرت فرا مى خواند، گفتند:
اگر ما با تو همراهى كنيم و اسلام را كه طريق هدايت است پيروى نماييم ما را از سرزمينمان بيرون خواهند كرد (در پاسخ آنها بگو) آيا ما حرم مكه را براى ايشان محل امن و آسايش قرار نداديم تا به اين مكان از هر سوى ، انواع نعمت و ثمرات كه روزى آنها كرده ايم - بياورند؟ حقيقت اين است كه اكثر مردم نادانند.
(238)
اما آيه اى كه درباره عموم عرب است :
به ياد آريد كه اين نعمت بزرگ خدا را كه شما با هم دشمن بوديد و خدا در دلهاى شما الفت و مهربانى انداخت و به لطف او همه برادر دينى يكديگر شديد در صورتى كه در پرتگاه آتش بوديد خدا شما را نجات داد ....
(239)
پس نعمت اسلام و پيامبر چه نعمت بزرگى است اگر دست از آن نشوييد و به سوى ديگرى نرويد! و چه مصيبت عظيمى است اگر بدو نگرويد و از آن روى گردانيد؟!
پس از چندى ، پيامبر خدا(ص ) بعد از آنكه بار رسالت و مسؤ وليت خويش ‍ را به انجام رسانيد، ديده از جهان برگرفت . مصيبت فقدان او براى همه مؤ منان جانگداز بود و براى نزديكان و دودمان وى بخصوص سخت اندهبار و عظيم بود. مصيبتى كه مؤ منان به مانند آن دچار نشده بودند و پس ‍ از آن نيز هرگز چنان روز سختى را مشاهده نخواهند كرد.
آن بزرگوار از اين جهان رخت بربست و كتاب خدا و اهل بيت خود را بر جاى گذاشت . آنها دو پيشوايند كه هيچگاه اختلاف ندارند و دو برادرند كه دست در دست هم دارند و با يكديگر دشمنى ندارند و دو همراهند كه جدايى نمى پذيرند.
قال على (ع ): ... بعث محمدا و انتم معاشر العرب على شر حال ، يعذو احدكم كلبه و يقتل ولده و يغير على غيره فيرجع و قد اغير عليه ، تاكلون العلهز و الهبيده و الميته و الدم ، منيخون على احجار خشن و اوان مضله تاكلون الطعام الجشب و تشربون الما الاجن ، تسافكون دماكم و يسبى بعضكم بعضا، و قد خص الله قريشا بثلاث ايات و عم العرب بايه . فاما الايات اللواتى فى قريش فهو قوله تعالى : (و اذكروا اذا اتبم قليل مستضعفون فى الارض تخافون ان تبخطفكم الناس فاواكم و ايدكم بنصره و رزقكم من الطيبات اعلكم تشكرون ).
و الثانيه (وعا الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بهد خوفهم امنا يعبدوننى لايشركون بى شيئا و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون ) والثالثه قول قريش لنبى الله تعالى حين دعاهم الى الاسلام و الهجره فقالوا: (ان نتبع الهدى معك نتخلف من ازضنا). فقال الله تعالى : (او لم نمكن لهم حرما امنا يجبى اليه ثمرات كل شى رزقا من ادنا و لكن اكثرهم لايعلمون ).
و اما الايه التى عم بها العرب فهو قوله تعالى : (و اذكروا نعمه الله عليكم اذ كنتم اعدا فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم على شفا حفره من النار فانقذكم منها كذلك يبين الله لكم آياته لعلكم تهتدون ).
فيا لها نعمه ما اعظمها ان لم تخرجوا منها الى غيرها و يا لها من مصيبه ما اعظمها ان لم تومنوا بها و ترغبوا عنا. فمضى نبى الله و قد بلغ ما ارسل به فيالها مصيبه خصت الاقربين و عمت المومنيت لم تصابوا بمثلها و لن تعاينوا بعدها مثلها.
فمضى لسبيله و ترك كتاب الله و اهل بيته امامين لايختلفان و اخوين لايتخاذلان و مجتمعين لايتفرقان ....
(240)

شتاب مردم  
1 پس از رسول خدا مسلمانان در تصدى خلافت اختلاف كردند به خدا سوگند هرگز تصور نمى كردم و به خاطرم نمى گذشت كه مردم پس از رسول خدا(ص ) جز من به كس ديگرى روى آورند! (چيزى كه براى من شگفت آور بود) هجوم و شتاب مردم بود كه مى ديدم مانند سيل به طرف او (ابوبكر) سرازير شده بودند و براى اينكه با او بيعت كنند به سمت وى مى تاختند (و از يكديگر سبقت مى گرفتند)!.
2 ... هنگامى كه ديدم مردم براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند، من دست نگه داشتم ، و معتقد بودم كه به مقام محمد از او و ديگران ، برازنده ترم (مگر نبود كه ) رسول خدا(ص ) آن دو نفر (ابوبكر و عمر) را در سپاه اسامة ين زيد قرار داده بود و از آنها خواسته بود تا همراه اسامه مدينه را ترك كنند؟
آخرين كلماتى كه از زبان مباركش شنيده مى شد فرمان حركت و شتاب در تجهيز سپاه اسامه بود.

1 قال على (ع ): ... فلما مضى لسبيله تنازع المسلمون الامر بعده ،فو الله ماكانيلقى فى روعى و لايخطر على بالى ان العرب تعدل هذا الامر بعد محمد عن اهل بيته و لا انهم منحوه عنى من بعده . فما راعنى الا انثيال الناس على ابى بكر و اجفالهم اليه ليبايعوه .(241)
2 ... فلما رايت الناس قد انثالوا على ابى بكر للبيعه ، امسكت يدى و ظييت انى اولى و احق بمقام رسول الله (ص ) منه و من غيره و قد كان نبى الله امر اسامه بن زيد على جيش و جعلهما فى جيشه و ما زال النبى الى فاضت نفسه يقول : انفذوا جيش اسامه ، لنفذوا جيش اسامه ....(242)

سپاه اسامه 
... پيامبر خدا در واپسين دقايق زندگى به فرماندهى اسامه بن زيد بسيج كرد. در آن لشكر از عرب زادگان و تيره اوس و خزرج و كسانى كه بيم آن مى رفت كه حضورشان در مدينه موجب فتنه واخلال گردد و با شكستن پيمانى كهاز من بر عهده داشتند و با ساز كردن نغمه هاى مخالف ، سبب دشوارى در امر خلافت گردند، و نيز از كسانى كهبهديده كينه و دشمنى در من مى نگريستند و داغ كشته شدن پدر يا برادر يا بستگان خود را همچنان در دل داشتند؛ همه آنان را در جيش اسامه گرد آورد (و از آنان خواست تا مدينه را به مقصد شام و نبرد با روميان ترك كنند) ؛ هر كه در مدينه بود همراه اين لشكر روانه كرد. حتى از مهاجران و انصار و ساير مسلمانان و منافقان و كسانى كه به اسلام عقيده (درستى ) نداشتند همه را در زير پرچم اسامه فرا خواند بجز شمارى از پاكدلان كه همراه من در من در مدينه نگاه داشت ، بقيه را به خروج از مدينه فرمان داد.
(با اين تدبير) شهر از اغيار خالى مى گشت و سخن ناهنجار از زبانى شنيده نمى شد و مقدمات كار خلافت و زمامدارى رعيت ، بدون حضور كژانديشان و بدخواهان برگزار مى گشت و ديگر پس از فيصله دادن كارها، كسى به خود اجازه مخالفت نمى داد.
آخرين كلامى كه درباره كار امت از زبان مبارك پيامبر خدا(ص ) شنيده شد اين بود كه مى گفت : هر چه زودتر لشكر اسامه را حركت دهيد. هيچ يك از افراد زير پرچم (در هر شرايط) حق بازگشت ندارد و دستور اكيد در اين باره صادر فرمود و تا آنجا كه ممكن بود در اجراى اين دستور تاءكيد كرد.
(اما با اين همه ) پس از وفات رسول خدا(ص ) من ناگهان ديدم كه عده اى از افرادى كه مى بايست در اردوگاه اسامه و در ميان سپاه او باشند، از دستور فرماندهى سرپيچى كردند و مراكز نظامى خود را ترك نموده و فرمان پيامبر خدا(ص ) را كه فرموده بود: ملازم ركاب فرمانده خود باشند و با پرچم او به هر جا كه مى رود همراه باشند، زير پا گذاشته و فرمانده خود را در اردوگاه رها ساخته و سواره و تابان به مدينه اسب تاختند تا به مقصدى كه در دل داشتند نايل گردند و رشته پيمانى كه خدا و رسولش بر عهده آنان نهاده بود از هم بگسلند و پيمانى را كه براى من گرفته شده بود بشكنند و به زور هو و جنجال بر يك شخص اتفاق نمايند.
(آرى ) آنان چنين كردند بدون آنكه حتى با كسى از فرزندان عبدالمطلب مشورت كنند و از آنان نظرخواهى نمايند و يا لااقل از من ، در اقاله و پس ‍ گرفتن بيعتى كه بر عهده داشتند، كلامى به ميان آورند.
آن روز من سرگرم تجهيز بدن مطهر رسول گرامى (ص ) بودم و از آنچه پيرامونم مى گذشت غافل بود؛ چرا كه معتقد بودم از هر كارى مهمتر، تجهيز و برگزارى مراسم دفن و كفن رسول خدا(ص ) است . آها از اين فرصت استفاده كردند و نقشه خود را عملى ساختند. اين رفتار آنان ، آنهم در شرايطى كه من زير فشار مصيبتى آنچنان و ابتلاى ماتمى به آن عظمت قرار داشتم و كسى را از دست داده بودم كه بجز خدا هيچ تسلى بخشى براى آن متصور نيست ، بسان نمكى بود كه بر زخم دلم پاشيده مى شد. ولى من دامن خبر و شكيبايى را رها نكردم و بر اين مصيبتى كه بسيار زود و در پى مصيبت فقدان رسول خدا(ص ) پيش آمد، ايستادگى كردم .
قال على (ع ): ... ثم امر رسول الله بتوجيه الجيش الذى وجهه مع اسامه بن زيد، عند الذى احدث الله به من المرض الذى توفاه فيه ، فلم يدع النبى احدا من افنا العرب و لا من الاوس و الخزرج وغير هم من سائر الناس ممن يخاف على نقضه و منازعته و لا احدا ممن يرانى بعين البفضا، ممن قد وترته تقتل ابيه او اخيه او حميمه الا وجهه فى ذلك الجيش و لا من المهاجرين و الانصار و المسلين و غيرهم و المولقه قلوبهم و المنافقين لتصفو قلوب من يبقى معى بحضرته و لئلا يقول قائل شيئا مما الرهه و لايدفعنى دافع عن الولايه و القيام بامر رعيته من بعده ثم كان آخر ما تكلم به فى شى من امر امته ؛ ان يمضى . جيش اسامه و لايتخلف عنه احد ممن انهض معه و تقدم فى ذلك اشد التقدم و اوعز فيه ابلغ الايعاز و اكد فيه اكثر التاكيد.
فلم اشعر بعد ان قبض النبى الا برجال من بعث اسامه بن زيد و اهل عسكره قد تركوا مراكزهم و اخلوا مواضعهم و خالفوا امر رسول الله (ص ) فيما انهضهم له و امرهم به و تقدم اليهم من ملازمه اميرهم و السير معه تحت لوائه حتى ينفذ لوجهه الذى انفذه اليه فخلفوا اميرهم مقيما فى عسكره و اقبلوا يتبادرون على الخيل ركضا الى حل عقده عقدها الله عزوجا و رسوله لى فى اعناقهم فحلوها و عاهدوا الله و رسوله فنكثوه و عقدوا لانفسهم عقدا ضجت به اصواتهم و اختصت به آراوهم من غير مناظره لاحد منا بنى عبدالمطلب او مشاركه فى راى او استقاله اما فى اعناقهم من بيعتى . فعلوا ذلك و انا برسول الله مشغول و بتجهيزه عن سائر الاشيا مصدود فانه كان اهمها و احق ما بدى به منها.
فكان هذا يا اخا اليهود اقرح ما ورد على قلبى مع الذى انا فيه من عظيم الرزيه و فاجع المصيبه و فقد من لاخلف منه الا الله تبارك و تعالى . فصبرت عليها اذ اتت بعد اختها على تقاربها و سرعه اتصالها.
(243)

افسوس  
(ابوبكر در شرايطى ) جامه خلافت را بر تن كرد كه خود مى دانست منت براى خلافت (از جهت كمالات علمى و عملى ) چون محور آسيا هستم و سيل علوم و معارف از چمه پرجوش سينه من سرازير است . فتح قله هاى رفيع (دانش و توانايى من ) با پرواز هيچ تيز پروازى ميسّر نيست (اما با اينهمه ) جامه خلافت را رها كردم و از تصدى آن كناره گرفتم و با خود مى انديشيدم كه چه كنم : آنيا با دست خالى بى آنكه ياورى داشته باشم ، به پا خيزم و حق خود را مطالبه نايم ؟ يا آنكه بر تاريكى كورى و گمراهى مردم شكيبايى پيشه سازم ؟!
شرايط به گونه اى بود كه آدمى را فرسوده مى ساخت و سنگينى آن كودكان را پير مى كرد! و مؤ من متعهد را چاره اى نبود، جر آنكه پيوسته در رنج و تعب سر كند تا مرگ او را دريابد (در اين حال ) ديدم شكيبايى خردمندى است ، پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشمانم باشد و استخوان در گلويم و خود مى ديدم كه ميراثم را به تاراج مى برند ....
قال على (ع ): ... اما و الله لقد تقمصها ابن قحافه و انه ليعلم ان محلى منها محل القطب من الرحا ينحدر عنى السيل و لايرقى الى الطير.
فسدلت دونها ثوبا و طويت عنا كشحا. و طفقت ارتئى بين ان اصول بيد جذا او اصبر على طخيه عميا؟!
يهرم فيها الكبير و يشيب فيها الصغير و يكدح فيها مومن حتى يلقى ربه فرايت ان الصبر على هاتا احجى فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجا ارى تراث نهبا ....
(244)

پيشواى قريش  
(در گيرودار واقعه سقيفه سخنى از انصار شنيده شد كه ) گفتند:
اينك كه ولايت را به على تسليم نمى كنيد، پس دوست ما (سعد بن عباده انصارى ) براى تصدى خلافت سزاوارتر است !.
به خدا سوگند، نمى دانم به چه كسى شكايت برم ؟ زيرا انصار يا در حق خود ظلم كردند و يا در حق من ستم روا داشتند. آرى در حق من ستم كردند و من مظلوم واقع شدم .
در پاسخ انصار، يك نفر از قريش گفت : (مقام خلافت به انصار نمى رسد)؛ چه اينكه پيامبر خدا(ص ) فرموده است : ائمه و پيشوايان از قريش ‍ خواهند بود.
بدين گونه و با طرح اين سخن ، انصار را از تصاحب قدرت بركنار داشتند و حق مرا نيز ضايع كردند.
سپس يك دسته نزد من آمدند و اعلام پشتيبانى نمودند كه از جمله آنان : پسران سعيد، مقداد بن اسود، ابوذر غفارى ، عمار بن ياسر، سلمان فارسى ، زبير بن عوام ، براء بن عازب بودند.
به آنان گفتم : رسول خدا(ص ) به من سفارشى فرموده است (صبر و خويشتن دارى در اين مرحله ) كه از فرمان او سرپيچى نخواهم كرد. به خدا سوگند هر بلايى بر سرم فرود آيد، دست از اطاعت و خضوع در برابر فرمان خدا و وصيت پيامبر او بر نخواهم داشت ، و چنانچه ريسمان بر گردنم اندازند و به هر سو كشند، باز در راه انجام دادن وظيفه ايستادگى و مقاومت خواهم كرد.
قال على (ع ): قالوا اما اذا لم تسلموها لعلى فصاحبنا احق لها من غيره . فوالله ماادرى الى من اشكو؟ اما ان تكون الانصار ظلمت حقها و اما ان يكونوا ظلمونى حقى ، بلى حقى الماخوذ و انا المظلوم .
فقال قائل قريش : ان نبى الله قال : الائمه من قريش . فدفعوا الانصار عن دعوتها و منعونى حقى منها.
فاتانى رهط يعرضون على النصر، منهم ، ابنا سعيد و المقداد بن الاسود و ابوذر الغفارى و عمار بن ياسر و سلمان الفارسى و الزبير بن العوام و البرا بن عازب .
فقلت لهم : ان عندى من نبى الله الى وصيه لست اخالفه عما امرنى به فوالله الو خرمونى بانفى لا قررت لله تعالى سمعا و طاعه .
(245)

حفظ اسلام 
1 پس از وفات پيامبر بسيارى از مردم به شك و ترديد افتادند و سران بعضى از قبايل به تكاپو افتادند و با عدم لياقت و شايستگى ، در امر خلافت طمع كرده و داعيه دهبرى سردادند. هر قومى مى گفت : جانشين رسول خدا(ص ) بايد از ميان ما تعيين شود و ....
2 من وقتى ديدم گروهى از دين اسلام روى برتافتند و مردم را به محو آيين محمد و نابودى كيش ابراهيم فرا مى خوانند
(246) ترسيدم كه اگر من اينك به اسلام و مسلمانان يارى نرسانم در بنيان دين رخنه و ويرانى پديد آيد و اين بناى عظيم فرو ريزد. اين مصيبت نزد من بزرگتر از آن بود كه فوت زمامدارى و ولايت امور شما كه تنها متاع اندك چند روزه دنيا است و سپس ‍ مانند ابر از ميان مى رود و از هم فرو مى پاشد. پس در اين هنگام با مردم همراه شدم و با مسلمانان همگام گشتم تا باطل از ميان رفت و بلندى كلام خدا آشكار شد.
1 قال على (ع ): ... فقد ارتاب كثير من الناس بعد وفاه النبى و طمع فى الامر بعده من ليس له باهل . فقال كل قوم : منا امير ....(247)
2 ... فلما رايت راجعه الناس قد رجعت من الاسلام تدعو الى محو دين محمد و مله ابراهيم حشيت ان لم انصر الاسلام و اهله ارى فيه ثلما و هدما تكون المصيبه على فيه اعظم من فوت ولايه اموركم التى انما هى متاع ايام قلائل ثم تزول و تتقشع كما يزول و يتقشع السحاب فنهضت مع القوم فى تلك الاحداث حتى رهق الباطل و كانت كلمه الله هى العليا ....(248)

رئيس تيره خزرج 
هنگامى كه سعد بن عباده ديد مردم با ابوبكر بيعت مى كنند، بانگ برداشت :
اى مردم ! من در صدد تحصيل زمامدارى برنيامدم مگر وقتى كه ديدم شما آن را از على دريغ كرده ايد. اما اين (اعلان مى كنم ) تا او بيعت نكند من با هيچ كس بيعت نخواهم كرد. و شايد اگر او هم بيعت كند، من چنين نكنم .
سپس بر مركب خود سوار شد و به سرزمين حوران رفت و بى آنكه بيعت كند همانجا در سرايى به سر برد و به گونه اى مرموز كشته شد.
(249)
فروة بن عمر انصارى كه رسول خدا(ص ) را (در جنگها) با دو اسب يارى مى كرد و از درآمد انبوه باغهاى خود كه هزار (اصله درخت ) بود، خرما مى خريد و به مسكينان تصديق مى كرد؛ برخاست و گفت : اى گروه قريش ! آيا در ميان خود كسى را سراغ داريد كه همچون على شايستگى و لياقت خلافت را داشته باشد؟
قيس ، به سخن آمد و در پاسخ او گفت : نه ، در ميان ما كسى نيست كه آنچه على داراست ، واجد باشد. دگر باره پرسيد: آيا ويژگيهايى در شخص على مى بينيد كه در ديگرى نباشد؟ گفت : آرى . آنگاه فروة گفت : پس چه چيز شما را از يارى و انتخاب وى بازداشته است ؟!
قيس پاسخ داد: اجتماع مردم بر پذيرش ابوبكر!
فروة گفت : به خدا سوگند كه مطابق خوى و شيوه خود عمل كرديد و سنت و سيره پيامبر خود را رها نموديد؛ اگر امر ولايت را در دودمان پيامبر خود قرار داده بوديد، از زمين و آسمان ، نعمت و بركت شما را فرا مى گرفت .
قال على (ع ): ... و لقد كان سعد (بن عبادة ) لما راى الناس يبايعون ابابكر نادى :
ايها الناس انى و الله ما اردتها (الولايه ) حتى رايتكم تصرفونها عن على و لا ابايعكم حتى يبايع على و لعلى لاافعل و ان بايع . ثم ركب دابته و اتى (حوران ) و اقام فى خان حتى هلك و لم يبايع .
و قام فروة بن عمر الانصارى و كان يقود مع رسول الله (ص ) فرسين و يصرع
(250) الفا و يشترى تمرا فيتصدق به على المساكين فنادى : يا معشر قريش ! اخبرونى هل فيكم رجل تحل له الخلافه و فيه ما فى على ؟ فقال قيس بن مخرمه الزهرى : ليس فينامن فيه ما فى على . فقال له : صدقت فهل فى على ما ليس فى احد منكم ؟ قال : نعم . قال : فما يصدكم عنه ؟ قال : اجتماع الناس على ابى بكر. قال : اما والله ائن اصبتم سنتكم لقد اخطاتم سنع نبيكم و لو جعلتموها فى اهل بيت نبيكم لاكلتم من فوقكم ومن تحت ارجلكم ....(251)

برخلاف انتظار 
1 كسى كه پس از پيامبر خدا(ص ) زمام امور را بر كف گرفت ، هر روز كه مرا مى ديد زبان به اعتذار مى گشود و از من عذرخواهى مى كرد و مسؤ وليّت غصب حق من و شكستن بيعت را به گردن ديگرى مى انداخت و از منت حلاليت مى طلبيد.
من پيش خود مى گفتم : دوران چند روزه رياست او كه سپرى گشت ، (خود به خود) حقى كه خداوند براى من قرار داده است به سهولت به من باز خواهد گشت ، بى آنكه در اسلام نوپا، اسلامى كه به عهد جاهليت نزديك است (و خطر ارتداد آن را تهديد مى كند) رخنه و شكاف ايجاد گردد و بى آنكه من بستر نزاع گسترده باشم و اين و آن را به منازعه كشانده باشم تا در نتيجه يكى به حمايت از من و ديگرى به مخالفت با من پردازد و گفتگوها از دايده سخن به ميدان عمل كشيده شود، بويژه آنكه شمارى از خاصّان ياران پيامبر كه من آنها را به خوبى و ديانت مى شناختم آشكارا و نهان اظهار پشتيبانى كرده بودند و به من پيشنهاد حمايت داده بودند تا برخيزم و حق خود را باز ستانم . اما هر بار من آنها را به صبر و آرامش فرا مى خواندم و اميد بازگشت حق خويش را بدون جنگ و خونريزى به آنها نويد مى دادم ....
2 ... تا اينكه عمر او به سر آمد. اگر روابط مخصوص او با عمر نبود و از پيش با هم تبانى نكرده بودن گمان نمى كنم كه ابوبكر آن را از من دريغ مى داشت ؛ چه اينكه او گفتار رسول گرامى (ص ) را آنگاه كه من و خالد بن وليد را رهسپار يمن كرده بود، خطاب به بريده اسلمى شنيده بود و به ياد داشت . آن روز پيامبر خدا به ما فرمود:
اگر ميان شما جدايى افتاد پس هر كس آنچه به نظرش مى رسد و آن را صحيح مى داند عمل كند. و اگر با هم مجتمع بوديد پس آنچه على مى گويد برگزينيد و به راءى او عمل كنيد ... او ولى شما و سرپرست شما پس از من خواهد بود.
اين سخن پيامبر خدا(ص ) را هم ابوبكر و هم عمر شنيده بودند. اين هم بريده كه هم اكنون زنده است (مى توانيد از او بپرسيد).
اما او چنين نكرد بلكه همين كه نشانه هاى مرگ را در خود مشاهده كرد كس ‍ نزد عمر فرستاد و او را عهده دار ولايت و خلافت كرد.
3 ... جاى بسى حيرت و شگفتى است از كسى كه در زمان حيات خود، بارها فسخ بيعت را از مردم درخواست نموده و گفته است : (اقيونى فلست بخيركم و على فيكم ) حال چگونه است كه در واپسين دم زندگانى خود، خلافت را به رفيقش مى سپارد؟!
قال على (ع ): ... فان القائم بعد النبى كان يلقانى معتذرا فى كل ايامه و يلزم عيره ما ارتكبه من اخذ حقى و نقض بيعتى و يسالنى تحليله فكنت اقول : تنقضى ايامه ثم يرجع الى حقى الذى جعله الله لى عفوا هنيئا من غير ان احدث فى الاسلام مع حدوثه و قرب عهده بالجاهليه حدثا فى طلب حقى بمنازعه لعل فالنا يقول فيها: نعم و فالنا يقول : لا، فيوول ذلك من القول الى الفعل و جماعه من خواص اصحاب محمد اعرفهم بالنصح لله و لرسوله و لكتابه و دينه الاسلام ، ياتونى عودا و بدا و علانيه و سرا فيدعوننى الى اخذ حقى و يبذلون انفسهم فى نصرتى ليودوا الى بذلك بيعتى فى اعناقهم فاقول رويدا و صبر قليلا لعل الله ياتينى بذلك عفوا بلا منازعه و لا اراقه الدماء ....(252)
2 ... حتى اذا احتضر قلت فى نفسى : ليس يعدل بهذا المر عنى و لولا خاصه بينه و بين عمر امر كانا رضياه بينهما، لظننت انه لايعدله عنى . و قد سمع قول النبى لبريده الاسلمى حين بعثنى و خالد بن الوليد الى اليمن و قال : اذا افترقتما فكل واحد منكما على حياله و اذا اجتمعتما فعلى عليكم جميعا ... انه وليكم بعدى سمعها ابوبكر و عمر و هذا بريده حى لم يمت .(253)
3 ... فيا عجبا بينا هو يستقيلها فى حياته ! اذ عقدها لاخر بعد وفاته ....(254)

وحدت رويه 
با توصيه و سفارش ابوبكر، عمر به خلافت رسيد. رفتار من در اين دوره همان رفتارى بود كه در زمان زعامت رفيقش داشتم . عده اى از اصحاب رسول خدا(ص ) كه بعضى از آنها امروز در جمع ما نيستند رحمت خدا بر آنها باد نزد من آمدند و اظهار پشتيبانى كردند و از من خواستند تا براى اخذ حقم به پا خيزم .
پيشنهادى كه پيش از اين نيز در دوره خلافت ابوبكر از آنها شنيده بودم . اما پاسهى كه به آنها دادم همان پاسخى بود كه قبلاً از من شنيده بودند، چه اينكه برنامه من (بنا به وصيت رسول خدا(ص )) خبر و بردبارى و تحمل سهتيها براى خدا (و همراهى با مردم ) بود.
من اگر آن روز با مردم همراه نمى گشتم بيم آن مى رفت كه بزودى شاهد تباهى اجتماعى باشم كه رسول خدا(ص ) با سياستى عميق آن را پى نهاد و در راه برپايى آن رنجها كشيد. او مردم را گاهى با نريم و زمانى به درشتى و گاه با ترس و زور شمشير گرد هم آورد (و از دسيدگى به آنها كوتاهى نكرد) تا آنجا كه آنها با آسايش و در كمال سيرى و برخوردارى از پوشش و لباس و روانداز مى زيستند، در حالى كه ما دودمان پيامبر در اتاقهاى بى سقف زندگى مى كرديم و در و پيكر خانه هاى ما را شاخه هاى نخل و مانند آن تشكيل مى داد. نه فرشى داشتيم و نه رواندازى . بيشتر افراد خانواده فقط يك جامه داشتند كه به نوبت ، در نمازها از آن استفاده مى كردند. چه روزها و شبهايى كه با گرسنگى به سر آورديم ... تازه اگر گاهى هم از سهم غنايم جنگى آنچه را كه خداوند خالصه ما قرار داده بود به دست مى آمد و ديگران در آن حقى نداشتند، رسول گرامى (ص ) صاحبان زر و سيم را به منظور جذب و گايش آنان به اسلام ، بر ما مقدم مى داشت و آنچه كه سهم خود و خانواده اش بود به آنان مى بخشيد.
يك چنين اجتماعى را كه رسول خدا(ص ) با اين خون دل فراهم آورده بود من از همگان بر حفظ و نگهدارى آن سزاوارتر بودم (و نيز وظيفه من بود) كه نگذارم آن بناى عظيم از هم فرو پاشد و به راهى كشيده شود كه هرگز روى نجات به خود نبيند و تا پايان عمر گرفتار باشد.
من اگر آن روز (بكروى مى كردم و به مخالفت خود ادامه مى دادم و) مردم را به يارى خود فرا مى خواندم ، آنها ناگزير در برابر من يكى از دو حال داشتند:
يا با من همراهى مى كردند و با مخالفان مى جنگيدند، كه در اين صورت كشته مى شدند و از پاى در مى آمدند. و يا اينكه از يارى من سرباز مى زدند كه در آن صورت به واسطه سرپيچى و خوددارى از اطاعت من كافر مى شدند ....
قال على (ع ): ... واجتمع الى نفر من اصحاب محمد ممن مضى و ممن بقى فقالوا لى فيها مثل الذى فالوا لى فى اختها، فام يعد قولى الثانى قولى الاول صبرا و احتسابا و يقينا اشقاقا من ان تفنى عصبه تالفهم رسول الله (ص ) باللين مره و باشده اخرى و بالبذل مره و بالسيف اخرى حتى لقد كان من تالفه لهم ان كان الناس فى الكر و القرار و الشبع و الرى و اللباس و الوطا و الدثار و نحن اهل بيت محمد لاسقوف لبيوتنا و لا ابواب و لا ستور الا الجرائد و ما اشبهها و لا وطا لنا و لا دثار علينا و يتداول الثوب الواحد فى الصلاه اكثرنا و نطوى الليالى و الايام عامتنا و ربما اتانا الشى مما افاه الله علينا و صيره لنا خاصه دون غيرنا و نحن على ما وصفت من حالنا فيوثر به رسول الله (ص ) ارباب النعم و الاموال تالفا منه لهم فكنت احق من لم يفرق هذه العصبه التى الفها رسول الله (ص ) و لم يحملها على الخطه التى لا خلاص لها منها دون بلوغها و فنا اجالها لانى لو نصبت نفسى فدعوتهم الى نصرتى كانوا منى و فى امرى على احد منزلتين : اما متبع مقاتل ، و اما مقتوا ان لم يتبع الجميع و اما خاذل يكفر بخذلانه ان قصر فى نصرتى او امسك عن طاعتى .(255)
نفر ششم ! 
پس از وى عمر به خلافت رسيد. او در بسيارى از امور، با من مشورت مى كرد و مشكلاتش را در ميان مى گذاشت و آنها را مطابق نظر من انجام مى داد؛ يارانم نيز كسى جز من را سراغ ندارند، كه عمر با او مشورت كرده و از فكرش سود جسته باشد.
پس از او، تنها كسى كه به امر خلافت و زمامدارى مردم اميد داشت ، من بودم . هنگامى كه مرگ ناگهانى او را غافلگير ساخت و فرصت هر گونه تصميم و تدبيرى از وى گرفته شد، من يقين كردم كه حق خود را همان طور كه مطلوبم بود و آن را در فضايى آرام و بدور از هر گونه خشونت مى جستم ، به چنگ آوردم و خداوند پس از اين ، بهترين اميد و برترين خواسته مرا پسش خواهد آورد (اما چنين نشد) بلكه او نيز در لحظات پايانى عمر چنان كرد كه خود مى خواست : عده اى را داوطلب و نامزد خلافت كرد كه من ششمين آنان بودم !
(256) او در اين گزينش ، موقعيت بلند مرا از جهت وراثت پيامبر و پيوند خويشاوندى ، و افتخار دامادى او، همه و همه را ناديده انگاشت و مرا با كسانى برابر ساخت كه هيچ يك از آنان نه سوابق مرا داشتند و نه اثرى از آثار درخشان مرا.
خلافت را در ميان ما به شورا واگذار نمود و فرزند خود را بر همه ما حاكم كرد، و دستور داد چنانچه مطابق ميل او رفتار نكنيم (و به تعيين خليفه توافق نكنيم ) گردن هر شش نفر ما زده شود.
براى همين پيشامد ناگوار چه اندازه صبر و تحمل لازم است ، خدا داند! من دوست ندارم سخن او را تكرار كنم كه گفت : رسول خدا(ص ) از دنيا رفت و از اين جماعت (كه هود آنها را نامزد خلافت كرده بود) راضى بود.
شگفتا، از كسى كه امر به كشتن جماعتى مى دهد كه به ادعاى او رسول خدا(ص ) از آنان خرسند بوده است !.
... نامزدها خلافت هر يك به نفع خويش سخن گفتند و من ساكت بودم . و چون از من پرسيدند و نظر مرا خواستار شدند، پيشينه خود و آنان را يادآور شدم و از فضايل خود چندانكه براى آنان آشكار بود برشمردم . (و از موقعيت خطير و) شايستگى خود و رشته بيعتى كه به دست رسول خدا(ص ) بر گردن آنان ، محكم بسته شده بود، همه را متذكر شدم . ولى حب رياست و تحصيل قدت و دنياطلبى و تاءسّى به پيشينيان ، آنان را واداشت تا براى به چنگ آوردن حقى كه خداوند براى آنها قرار نداده بود، تلاش كنند.
با هر يك از آنه كه تنها مى شدم از او مى خواستم تا در تصميم خود، روز واپسين و جهان آخرت را در نظر داشته باشد (و به وظيفه واقعى خود عمل كند) اما آنان در برابر، براى گزينش و انتخاب من يك شرط داشتند و آن اينكه رشته خلافت را پس از خود به ايشان بسپارم . و چون ديدند كه من جز در شاهراه هدايت قدم نمى زنم و جز عمل به كتاب خدا و وصيت رسول خدا(ص ) و سپردن حق ، به آن كه سزاوار است ... كار ديگرى از من ساخته نيست (از من روى برتافتند) و در پى دستيابى به آمال خود و شركت در بهره جويى از قدرت ، افسار خلافت را به دست ابن عفان سپردند. كسى كه در اين راه تلاش مى كرد سرانجام با عثمان بيعت كرد و او را به زمامدارى مردم برگزيد ....
(در اينجا حضرت اين سخنان را خطاب به آنها ايراد فرمودند:)
شما خو مى دانيد كه من بر تصدّى خلافت از ديگران شايسته ترم ، اما به خدا سوگند مادامى كه امور مسلمانان به خير و صلاح و بر سلك نظام باشد خواهشى ندارم ، بگذار تنها بر من ستم شود (و ديگران در سايه نظم و امنيت آسوده باشند). پاداش صبر و پايدارى خود را از خدا مى طلبم و رفتار زاهدانه ام حجّتى باشد بر هيچ انگاشتن آنچه كه شما براى به چنگ آوردنش ‍ از يكديگر سبقت مى گيريد.
قال على (ع ): ... فان القائم بعد صاحبه كان يشاورونى فى موارد الامور فيصدرها عن امرى و يناظرنى فى غوامضها فيمضيها عن رايى ، لااعلم احدا و لايعلم اصحابى يناظره فى ذلك غيرى و لايطمع فى الامر بعده سواى فلما اتته منيته على فجاه بلامرض كان قبله و لاامر كان امضه فى صحه من بدنه ، لم اشك انى قد استرجعت حقى فى عافيه بالمنزله التى كنت اطلبها و القاقبه التى كنت التمسها و ان الله سياتى بذلك على احسن ما رجوت و افضل ما املت .فكان من فعله ان ختم امره بان سمى قوما انا سادسهم و لم يساونى بواحد منهم و لا ذكر لى حالا فى وراثه الرسول و لاقرابه و لا صهر و لانسب و لالواحد منهم مثل سابقه من صولقى و لااثر من آثارى ، و صيرها شورى بيننا و صير ابنه فيها حاكما علينا و امره ان يضرب اعناق النفر السته الذين صير الامر فيهم ان لم ينفذوا و امره و كفى بالصبر على هذا يا اخا اليهود صبرا.
فمكث القوم ايامهم كل يخطب لنفسه و انا ممسك فذا سالونى عن امرى فناظرتهم فى ايامى و ايامه و آثارى و آثارهم ، و اوضحت لهم ما لم يجهلوه من وجوه استحقاقى له دونهم و ذكرتهم عهد رسول الله (ص ) لى اليهم و تاكيده ما اكده من البيعه لى فى اعناقهم ، دعاهم حب الاماره و بسط الايدى و الالسن فى الامر و النهى و الركون الى الدنيا و الاقتدا بالماضين قبلهم الى تناول ما لم يجعل الله لهم .
فاذا خلوت بالواحد منهم بعد الواحد ذكرته ايام الله و حذرته ما هو قادم عليه و صائر اليه ، التمس منى شرطا ان اصيرها له بعدى ، فلما لم سجدوا عندى الا المحجه البيضا و الحمل على كتاب الله عزوجل و وصيه الرسول و اعطا كل امرى منهم ما جعل الله له و منعه مما لم يجعل الله له ؛ ازالها عنى الى ابن عفان ....
(257)
... لقد علمتم انى احق بها من غيرى ، و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصه ، التماسا لاجر ذلك و فضله و زهدا فيما تنافستموه من زخرفه و زبرجه .(258)

كينه قريش  
هر كينه اى كه قيش از رسول خدا(ص ) بر دل داشت (و جراءت اظهار و يا فرصت ابراز آن را نيافت ) پس از رحلت آن حضرت ، همه را بر من آشكار ساخت و تا توانست بر من ستم كرد،.
قريش چه از جان من مى خواهد؟ اگر خونى از آنها ريخته ام به امر خدا و فرمان رسولش بوده است . آيا پاداش كسى كه در طاعت خدا و رسول او بوده است ، بايد چنين داده شود؟!
... قريش ، دنيا را به نام ما خورد و بر گرده ما سوار شد!
شگفتا از اسمى بدان پايه از حرمت و عظمت و مسمايى بدين حد از خوارى و خفت !
قال على (ع ):، ما لنا و لقريش ! يخضمون الدنيا باسمنا و يطئون على رقابنا فيالله و العجب من اسم جليل لمسمى ذليل !(259)
كل حقد حقدته قريش على رسول الله (ص ) اظهرته فى و ستظهره فى ولدى من بعدى . مالى و لقريش ؟! انما بامر الله و امر رسوله افهذا جزا من اطاع الله و رسوله ان كانوا مسلمين ؟(260)

گمراهى 
(اما افسوس كه آنها) پس از رحلت رسول خدا به گذشته خود بازگشتند و با پيمودن راههاى گوناگون به گمراهى رسيدند. و به دوستان و همفكران فاسد خود اعتماد كردند واز غير خويشاوندان پيامبر متابعت نمودند و از وسيلتى كه به دوستى آن ماءمور بودند (اهل البيت عليهم السلام ) جدا گشتند. از ريسمان هدايت فاصله گرفتند و بناى استوار دين را از جايگاه اصلى خود انتقال دادند و آن را در جايى ديگر بنا نهادند جايى كه مركز هر گونه گناه و فساد بود و آغاز هر فتنه و فتنه جويى ، و پناه و درگاه گمراهانى كه از اين سو بدان سو سرگردانند و در غفلت و مستى به سنت فرعونيان ؛ يااز همه بريده و دل به دنيا بسته ، و يا پيوند خود را با دين گسسته .
قال على (ع ): ... حتى اذا قبض الله رسوله رجع قوم على الاعقاب ، و غالتهم السبل و اتكلوا على الولائج و وصلو غير الرحم و هجروا السبب الذى امروا بمودته و نقلبوا البناء عن رص اساسه فبنوه فى غير موضعه معادن كل خطيئه و ابواب كل ضارب فى غمره قد ماروا فى الحيره و ذهلوا فى السكره على سنه من آل فرعون : من منقطع الى الدنيا راكن او مفارق للدين مباين .(261)
بانگ شبانه 
اصحاب شورا ترسيدند كه اگر من بر آنان ولايت يابم گلويشان را بفشارم و آنان نتوانند دم برآورند و از خلافت ، بهره اى نبرند (و براى هميشه از واهب آن محروم مانند). به اين جهت ، همه عليه من به پا خاستند و هماهنگ شدند تا ولايت را از من به نفع عثمان برگردانند به اميد آنكه به خلافت دست يابند و آن را ميان خود، دست به دست بگردانند.
شبى كه با عثمان بيعت كردند، بانگ برخاست و صداى آن در شهر مدينه پيچيد و به گوشها رسيد و معلوم نشد كه آن صدا از كه بود؟ به گمان من آن بانگ از جنيان بود. او مى گفت :
اى جارچى مرگ ، اسلام را مرگ فرا گرفته ، برخيز و خبر مرگ اسلام را اعلام كن همانا معروف مرد و منكر آشكار شد.
بلند آوازه مباد قريش ، نفرين بر ايشان باد، چه كسى را پيش انداختند و چه كسى را وانهادند؟!
(هان اى مردم ) على در امر ولايت از او سزاوارتر است ، پس ولايت را در دست او گذاريد و مقام والاى او را ارج نهيد و انكار مكنيد
.
اين ندا مايه پند و عبرت بود و اگر همه مردم از آن آگاهى نداشتند، آن را ذكر نمى كردم .
... (به هر تقدير) مردم از من خواستند كه با عثمان بيعت كنم و من هم از روى اكراه چنين كردم و صبر و بردبارى پيشه ساختم و اين دعا را به اهل قنوت تعليم دادم كه در نمازها بگويند:
بار خدايا! دله در مهر تو خالصند، و چشمها به سوى تو نگران و زبانها به نام تو گوياست و داورى كارها به پيشگاه تو عرضه گردد، پس ميان ما و قوم ما حقيقت را آشكار كن .
بار خدايا! ما از عيبت پيامبرمان و بسيارى دشمنانمان و اندك بودن كسانمان و خوار بودنمان در چشم مردمان و سختى روزگار و هجوم فتنه ها، به درگاه تو شكايت آورده ايم . پس اى خدايا! با آشكار كردن عدل و داد خود و چيرگى حق و حقيقت آن طور كه خود صلاح مى دانى گشايشى نصيب ما بفرما
.
قال على (ع ): ... فحشى القوم ان انا وليت عليهم ان اخد بانفاسهم و اعترض فى حلوقهم و لايكون لهم فى الامر نصيب . فاجمعوا على اجماع رجل واحد منهم حتى صرفوا الولايه عنى الى عثمان رجا ان ينالوها و يتداولوها فيما بينهم فبيناهم كذلك اذ نادى مناد لايدرى من هو و اظنه جنيا فاسمع اهل المدينه ليله بايعوا عثمان فقال :

يا على ناعى الاسلام قم فانعه

قد مات عرف و بدا منكر

ما لقريش لا علا كعبها

من قدموا اليوم و من اخروا

ان عليا هو اولى به

منه فولوه و لاتنكروا

فكان لهم فى ذلك عبره و لولا ان العامه قد علمت بذلك لم اذكره .
فدعونى الى بيعه عثمان فبايعت مستكرها و صبرت محتسبا و عملت اهل القنوت ان يقولوا:
اللهم لك اخلصت القلوب و اليك شخصت الابصار و انت دعيت بالالسن و اليك تحوكم فى الاعمال ، فافتح بيننا و بين قومنا بالحق .
اللهم انا نشكوا اليك غيبه نبينا و كثره عدونا و قله عددنا و هواننا على الناس ‍ و شده الزمان علينا و وقوع الفتن بنا.
اللهم ففرج ذلك بعدل تظهره و سلطان حق تعرفه
(262)
.(263)

مستحق نكوهش  

عبدالرحمان بن عوف مرا گفت : اى پسر ابوطالب ! تو به اين امر (خلافت ) بسيار دلبسته اى ؟ گفتم : دلبسته و شيفته نيستم بلكه ميراث رسول خدا(ص ) و حق خود را خواسته ام . ولاى امت وى در رتبه بعد از او براى من است و شما حريصتر از من هستيد كه ميان من و حقم حايل گشته ايد و با زور و شمشير آن را از من گرفته ايد.
بار خدايا! من از قريش به درگاه تو شكايت مى كنم ، آنها قطع رحم كردن و روزگارم را تباه ساختند و حق مرا انكار كردند، و مرا حقير شمردند و منزلت والاى مرا كوچك دانستند و در مخالفت با من اجماع و اتفاق كردند. حق مرا كه همچون لباس بر تن من بود به تاراج بردند و سپس گفتند: اگر خواهى با رنج و اندوه شكيبا باش و يا با حسرت و دريغ جان بسپار!
به خدا سوگند! آنها اگر مى توانستند، نسبت خويشاوندى مرا هم انكار مى كردند چنانكه پيوند سبب را قطع كردند اما راهى بر اين كار نيافتند.
حق من بر اين امت همانند مردى است كه از قومى بستانكار باشد (و او بايد تا رسيدن زمان طلب خود صبر كند) پس اگر آن قوم به وظيفه عمل كرده و حق او را ادا كنند آن را با تشكر و سپاس مى پذيرد و اگر در تسليم حق او تا موعد تاءخير انداختند، باز آن را مى گيرد بى آنكه سپاس گذارد. آرى مرد اگر رسيدن حقش به تاءخير افتد بر او عيبى نيست بلكه عيب بر كسى است كه حقى را به دست اورد كه از آن او نباشد. نكوهش آن كس شو كه آنچه حق او نيست بگيرد. رسول خدا(ص ) ضمن وصاياى خود به من فرمود:
اى پسر ابوطالب ! ولايت امت من با تو است . پس اگر بر زمامدارى تو با عافيت و همدلى تن دادند و ولايت را به تو واگذاشتند، به تصدى و اداره آن قيام كن و اگر اختلاف كردند آنها را به حال خود واگذار، كه خداوند سبحان براى تو نيز راهى براى رهايى از مشكلات فراهم خواهد ساخت .
قال على (ع ): ... قال عبدالرحمن بن عوف : يا بن ابى طالب انك على هذا الامر لحريص ؟!
فقلت : لست عليه حريصا انما اطلب ميراث رسول الله (ص ) و ان و لا امته لى من بعده و انتم احرص عليه منى اذ تحولون بينى و بينه و تصرفون وجهى دونه بالسيف .
اللهم انى استعديك على قريش فانهم قطعوا رحمى و اضاعوا ايامى و دفعوا حقى و صغروا قدرى و عظيم منزلتى و اجمهوا على منازعتى حقا كنت اولى به منهم فاستلبونيه ثم قالوا: اصبر مغموما اومت متاسفا وايم الله لو استطاعوا ان يدفعوا قرابتى كما قطعوا سببى فعلوا و لكنهم لايجدون الى ذلك سبيلا.
لنما حقى على هذه الامه كرجل له حق على قوم الى اجل معلوم . فان احسنوا و عجلوا له حقه قبله حامدا. و ان اخره الى اجله غير اخذه غير حامد و ليس يعاب المر بتاخير حقه انما يعاب من اخذ ما ليس له .
و قد كان رسول الله (ص ) عهد الى عهدا فقال : يا بن ابى طالب ! لك و لا امتى فان ولوك فى عافيه و اجمعوا عليك بالرضا، فقم بامرهم و ان اختلفوا عليك فدعهم و ما هم فيه ، فان الله سيجعل لك مخرجا.
(264)

ندامت  
اما گمانم اين است كه اصحاب شورا (كه عثمان را به خلافت برگزيدند) آن روز را به شب نرساندند مگر اينكه از انتخاب خود پشيمان شدد و از راءى خود بازگشتند و هر يك گناه را به گردن ديگرى مى انداخت و با اين همه ، خود و ديگران را سرزنش مى كرد.
طولى نكشيد كه همان سرسختها (كه در برگزيدن وى پافشارى مى كردند) به تكفير و تبرى از او پرداختند و عليه او نغمه ها ساز كردند ... تا جايى كه عرصه را بر عثمان تنگ نمودند و وى را مجبود ساختند تا به دوستان خود پناه برد و از آنان و ديگر اصحاب رسول خدا(ص ) درخواست استعفا كند و از آشوبى كه عليه او بر پا گشته بود، بهراسد و از كردار خود اظهار پشيمانى كند.
اين پيشامد از پيشامد قبلى براى من دردناكتر و بر بى صبرى و بى تابى ، سزاوارتر بود. رنجى كه از اين رهگذر بهره من شد و بار اندوهى كه از آن بر دلم نشيت ، قابل توصيف و اندازه گيرى نيست . اما تصمينم من اين بود كه صبر و شكيبايى پيشه سازم و بر تحمل آنچه سخت تر و دردناكبر است مهيا باشم .
قال على (ع ): ... ثم لم اعلم القوم امسول من يومهم ذلك حتى ظهرت ندامتهم و نكصوا على اعقابهم و احال بعضهم على بعض كل يلوم نفسه و يلوم اصحابه ثم لم تطل الايام بالمستبد بالامر ابن عفان حتى اكفروه و تبرووا منه و مشى الى اصحابه خاصه و سائر اصحاب رسول الله (ص ) عامه يستقيلهم من بيعته الى الله من فلتته فكانت هذه يا اخا اليهود اكبر من اختها و افظع و احرى ان لا يصبر عليها فنالنى منها الذى لا يبلغ و صفه و لايحد وقته و لم يكن عندى فيها الا الصبر على ما امض و ابلغ منها.(265)
پيشنهاد 
اعضاى شورا نزد من آمدند و از كارى كه كرده بودند عذر خواستند و براى (جبران آن ) از من خواستند تا با حمايت آنان ، عثمان را از اريكه قدرت به زير آورم و با قيام عليه او حق خود را باز ستانم . آنان با اظهار ندامت از گذشته تاءكيد كردند كه براى باز پس گرفتن حق من در زير فرمان و پرچم من ، جانفشانى خواهند كرد و تا پايان وفادار خواهند ماند.
اما به خدا سوگند، آنچه كه ديروز مرا از شورش عليه حكومت (آن دو) باز داشت ، امروز نيز مرا از شورش عليه عثمان باز مى دارد.
ديدم اگر همين تعداد كم از يارانم كه باقى مانده اند را نگه دارم بهتر است و براى من مايه تسلى و آرامش است . هر چند بخوبى مى دانستم كه اگر آنها را به مرگ فرا خوانم از پذيرش آن سر بر نمى تابند.
همه اصحاب پيامبر از حاضر و غايب مى دانند كه مرگ نزد من مانند شربت گوارايى است كه در روز بسيار گرم در كام تشنه اى فرو ريزند.
من همانم كه همراه با عمويم حمزه و برادرم جعفر و پسر عمويم عبيده با خدا و رسولش بر سر كارى عهد بستيم كه همگى بر انجام دادن آن وفادار باشيم اما همراهان من پيش افتادند و مرا پس نهادند و اين آيه شريفه در حق ما نازل شد:
مردانى كه براستى با خدا عهد بستند، بعضى از آنان درگذشتند و بعضى در انتظارند ولى هيچ تغيير و تبديلى در خود راه ندادند.
(266)
آنان كه درگذشتند، حمزه و جعفر و عبيده بودند و به خدا سوگند كه من همان منتظرم .
قال على (ع ): ... و لقد اتانى الباقون من الستته من يومهم كل راجع عما كان ركب منى يسالنى خلع ابن عفان و الوثوب عليه و اخذ حقى و يعطينى صفقته و بيعته على الموت تحت رايتى او يرد الله عزوجل على حقى فوالله يا اخا اليهود ما منعنى الا الذى منعنى من اختيها قبلها و رايت الابقا على من بقى من الطائفه ابهج لى و انس لقلبى من فنائها و علمت انى ان حملتها على دعوه الموت ركبته .
فاما نفسى فقد علم من حضر ممن ترى و من عاب من اصحاب محمد ان الموت عندى بمنزله الشربه البارده فى اليوم اشديد احر من ذى العطش ‍ الصدى . و لقد كنت عهدت الله عزوجل و رسوله انا و عمى حمزه و اخى جعفر و ابن عمى عبيده ، على امر و فينا به لله عزوجل و لرسوله ، فتقدمنى اصحبى و تخلفت بعدهم لما اراد الله عزوجل فانزل الله فينا (من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينظر و ما بدلوا تبديلا) و من قضى نحبه حمزه و جعفر و عبيده و انا و الله المنتظر ....
(267)

شورش  
در جريان فتنه و شورش مردم عليه ابن عفّان ، من كاملاً خاموش بودم و از نفى و اثبات هيچ نگفتم و اين بدان جهت بود كه وى را آزموده بودم و مى دانستم كه در وى صفاتى ريشه دوانده و سر تا پاى وجودش را فراگرفته (و به گونه اى حاد و گزنده گشته است ) كه حتى كسانى كه دور از او به سر مى برند به تنگ خواهند آمد، چه رسد به نزديكان ، اخلاق (و رفتار زشت ) او سبب خلع و قتل او گرديد. و خدا مى داند كه من از اين قضايا بركنار بودم و از آن پيشامد ناخرسندم .
سرنوشت عثمان گويى از قرنها نخستين معلوم بوده است و علم آن نزد خدا در كتاب سرنوشت به ثبت رسيده بود و خدا نه گم مى كند و نه فراموش .
(268)
بدريان او را بى پناه رها كردند و مصريان او را كشتند.
به خدا سوگند من نه امر كردم و نه از آن نهى نمودم ؛ چه اينكه اگر امر كرده بودم همانا قاتل وى محسوب مى شدم و اگر از آن نهى كرده بودم يارى دهنده او به شمار مى آمدم . قصه عثمان طورى بود كه نه عيان و آشكار او نفعى مى داد و نه خبر آن شفا مى بخشيد جز اينكه آن كس كه او را يارى كرد و از وى حمايت ، نمى تواند بگويد من بهتر از كسانى هستم كه او ار تنها گذاشتند، و آن كس كه او را رها كرد نمى تواند بگويد آن كس كه به او يارى رساند بهتر از من است .
من كلام جامع را در خصوص كار او بگويم : او خودخواهى كرد و بد خودخواهى كرد و شما جزع كرديد كه آن نيز بد بود. بى تابى كرديد و بد بى تابى كرديد. خداوند ميان او و شما حكم كند.
به خدا سوگند در خون عثمان هيچ اتهامى دامنگير من نيست . من مسلمانى از گروه مهاجر بودم كه در خانه خود نشسته بودم . شما پس از كشتن او نزد من آمديد تا با من بيعت كنيد، اما من نپذيرفتم و از قبول آن امتناع كردم و دست خود را پس كشيدم ، شما آن را پيش كشيديد. من كه باز كردم شما بيشتر كشيديد. براى بيعت با من بر سر من ريختيد چونان شتران تشنه كه به آبشخور هجوم برند، تنه به همديگر مى زديد. ازدحام مردم چنان بود كه بيم آن مى رفت كه كشته شوم و ترس آن بود كه عده اى (در زير فشار جمعيت ) تلف شوند. بند نعلينها از هجوم جمعيت پاره شد. شور و شادى مردم براى بيعت به حدى بود كه خردسالان را بر دوش گرفته بودند تا امكان بيعت برايشان فراهم گردد. سالمندان با پاى لرزان به پيش مى آمدند و بيماران و ناتوانان نيز كشان كشان خود را به جلو مى كشيدند ... آنگاه گفتند:
با ما بر طريقه ابوبكر و عمر بيعت كن و ما جز تو كسى را نداريم و به غير تو خرسند نيستيم . بيعت ما را بپذير تا پراكنده نگرديم و اختلاف نكنيم .
اما من بر اجراى كتاب خدا و سنت رسول گرامى با شما بيعت كردم و هر كس كه به دلخواه خود بيعت كرد از او پذيرفتم و هر كه از بيعت خوددارى كرد او را رها ساختم .
قال على (ع ): ... اما امر عثمان فكانه علم من القرون الاولى (علمها عند ربى فى كتاب لايضل ربى و لاينسى ) خذله اهل بدر و قتله اهل مصر و الله ما امرت و لانهيت و لو اننى امرت كنت قاتلا و لو اننى نهيت كنت ناصرا و كان الامر الينفع فيه العيان و لايشفى منه الخبر غير ان من نصره لايستطيع ان يقول : خذله من انا خير منه و لايستطيع من خذله ان يقول : نصره من هو خير منى .
وانا جامع امره : استاثر فاسا الاثره و جزعتم فاساتم الجزع و الله يحكم بيننا و بينه . و الله ما يلزمنى فى دم عثمان تهمه ما كنت الا رجلا من المسلمين المهاجرين فى بيتى .
فلما قتلتوه (عثمان ) اتيتمونى تبايعونى فابيت عليكم و ابيتم على فقبضت يدى فبسطتوها و بسطتها فمددتموها ثم تداككتم على تداك الابل الهيم على حياضها يوم ورودها حتى ظننت انكم قاتلى و ان بعضكم قاتل بعض ‍ حتى انقطعت النعل و سقط الردا و وطى الضعيف . و بلغ من سرور الناس ‍ ببيعتهم اياى ان حمل اليها الصغير و هدج ايها الكبير و تحامل اليها العليل و حسرت لها الكعاب فقالوا: بايعنا على ما بويع عليه ابوبكر و عمر فانا لانجد غيرك و لانرضى الا بك فبايعنا لانفترق و لانختلف .
فبايعتكم على كتاب الله و سنه نبيه و دعوت الناس الى بيعتى فمن بايعنى طائعا قبلت منه و من ابى تركته .
(269)

بدعتها 
پيش از من ، متصديان امور به كارهايى دست يازيدند كه با دستورات صريح رسول خدا(ص ) مخالف بود. آنها از روى عمد و توجه ، مرتكب تحريف و شكستن سنتهاى نبوى و تعيير احكام الهى گشتند. من اگر مى خواستم مردم را بر ترك آن احكام وادار سازم و احكام غيير يافته را به حالت نخستين آنها يعنى هنانطور كه زمان رسول خدا(ص ) معمول بود بازگردانم ، لشكريانم از گردم پراكنده مى شدند و يكه و تنها باقى مى ماندم و يا حداكثر اندكى از شيعيانم با من همراهى مى نمودند؛ شيعيانى كه برترى مرا از كتاب خدا و سنت نبوى شناخته بودند ....(270)
(حتى بك بار) به مردم گفتم : در ماه رمضان ، جز براى اداى فريضه واجب ، در مسجد اجتماع نكنند به آنها گفتم : خواندن نمازهاى مستحبى با جماعت بدعت است .(271) در اين بين بعضى از سربازانم برآشفته و گفتند: اى اهل اسلام سنت عمر تغيير يافت ، على ما را از نماز جماعت در ماه رمضان باز مى دارد؟!. (حماقت را تا جايى رساندند) كه من ترسيدم در ميان بخشى از سربازانم شورش بر پا شود.
از اختلاف و پيروى كوركورانه ايشان از بيشوايان گمراهى چه مصيبتها كه نكشيدم ؟!
قال على (ع ): ... قد عملت الولاه قبلى اعمالا خالفوا فيها رسول الله (ص ) متعمدين لخلافه ناقضين لعهده مغيرين لسنته و لو حملت الناس ‍ على تركها و حولتها الى مواضعها و الى ما كانت فى عهد رسول الله (ص ) لتفرق عنى جندى حتى ابقى وحدى او قليل من شيعتى الذين عرفوا فضلى و فرض امامتى من كتاب الله عزوجل و سنه رسول الله (ص ) ....
و الله لقد الناس ان لايجتمعوا فى شهر رمضان الا فى فريضه و اعلمتهم ان اجتماعهم فى النوافل بدعه فتنادى بعض اهل عسكرى ممن يقاتل معى : يا اهل الاسلام غيرت سنه عمر ينهانا عن الصلاه فى شهر رمضان تطوعا. و لقد خفت ان يثوروا فى ناحيه جانب عسكرى .
ما لقيت من هذه الامه من الفرقه و طاعه ائمه الضلاله و الدعاه الى النار ...!
(272)
طلحه و زبير 
نخستين بيعت كنندگان طلحه و زبير بودند، آنها گفتند: با تو بيعت مى كنيم به شرط آنكه در كار خلافت و زعامت شريك تو باشيم . گفتم : نه (اين را نمى پذيرم ) اما در قوت و نيروى كار با من شريك باشيد و در هنگام ضعف و ناتوانى يار و مددكار. آنها پذيرفتند و بيعت كردند و اگر خوددارى هم مى كردند وادارشان نمى ساختم ، چنانچه هيچ كس را مجبور نكردم .
طلحه به حكومت يمن دل بسته بود و زبير به امارت عراق چشم داشت . آن دو هنگامى كه دانستند كه پست حكومت به آنها نخواهم داد، به بهانه عمره رخصت سفر خواستند كه در واقع آغاز خدعه و نيرنگشان بود. سپس به عايشه پيوستند و او را كه دل از دشمنى من آكنده داشت به جنگ با من برانگيختند ....
عايشه كسى بود كه در ميان مردم نفوذ كلمه داشت و بيش از هر كس ديگر حرف او خريدار داشت گرفتارى من اينت بود كه دچار چنين كسى شده بودم و نيز به زبير، دليرترين مردم و نيز طلحه دشمنترين مردم با من و به يعلى بن منبه كه با درهم و دينار فراوان خود به يارى آنان شتافت (و اموال خود را به پاى آنها ريخت ).
به خدا سوگند اگر كارها سامان پذيرد (و فرصت پرداختن به امور فراهم شود) اموال او را (كه به ناحق گرد آورده است ) به بيت المال بر مى گردانم .
عبيدالله بن عامر آنها را به بصره فرا خواند و به آنان وعده كرد كه مردان جنگجو و اموال (بى حساب ) در اختيارشان بگذارد.
نقش عايشه ابتدا كم رنگ مى نمود و به نظر مى رسيد كه طلحه و زبير او را به ميدان قتال كشانده باشند، اما ناگهان وضع تغيير كرد و معلوم شد عايشه محور و فرمانده اصلى جنگ است و طلحه و زبير به فرمان او مى جنگند! (طلحه و زبير گناه بزرگى مرتكب شدند). چه گناهى بزرگتر از اينكه زنان خود را در خانه هاى امن خود نگاه داشتند و همسر رسول خدا(ص ) را از خانه اش بيرون كشيدند و پرده حجاب او را كه خداى متعال بر او پوشانده بود دريدند؟!
آن دو به انصاف رفتار نكردند و بر خدا و رسولش ستم روا داشتند.
سه خصلت است كه بازگشت آن دامن گير خود مردم است :
نخست آنكه خداى متعال فرمود: اى مردم ! بدانيد كه سركشى و ظلم شما تنها به زيان خود شماست .
(273)
دوم : پيمان شكن تنها عليه خود پيمان مى شكند.(274)
سوم : مكر و نيرنگ بدكار جز اهل آن را فرو نمى گيرد و به نيكان ضرر نمى رساند.(275)
اينك اين طلحه و زبيراند كه در برابر من هم سركشى كردند و هم بيعت شكستند و هم به نيرنگ با من دست زدند و سرانجام كار آنها همان شد كه خداى متعال فرموده است .
قال على (ع ): ... فكان اول من بايعنى طلحه و الزبير فقالا نبايعك على انا شركاوك فى الامر، فقلت : لا ولكنكما شركائى فى القوه و عوناى فى الهجز فبايعانى على هذا الامر و لو ابيالم اكرههما كما اكره غيرهما و كان طلحه يرجوا اليمن و الزبير يرجوا العراق فلما علما انى غير موليهما استاذنانى للعمره يريدان الغدر فاتبعا عائشه و استخفاها مع كل شى فى نفسها على ....
فمنيت باطوع الناس فى الناس : عائشه بنت ابى بكر و باشجع الناس الزبير و باخصم الناس طلحه و اعانهم على يعلى بن منبه باصواع الدنانير و الله ائن استقام امرى لاجعلن ما له فبئا للمسلمين .
... و قادهما عبيدالله بن عامر الى البصره و ضمن لهما اموال و الرجال فبينا هما يقودآنهااذا هى تقودهما! فاتخذاها فئه يقاتلان دونها، فاى خطيئه اعظم مما اتيا؟! اخراجهما زوجه رسول الله (ص ) من بيتها فكشفا عنها حجابا ستره الله عليه وصانا حلائلهما فى بيوتهما و لاانصفا الله و لا رسوله من انفسهما. ثلاث خصال مرجعها على الناس . قال الله تعالى : ... فقد بغيا على و نكثا بيعتى و مكرانى ....
(276)

كشتار در بصره 
شورشيان به بصره در آمدند. بصريان در بيعت و طاعت من يكدل بودند. در آن شهر كه شيعيان من بودند ابتدا خزانه داران بيت المال را كشتند، و سپس ‍ مردم را عليه من و شكستن عهد و پيمانى كه از من بر عهده داشتند فرا خواندند، هر كس مى پذيرفت در امان بود و هر كس مخالفت مى كرد كشته مى شد.
حكيم بن جبله به همراهى هفتاد تن از اهل بصره و خداپرستان آن مرز و بوم به مقابله با آنان پرداختند؛ كسانى كه پيشانى و كف دست ايشان (از كثرت سجود) چون پاى شتر پينه بسته بود و به مثفّين ناميده مى شدند، آشوبگران ، همه آنان را (بى رحمانه ) كشتند.
يزيد بن حارث يشكرى از بيعت با آنان امتناع كرد و به طلحه و زبير گفت :
از خدا بترسيد، پيشينيان شما نخست ما را به بهشت كشاندند، مبادا شما در پايان كار ما را به دوزخ بكشانيد. از ما نخواهيد كه مدعى را تصديق كنيم و عليه غايب حكم كنيم . دست راست من به بيعت با على بن ابى طالب مشغول است و دست چپم آزاد است اگر مى خواهيد آن را برگيريد.
پس گلوى او را چندان فشردند تا از پاى درآمد خدايش بيامرزد
عبدالله تميمى بر پا خاست و با آنها محاجه كرد و گفت : اى طلحه ! آيا اين نامه را مى شناسى ؟ گفت : آرى نامه من است كه از مدينه براى تو نوشتم .
پرسيد: به ياد دارى كه در آن چه نوشته اى ؟ گفت : برايم بخوان !
نامه را خواند. در آن نامه به عثمان ناسزا گفته بو و از وى براى كشتن عثمان دعوت كرده بود!
(آنها در برابر تميمى پاسخى نداشتند جز آنكه ) او را از شهر تبعيد كردند.
عثمان بن حنيق انصارى عامل مرا به نيرنگ گرفتند و مثله كردند و موى سر و روى او را كندند. گروهى از شيعيان مرا با حيله كشتند و شمارى را با قتل صبر (زجر) از پاى در آوردند و دسته اى هم شمشير كشيدند و در برابر آنان پايدارى كردند و جنگيدند تا شرف ديدار خداى متعال را دريافتند و شهيد شدند ....
قال على (ع ): ... فنا جزهم حكيم بن جبله فقتلوه فى سبعين دجلا من عباد اهل البصره و مخبتيهم يسمون المثفنين . كان راح اكفهم ثفنات الابل .
و ابى ان بيايعهم يزيد بن الحارث اليشكرى فقال : اتقيا الله ان اولكم قدنا الى الجنه فلايقودنا اخركم الى النار فلاتكلفونا ان نصدق المدعى و نقضى على العائب ، اما يمينى فشغلها على بن ابى طالب ببيعتى اياه و هذه شمالى فازغه فخداها ان شئتما. فخنق حتى مات رحمه الله .
و قام عبدالله بن حكيم التميمى فقال : يا طلحه ! من يعرف هذا الكتاب ؟ قال نعم هذا كتابى اليك . قال : هل تدرى ما فيه ؟ قال : اقراه على . فاذا فيه عيب عثمان و دعاوه الى قتله !!. فسيروه من البصره .
و اخذوا عاملى عثمان بن حنيف الانصارى غدرا فمثلوا به كل المثله و نتفوا كل شعره فى راسه و وجهه . و قتلوا شيعتى طائفه صبرا و طائفه غدرا و طائفه عضوا باسيافهم حتى لقوالله ....
(277)

كاتب عايشه 
طلحه را مروان به ضرب تير كشت . و زبير، پس از آنكه سخن رسول خدا(ص ) را كه به وى فرموده بود: اى زبير! همانا تو با على پيكار خواهى كرد، حال آنكه تو ظالم به او هستى به يادش آوردم ، از شيندن اين گفتار به خود آمد و از سپاه دشمن كناره گرفت .
و اما عايشه كه رسول گرامى ، وى را از فرجام اين سفر ترسانده و از آن برحذر داشته بود، سخن آن حضرت را به او يادآور شدم . به اندازه اى پشيمان گشنت كه انگشتهاى دست خود را به دندان مى گزيد! (همانجا) كاتب خود عبيدالله نميرى را به حضور طلبيد و گفت :
بنويس از عايشه دختر ابى بكر به على بن ابى طالب .
كاتب گفت : قلم بر نگارش اين جمله نمى گردد. عايشه پرسيد: چرا؟ پاسخ داد كه على بن ابى طالب اول شخص جهان است . از اين رو بايد نامه به نام او آغاز شود. عايشه گفت : پس بنويس :
به على بن ابى طالب از طرف عايشه دختر ابى بكر.
اما بعد: همانا من از خويشى و پيوند تو با رسول خدا غافل نيستم و از تقدم و پيشى تو در اسلام باخبر و به موقعيت خطير و خدمات و كارايى تو نزد رسول گرامى نيك آگاهم . چيزى كه مرا به اينجا كشاند همانا خيرخواهى و طلب اصلاح بين فرزندانم (مسلمين ) است . پس اگر تو از اين دو مرد (طلحه و زبير) دست بردارى ، من با تو جنگى ندارم !
.
اين كلمات ، اندكى از بسيارى بود كه برايم نوشته بود. اما من كلمه اى در پاسخ وى نگفتم و جواب او را تا هنگام قتال به تاءخير انداختم (تا آنجا پاسخى مناسب بيابد).
از آنجا كه خداوند خير و خوبى را براى من مقدر فرموده بود بر آنان پيروز شدم و آنگاه عبدالله بن عباس را به جاى خود در بصره گذاشتم و خود رهسپار كوفه شدم . در آن زمان غير از شام (كه تحت نفوذ و قلمرو معاويه بود) همه بلاد نظم يافته بود و كارها بر وفق مراد بود ....
در اينجا حضرت نامه خود را با ذكر شرارتهاى معاويه و مخالفتهاى او ادامه مى دهد تا مى رسد به شرح نبرد صفين . آنگاه نامه خود را با داستان تاءسف بار خوارج نهروان پايان مى دهد. از آنجا كه ما بخشهايى از اين حوادث را در فصل بعدى از روزهاى نبرد آورده ايم ، ديگر بر پى گرفتن و نقل و ترجمه آن بخش در اينجا ضرورتى نمى بينيم .
قال على (ع ): ... فاما طلحه فرماه مروان بسهم فقتله و اما الزبير فذكرته فول رسول الله (ص ): انك تقاتل عليا و انت ظالم له .
و اما عائشه فانها كان نهاها رسول الله (ص ) عن مسيرها فعضت يديها نادمه على ما كان منها ....
و كانت عائشه قد شكت فى مسيرها و تعاظمها القتال فدعت كاتبها عبيدالله بن كعت النميرى فقالت : اكتب : من عائشه بنت ابى بكر الى على بن ابى طالب فقال : هذا امر لايجرى به القلم . قالت : و لم ؟ قال : لان على بى ابى طالب فى الاسلام اول و له بذلك البد فى الكتاب . فقالت : اكتب الى على بن ابى طالب من عائشه بنت ابى بكر.
اما بعد: فانى لست اجهل قراتبك من رسول الله (ص ) و لا قدمك فى الاسلام و لا غناك من رسول الله (ص ) و انما خرجت مصلحه بين بنى لااريد حربك ان كففت عن هذين الرجلين ، فى كلام لها كثير فلم اجبها بحرف و اخرت جوابها لقتالها فاما قضى الله لى الحسنى ، سرت الى الكوفه و استخلفت عبدالله بن عباس على البصره فقدمت الكوفه و قد اتسقت لى الوجوه كلها الا الشام ....
(278)

پاورقی در ادامه ی مطلب

 


موضوعات مرتبط: اندوه دل

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سوم اسفند 1391 | 15:43 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

وفات حضرت معصومه(سلام الله علیها)

حضرت معصومه سلام الله غلیها

وفات حضرت معصومه(سلام الله علیها) بر تمام شیعیان عالم تسلیت باد .


موضوعات مرتبط: درباره ی حضرت معصومه سلام الله علیها

تاريخ : چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 22:25 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

کتاب لمعات الحسين/ قسمت اول

 

بسم الله الرحمن الرحيم

کتاب لمعات الحسين/ قسمت اول: مقدمه، كلام حضرت در فلسفه خلقت، معرفت خدا و امام، علت قيام، وصيت به محمد بن حنفيّه، موعظه به...

بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم‌
وَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَي‌ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ
وَلَعْنَه اللَهِ عَلَي‌ أعْدا´ئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الاْنَ إلَي‌ قِيامِ يَوْمِ الدّينِ
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّه إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم‌


  مقدمه:

درود بيكران‌ بر روان‌ پاك‌ خاتم‌ پيمبران‌ محمّد مصطفي‌، و وصيّ والاتبارش‌ عليّ مرتضي‌ و يازده‌ فرزند از اولاد امجاد او باد؛ بالاخصّ وليّ دائرة‌ امكان‌ حضرت‌ امام‌ زمان‌: محمّد بن الحسن قائم‌ آل‌ محمّد كه‌ كاروان‌ عالم‌ هستي‌ را با جذبه‌ و عشق‌ در حركت‌ بسوي‌ عالم‌ اطلاق‌ و توحيد حضرت‌ حقّ ـجلّ و علا ـ رهبري‌ مي‌كنند.
وَ جَعَلْنَاهُمْ أَئمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَ إِقَامَ الصَّلَو'ةِ وَ إِيتَآءَ الزَّكَو'ةِ وَ كَانُوا لَنَا عَـابِدِينَ. [1]
از آنجائي‌ كه‌ دوران‌ امامت‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌ و حضرت‌ سيّد الشّهداء عليهما السّلام‌ از سخت‌ترين‌ و تاريكترين‌ دوره‌ها از نقطة‌ نظر فشار و غلبة‌ حكومت‌ جائرة‌ بني‌ اُميّه‌ بوده‌ است‌، كه‌ اختناق‌ و تدليس‌ و تلبيس‌ و جهل‌ و ريا و كذب‌ و خدعه‌ بحدّ اعلاي‌ خود رسيده‌ بود، همانطور كه‌ از خطبة‌ حضرت‌ أميرالمؤمنين‌ عليه‌ السّلام‌ در اواخر عمر شريف‌ مشهود است‌؛ آنجا كه‌ مي‌فرمايد:
وَ اعْلَمُوا رَحِمَكُمُ اللَهُ! أَنَّكُمْ فِي‌ زَمَانٍ الْقَآئِلُ فِيهِ بِالْحَقِّ قَلِيلٌ، وَاللِسَانُ عَنِ الصِّدْقِ كَلِيلٌ، واللاَزِمُ لِلْحَقِّ ذَلِيلٌ. أَهْلُهُ مُعْتَكِفُونَ عَلَي‌ الْعِصْيَانِ، مُصْطَلِحُونَ عَلَي‌ الاْءدْهَانِ. فَتَاهُمْ عَارِمٌ، وَ شَآئِبُهُمْ ءَاثِمٌ؛ وَ عَالِمُهُمْ مُنَافِقٌ، وَ قَارِئُهُمْ مُمَاذِقٌ؛ لاَيُعَظِّمُ صَغِيرُهُمْ كَبِيرَهُمْ، وَ لاَ يَعُولُ غَنِيُّهُمْ فَقِيرَهُمْ. [2]
«و بدانيد ـ خداي‌ شما را رحمت‌ كند ـ شما در زماني‌ قرار گرفته‌ايد كه‌ گويندة‌ حقّ در اين‌ زمان‌ كم‌ است‌، و زبان‌ از بيان‌ گفتار راست‌، خسته‌ و نارسا و ناگوياست‌.كسيكه‌ ملازمت‌ حقّ كند ذليل‌ است‌. اهل‌ اين‌ زمان‌ روي‌ بدنيا آورده‌، و در آستان‌ معصيت‌ اعتكاف‌ نموده‌اند؛ و با تكاهل‌ و سستي‌، سازش‌ و آشتي‌ كرده‌اند.جوان‌ آنها بداخلاق‌، و پير آنها گنهكار، و عالم‌ آنان‌ منافق‌، و قاري‌ قرآن‌ آنها اهل‌ غشّ و آلودگي‌ است‌.كوچكان‌ به‌ بزرگان‌ وقعي‌ ننهاده‌ و آنان‌ را محترم‌ نمي‌شمارند، و اغنياء و ثروتمندان‌ امور فقرا را تكفّل‌ نمي‌نمايند.»
از اين‌ دو امام‌ همام‌ با آنكه‌ علاوه‌ بر طول‌ مدّت‌ حياتشان‌، تنها مدّت‌ امامت‌ و ولايت‌ هر يك‌ از آنها در حدود ده‌ سال‌ بطول‌ انجاميد و طبعاً بايد هزاران‌ روايت‌ و حديث‌ و خطبه‌ و موعظه‌ در تفسير قرآن‌ و غير آن‌ در دست‌ باشد؛ بيش‌ از يكي‌ دو حديث‌ در فقه‌ و چند حديث‌ در تفسير نرسيده‌ است‌، و خُطَب‌ و مواعظ‌ و كلمات‌ آنان‌ نيز در نهايت‌ اختصار و ايجاز و قلّت‌ است‌.
با آنكه‌ از بازرگانان‌ حديث‌ چون‌ أبوهُرَيره‌ و غير او هزاران‌ حديث‌ مجعول‌ و كاذب‌ كه‌ مضمون‌ آن‌ حكايت‌ از تطابق‌ با سياست‌ وقت‌ مي‌كند، كتب‌ و دفاتر و تاريخ‌ را پُركرده‌ است‌.معلوم‌ است‌ با وجود آن‌ تاريكي‌ و ابهام‌ و فشار، يا اصولاً كمتر به‌ آن‌ بزرگواران‌ مراجعه‌ مي‌نموده‌ و از درياي‌ موّاج‌ علوم‌ آنان‌ بهره‌گيري‌ مي‌شده‌ است‌؛ و يا روايات‌ مرويّة‌ از آنها به‌ علّت‌ دِهشت‌ و وحشت‌ و اضطراب‌ راويان‌، دچار محو و زوال‌ قرار گرفته‌ و طبعاً به‌ طبقات‌ بَعد منتقل‌ نگرديده‌است.
از حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ اندكي‌ از خُطَب‌ و مواعظ‌ رسيده‌، كه‌ معلّم‌ درس‌ آزادگي‌ و فرزانگي‌ و ايمان‌ و ايقان‌ است‌؛ و معلومست‌ كه‌ از مصدر ولايت‌ ترشّح‌ گرديده‌ است‌؛ كه: وَ إنَّا لاَمَرَآءُ الْكَلاَمِ، وَ فِينَا تَنَشَّبَتْ عُرُوقُهُ، وَ عَلَيْنَا تَهَدَّلَتْ غُصُونُهُ. [3]
«و بدرستيكه‌ ما آفرينندگان‌ و خلاّقان‌ و اميران‌ گفتار هستيم‌؛ عروق‌ و ريشه‌هاي‌ سخن‌ گفتن‌، در ما پنجه‌ افكنده‌ و ثابت‌ شده‌ و رشد كرده‌، و شاخه‌هايش‌ نيز در خانة‌ ما آويزان‌ و سرازير شده‌ است‌.»
بنابراين‌، آنان‌ داراي‌ اصل‌ و فرع‌ كلام‌، كه‌ نمايندة‌ اصول‌ و فروع‌ از معاني‌ و حقائق‌ است‌ مي‌باشند.و چه‌ خوب‌ بود فرمايشات‌ آن‌ حضرت‌ كه‌ حاوي‌ يك‌ دنيا عزّت‌ و شرف‌ و سربلندي‌ و استقلال‌ و ايمان‌ و ايقان‌ و صبر و ثبات‌ و فتوّت‌ و جوانمردي‌ است‌، در روي‌ تابلوها و پرده‌هائي‌ با ترجمة‌ شيرين‌ و شيواي‌ آن‌ نوشته‌ مي‌شد و مانند اشعار محتشم‌ در مجالس‌ عزاداري‌ و تكايا نصب‌ مي‌گرديد، تا واردين‌ و شركت‌ كنندگان‌ در مجلس‌، در عين‌ استفادة‌ سمعي‌ از خطبا و گويندگان‌ راستين‌؛ استفادة‌ بصري‌ نيز نموده‌، و عين‌ آن‌ كلمات‌ را حفظ‌ و سرمشق‌ زندگي‌ و عمل‌ خود قرار مي‌دادند.
جزوه‌اي‌ كه‌ فعلاً از نظر خوانندگان‌ ارجمند مي‌گذرد، عين‌ برخي‌ از كلمات‌ حضرت‌ سيّد الشُّهداء عليه‌ السّلام‌ است‌ كه‌ اين‌ حقير با ذكر مدارك‌، از كتب‌ معتبره‌ نقل‌ كرده‌؛ و فقط‌ به‌ ترجمة‌ آن‌ اكتفا شده‌ است‌، و از شرح‌ و بسط‌ خودداري‌ شده‌؛ تا آنكه‌ به‌ واسطة‌ ايجاز و اختصار، قابل‌ آن‌ باشد كه‌ بر روي‌ پرده‌ها و تابلوها نوشته‌ شده‌ و در مجالس‌ و محافل‌، در مرآي‌ و منظر حاضرين‌ قرار گيرد، و در عين‌ حال‌ به‌ واسطة‌ سادگي‌ قابل‌ استفادة‌ عموم‌ برادران‌ ديني‌ بوده‌ باشد.
از طلاّب‌ علوم‌ دينيّه‌ و دانشجويان‌ متعهّد، مترقّب‌ است‌ كه‌ عين‌ كلمات‌ و خطب‌ را حفظ‌ كنند و با خطبه‌ها و سخنرانيهاي‌ خود، اذهان‌ عامّة‌ مردم‌ را به‌ لَمَعات‌ پرفروغ‌ انوار ساطعة‌ حسين‌ عليه‌ السّلام‌ روشن‌ كنند؛ و اين‌ ميراث‌ پرمايه‌ را كه‌ از مداد علماء و دماء شهداء سَلَف‌ به‌ ما رسيده‌ است‌، به‌ نسل‌ خَلَف‌ انتقال‌ دهند. شَكَّرَ اللهُ مَساعيَهُمُ الجَميلةَ و زادَهم‌ إيمانًا و تقوي‌ و عِلمًا و عمل.

و السّلامُ علَينا و علَيهم‌ و علَي‌عبادِالله‌الصّالحين‌ و رحمةُ الله‌ و بركاتُه‌.
سيّد محمّد حسين‌ حسيني‌ طهراني‌
اذان‌ ظهر روز عاشوراء 1402 هجريّه‌ قمريّه‌ در مشهد مقدّس‌ رضوي‌ عليه‌ السّلام‌


أعوذُ بِاللَهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيم‌
بِسْـمِ اللَهِ الـرَّحْمَنِ الـرَّحيم‌
وَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَي‌ سَيِّدِنا مُحَمَّدٍ وَ ءَالِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرينَ
وَلَعْنَه اللَهِ عَلَي‌ أعْدا´ئِهِمْ أجْمَعينَ مِنَ الاْنَ إلَي‌ قِيامِ يَوْمِ الدّينِ
وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّه إلاّ بِاللَهِ الْعَليِّ الْعَظيم‌

خطبه‌ سيّد الشّهداء راجع‌ به‌ معرفت خدا و امام
 از جمله‌ فرمايشات‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء أبا عبدالله‌ الحسين ‌بن ‌عليّ ‌بن‌أبي‌طالب‌ عليهم‌ السّلام‌ است‌ كه‌ روزي‌ به‌ عنوان‌ خطبه‌ براي‌ اصحاب‌ خود ايراد نمودند:
 أَيُّهَا النَّاسُ! إنَّ اللَهَ مَا خَلَقَ خَلْقَ اللَهِ إلاَّ لِيَعْرِفُوهُ؛ فَإذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوهُ، وَاسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَه مَا سِواهُ.
 فَقَالَ رَجُلٌ: يَابْنَ رَسُولِ اللَهِ! مَا مَعْرِفَه اللَهِ عَزَّ وَجَلَّ؟ فَقَالَ: مَعْرِفَه أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ، إمَامَهُ الَّذِي‌ يَجِبُ عَلَيْهِمْ طَاعَتُهُ
[1]
 «اي‌ مردم‌! بدرستيكه‌ خداوند خلق‌ خود را نيافريده‌ است‌، مگر از براي‌ آنكه‌ به‌ او معرفت‌ و شناسائي‌ پيدا كنند.
 پس‌ زمانيكه‌ او را بشناسند، در مقام‌ بندگي‌ و عبوديّت‌ او برمي‌آيند؛ و به‌ واسطه‌ عبادت‌ و بندگي‌ او از عبادت‌ و بندگي‌ غير او از جميع‌ ما سِوي‌ مُستغني‌ مي‌گردند.
 در اينحال‌ مردي‌ گفت‌: اي‌ پسر رسول‌ خدا! معرفت‌ خداوند عزّوجلّ چيست‌؟
 حضرت‌ فرمود: معرفت‌ و شناخت‌ اهل‌ هر زمان‌، امام‌ خود را كه‌ واجب‌ است‌ از او اطاعت‌ و پيروي‌ نمايند.»

بازگشت به فهرست

خطبه‌ سيّد الشّهداء راجع‌ به‌ اصلاح مردم و بيان علت قيام خود
 و در آخر خطبه‌اي‌ كه‌ درباره‌ ترك‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر، و قيام‌ ظَلَمه‌ و حكّام‌ جائر ايراد نموده‌اند، و مفصّلاً از محروميّت‌ مظلومان‌ و تفرّق‌ از حقّ بيان‌ مي‌فرمايند، و در ضمن‌ اينكه گوشزد مي‌كنند كه‌: مَجَارِي‌ الاْمُورِ وَالاْحْكَامِ عَلَي‌ أَيْدِي‌ الْعُلَمَآءِ بِاللَهِ، الاْمَنَاءِ عَلَي‌ حَلاَلِهِ وَحَرَامِهِ؛ چنين‌ مي‌گويند كه‌:
 اللَهُمَّ إنَّكَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ يَكُنْ مَا كَانَ مِنَّا تَنَافُسًا فِي‌ سُلْطَانٍ، وَلاَ الْتِمَاسًا مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ؛ وَلَكِنْ لِنَرَي‌ الْمَعَالِمَ مِنْ دِينِكَ، وَنُظْهِرَ الاْءصْلاَحَ فِي‌ بِلاَدِكَ، وَيَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِكَ، وَيُعْمَلَ بِفَرَآئِضِكَ وَسُنَنِكَ وَأَحْكَامِكَ. فَإنْ لَمْ تَنْصُرُونَ [2] وَتُنْصِفُونَا قَوِيَ الظَّلَمَه عَلَيْكُمْ، وَعَمِلُوا فِي‌ إطْفَآءِ نُورِ نَبِيِّكُمْ؛ وَحَسْبُنَا اللهُ، وَعَلَيْهِ تَوَكَّلْنَا، وَإلَيْهِ أَنَبْنَا، وَإلَيْهِ الْمَصِيرُ. [3]

 «بار پروردگارا! حقّاً تو مي‌داني‌ كه‌ آنچه‌ از ما تحقّق‌ يافته‌ (از ميل‌ به‌ قيام‌ و اقدام‌ و امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر و نصرت‌ مظلومان‌ و سركوبي‌ ظالمان‌) بجهت‌ ميل‌ و رغبت‌ رسيدن‌ به‌ سلطنت‌ و قدرت‌ مفاخرت‌انگيز و مبارات‌ آميز نبوده‌ است‌؛ و نه‌ از جهت‌ درخواست‌ زياديهاي‌ اموال‌ و حُطام‌ دنيا!
 بلكه‌ به‌ علّت‌ آنست‌ كه‌ نشانه‌ها و علامت‌هاي‌ دين‌ تو را ببينيم‌، و در بلاد و شهرهاي‌ تو صَلاح‌ و اصلاح‌ ظاهر سازيم‌؛ و تا اينكه‌ ستمديدگان‌ از بندگانت‌ در امن‌ و امان‌ بسر برند، و به‌ واجباتِ تو و سنّت‌هاي‌ تو و احكام‌ تو رفتار گردد.
 پس‌‌هان‌ اي‌ مردم‌! اگر شما ما را ياري‌ ندهيد و از درِ انصاف‌ با ما در نيائيد؛ اين‌ حاكمان‌ جائر و ستمكار بر شما چيره‌ مي‌گردند، و قواي‌ خود را عليه‌ شما بكار مي‌بندند، و در خاموش‌ نمودن‌ نور پيغمبرتان‌ مي‌كوشند.
 و خدا براي‌ ما كافي‌ است‌، و بر او توكّل‌ مي‌نمائيم‌، و به‌ سوي‌ او باز مي‌گرديم‌، و به‌ سوي‌ اوست‌ همه‌ بازگشت‌ها.»
وصيّت‌ حضرت‌ به‌ محمّد بن‌ حنفيّه‌
و در وقتي‌ كه‌ آن‌ حضرت‌ مي‌خواستند از مدينه‌ منوّره‌ به‌ مكّه‌ مكرّمه‌ حركت‌ كنند، وصيّت‌نامه‌اي‌ نوشته‌ و آن‌ را به‌ خاتم‌ خود ممهور نمودند؛ و سپس‌ آن‌ را پيچيده‌ و به‌ برادر خود محمّدبن‌ حنفيّه‌ تسليم‌ نمودند. و پس‌ از آن‌ با او وداع‌ نموده‌ و در جوف‌ شب‌ سوّم‌ شعبان‌ سنه‌ شصت‌ هجري‌ با جميع‌ اهل‌ بيت‌ خود به‌ سمت‌ مكّه‌ رهسپارشدند. و آن‌ وصيّت‌ چنين‌ است‌:
 بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. هَذَا مَا أَوْصَي‌ بِهِ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي‌طَالِبٍ إلَي‌ أَخِيهِ مُحَمَّدٍ الْمَعْرُوفِ بِابْنِ الْحَنَفِيَّه:
 إنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ يَشْهَدُ أَنْ لاَ إلَهَ إلاَّ اللَهُ، وَحْدَهُ لاَ شَرِيكَ لَهُ. وَأَنَّ مُحَمَّدًا صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، جَآءَ بِالْحَقِّ مِنْ عِنْدِ الْحَقِّ. وَأَنَّ الْجَنَّه وَالنَّارَ حَقٌّ. وَأَنَّ السَّاعَه ءَاتِيَه لاَ رَيْبَ فِيهَا. وَأَنَّ اللَهَ يَبْعَثُ مَنْ فِي‌ الْقُبُورِ. إنِّي‌ لَمْ أَخْرُجْ أَشِرًا وَلاَبَطِرًا وَلاَمُفْسِدًا وَلاَظَالِمًا وَإنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الاْءصْلاَحِ فِي‌ أُمَّه جَدِّي‌ مُحَمَّدٍ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ؛ أُرِيدُ أَنْ ءَامُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَأَنْهَي‌ عَنِ الْمُنْكَرِ، وَأَسِيرَ بِسِيرَه جَدِّي‌ وَسِيرَه أَبِي‌ عَلِيِّ بْنِ أَبِي‌ طَالِبٍ عليه‌السلام. فَمَنْ قَبِلَنِي‌ بِقَبُولِ الْحَقِّ فَاللَهُ أَوْلَي‌ بِالْحَقِّ، وَمَنْ رَدَّ عَلَيَّ هَذَا أَصْبِرُ حَتَّي‌ يَقْضِيَ اللَهُ بَيْنِي‌ وَبَيْنَ الْقَوْمِ بِالْحَقِّ؛ وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ. وَ هَذِهِ وَصِيَّتِي‌ إلَيْكَ يَا أَخِي‌؛ وَمَا تَوْفِيقِي‌ إلاَّ بِاللَهِ، عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإلَيْهِ أُنِيبُ. وَالسَّلاَمُ عَلَيْكَ وَعَلَي‌ مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَي‌. وَلاَ حَوْلَ وَلاَ قُوَّه إلاَّ بِاللَهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ.
[4]
 «بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحيم‌. اينست‌ آن‌ وصيّتي‌ كه‌ حسين‌بن‌عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ به‌ برادرش‌: محمّد كه‌ معروف‌ به‌ ابن‌ حنفيّه‌ است‌ مي‌نمايد:
 حقّاً حسين‌ بن‌ عليّ گواهي‌ مي‌دهد كه‌ هيچ‌ معبودي‌ جز خداوند نيست‌؛ اوست‌ يگانه‌ كه‌ انباز و شريك‌ ندارد. و بدرستيكه‌ محمّد صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌، بنده‌ او و فرستاده‌ اوست‌ كه‌ به‌ حقّ از جانب‌ حقّ آمده‌ است‌. و اينكه‌ بهشت‌ و جهنّم‌ حقّ است‌، و ساعت‌ قيامت‌ فرا مي‌رسد و در آن‌ شكّي‌ نيست‌. و اينكه‌ خداوند تمام‌ كساني‌ را كه‌ در قبرها هستند برمي‌انگيزاند.
 من‌ خروج‌ نكردم‌ از براي‌ تفريح‌ و تفرّج‌؛ و نه‌ از براي‌ استكبار و بلندمنشي‌، و نه‌ از براي‌ فساد و خرابي‌، و نه‌ از براي‌ ظلم‌ و ستم‌ و بيدادگري‌! بلكه‌ خروج‌ من‌ براي‌ اصلاح‌ امّت‌ جدّم‌ محمّد صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ مي‌باشد. من‌ مي‌خواهم‌ امر به‌ معروف‌ نمايم‌، و نهي‌ از منكر كنم‌؛ و به‌ سيره‌ و سنّت‌ جدّم‌، و آئين‌ و روش‌ پدرم‌ عليّ بن‌ أبي‌ طالب‌ عليه‌ السّلام‌ رفتار كنم‌. پس‌ هر كه‌ مرا بپذيرد و به‌ قبولِ حقّ قبول‌ كند، پس‌ خداوند سزاوارتر است‌ به‌ حقّ. و هر كه‌ مرا در اين‌ امر ردّ كند و قبول‌ ننمايد، پس‌ من‌ صبر و شكيبائي‌ پيشه‌ مي‌گيرم‌، تا آنكه‌ خداوند ميان‌ من‌ و ميان‌ اين‌ جماعت‌، حكم‌ به‌ حقّ فرمايد؛ و اوست‌ كه‌ از ميان‌ حكم‌ كنندگان‌ مورد اختيار است‌.
 و اين‌ وصيّت‌ من‌ است‌ به‌ تو اي‌ برادر! و تأييد و توفيق‌ من‌ نيست‌ مگر از جانب‌ خدا؛ بر او توكّل‌ كردم‌، و به‌ سوي‌ او بازگشت‌ مي‌نمايم‌. و سلام‌ بر تو و بر هر كه‌ از هدايت‌ پيروي‌ نمايد. و هيچ‌ جنبش‌ و حركتي‌ نيست‌، و هيچ‌ قوّه‌ و قدرتي‌ نيست‌؛ مگر به‌ خداوند بلند مرتبه‌ و بزرگ‌.»

بازگشت به فهرست

مواعظ‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء  در تحريض‌ و تشويق‌ بر كارهاي‌ پسنديده‌
 و از جمله‌ خطبه‌هاي‌ آن‌ حضرت‌ است‌ كه‌ عليّبن‌ عيسي‌ إربلي‌ آورده‌ است‌:
 خَطَبَ الْحُسَيْنُ عليه‌السلام، فَقَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ! نَافِسُوا فِي‌ الْمَكَارِمِ، وَسَارِعُوا فِي‌ الْمَغَانِمِ، وَلاَتَحْتَسِبُوا بِمَعْرُوفٍ لَمْ تَعْجَلُوا. وَاكْسِبُوا الْحَمْدَ بِالنُّجْحِ، وَلاَ تَكْتَسِبُوا بِالْمَطَلِ ذَمًّا؛ فَمَهْمَا يَكُنْ لاِحَدٍ عِنْدَ أَحَدٍ صَنِيعَه لَهُ رَأَي‌ أَنَّهُ لاَ يَقُومُ بِشُكْرِهَا فَاللَهُ لَهُ بِمُكَافَأَتِهِ؛ فَإنَّهُ أَجْزَلُ عَطَآءً وَأَعْظَمُ أَجْرًا. [5]
وَاعْلَمُوا أَنَّ حَوَآئِجَ النَّاسِ إلَيْكُمْ مِنْ نِعَمِ اللَهِ عَلَيْكُمْ؛ فَلاَ تَمَلُّوا النِّعَمَ فَتَحُورَ نِقَمـًا. [6]
وَاعْلَمُوا أَنَّ الْمَعْرُوفَ مُكْسِبٌ حَمْدًا، وَمُعْقِبٌ أَجْرًا. فَلَوْ رَأَيْتُمُ الْمَعْرُوفَ رَجُلاً رَأَيْتُمُوهُ حَسَنـًا جَمِيلاً يَسُرُّ النَّاظِرِينَ؛ وَلَوْ رَأَيْتُمُ اللُؤْمَ رَأَيْتُمُوهُ سَمِجـًا مُشَوَّهـًا تَنَفَّرُ مِنْهُ الْقُلُوبُ، وَتَغُضُّ دُونَهُ الاْبْصَارُ.[7]
أَيُّهَاالنَّاسُ! مَنْ جَادَ سَادَ؛ وَمَنْ بَخِلَ رَذِلَ. وَإنَّ أَجْوَدَ النَّاسِ مَنْ أَعْطَي‌ مَنْ لاَ يَرْجُوهُ. وَإنَّ أَعْفَي‌ النَّاسِ مَنْ عَفَا عَنْ قُدْرَه. وَإنَّ أَوْصَلَ النَّاسِ مَنْ وَصَلَ مَنْ قَطَعَهُ. وَالاْصُولُ عَلَي‌ مَغَارِسِهَا بِفُرُوعِها تَسْمُو؛ فَمَنْ تَعَجَّلَ لاِخِيهِ خَيْرًا وَجَدَهُ إذَا قَدِمَ عَلَيْهِ غَدًا. وَ مَنْ أَرَادَ اللَهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي‌ بِالصَّنِيعَه إلَي‌ أَخِيهِ كَافَأَهُ بِهَا فِي‌ وَقْتِ حَاجَتِهِ، وَصَرَفَ عَنْهُ مِنْ بَلاَ´ءِ الدُّنْيَا مَا هُوَ أَكْثَرُ مِنْهُ. وَمَنْ نَفَّسَ كُرْبَه مُؤْمِنٍ فَرَّجَ اللَهُ عَنْهُ كُرَبَ الدُّنْيَا وَالاْ´خِرَه. وَمَنْ أَحْسَنَ أَحْسَنَ اللَهُ إلَيْهِ؛ وَاللَهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ.
[8]
 «حسين‌ عليه‌ السّلام‌ خطبه‌اي‌ انشاء نموده‌ و فرمود:
 اي‌ مردم‌! در صفات‌ حميده‌ بر يكديگر افتخار كنيد! و بر مكارم‌ اخلاق‌ مباهات‌ نمائيد! و در فراگيري‌ از ثمرات‌ با ارزش‌ روحي‌ و معنوي‌ شتاب‌ ورزيد! كار نيكي‌ را كه‌ در آن‌ سرعت‌ نداريد، به‌ حساب‌ نياوريد! با ظفر و پيروزي‌ در به‌ پايان‌ رساندن‌ كار، ستايش‌ و تمجيد براي‌ خود بيافرينيد! و با سستي‌ و كندي‌ كسب‌ سرزنش‌ و مذمّت‌ نكنيد! و بدانيد كه‌: در هر شرط‌ و موقعيّتي‌ كه‌ كسي‌ به‌ ديگري‌ احسان‌ نموده‌ و چنين‌ مي‌پندارد كه‌ او به‌ شكرش‌ قيام‌ نكرده‌ و به‌ سپاس‌ برنخاسته‌ است‌، خداوند خودش‌ براي‌ او جزا و پاداش‌ است‌؛ چون‌ بخشش‌ خداوند فراوان‌تر و سرشارتر، و مزدش‌ بزرگتر است‌.
 و بدانيد كه‌ حوائج‌ مردم‌ به‌ شما از جمله‌ نعمتهاي‌ خداوندي‌ است‌ بر شما؛ پس‌ با اين‌ نيازمنديها با ملال‌ و خستگي‌ مواجه‌ نشويد تا آن‌ نعمتها به‌ مكافات‌ و انتقام‌ تبديل‌ نشود.
 و بدانيد كه‌ كارهاي‌ خوب‌ و پسنديده‌، ستايش‌ و آفرين‌ را در بر دارد، و اجر و پاداش‌ نيك‌ را به‌ دنبال‌ مي‌كشد. و اگر شما خوبي‌ و پسنديدگي‌ را به‌ صورتي‌ مجسّم‌ مي‌ديديد، هر آينه‌ آن‌ را به‌ صورت‌ مردي‌ زيبا و نيكوروي‌ و جميل‌ المنظر مي‌يافتيد، كه‌ براي‌ نظاره‌ كنندگان‌ بهجت‌بخش‌ و مسرّت‌آميز بود. و اگر شما زشتي‌ و نكوهيدگي‌ را به‌ صورتي‌ مجسّم‌ مي‌ديديد، هرآينه‌ آن‌ را به‌ صورت‌ مردي‌ زشت‌ و كريه‌المنظر مي‌يافتيد كه‌ دل‌ها از او مي‌رميد، و در برابر آن‌ چشم‌ها و نگاه‌ها به‌ زير مي‌آمد.
 اي‌ مردم‌! كسي‌ كه‌ بخشش‌ كند سرور و بزرگ‌ مي‌شود؛ و كسي‌ كه‌ بخل‌ ورزد به‌ پستي‌ مي‌گرايد. و سخي‌ترين‌ مردم‌ آنكس‌ است‌ كه‌ ببخشد به‌ كسي‌ كه‌ در او اميد تلافي‌ و پاداش‌ ندارد. و باگذشت‌ترين‌ مردم‌ كسي‌ است‌ كه‌ با وجود قدرت‌ و توانائي‌ عفو پيشه‌ گيرد. و پيوند كننده‌ترين‌ مردم‌ كسي‌ است‌ كه‌ با افرادي‌ كه‌ با او بريده‌اند بپيوندد.
 تنه‌ درختان‌ و غيرها با وجود اتّكاي‌ آنها به‌ ريشه‌هاي‌ خود، به‌ واسطه‌ شاخه‌ها بالا مي‌روند و رشد مي‌كنند و بهره‌ مي‌دهند. پس‌ هر كس‌ براي‌ رسانيدن‌ خيري‌ به‌ برادرش‌ شتاب‌ ورزد؛ شاخه‌اي‌ از درخت‌ معنويّت‌ آفريده‌؛ فردا كه‌ بر آن‌ وارد مي‌شود آن‌ خير را خواهد يافت‌.
 و كسي‌ كه‌ در احساني‌ كه‌ به‌ برادرش‌ كرده‌ است‌ خدا را در نظر داشته‌ و براي‌ رضاي‌ او انجام‌ داده‌ است‌، خداوند در وقت‌ نيازمندي‌ ا و، آن‌ خير را به‌ او مي‌رساند؛ و بيشتر از آن‌ مقدار، از بلاهاي‌ دنيا را از او مي‌گرداند و دور مي‌كند. و كسي‌ كه‌ غم‌ و اندوه‌ مؤمني‌ را بزدايد، خداوند غم‌ و غصّه‌هاي‌ دنيا و آخرت‌ را از او مي‌گرداند. و كسي‌ كه‌ نيكوئي‌ كند، خداوند به‌ او نيكوئي‌ مي‌كند. و البتّه‌ خداوند نيكوكاران‌ را دوست‌ دارد.»

بازگشت به فهرست

موعظه‌ حضرت‌ به مرد گناهكار
 و از جمله‌ مواعظ‌ آن‌ حضرت‌ است‌:
 رُوِيَ أَنَّ الْحُسَيْنَ بْنَ عَلِيٍّ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ جَآءَهُ رَجُلٌ وَقَالَ: أَنَا رَجُلٌ عَاصٍ، وَلاَ أَصْبِرُعَنِ الْمَعْصِيَه؛ فَعِظْنِي‌ بِمَوْعِظَه!
 فَقَالَ عليه‌السلام: افْعَلْ خَمْسَه أَشْيَآءَ؛ وَأَذْنِبْ مَا شِئْتَ!
 فَأَوَّلُ ذَلِكَ: لاَ تَأْكُلْ رِزْقَ اللَهِ، وَأَذْنِبْ مَاشِئْتَ!
وَالثَّانِي‌: اخْرُجْ مِنْ وِلاَيَه اللَهِ؛ وَأَذْنِبْ مَاشِئْتَ!
وَالثَّالِثُ: اطْلُبْ مَوْضِعـًا لاَ يَرَاكَ اللَهُ، وَأَذْنِبْ مَا شِئْتَ!
 وَالرَّابِعُ: إذَا جَآءَ مَلَكُ الْمَوْتِ لِيَقْبِضَ رُوحَكَ فَادْفَعْهُ عَنْ نَفْسِكَ، وَأَذْنِبْ مَا شِئْتَ!
 وَالْخَامِسُ: إذَا أَدْخَلَكَ مَالِكٌ فِي‌ النَّارِ فَلاَ تَدْخُلْ فِي‌ النَّارِ، وَأَذْنِبْ مَاشِئْتَ!
[9]
 «روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ مردي‌ به‌ نزد حضرت‌ حسين‌ بن‌ عليّ عليهما السّلام‌ آمد و گفت‌: من‌ مردي‌ هستم‌ اهل‌ گناه‌، و توانائي‌ شكيبائيِ گذشت‌ از معصيت‌ را ندارم‌؛ پس‌ شما مرا موعظه‌اي‌ بنمائيد!
 حضرت‌ در پاسخ‌ او فرمودند: پنج‌ كار بجاي‌ بياور، و سپس‌ هر گناهي‌ بخواهي‌ بكن‌!
 اوّل‌ آنكه‌: از روزيِ خدا مخور، و هر گناهي‌ بخواهي‌ بكن‌!
 دوّم‌ آنكه‌: از تحت‌ قيّوميّت‌ و ولايت‌ خدا خارج‌ شو، و هر گناهي‌ بخواهي‌ بكن‌!
 سوّم‌ آنكه‌: براي‌ گناه‌ جائي‌ را بطلب‌ كه‌ خدا در آن‌ ترا نبيند، و هر گناهي‌ بخواهي‌ بكن‌!
 چهارم‌ آنكه‌: چون‌ مَلك‌ الموت‌ براي‌ گرفتن‌ جان‌ تو آيد او را از خود دور گردان‌، و هر گناهي‌ بخواهي‌ بكن‌!
 پنجم‌ آنكه‌: چون‌ فرشته‌ پاسدار دوزخ‌ بخواهد ترا در آتش‌ بيفكند تو در آتش‌ داخل‌ مشو، و هر گناهي‌ بخواهي‌ بكن‌!»
نامه حضرت درباره خير دنيا و آخرت
 و نيز از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ وارد است‌ كه‌ فرمود:
 حَدَّثَنِي‌ أَبِي‌ عَنْ أَبِيهِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ أَنَّ رَجُلاً مِنْ أَهْلِ الْكُوفَه كَتَبَ إلَي‌ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ:
 يَا سَيِّدِي‌! أَخْبِرْنِي‌ بِخَيْرِ الدُّنْيَا وَالاْ´خِرَه!
 فَكَتَبَ عليه‌السلام: بِسْمِ اللَهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ. أَمَّا بَعْدُ، فَإنَّ مَنْ طَلَبَ رِضَا اللَهِ بِسَخَطِ النَّاسِ كَفَاهُ اللَهُ أُمُورَ النَّاسِ؛ وَمَنْ طَلَبَ رِضَا النَّاسِ بِسَخَطِ اللَهِ وَكَلَهُ اللَهُ إلَي‌ النَّاسِ؛ وَالسَّلاَمُ.
[10]
 «روايت‌ كرد براي‌ من‌ پدرم‌، از پدرش‌ ـ كه‌ بر آن‌ دو سلام‌ باد ـ كه‌ مردي‌ از اهل‌ كوفه‌، نامه‌اي‌ به‌ محضر حضرت‌ حسين‌ بن‌ عليّ نوشت‌ بدين‌ مضمون‌: اي‌ سيّد من‌ و آقاي‌ من‌! مرا خبر ده‌ كه‌ خير دنيا و آخرت‌ چيست‌؟
 حضرت‌ براي‌ او چنين‌ نوشتند: بسم‌ الله‌ الرّحمن‌ الرّحيم‌. امّا بعد، كسيكه‌ رضاي‌ خدا را طلب‌ كند، گرچه‌ همراه‌ با ناراحتي‌ و غضب‌ مردم‌ باشد، خداوند او را از امور مردم‌ كفايت‌ مي‌كند. و كسيكه‌ رضا و پسند مردم‌ را طلب‌ كند به‌ غضب‌ و سَخط‌ خداوند، خداوند امور او را به‌ مردم‌ مي‌سپارد؛ والسّلام‌.»

بازگشت به فهرست

پند و اندرزهاي‌ امام‌ حسين‌ عليه‌السلام درباره: علم، تجربه، شرافت، قناعت، دوستي، تدبير و مظلوم
 و نيز از كتاب‌ «اعلام‌ الدّين‌» روايتست‌ كه‌:
 قَالَ عليه‌السلام: دِرَاسَه الْعِلْمِ لِقَاحُ الْمَعْرِفَه. وَ طُولُ التَّجَارِبِ زِيَادَه فِي‌ الْعَقْلِ. وَالشَّرَفُ التَّقْوَي‌. وَالْقُنُوعُ رَاحَه الاْبْدَانِ. وَمَنْ أَحَبَّكَ نَهَاكَ؛ وَمَنْ أَبْغَضَكَ أَغْرَاكَ.
[11]
 «حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ چنين‌ فرمود: تدريس‌ و تدرّس‌ علم‌، پيوند معرفت‌ است‌، و درازاي‌ مدّت‌ تجربه‌ موجب‌ زيادي‌ عقل‌ است‌. و شرف‌ انسان‌ تقواي‌ اوست‌. و قناعت‌ پيشگي‌، راحت‌ بدن‌ است‌. و كسيكه‌ تو را دوست‌ دارد از ناشايستگي‌ تو را منع‌ مي‌كند؛ و كسيكه‌ تو را دشمن‌ دارد تو را بكار زشت‌ ترغيب‌ مي‌نمايد.»
 و نيز از مواعظ‌ آن‌ حضرت‌ است‌ كه‌:
 وَ قَالَ عليه‌السلام: إيَّاكَ وَمَا تَعْتَذِرُ مِنْهُ؛ فَإنَّ الْمُؤْمِنَ لاَ يُسِي‌´ءُ وَلاَيَعْتَذِرُ، وَالْمُنَافِقُ كُلَّ يَوْمٍ يُسِي‌´ءُ وَيَعْتَذِرُ.
[12]
 «و حضرت‌ فرمودند: بپرهيز از انجام‌ كاري‌ كه‌ موجب‌ پوزش‌ و عذرخواهي‌ تو گردد؛ مؤمن‌ كسي‌ است‌ كه‌ بدي‌ نمي‌كند و عذرخواهي‌ نيز نمي‌نمايد، و امّا منافق‌ كسي‌ است‌ كه‌ هر روز بدي‌ مي‌كند و سپس‌ پوزش‌ مي‌طلبد.»
 و نيز از مواعظ‌ آن‌ حضرت‌ است‌ كه‌:
 وَ قَالَ لاِبْنِهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ:‌اي بُنَيَّ! إيَّاكَ وَظُلْمَ مَنْ لاَ يَجِدُ عَلَيْكَ نَاصِرًا إلاَّ اللَهَ جَلَّ وَعَزَّ.
[13]
 «و به‌ فرزندش‌ حضرت‌ سجّاد، عليّ بن‌ الحسين‌ عليهما السّلام‌ چنين‌ پند مي‌دهد: اي‌ نور ديده‌ من‌! بپرهيز از ستم‌ بر كسيكه‌ غير از خداوند جلَّ و عزّ يار و ياوري‌ ندارد.»

بازگشت به فهرست

خطبه حضرت در مِني و دعوت از اصحاب براي تبليغ ولايت
 چون‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌ مجتبي‌ عليه‌ السّلام‌ در سنه‌ 49 هجري‌ به‌ زهر معاويه‌ توسّط‌ جُعده‌، دختر أشعث‌ بن‌ قيس‌ كه‌ زوجه‌ آنحضرت‌ بود مسموم‌ شده‌ و به‌ شهادت‌ رسيدند [14] ‌، پيوسته‌ فتنه‌ و بلاء بالا مي‌رفت‌ و شدّت‌ امر بر شيعه‌ بيشتر مي‌شد؛ به‌ طوري‌ كه‌ در هيچ‌ نقطه‌ از اقطار اسلامي‌ يك‌ وليّ خدا نبود مگر آنكه‌ بر خون‌ خود ترسان‌ و هراسان‌ بود، و طَريد و شَريد و مَنفور بود؛ و به‌ عكس‌ دشمنان‌ خدا ظاهر و بدون‌ پيرايه‌ و حجاب‌ علناً به‌ بدعت‌ و ضلالت‌ خود مباهات‌ مي‌كردند. يك‌ سال [15] قبل‌ از آنكه‌ معاويه‌ بميرد، حضرت‌ حسين‌ بن‌ عليّ سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ عازم‌ حجّ بيت‌ الله‌ الحرام‌ شدند، و با آنحضرت‌ عبدالله‌ بن‌ جعفر و عبدالله‌ بن‌ عبّاس‌ همراه‌ بودند.
 حسين‌ عليه‌ السّلام‌ تمام‌ بني‌‌هاشم‌ را از مردان‌ و زنان‌، و مَواليان‌ آنها را (غلامان‌ و پسرخواندگان‌ و هم‌ پيمانان‌ و غيرهم‌) و نيز از انصار، آن‌ افرادي‌ را كه‌ آنحضرت‌ مي‌شناخت‌، و همچنين‌ اهل‌ بيت‌ خود را جمع‌ كرد. و پس‌ از آن‌ رسولاني‌ را اعزام‌ كرد و به‌ آنها دستور داد كه‌: يك‌ نفر از اصحاب‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ را كه‌ معروف‌ به‌ زهد و صلاح‌ و عبادت‌ است‌ فرو مگذاريد مگر آنكه‌ همه‌ آنها را نزد من‌ در سرزمين‌ مِنَي‌ گرد آوريد.
 در سرزمين‌ مِنَي‌ در خيمه‌ بزرگ‌ و افراشته‌ آنحضرت‌، بيش‌ از هفتصد نفر مرد مجتمع‌ شدند كه‌ همه‌ از تابعين‌ بودند، و قريب‌ دويست‌ نفر از اصحاب‌ رسول‌ خدا صلّي‌الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ بودند.
 فَقَامَ فِيهِمْ خَطِيبـًا، فَحَمِدَ اللَهَ وَأَثْنَي‌ عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ:
 أَمَّا بَعْدُ؛ فَإنَّ هَذَا الطَّاغِيَه قَدْ فَعَلَ بِنَا وَبِشِيعَتِنَا مَا قَدْرَأَيْتُمْ وَعَلِمْتُمْ وَشَهِدْتُمْ! فَإنِّي‌ أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَكُمْ عَنْ شَيْءٍ؛ فَإنْ صَدَقْتُ فَصَدِّقُونِي‌، وَإنْ كَذَبْتُ فَكَذِّبُونِي‌! وَ أَسْأَلُكُمْ بِحَقِّ اللَهِ عَلَيْكُمْ وَبِحَقِّ رَسُولِ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ وَ س َلَّمَ وَقَرَابَتِي‌ مِنْ نَبِيِّكُمْ، لَمَّا سَيَّرْتُمْ مَقَامِي‌ هَذَا وَوَصَفْتُمْ مَقَالَتِي‌، وَدَعَوْتُمْ أَجْمَعِينَ فِي‌ أَمْصَارِكُمْ مِنْ قَبَآئِلِكُمْ مَنْ ءَامَنْتُمْ مِنَالنَّاسِ (وَ فِي‌ رِوَايَه أُخْرَي‌ بَعْدَ قَوْلِهِ فَكَذِّبُونِي‌: اسْمَعُوا مَقَالَتِي‌ وَاكْتُبُوا قَوْلِي‌، ثُمَّ ارْجِعُوا إلَي‌ أَمْصَارِكُمْ وَقَبَآئِلِكُمْ؛ فَمَنْ ءَامَنْتُمْ مِنَ النَّاسِ) وَوَثِقْتُمْ بِهِ، فَادْعُوهُمْ إلَي‌ مَا تَعْلَمُونَ مِنْ حَقِّنَا؛ فَإنِّي‌ أَتَخَوَّفُ أَنْ يَدْرُسَ هَذَا الاْمْرُ وَيَذْهَبَ الْحَقُّ وَيُغْلَبَ؛ وَاللَهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْكَرِهَ الْكَـ'فِرُونَ. وَ مَا تَرَكَ شَيْئًا مِمَّا أَنْزَلَ اللَهُ فِيهِمْ مِنَ الْقُرْءَانِ إلاَّ تَلاَهُ وَفَسَّرَهُ، وَلاَ شَيْئًا مِمَّا قَالَهُ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ وَسَلَّمَ فِي‌ أَبِيهِ وَأَخِيهِ وَأُمِّهِ وَفِي‌ نَفْسِهِ وَأَهْلِ بَيْتِهِ إلاَّ رَوَاهُ. وَكُلَّ ذَلِكَ يَقُولُ أَصْحَابُهُ: اللَهُمَّ نَعَمْ! وَقَدْ سَمِعْنَا وَشَهِدْنَا؛ وَيَقُولُ التَّابِعِيُّ: اللَهُمَّ قَدْ حَدَّثَنِي‌ بِهِ مَنْ أُصَدِّقُهُ وَأَءْتَمِنُهُ مِنَ الصَّحَابَه.  فَقَالَ: أُنْشِدُكُمُ اللَهَ إلاَّ حَدَّثْتُمْ بِهِ مَنْ تَثِقُونَ بِهِ وَبِدِينِهِ!
 قَالَ سُلَيْمٌ: فَكَانَ فِيمَا نَاشَدَهُمُ الْحُسَيْنُ وَذَكَّرَهُمْ أَنْ قَالَ:
 أُنْشِدُكُمُ اللَهَ! أَتَعْلَمُونَ أَنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي‌ طَالِبٍ كَانَ أَخَا رَسُولِ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ وَسَلَّمَ حِينَ ءَاخَي‌ بَيْنَ أَصْحَابِهِ فَـَاخَي‌ بَيْنَهُ وَبَيْنَ نَفْسِهِ وَقَالَ: أَنْتَ أَخِي‌ وَأَنَا أَخُوكَ فِي‌ الدُّنْيَا وَالاْ´خِرَه؟
 قَالُوا: اللَهُمَّ نَعَمْ!
 قَالَ: أُنْشِدُكُمُ اللَهَ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ وَسَلَّمَ نَصَبَهُ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ فَنَادَي‌ لَهُ بِالْوِلاَيَه، وَقَالَ: لِيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَآئِبَ؟!
 قَالُوا: اللَهُمَّ نَعَمْ!
 قَالَ: أَتَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ وَ سَلَّمَ قَالَ فِي‌ ءَاخِرِ خُطْبَه خَطَبَهَا: إنِّي‌ تَرَكْتُ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللَهِ وَأَهْلَ بَيْتِي‌، فَتَمَسَّكُوا بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا؟!
 قَالُوا: اللَهُمَّ نَعَمْ!
 و بعد از فقرات‌ بسياري‌ از مُناشده‌، كه‌ در ضمن‌ اين‌ مناشده‌ آنحضرت‌ بيان‌ كرده‌است‌ مي‌گويد:
 ثُمَّ نَاشَدَهُمْ أَنَّهُمْ قَدْ سَمِعُوهُ يَقُولُ: مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ يُحِبُّنِي‌ وَيُبْغِضُ عَلِيًّا فَقَدْ كَذَبَ؛ لَيْسَ يُحِبُّنِي‌ وَيُبْغِضُ عَلِيًّا. فَقَالَ لَهُ قَآئِلٌ: يَا رَسُولَ اللَهِ! وَ كَيْفَ ذَلِكَ؟ قَالَ: لاِنَّهُ مِنِّي‌ وَأَنَا مِنْهُ؛ مَنْ أَحَبَّهُ فَقَدْ أَحَبَّنِي‌، وَمَنْ أَحَبَّنِي‌ فَقَدْ أَحَبَّ اللَهَ؛ وَمَنْ أَبْغَضَهُ فَقَدْ أَبْغَضَنِي‌، وَمَنْ أَبْغَضَنِي‌ فَقَدْ أَبْغَضَ اللَهَ؟!
 فَقَالُوا: اللَهُمَّ نَعَمْ! قَدْ سَمِعْنَا. وَتَفَرَّقُوا عَلَي‌ ذَلِكَ.
[16]
«حسين‌ عليه‌ السّلام‌ در ميان‌ آن‌ حضّار براي‌ خواندن‌ خطبه‌ به‌ پا خاست‌ و حمد و ثناي‌ خدا را بجاي‌ آورد، و پس‌ از آن‌ گفت‌: اين‌ مرد جبّار متكبّر متجاوز [17] با ما و با شيعيان‌ ما، آن‌ گونه‌ رفتار كرد كه‌ شما همه‌ ديديد و دانستيد و شاهد بوديد! من‌ مي‌خواهم‌ از شما چيزي‌ بپرسم‌؛ اگر راست‌ گفتم‌ مرا تصديق‌ كنيد و اگر دروغ‌ گفتم‌ مرا تكذيب‌ نمائيد!
 و از شما به‌ حقّي‌ كه‌ خدا بر شما دارد، و به‌ حقّي‌ كه‌ رسول‌ خدا بر شما دارد، و به‌ خويشاوندي‌ من‌ كه‌ با پيامبر شما دارم‌؛ از شما مي‌خواهم‌ كه‌ عين‌ اين‌ مجلس‌ و مقام‌ مرا در اينجا به‌ شهرهاي‌ خود ببريد و بازگو كنيد؛ به‌ قبائل‌ و عشائر خود؛ آنان‌ كه‌ مورد امانت‌ و وثوق‌ شما هستند و از اين‌ جهت‌ نگران‌ نيستيد! و اين‌ سخنان‌ مرا براي‌ آنها توضيح‌ دهيد! و همه‌ شما آنها را دعوت‌ كنيد، و بدين‌ امر ولايت‌ فرا خوانيد!
 (و در روايت‌ ديگر بعد از آنكه‌ گفت‌: و اگر دروغ‌ گفتم‌ مرا تكذيب‌ كنيد، چنين‌ گفت‌: شما گفتار مرا بشنويد، و سخن‌ مرا بنويسيد؛ و پس‌ از آن‌ به‌ شهرها و قبيله‌هاي‌ خود برگرديد، و هر كدام‌ از مردم‌ را كه‌ مورد امانت‌ شما باشند) و به‌ آنها وثوق‌ داشتيد، آنها را به‌ آنچه‌ از حقّ ما مي‌دانيد بخوانيد و دعوت‌ كنيد؛ زيرا من‌ نگران‌ آن‌ هستم‌ كه‌ اين‌ امر، محو و نابود شود و حقّ از بين‌ برود و مغلوب‌ باطل‌ گردد. و خداوند تمام‌ كننده‌ نورش‌ مي‌باشد و اگر چه‌ كافرين‌ كراهت‌ داشته‌ باشند.
 حسين‌ عليه‌ السّلام‌ در اين‌ خطبه‌ از بازگو كردن‌ مطالبي‌ كه‌ خداوند در قرآن‌ مجيد درباره‌ آنان‌ فرموده‌ است‌ فروگذار نكرد مگر آنكه‌ همه‌ را بيان‌ كرد و تفسير نمود. و از بيان‌ چيزي‌ كه‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ درباره‌ پدرش‌ و برادرش‌ و مادرش‌ و درباره‌ خودش‌ و اهل‌ بيتش‌ فرموده‌ بود فروگذار نكرد مگر آنكه‌ آنها را روايت‌ نمود، و درباره‌ هر فقره‌ از فقراتي‌ كه‌ بيان‌ مي‌نمود اصحاب‌ پيامبر مي‌گفتند: اللَهُمَّ نَعَم‌! بارپروردگارا! همينطور است‌ كه‌ حسين‌ مي‌گويد. ما اينها را از رسول‌ خدا شنيديم‌ و بر آنها حاضر و ناظر بوديم‌. و هر يك‌ از تابعين‌ مي‌گفتند: بار پروردگارا! اين‌ مطلب‌ را آن‌ صحابه‌اي‌ كه‌ به‌ آنها وثوق‌ داشتيم‌ و مورد امانت‌ ما بودند براي‌ ما بيان‌ كرده‌اند.
 و حسين‌ بن‌ عليّ مي‌گفت‌: من‌ با سوگند به‌ خدا از شما مي‌خواهم‌ كه‌: اين‌ مطالب‌ را براي‌ كساني‌ كه‌ به‌ آنها و به‌ دين‌ آنها وثوق‌ داريد بازگو كنيد!
 سُلَيم‌ مي‌گويد: و از جمله‌ مطالبي‌ كه‌ حسين‌ عليه‌ السّلام‌ درباره‌ آن‌، مناشده‌ و احتجاج‌ نمود و آنها را يادآور شد اين‌ بود كه‌ گفت‌:
 من‌ با سوگند به‌ خدا از شما مي‌پرسم‌:‌اي مي‌دانيد كه‌ عليّ بن‌ أبي‌طالب‌ عليه‌ السّلام‌ برادر رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ بود؟ در وقتي‌ كه‌ رسول‌ خدا بين‌ اصحاب‌ خود عقد اخوّت‌ برقرار كرد، او را برادر خود قرار داد و به‌ او گفت‌: تو برادر من‌ هستي‌، و من‌ برادر تو هستم‌ در دنيا و آخرت‌؟ گفتند: بار پروردگارا! آري‌!
 من‌ با سوگند به‌ خدا از شما مي‌پرسم‌:‌اي مي‌دانيد كه‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ او (اميرالمؤمنين‌ عليّ بن‌ أبي‌ طالب‌ پدرم‌) را در روز غدير خُمّ نصب‌ نمود، و نداي‌ ولايت‌ او را در داد و گفت‌: واجب‌ است‌ كه‌ حضّار، اين‌ مطالب‌ را براي‌ غائبين‌ بازگو كنند؟ گفتند: بار پروردگارا! آري‌!
 من‌ با سوگند به‌ خدا از شما مي‌پرسم‌:‌اي مي‌دانيد كه‌: رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ در آخرين‌ خطبه‌اي‌ كه‌ ايراد نمود گفت‌: من‌ دو چيز نفيس‌ و گران‌ قيمت‌ در ميان‌ شما گذاردم‌، يكي‌ كتاب‌ خدا و ديگري‌ اهل‌ بيت‌ من‌؛ به‌ آنها تمسّك‌ كنيد گمراه‌ نمي‌شويد؟! گفتند: بار پروردگارا! آري‌!
 و غير از اين‌ چند فقره‌ از مناشده‌، آنحضرت‌ مناشده‌‌هاي‌ ديگري‌ را نيز ذكر كرده‌اند و در پايان‌ مي‌گويند:
 با سوگند به‌ خدا مي‌پرسم‌:‌اي كسي‌ از رسول‌ خدا شنيده‌ است‌ كه‌ مي‌گفت‌: هر كس‌ بپندارد كه‌ مرا دوست‌ دارد و عليّ را مبغوض‌ دارد، دروغ‌ مي‌گويد؛ نمي‌تواند مرا دوست‌ داشته‌ باشد، و عليّ را مبغوض‌ دارد. و يك‌ نفر از حضّار به‌ رسول‌ خدا گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا: چگونه‌ اين‌ تلازم‌ است‌؟ رسول‌ خدا گفت‌: به‌ علّت‌ اينكه‌ عليّ از من‌ است‌ و من‌ از عليّ هستم‌. كسي‌ كه‌ عليّ را دوست‌ بدارد مرا دوست‌ داشته‌ است‌، و كسي‌ كه‌ مرا دوست‌ داشته‌ است‌ خدا را دوست‌ داشته‌ است‌. و كسي‌ كه‌ بغض‌ عليّ را داشته‌ باشد بغض‌ مرا داشته‌ است‌، و كسي‌ كه‌ بغض‌ مرا داشته‌ است‌ بغض‌ خدا را داشته‌ است‌؟
 همه‌ گفتند: بار پروردگارا! آري‌ ما شنيديم‌. و بر اساس‌ همين‌ پيمان‌ (پيماني‌ كه‌ حسين‌ از مردم‌ گرفت‌ كه‌ در شهرها و قبائل‌ خود اين‌ مطالب‌ را به‌ مردم‌ مورد وثوق‌ برسانند) مردم‌ متفرّق‌ شدند.
خطبه‌ ‌ حضرت‌ در مكّه‌ مكرمه‌ در حين‌ اراده‌ خروج‌ به‌ كربلا

 وَ رُوِيَ أَنَّهُ عليه‌السلام لَمَّا عَزَمَ عَلَي‌ الْخُرُوجِ إلَي‌ الْعِرَاقِ قَامَ خَطِيبـًا، فَقَال‌: الْحَمْدُ لِلَّهِ، مَاشَآءَ اللَهُ، وَلاَ قُوَّه إلاَّ بِاللَهِ، وَصَلَّي‌ اللَهُ عَلَي‌ رَسُولِهِ. خُطَّ الْمَوْتُ عَلَي‌ وُلْدِ ءَادَمَ مَخَطَّ الْقِلاَدَه عَلَي‌ جِيدِ الْفَتَه. وَمَا أَوْلَهَنِي‌ إلَي‌ أَسْلاَفِي‌ اشْتِيَاقَ يَعْقُوبَ إلَي‌ يُوسُفَ. وَخُيِّرَ لِي‌ مَصْرَعٌ أَنَا لاَقِيهِ؛ كَأَنِّي‌ بَأَوْصَالِي‌ تَتَقَطَّعُهَا عُسْلاَنُ الْفَلَوَاتِ بَيْنَ النَّوَاوِيسِ وَكَرْبَلا´ءَ؛ فَيَمْلاَنَ مِنِّي‌ أَكْرَاشـًا جُوفـًا، وَأَجْرِبَه سُغْبـًا. لاَ مَحِيصَ عَنْ يَوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ. رِضَا اللَهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَيْتِ؛ نَصْبِرُ عَلَي‌ بَلاَ´ئِهِ، وَيُوَفِّينَا أُجُورَ الصَّابِرِينَ. لَنْ تَشُذَّ عَنْ رَسُولِ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَءَالِهِ لُحْمَتُهُ، وَهِيَ مَجْمُوعَه لَهُ فِي‌ حَظِيرَه الْقُدْسِ، تَقِرُّ بِهِمْ عَيْنُهُ، وَيُنْجَزُ لَهُمْ وَعْدُهُ. مَنْ كَانَ فِينَا بَاذِلاً مُهْجَتَهُ، وَمُوَطِّنـًا عَلَي‌ لِقَآءِ اللَهِ نَفْسَهُ، فَلْيَرْحَلْ مَعَنَا؛ فَإِنَّنِي‌ رَاحِلٌ مُصْبِحـًا إنْ شَآءَاللَهُ تَعَالَي‌. [18]
 «و روايت‌ شده‌ است‌ كه‌ چون‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌السّلام‌، آهنگ‌ خروج‌ به‌ سوي‌ عراق‌ را نمودند در مكّه‌ مكرّمه‌ براي‌ ايراد خطبه‌ ايستاده‌ و چنين‌ گفتند:
 حمد و سپاس‌ سزاوار خداست‌. آنچه‌ را كه‌ خدا بخواهد خواهد شد. و قوّه‌ و قدرتي‌ نيست‌ مگر بخدا. و درود بر رسول‌ و فرستاده‌ او باد.
 مرگ‌ بر فرزندان‌ آدم‌ به‌ مثابه‌ گردنبند بر گردن‌ دختر جوان‌ كشيده‌ و بسته‌ شده‌ است‌. و چه‌ بسيار در آرزو و اشتياق‌ ملاقات‌ و ديدار رفتگان‌ از خاندان‌ خود هستم‌، همانند اشتياقي‌ كه‌ يعقوب‌ به‌ ديدار يوسف‌ داشت‌. و براي‌ من‌ جائي‌ معيّن‌ و انتخاب‌ شده‌ است‌ كه‌ بايد پيكر من‌ در آنجا بيفتد، و من‌ بايد به‌ آنجا برسم‌. گويا من‌ مي‌بينم‌ كه‌ بند بند مرا گرگان‌ بيابان‌ بين‌ نَواويس‌ و كربلا از هم‌ جدا مي‌سازند، و از من‌ شكمبه‌هاي‌ تهي‌ خود را پر مي‌كنند و انبانهاي‌ گرسنه‌ خود را سرشار مي‌نمايند. فرارگاهي‌ نيست‌ از روزيكه‌ در قلم‌ تقدير گذشته‌ است‌. رضاي‌ خدا رضاي‌ ما اهل‌ بيت‌ است‌؛ بر امتحانات‌ و بلاهاي‌ او شكيبائي‌ مي‌نمائيم‌، و او اجر و مزد شكيبايان‌ را بطور اتمّ و اكمل‌ به‌ ما عنايت‌ خواهد نمود. از رسول‌ خدا، قرابتش‌ كه‌ به‌ منزله‌ پودِ جامه‌ با اصل‌ و ريشه‌ آن‌ حضرت‌ بستگي‌ دارد جدا نمي‌شود. و در بهشت‌ برين‌ گرداگرد او جمع‌ مي‌شوند، و بدانها چشم‌ رسول‌ خدا تر و تازه‌ مي‌گردد، و براي‌ آنها وعده‌ رسول‌ خدا تحقّق‌ مي‌پذيرد. (وعده‌اي‌كه‌ خداوند به‌ رسول‌ خدا داده‌ است‌ براي‌ اقربايش‌ منجّز و محقّق‌ مي‌گردد.)
 پس‌ كسيكه‌ در ميان‌ ماست‌، و حاضر است‌ جان‌ خود را ايثار كند، و خون‌ دل‌ خود را فدا كند، و براي‌ لقاي‌ خدا نفس‌ خود را آماده‌ نموده‌ است‌؛ با ما كوچ‌ كند كه‌ من‌ در صبحگاهان‌ عازم‌ رحيل‌ هستم‌؛ إن‌شآءالله‌ تعالَي‌.»

بازگشت به فهرست

اشعار حضرت‌ در جواب‌ سوال فرزدق‌ در مورد حركت به‌سوي كوفه
 و چون‌ آن‌ حضرت‌ به‌ صَوب‌ كوفه‌ كوچ‌ مي‌فرمود، فَرَزْدَق‌ بن‌ غالب‌ كه‌ از شعراي‌ نامي‌ آن‌ عصر بود، با آن‌ حضرت‌ در راه‌ برخورد نموده‌ و در ضمن‌ ملاقات‌ معروض‌ داشت‌: اي‌ پسر رسول‌ خدا! چگونه‌ به‌ اهل‌ كوفه‌ اعتماد مي‌نمائي‌؛ و اينان‌ همانهائي‌ هستند كه‌ پسر عمويت‌ مُسلم‌بن‌ عقيل‌ و پيروان‌ او را كشتند!؟
 حضرت‌ براي‌ مسلم‌ طلب‌ رحمت‌ نمودند و فرمودند: مسلم‌ به‌ سوي‌ رَوح‌ خدا و رضوان‌ خدا رهسپار شد. آنچه‌ بر عهده‌ داشت‌ انجام‌ داد؛ و آنچه‌ ما بر عهده‌ داريم‌ هنوز بر ذمّه‌ ماست‌. و اين‌ اشعار را انشاد فرمود:

وَإنْ تَكُنِ الدُّنْيَا تُعَدُّ نَفِيسَةً وَإنْ تَكُنِ الاْبْدَانُ لِلْمَوْتِ أُنْشِئَتْ وَإنْ تَكُنِ الاْرْزَاقُ قِسْمـًا مُقَدَّرًا وَإنْ تَكُنِ الدُّنْيَا تُعَدُّ نَفِيسَةً فَدَارُ ثَوَابِ اللَهِ أَعْلَي‌ وَأَنْبَلُ فَقَتْلُ امْرِي‌ٍ بِالسَّيْفِ فِي‌ اللَهِ أَفْضَلُ فَقِلَّه حِرْصِ الْمَرْءِ فِي‌الْكَسْبِأَجْمَلُ فَمَا بَالُ مَتْرُوكٍ بِهِ الْمَرْءُ يَبْخَلُ [19]


 «و اگر چنين‌ است‌ كه‌ دنيا نفيس‌ به‌ شمار مي‌آيد، پس‌ بايد دانست‌ كه‌ آخرت‌ كه‌ خانه‌ ثواب‌ و مُزد الهي‌ است‌، بس‌ بلندپايه‌تر و شريف‌تر است‌.
 و اگر چنين‌ است‌ كه‌ بدن‌هاي‌ آدميان‌ براي‌ مرگ‌ آفريده‌ و انشاء شده‌ است‌، پس‌ بايد دانست‌ كه‌ كشته‌ شدن‌ با شمشير در راه‌ خدا بسي‌ برتر است‌.
 و اگر چنين‌ است‌ كه‌ روزيهاي‌ خلائق‌ به‌ مقدار معيّن‌ تقسيم‌ گرديده‌است‌، پس‌ بايد دانست‌ كه‌ كمتر حريص‌ بودن‌ مردم‌ در كسب‌ روزي‌، جميل‌تر و نيكوتر است‌.
 و اگر چنين‌ است‌ كه‌ نتيجه‌ اندوختن‌ اموال‌، ترك‌ نمودن‌ آنهاست‌، پس‌ چيزي‌ كه‌ متروك‌ خواهد شد چه‌ ارزشي‌ دارد كه‌ آدمي‌ بدان‌ بخل‌ ورزد.»
 و بسياري‌ از ارباب‌ مقاتل‌ گفته‌اند كه‌ چون‌ آن‌ حضرت‌ در روز عاشورا رَجز مي‌خواند و شمشير مي‌زد، در ضمن‌ رجز خود بدين‌ اشعار تكيه‌ مي‌جست‌؛ مانند محدّث‌قمّي‌ در «نفس‌ المهموم‌» و شيخ‌ سليمان‌ قندوزي‌ در «ينابيع‌ المودّه‌».
[20]

مذمت اهل دنيا
قَالَ الْفَرَزْدَقُ: لَقِيَنِي‌ الْحُسَيْنُ عليه‌السلام فِي‌ مُنْصَرَفِي‌ مِنَ الْكُوفَه. فَقَالَ: مَا وَرَاكَ يَا أَبَا فِرَاسٍ؟!
 قُلْتُ: أَصْدُقُكَ؟! قَالَ عليه‌السلام: الصِّدْقَ أُرِيدُ!
 قُلْتُ: أَمَّا الْقُلُوبُ فَمَعَكَ، وَأَمَّا السُّيُوفُ فَمَعَ بَنِي‌ أُمَيَّه؛ وَالنَّصْرُ مِنْ عِنْدِ اللَهِ.
 قَالَ: مَا أَرَاكَ إلاَّ صَدَقْتَ! النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَالدِّينُ لَغْوٌ عَلَي‌ أَلْسِنَتِهِمْ، يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ بِهِ مَعَايِشُهُمْ؛ فَإذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاَ´ءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ.

 «فرزدق‌ مي‌گويد: چون‌ از درنگ‌ در كوفه‌ انصراف‌ پيدا كرده‌، باز مي‌گشتم‌، حسين‌ عليه‌ السّلام‌ مرا در راه‌ ديدار كرد و گفت‌: اي‌ أبوفراس‌! پشت‌ سرت‌ چه‌ خبر بود؟
 گفتم‌: راستش‌ را به‌ تو بگويم‌؟! فرمود: آري‌، من‌ راستش‌ را مي‌خواهم‌! گفتم‌: دل‌هاي‌ كوفيان‌ همه‌ با توست‌؛ وليكن‌ شمشيرهايشان‌ همه‌ بر كمك‌ و مساعدت‌ بني‌ اُميّه‌ است‌؛ و ياري‌ و نصرت‌ هم‌ از جانب‌ خداست‌! فرمود: آري‌! اين‌ سخني‌ است‌ كه‌ تو از روي‌ صدق‌ و راستي‌ گفتي‌! مردم‌ همگي‌ بردگان‌ و بندگان‌ مال‌ دنيا هستند؛ و تلفّظ‌ به‌ دينداري‌ فقط‌ كلام‌ لغو و بي‌ محتوائي‌ است‌ كه‌ بر سر زبان‌هايشان‌ جاري‌ است‌. پاسداري‌ از دينشان‌ فقط‌ در محدوده‌اي‌ است‌ كه‌ در پرتو آن‌، معيشت‌‌هاي‌ فراوان‌ به‌ دست‌ آورند؛ و چون‌ با غِربال‌ امتحان‌ و ابتلاء آزمايش‌ شوند معلوم‌ مي‌شود كه‌ دينداران‌ واقعي‌ چه‌ بسيار اندكند.»

بازگشت به فهرست

پاورقي‌


1 - آية‌ 73، از سورة‌ 21: الانبيآء
2 - «نهج‌ البلاغة‌» خطبة‌ 231؛ و از شرح‌ عبده‌، طبع‌ مصر: ج‌ 1، ص‌ 462
3 - «نهج‌ البلاغة‌» خطبة‌ 231؛ و از شرح‌ عبده‌، طبع‌ مصر: ج‌ 1، ص‌ 461.
[1] اين‌ سخن‌ حضرت‌ را در «ملحقات‌ إحقاق‌ الحقّ» ص‌ 594 از ج‌ 11، از علاّمه‌ شهير به‌ ابن‌ حسنويه‌ در كتاب‌ «دُرّ بحرِ المناقب‌» ص‌ 128، مخطوط‌ از حضرت‌ صادق‌ عليه‌ السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌ كه‌ فرمود: حسين‌ بن‌ عليّ عليه‌ السّلام‌ براي‌ ايراد خطبه‌ بسوي‌ اصحابشان‌ خارج‌ شدند و چنين‌ فرمودند.
[2] در طبع‌ اوّل‌ «لمعات‌ الحسين‌» عليه‌ السّلام‌ كه‌ گراور عين‌ خطّ حقير بود، طبق‌ نسخه‌ وحيده‌ نزد حقير از كتاب‌ «تحف‌ العقول‌» كه‌ طبع‌ مكتبه‌ صدوق‌ با تصحيح‌ دانشمند محترم‌ جناب‌ آقاي‌ حاج‌ علي‌ اكبر غفّاري‌ أمدّ اللهُ في‌ عمره‌الشّريف‌ بود، اين‌ كلمه‌ بصورت‌ فإنّكم‌ تنصرونا ضبط‌ شده‌ بود، و ما هم‌ به‌ همان‌ نهج‌ آورده‌ و ترجمه‌ نموديم‌؛ ولي‌ همانطور كه‌ پيداست‌ معني‌ سليس‌ نيست‌ و داراي‌ تعقيد معنوي‌ و نياز به‌ تقدير حذف‌ دارد تا با مراد سازگار آيد. پس‌ از طبع‌ كتاب‌ باز به‌ چند نسخه‌ خطّي‌ مراجعه‌ شد، در آنها هم‌ با همين‌ عبارت‌: فإنّكم‌ تنصرونا بود. و از طرفي‌ چون‌ جناب‌ مصحّح‌ گرامي‌، با حقير سابقه‌ دوستي‌ و آشنائي‌ داشتند و حقير پشتكار ايشان‌ را در مراجعه‌ به‌ مصادر و دقّت‌ تصحيح‌ مي‌دانستم‌ براي‌ رفع‌ محذور و توضيح‌ مطلب‌ به‌ ايشان‌ ارجاع‌ شد.
 در پاسخ‌ چنين‌ فرموده‌ بودند: ما در حين‌ طبع‌ كتاب‌ «تحف‌العقول‌» به‌ چندين‌ مصدر خطّي‌ مراجعه‌ نموديم‌، در همه‌ آنها فإنّكم‌ تنصرونا بود، و چون‌ خود ما هم‌ معني‌ را غير سليس‌ يافتيم و از طرفي‌ تصرّف‌ در عبارت‌ صاحب‌ كتاب‌ غلط‌ است‌، لهذا با همين‌ لفظ‌ طبع‌ نموديم‌. سپس‌ بطور قطع‌ و يقين‌ از شواهد و قرائن‌ معلوم‌ شد كه‌: اصل‌ عبارت‌ فإنْ لَم‌ تنصرونا بوده‌ است‌، بعداً نسخه‌ نويسان‌ نون‌ را به‌ لام‌ متّصل‌ نموده‌، فإنْلَم‌ تنصرونا نوشته‌اند؛ و چون‌ اينگونه‌ كتابت‌ معهود نبوده‌ است‌ نسخه‌ نويسان‌ بعدي‌ تصوّر كرده‌اند در اصل‌ فإنّكم‌ تنصرونا بوده‌ است‌، لهذا سركشي‌ بر روي‌ لام‌ قرار داده‌ و آنرا بصورت‌ كاف‌ در آورده‌اند؛ و بدين‌ ترتيب‌ در سير تحريفات‌ و تصحيفات‌ كتابتي‌ اينگونه‌ تغيير حاصل‌ شده‌ است‌. بنابراين‌ عبارت‌ اصل‌ بدون‌ ترديد فإن‌ لم‌ تنصرونا مي‌باشد ـ انتهي‌ پيام‌ جناب‌ آقاي‌ غفّاري‌.
 و چون‌ اين‌ پاسخ‌ مورد قبول‌ و امضاي‌ حقير واقع‌ شد، در طبع‌ مجدّد آن‌ كه‌ به‌ شكل‌ حروفي‌ تحقّق‌ يافت‌ بصورت‌ فإن‌ لم‌ تنصرونا ضبط‌ و به‌ همينگونه‌ ترجمه‌ شده‌ است‌.
[3] «تُحف‌ العقول‌» ص‌ 239، از طبع‌ حروفي‌
[4] اين‌ وصيّت‌ را محدّث‌ قمّي‌ در «نفس‌ المهموم‌» ص‌ 45، از علاّمه‌ مجلسي‌ در «بحار الانوار» از محمّد بن‌ أبي‌ طالب‌ موسوي‌ آورده‌. و نيز در «ملحقات‌ إحقاق‌ الحقّ» ج‌ 11، ص‌ 602، از خوارزمي‌ در كتاب‌ «مقتل‌ الحسين‌» ج‌ 1، ص‌ 188 طبع‌ نجف‌ آورده‌ است‌. و در «مقتل‌ علاّمه‌ خوارزمي‌» ج‌ 1، ص‌ 188 موجود است‌.
[5] از كلمه‌ مَهْما يَكُنْ تا اينجا را حاجي‌ نوري‌ (قدّه‌) در «مستدرك‌ الوسآئل‌» ج‌ 2، ص‌ 396، در كتاب‌ امر به‌ معروف‌ و نهي‌از منكر، حديث‌ شماره‌ 6، از «كشف‌ الغمّه‌» نقل‌ كرده‌ است‌.
[6] از كلمه‌ وَاعْلَموا تا اينجا را از «كشف‌ الغمّه‌» با عبارت‌ فَتَحولَ نِقَمًا، و از «بحار الانوار» از «اعلام‌ الدّين‌» ديلمي‌ با عبارت‌ فتَحوَّلَ إلي‌ غَيْرَكُمْ، مرحوم‌ نوري‌ در «مستدرك‌» ج‌ 2، ص‌ 399، به‌ شماره‌ 1 در باب‌ وجوب‌ حسن‌ جواب‌ النّعم‌ بالشّكر و أدآء الحقوق‌، از كتاب‌ أمر به‌ معروف‌ نقل‌ نموده‌ است‌.
[7] از كلمه‌ و اعْلَموا تا اينجا را در «مستدرك‌» ج‌ 2، ص‌ 394، به‌ شماره‌ 18 در باب‌ استحباب‌ معروف‌ و كراهت‌ ترك‌ آن‌ از كتاب‌ أمر به‌ معروف‌، حاجي‌ نوري‌ (قدّه‌) از «بحار الانوار» از «اعلام‌ الدّين‌» ديلمي‌ نقل‌ كرده‌ است‌ با دو كلمه‌ زياده‌ بر آن‌: اوّل‌ اينكه‌ پس‌ از يَسُرُّ النّاظِرينَ، عبارت‌ و يَفوقُ الْعالَمينَ را آورده‌ است‌. دوّم‌ اينكه‌ پس‌ از كلمه‌ سَمِجًا، قَبيحًا را اضافه‌ نموده‌ است‌. (براي بازگشت به متن بر روي عدد پاورقي كليك كنيد.)
[8] «كشف‌ الغمّه‌» طبع‌ سنگي‌، ص‌ 184
[9] در «بحار الانوار» طبع‌ حروفي‌ اسلاميّه‌ ج‌ 78، ص‌ 126، از «جامع‌الاخبار» روايت‌ كرده‌ است‌؛ وليكن‌ در «جامع‌ الاخبار» در فصل‌ 89، در ص‌ 152 طبع‌ مصطفوي‌ اين‌ روايت‌ را از حضرت‌ عليّبن‌ الحسين‌ عليهما السّلام‌ روايت‌ كرده‌ است‌.
[10] اين‌ روايت‌ در كتاب‌ «اختصاص‌» شيخ‌ مفيد در ص‌ 225، از طبع‌ حروفي‌ وارد است‌، و مجلسي‌ رضوان‌ الله‌ عليه‌ در جلد دهم‌ «بحار» كمپاني‌ در احوالات‌ حضرت‌ سيّد الشّهداء عليه‌ السّلام‌ (ج‌ 78، ص‌ 126 از طبع‌ حروفي‌) و در جلد پانزدهم‌ كمپاني‌ در باب‌ اداء فرائض‌ و اجتناب‌ از محارم‌ نقل‌ كرده‌ است‌.
[11] اين‌ روايت‌ را مجلسي‌ در «بحار الانوار» ج‌ 78 از طبع‌ حروفي‌ ص‌ 128، از كتاب‌ «اعلام‌ الدّين‌» آورده‌ است‌.
[12] «تحف‌ العقول‌» ص‌ 248؛ و «بحار الانوار» جلد 78، ص‌ 120، از «تحف‌ العقول‌»
[13] «تحف‌ العقول‌» ص‌ 246 از طبع‌ حروفي‌؛ و «بحار الانوار» ج‌ 78، ص‌ 118 از طبع‌ حروفي‌
[14] ابن‌ أثير جزري‌ در «الكامل‌ في‌ التّاريخ‌» ج‌ 3، ص‌ 460 در حوادث‌ سال‌ چهل‌ و نهم‌ هجري‌ آورده‌ است‌ كه‌: در اين‌ سال‌ حسن‌بن‌ عليّ عليه‌ السّلام‌وفات‌ يافتند، و جُعده‌ دختر أشعث‌ بن‌ قيس‌ كِندي‌ او را زهر داد.
[15] و در بعضي‌ از نُسخ‌ وارد است‌: دو سال‌.
[16] «كتاب‌ سليم‌ بن‌ قيس‌ هلالي‌ كوفي‌» از ص‌ 206 تا ص‌ 209
[17] مقصود، معاويه‌ بن‌ أبي‌ سفيان‌ است‌.
[18] چون‌ در اين‌ خطبه‌ شريفه‌ لغاتي‌ استعمال‌ شده‌ است‌ كه‌ در ضبط‌ مختلف‌ مي‌باشد، حقير بعضي‌ از لغات‌ را به‌ طريق‌ صحيح‌ و با معناي‌ مناسب‌ ذكر مي‌كنم‌:
 قِلاده‌: گردنبند. فَته‌: دختر جوان‌. خُيِّر، مجهول‌ باب‌ تفعيل‌: اختيار و انتخاب‌ گرديده‌ شده‌ است‌. عُسْلان‌ به‌ ضمّ فاء الفعل‌، جمع‌ عاسل‌ به‌ معناي‌ گرگ‌ است‌؛ چون‌ راكب‌ و رُكبان‌ و فارس‌ و فُرسان‌. أكراش‌: جمع‌ كِرْش‌ به‌ معناي‌ شكمبه‌ گوسفند و سائر حيوانات‌. جُوف‌: جمع‌ جَوْفاء به‌ معناي‌ توخالي‌ است‌. مثل‌ حُمْر و حَمراء، و صُفْر و صفراء. أجْربه‌: جمع‌ جِراب‌ به‌ معناي‌ انبان‌ است‌؛ مثل‌ أنظمه‌ و نظام‌. و سُغْب‌: جمع‌ أسْغَب‌ به‌ معناي‌ گرسنه‌، مثل‌ حُمْر و أحْمر. لُحْمَه‌: بالضّم‌، پود جامه‌ در مقابل‌ تار، و كنايه‌ از قرابت‌ است‌. حظيره‌: به‌ معناي‌ مكان‌ محدود و محصور به‌ ديوار است‌، و حظيره‌القدس‌ به‌ معناي‌ بهشت‌ است‌.
 اين‌ خطبه‌ در بسياري‌ از كتب‌ نقل‌ شده‌ است‌؛ از جمله‌ «لُهوف‌» ص‌ 53، و كتاب‌ «نفس‌ المهموم‌» ص‌ 100، و در «مقتل‌ خوارزمي‌» ج‌ 2، ص‌ 5 و 6؛ وليكن‌ در آن‌ وَ ما أوْلَعَني‌ إلَي‌ أسْلافي‌ وارد است‌، و نيز كأنـّي‌ أنْظُرُ إلَي‌ أوْصالي‌ تُقَطِّعُها وُحوشُ الْفَلَواتِ غُبْرًا و عَفْرًا وارد است‌، و از جمله‌ لَنْتَشُذَّ عَنْ رَسولِ اللَهِ لُحْمَتُهُ تا آخر در اين‌ نقل‌ وارد نيست‌. و در «كشف‌ الغمّه‌» ص‌ 184 طبق‌ عبارات‌ «لهوف‌» نيز وارد است‌، و در «ملحقات‌ إحقاق‌ الحقّ» ص‌ 598، ج‌ 11 از «مقتل‌ خوارزمي‌» تا جمله‌ وَ يُنْجَزُ لَهُم‌ وَعْدُهُ روايت‌ كرده‌ است‌، و نيز از علاّمه‌ مدوخ‌ در كتاب‌ «العدل‌ الشّاهد» ص‌ 95، طبق‌ همان‌ عبارات‌ «لهوف‌» آورده‌ است‌.
[19] «كشف‌ الغمّه‌» ص‌ 183 و 184
[20] «نفس‌ المهموم‌» ص‌ 219، و «ملحقات‌ إحقاق‌ الحقّ» ج‌ 11، ص‌ 647، از «ينابيع‌ المودّه‌» ص‌ 346 و 347؛ و مرحوم‌ محدّث‌ قمّي‌ فرموده‌ است‌ كه‌ محمّد بن‌ أبي‌ طالب‌ گفته‌ است‌: أبوعلي‌ سلامي‌ در تاريخ‌ خود ذكر كرده‌ است‌ كه‌ اين‌ اشعار از حضرت‌ امام‌ حسين‌ عليه‌ السّلام‌ است‌ و هيچكس‌ را توان‌ آن‌ نيست‌ كه‌ مانند آن‌ سرايد.







موضوعات مرتبط: کتاب لمعات الحسين/ قسمت اول

تاريخ : چهارشنبه دوم اسفند 1391 | 22:6 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

ولادت امام حسن عسکری

امام حسن عسکری علیه السلام 

 ۸ ربیع الثانی ولادت امام حسن عسکری علیه السلام بر امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) و تمام شیعیان جهان مبارک باد.


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام حسن عسکری علیه السلام

تاريخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 23:36 | نویسنده : گروه نور الزهرا |

جريان شناسى تاريخى نفاق از حكومت اميرالمومنين عليه السلام تا شهادت حسين بن على عليه السلام


فصل ششم : جريان شناسى تاريخى نفاق از حكومت اميرالمومنين عليه السلام تا شهادت حسين بن على عليه السلام
دوران حكومت اميرالمومنين عليه السلام  
فعاليت مجدد جريان نفاق  
با نگاهى به تحولات سه دوره تاريخى يعنى دوره پيامبر صلى الله عليه و آله ، دوره خلفا و دوره حكومت حضرت على عليه السلام به نكته جالبى مى رسيم و آن ركود فعاليتهاى منافقين غير حكومتى در دوره دوم است . وقتى خبر فتنه اصحاب جمل به امام على عليه السلام رسيد، حضرت به نكته اى اشاره كردند كه بسيار قابل توجه است ، ايشان فرمودند: و من العجب انقياد هما لابى بكر و عمر و عثمان و خلافهما على (159) عجيب اينجاست كه آنها ( طلحه و زبير ) مطيع ابوبكر و عمر و عثمان بودند، ولى در برابر من مخالفت مى كنند.
اين مطلب مهمى است كه امام مورد توجه قرار داده اند كه نفاق بعد از آنى كه در اواخر حيات پيامبر صلى الله عليه و آله شهرت داشت ، با روى كار آمدن ابوبكر و عمر و عثمان پايان گرفت و همزمان با حكومت ايشان جانى دوباره گرفت .
(160) در اين قسمت سعى شده تا پاره اى از فعاليتهاى حزب نفاق در زمان حكومت اميرمومنين على عليه السلام مورد بررسى قرار گيرد.
نقش معاويه در جنگ جمل  
پس از بسته شدن نطفه جنگ جمل ، معاويه با يك حيله زيركانه ، شعله جنگ را برافروخته كرد. او با درگير كردن زبير با على عليه السلام و اصحاب او و كشته شدن تعداد زيادى از مسلمين و شايد كشته شدن على عليه السلام و زبير مى خواست تا زمينه اى براى حكومت خود بسازد. لذا به دروغ نامه اى به زبير نوشت و به او گفت كه از اهل شام براى او به عنوان خليفه بيعت گرفته است و يادآور شد كه قبل از على عليه السلام عراق را بگيرد، چرا كه شام نيز آماده براى پذيرش خلافت اوست و نتيجتا على چيزى نخواهد داشت ، زبير نيز از رسيدن نامه خوشحال شد (161) و اگر هم قصد صلحى با على ععى داشت ، از آن منصرف شد و در تصميم خود مصمم تر گشت .
برخوردهاى نفاق آميز معاويه  
تاريخ موارد متعددى از اعمال منافقانه معاويه را ثبت كرده است . معاويه وقتى ديد كه على عليه السلام زمام امور را بدست گرفته است ، تمام هم خود را بر آن قرار داد كه وجهه آن حضرت را در ميان مردم خراب كند ، از اين رو تمام تلاش خود را كرد تا على عليه السلام را به عنوان قاتل عثمان معرفى كند. براى نمونه شرحبيل رهبر يكى از قبيله هاى شام را فريب داد و مانع اصلى بيعت خود با على عليه السلام را قتل عثمان بدست او معرفى كرد. شرحبيل در صدد تحقيق در اين مورد برآمد. اما معاويه افرادى را فرستاد تا بطور غيرمستقيم على عليه السلام را به عنوان قاتل عثمان به او معرفى كنند. او پس از شنيدن اين سخنان نزد معاويه برگشت و با ابراز اينكه حتما على قاتل عثمان است ، به معاويه گفت اگر تو با او بيعت كنى ، ما با تو مخالفت مى كنيم . (162) در جريان جنگ صفين معاويه دائما بر كشته هاى طرفين نوحه خوانى مى كرد و از كشته شدن آنها ابراز تاسف مى كرد، اما كسى را جز اندكى ياراى آن نبود كه تشخيص دهد كه اين خود معاويه بود كه طغيان كرد و تخم نفاق را در ميان امت اسلامى كاشت و امروز دلسوز مسلمين شده است . (163) او آنقدر نيرنگ باز بود كه سعى مى كرد حتى با افرادى كه در صفين عليه او بودند، با رافت و مهربانى ، برخورد كند. اما زيد را وامى داشت تا بدترين فشارها را به آنها وارد كند و به او گفت : تكون انت بشدة و غلظة و اكون انا للرافة و الرحمة (164) من با آنان با رافت و محبت سخن مى گويم ، ولى تو با ايشان با شدت و خشونت برخورد كن .
دستگاه تبليغاتى معاويه  
آشنايى با منافقين ، آشنايى با دردهاى اميرالمومنين على عليه السلام و فرزندان آن حضرت عليه السلام است . در دوران زمامدارى حضرت امير عليه السلام دو گروه تحت دافعه شديد ايشان قرار گرفتند: 1 - منافقان زيرك 2 - زاهدان احمق . و خطر نفاق بيش از خطر زاهدان و جاهلان بوده و هست ، زيرا خوارج ( مظهر جهالت و خشكه مقدسى ) در تشخيص حق به اشتباه افتاده بودند، ولى معاويه و يارانش ( مظهر نفاق ) اصالتا به دنبال باطل بودند كه با قرار گرفتن در مقابل حضرت على عليه السلام ناخواسته پيش مرگ معاويه و يارانش شدند و نكته مهمى كه از سيره علوى فهميده مى شود اين است كه براى مبارزه با نفاق بايد سپر و وسيله آن يعنى مقدس ‍ مابان جاهل را نابود كرد. (165)
تفاوت دوران حضرت على عليه السلام با زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نيز از آنرو بود كه در زمان حضرت رسول صلى الله عليه و آله تازه نطفه نفاق بسته شده بود، اما حضرت امير صلى الله عليه و آله با منافقانى كار كشته و با تجربه روبرو بود كه هم مسلط به شگردهاى تبليغاتى بودند و هم قدرت اقتصادى را در دست داشتند. به طور نمونه سمرة بن جندب به نام صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله ، گرداننده دستگاه تبليغاتى معاويه بود. او با اخذ چهارصد هزار درم ، شان نزول دو آيه را دگرگون ساخت . آيه اى كه درباره جانبازى على عليه السلام در ليلة المبيت - شب هجرت پيامبر - نازل شده بود، (166) را از فضايل قاتل على عليه السلام عبدالرحمن بن ملجم دانست و گفت : در حق وى نازل شده است . و آيه زير را كه در مذمت منافقين وارد شده بود را درباره على عليه السلام خواند و گفت : منظور ابو تراب است .
و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الد الخصام
(167) گفتار برخى مردم ، تو را در زندگى دنيا به تعجب وا مى دارد و خدا را گواه مى گيرد كه آنچه مى گويد با عقيده او مطابقت دارد، در صورتى كه او از سخت ترين دشمنان است . (168)
او با وقاحت در حضور هزاران نفر از مردم شام كه از اوضاع زمان رسالت و مقام على عليه السلام در پيشگاه خدا و پيامبرش آگاهى نداشتند، دست به چنين جنايتى زد و آنان را براى ريختن خون على عليه السلام و شيعيان او تشنه ساخت . بر اثر همين تبليغات منافقان مسلمان نما بود كه ملت شام ، سيل آسا به جنگ على رفتند كه پس از دادن 125 هزار كشته و به شهادت رساندن 65 هزار نفر از سربازان اميرالمومنين ، با حيله و تزوير جنگ به پايان رسيد. (169) دستگاه تبليغاتى معاويه در جريان نفاق از حربه اتهام عليه حضرت استفاده كرد. بزرگترين اتهام معاويه ، مشاركت امام در قتل عثمان بود و حال آنكه امام مبراتر از همه در خون عثمان بود. نماز نخواندن اتهام ديگرى بود كه معاويه در شام عليه حضرت به راه انداخت . هاشم بن عتبه مى گويد در لشگر معاويه جوانى را ديدم كه خيلى با نشاط مى جنگد. از او پرسيدم : دليل اين نشاط چيست ؟ گفت : مى خواهم كسى را بكشم كه نماز نمى خواند و قاتل عثمان است (170). پس از رسيدن خبر ضربت خوردن و به شهادت رسيدن حضرت امير عليه السلام در مسجد كوفه ، عده اى از شاميان با تعجب مى گفتند: مگر على نماز هم مى خواند؟ اما دردناكترى اتهام معاوى ، اتهام برنامه ريزى براى قتل پيامبر صلى الل عليه و آله توسط حضرت بود. (171)
امام عليه السلام درباره منافقانى كه در لباس صحابه پيامبر، اكاذيب بسيارى را از زبان رسول خدا صلى الله عليه و آله به نفع دستگاه خلافت جعل مى كردند، چنين مى فرمايد:
فلو علم الناس انه منافق كاذب لم يقبلوا منه و لم يصقوا و لكنهم قالوا، صاحب رسول الله صلى الله عليه و آله ، راه و سمع منه و لق عنه ، فياخذون بقوله
(172) اگر مردم مى دانستند كه او منافق دروغگويى است ، هرگز سخن او را قبول نمى كردند و او را تصديق نمى نمودند. ولى آنان مى گويند، اين صحابى پيامبر صلى الله عليه و آله است و او را ديده و از او شنيده و ضبط كرده است ، پس مردم گفتارش را مى پذيرند.
دوران امام حسن مجتبى عليه السلام و امام حسين عليه السلام  
شناخت مردم عراق  
پيش از پرداختن به نقش جريان نفاق در دوران امام حسن عليه السلام بايد يك شناخت كلى از وضعيت مردم عراق در آستانه امامت حسن بن على عليه السلام بدست آوريم . اين شناخت ، راهگشاى ما در تحليل دوران امام حسن عليه السلام و نقش جريان نفاق در دوره آن حضرت خواهد بود. شيخ مفيد ( ره ) در تحليلى درباره ياران امام مجتبى عليه السلام ، آنها را به پنج دسته تقسيم مى كند. گروه اول شيعيان على بن ابيطالب عليه السلام ، گروه دوم خوارج كه در صدد مبارزه با معاويه بودند و چون امام قصد جنگ با شام را داشت ، گرد او مجتمع شده بودند. گروه سوم طمعكارانى كه به دنبال غنايم جنگى مى گشتند. گروه چهارم مردمى كه عوام بودند و قدرت تشخيص نداشتند و گروه پنجم كسانى كه به انگيزه هاى عصبيت قبيلگى و بدون توجه به دين ، تنها روساى قبايل خود بودند. (173)
در اين ميان گروه سوم تعدادشان بيشتر بود. اين گروه خود را طلبكار آل على عليه السلام مى دانستند. زيرا عراق منطقه اى بود كه مركز فتوحات به حساب مى آمد و در تمام نبردهايى كه اين مردم در آن شركت مى كردند، غنايم زيادى نصيب آنها مى گرديد. اما از زمانى كه امام على عليه السلام به اين منطقه آمد، حكومت اسلامى درگير جنگهاى داخلى شد. لذا اين گروه كه به غنايم فتوحات عادت كرده بودند، كينه على عليه السلام و اولادش را به دل گرفتند و ديگر نمى خواستند پس از جنگ نهروان در سپاه امام مجتبى عليه السلام جنگ تازه اى را شروع كنند.
حربه اتهام  
وجود مردم خسته ، مردد و بى بصيرت عراق ، بهترين زمينه را براى جريان نفاق مستقر در شام آماده مى كرد تا با انتشار اتهامات فراوان به وجود مبارك حسن بن على عليه السلام ، قضايا را به نفع خود به پايان ببرد. در همين راستاست كه مى بينيم از طرفى آن حضرت را بى بهره از تدبير و سياست و از طرف ديگر دنيا طلب معرفى مى كنند و سعى مى كنند موضع امام مجتبى عليه السلام را در مقابل امام على عليه السلام و امام حسين عليه السلام قرار دهند. يك بار مى بينيم با جعل و ترويج اخبار پوچ تلاش مى شود امام حسن عليه السلام را شخصيتى نشان دهند كه دائما در حال تزويج و طلاق بوده و با ديگر مى بينيم كه در اخبار مربوط به صلح اينگونه عنوان مى شود كه امام تنها با چند تعهدى كه جنبه مالى داشته حاضر شده از حكومت كناره بگيرد.(174)در همين اخبار سعى شده تا تبليغ شود كه امام حسن عليه السلام براى خويش چنين حقى نمى ديده كه خلافت را براى خود نگهدارد و لذا آن را تسليم معاويه كرده است . در اتهام ديگرى نيز شاهديم كه موضع عثمانى به امام نسبت داده مى شود، به اين معنى كه ايشان با پدرشان مخالف بوده و خونريزى در جنگهاى داخلى را قبول نداشته است .
طبيعى است كه با اكثريت اين اتهامات و در چنين فضاى آلوده اى ، عوام فرصت شنيدن سخن حق را نيابند و با پاى خود در مهلكه اهل نفاق گرفتار آيند. در اين اوضاع نابسامان است كه امام مجتبى عليه السلام علت سكوت خود و پدر بزرگوارشان را اينچنين بيان مى كنند: ما براى اينكه منافقين نتوانند از اختلاف ما براى ضربه به اصل دين بهره بگيرند، سكوت كرديم . (175)
نفوذ در سپاه  
معاويه براى نفوذ در سپاه امام حسن عليه السلام از دو حربه سود جست ، بدين ترتيب كه براى فريب سران سپاه از حربه نيرنگ ، ثروت و مقام و براى فريب سپاهيان از حربه تبليغات استفاده كرد و اين در حالى بود كه از همان ابتدا هم سپاه معاويه 60 هزار نفر و سپاه امام 12 هزار نفر بود، يعنى يك پنجم لشگر شام .
معاويه نماينده اى را نزد عبيدالله بن عباس فرمانده سپاه امام حسن عليه السلام فرستاد: تا به او بگويد: حسن بن على از او تقاضاى صلح كرده است . اگر امشب به سوى ما بيايى ، فلان مقدار به تو خواهم داد، در غير اينصورت فردا مجبور خواهى شد كه از من متابعت كنى .
(176) وعده معاويه شامل يك ميليون درهم بود كه قرار شد نصف آن را همان موقع و بقيه را پس از تسخير كوفه بپردازد. (177) عبيدالله هم اين مطلب را در نيافت كه اگر امام صلح را پذيرفته بود، ديگر لزومى نداشت تا معاويه به فريب او بپردازد. البته شايد وعده معاويه او را فريفته و به آنسو كشانده است . پس از رفتن عبيدالله ، حدود دو سوم سپاه نيز به سوى معاويه گريختند. يعنى تنها حدود چهار هزار نفر باقى ماندند كه قيس بن سعد فرماندهى اين عده را بر عهده گرفت . پس از اين حادثه ، معاويه در صدد فريب قيس برآمد، اما او با پافشارى بر جنگ دست رد بر سينه معاويه زد. (178) همچنين معاويه سران قبايل را با تهديد و تطميع به اطاعت از خود واداشت . در ضمن نامه اى كه براى دعوت امام حسن عليه السلام به صلح فرستاد، نامه هاى روساى قبايل عراق كه در آن آمادگى خود براى تحويل امام عليه السلام به معاويه را ابراز داشته بودند را هم بسوى امام عليه السلام فرستاد.
اما از سوى ديگر معاويه در پى فريب سپاهيان امام حسن عليه السلام برآمد. جاسوسان معاويه از همان ابتدا درصدد ايجاد تفرقه در ميان مردم بودند. اين افراد علاوه بر رساندن اخبار عراق به شام ، نقش عمده اى را در نشر شايعات بر عهده داشتند. شايعاتى كه در مردم متزلزلى چون مردم عراق به راحتى و به سرعت كارگر مى شد.
يعقوبى مى نويسد: معاويه از يك طرف در سپاه امام عليه السلام منتشر كرده بود كه حسن بن على عليه السلام با وى صلح كرده است و از طرف ديگر در ساباط (179) منتشر مى كرد كه قيس بن سعد ( فرمانده سپاه امام عليه السلام ) با معاويه صلح كرده است .
(180) اين شايعه مى توانست روحيه سپاه را به شدت تضعيف كند و عناصر خارجى كه براى ضربه زدن به معاويه گرد امام مجتبى عليه السلام مجتمع شده بودند را نسبت به اما بدبين سازد. حيله گرى معاويه تا حدى بود كه پيش از آنكه امام حسن عليه السلام تمايل خود را براى صلح اعلام كند ، گروهى را براى مذاكره به ساباط فرستاد. آنها كه پس از گفتگوهاى فراوان مشاهده كردند كه امام قاطعانه بر موضع جنگ پافشارى مى كنند، برخاستند كه بروند. اما به هنگام رفتن ، در حالى كه مردم جمع شده بودند تا از نتيجه مذاكرات آگاه شوند، اعلام كردند كه حسن بن على صلح را پذيرفت و خداوند بوسيله پسر پيامبرش از ريختن خون مردم جلوگيرى كرد. بر اساس همين شايعات بود كه گروهى از سپاهيان امام حسن عليه السلام شورش كردند و جراح بن سنان با خنجرى به امام عليه السلام حمله برده و ايشان را زخمى كرد. (181)
در چنين فضاى غبار آلودى كه جريان نفاق در اذهان جامعه بى بصيرت و راحت طلب عراق بوجود آورده بود، امام مجتبى عليه السلام با مشاهده پراكندگى سپاه و با شناختى كه از برخوردهاى مختلف اين مردم با پدر بزرگوارشان داشتند، صلح را پذيرا شدند و اين در شرايطى بود كه در صورت هموار بودن شرايط، امام عليه السلام به هيچ وجه حاضر نمى شدند كه حكومت را به شخصى همچون معاويه بسپارند؛ همچنانكه خود ايشان نيز فرمودند كه : لو وجدت اعوانا ماسلمت له لامر لانه محرم على بنى امية (182) اگر يارانى داشتم ، حكومت را به او تسليم نمى كردم . زيرا حكومت بر بنى اميه حرام است .
شدت غربت امام مجتبى عليه السلام كه عده اى از يارانش به طمع غنائم ، عده اى بى بصيريت و گروهى ارضاى تمايلات گروهى به گردنش جمع شده بودند را مى توان از اين كلام ايشان دريافت كه فرمودند: اگر من با معاويه جنگ را شروع مى كردم ، به خدا قسم اينان گردن مرا مى گرفتند تا مرا بصورت اسير تحويل معاويه دهند.
(183)
اين صلح در شرايطى صورت پذيرفت كه شهادت امام عليه السلام و اصحاب اندكى كه بر امامت ايشان استوار مانده بودند هم مثمر ثمر واقع نمى شد، زيرا شهادت هم براى آنكه از قالب يك ايثار شخصى درآمده بصورت يك حركت اجتماعى تحول آفرين درآيد، نيازمند شرايطى است كه در دوران امام حسن عليه السلام وجود نداشت و جنگ در چنان وضعيتى ، نتيجه اى جز نابودى دين حقيقى و از بين رفتن انصار دين نداشت . همچنانكه امام عليه السلام در پاسخ حجر بن عدى كه از علت ايشان پرسيد، فرمودند: اى حجر، مردم آنچه را تو دوست مى دارى ، دوست نمى دارند. من اين كار را تنها براى حفظ امثال تو انجام دادم (184)
و در پاسخ به مالك بن ضمره فرمودند: اى مالك ، وقتى ديدم جز اندكى ، ديگران ميدان را ترك كرده اند، بيمناك شدم كه در صورت جنگ همه شما از روى زمين محو شويد. پس تصميم گرفتم تا براى دين فريادگرى بگذارم . (185)
رسوايى نفاق  
صلح امام حسن عليه السلام گرچه در جواب به مقتضيات زمان و در غربتى سخت بسته شد، اما اثرات مخصوص به خود داشته . مهمترين اثر اين صلح ، فاش شدن ماهيت درونى حزب نفاق بود. عمل نكردن معاويه به شرايط صلحنامه ، باطن او كه تا آن هنگام دم از اسلام و مسلمين مى زد را افشا كرد. او در همان موقعى كه وارد كوفه شد، صريحا اعلام اقرار كرد كه تنها براى رفع فتنه آن شرايط را پذيرفته است و اعلام كرد كه مواد صلحنامه را زير پاى خود مى گذارد. (186)
او در صلحنامه شرط عمل كردن به كتاب خدا و سنت پيامبر صلى الله عليه و آله را پذيرفته بود اما پس از رسيدن به حكومت ، قدمهاى خود در انحراف از دين را سرعت بخشيد و علنا در خطبه نماز جمعه گفت : من با شما نه بر سر روزه و نماز و حج و زكات ، كه براى حكومت جنگيدم . (187) همچنين معاويه شرط كرده بود كه جانشينى براى خود تعيين نكند. اما او با انتخاب فرزند فاسقش يزيد، زمينه را براى موروثى شدن خلافت بوجود آورد.
ايجاد امنيت براى مردم يكى ديگر از اصولى بود كه در صلحنامه ذكر شده بود. زيرا بسيارى از مردم عراق در جنگ صفين شركت كرده و ياران معاويه را كشته بودند و معاويه نمى خواست اين افراد آرامش داشته باشند. امام حسن عليه السلام براى اين افراد تامين گرفت و معاويه را متعهد ساخت كه نسبت به هيچ يك از شيعيان على عليه السلام سختگيرى نكند. اما معاويه از همان ابتداى پذيرش صلحنامه ، سختگيرى بر شيعيان را در دستور كار خود قرار داد و به عمال خود نوشت : ببينيد در ميان مردم چه كسانى از شيعيان على عليه السلام بوده و يا متهم به دوستى او هستند. ايشان را از بين ببريد و براى اين كار حتى اگر دليل و بينه اى در زير سنگى هست بيرون بكشيد.
(188)
در پى اين دستورات ، زياد بن ابيه فرماندار بصره و كوفه ، در اولين گام ، دست كسانى كه حاضر به بيعت با معاويه نشدند را قطع كرد. (189) ماموريت عمده او سركوبى شيعيان در عراق و خصوصا در كوفه بود. ابن اعثم نوشته است كه او جمع كثيرى از شيعيان را به شهادت رساند؛ دست و پاى ايشان را قطع و چشمانشان را كور كرد. (190) عبدالله بن عامر والى ديگر معاويه نيز چنين برخوردى داشت . نعمان بن بشير نيز كه زمانى ولايت كوفه را بدست آورد، از شدت كينه اى كه به مردم كوفه داشت ، حاضر نشد نسبت به افزايش سهميه مردم اين شهر از بيت المال اقدام كند. (191) مساله ديگرى كه نقش بسيار مهمى در برداشتن نقاب از چهره منافقانه معاويه داشت ، به شهادت رساندن حجر بن عدى ، عمر بن حمق خزاعى و چند تن ديگر از اصحاب بزرگوار پيامبر صلى الله عليه و آله بود.
حجر بن عدى يا حجرالخير از جمله زاهدترين اصحاب رسول اكرم صلى الله عليه و آله بود، تا آنجا كه او را راهب اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله خوانده اند.
(192) او پس از حضرت رسول صلى الله عليه و آله ، از جمله شيعيان مخلص و ثابت قدم اميرالمومنين عليه السلام به حساب مى آمد. نقش حجر در صفين بسيار گسترده بود و از جمله اميران سپاه على عليه السلام محسوب مى شد. او پس از شهادت حضرت على عليه السلام از فعالان در بيعت با حسن بن على عليه السلام بود و پس از پذيرش صلح از سوى امام بارها در مقابل بدگويى نسبت به على عليه السلام ايستادگى كرد. (193) يكبار مغيره از او خواست تا بر سرير منبر على عليه السلام را لعن كند. او نيز بر سر منبر رفت و گفت : مغيره مى گويد من على را لعن كنم ، همه او را لعن كنيد! و البته همه مى دانستند كه منظور مغيره او است . پس از آنكه زياد زمام امور را بدست گرفت ، با مشاهده اعتراضات علنى حجر، چهار نفر از روساى قبايل كوفه را وادار كرد تا شهادتنامه اى عليه او تنظيم كنند، آنها نيز اين كار را كردند. اما زياد اين شهادت را نپذيرفت و از ابوبرده پسر ابوموسى اشعرى خواست تا شهادتنامه تندترى بنويسد، او نيز نوشت :
حجر اطاعت خليفه را رها كرده ، از جماعت مسلمين جدا گرديده است ؛ خليفه را لعنت كرده و فتنه به پا نموده است ، مردم را گرد خودش جمع و آنها را به شكستن عهدشان فرا مى خواند. اميرالمومنين معاويه را از خلافت خلع كرده و كافر به خدا شده است .
(194) پس از امضاى شهادتنامه توسط تعدادى از بزرگان كوفه ، زياد حجر را به همراه عده اى از يارانش بسوى شام گسيل كرد. (195) معاويه نيز عده اى را مامور كشتن آنها كرد و دستور دارد تا به حجر و يارانش پيشنهاد كنند كه اگر از على اظهار بيزارى كنند، حكم كشتن آنها لغو خواهد شد. (196) اما حجر و يارانش اين پيشنهاد را رد كردند و قبرهاى خود را كنده ، شب تا صبح را به عبادت گذراندند و با قلبى مملو از شوق ديدار مولايشان على عليه السلام ، به ديدار حق شتافتند.
عمر بن حمق خزاعى نيز يكى ديگر از شيعيان بزرگوارى بود كه در حكومت معاويه به شهادت رسيد. او از جمله اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام بود و از شخصيتهاى محورى كوفه محسوب
(197) مى شد. وى پس از دستگيرى حجر و يارانش به موصل گريخت و در آنجا توسط حاكم موصل دستگير و به شهادت رسيد. پس از شهادت ، سر او را جدا كرده و به شام فرستادند و اين اولين سرى بود كه از شهرى به شهرى منتقل مى شد. (198)
پس از اين اتفاقات ، چهره كريه معاويه كه تا آن روز در پس نقاب دين پنهان شده بود، براى مردم آشكار شد؛ رابطه شيعيان با امام حسين عليه السلام فزونى يافت و آهسته آهسته زمينه براى قيام اباعبدالله الحسين عليه السلام آماده شد.
امام حسين عليه السلام و جريان نفاق  
در زمان اباعبدالله الحسين عليه السلام نيز بيشتر كسانى كه در روز عاشورا جمع شدند و پسر پيامبر را به شهادت رساندند، افراد نادانى بودند كه بازيچه دست عده اى منافق سودجو و رياست طلب قرار گرفتند. عمر سعد در روز تاسوعا سپاهيانش را با عنوان جيش الله - لشكر خدا - مخاطب ساخته و آنان را با بشارت به بهشت براى جنگ با امام عليه السلام تحريك و تشويق مى كند و به تعبير علامه شهيد استاد مطهرى :
وقتى مقدس احمق مى شود، اين جور از آب در مى آيد. يك عده قليلى منافق توانستند از توده هاى مسلمان جاهل و احمق ، لشگرى انبوه عليه پسر پيامبر صلى الله عليه و آله به وجود بياورند.... خود امام حسين عليه السلام متوجه نفاق و دورويى مردم عراق و كوفه بود و در روز عاشورا خطاب به لشگريان عبيدالله بن زياد مى فرمايد: شما ما را دعوت كرديد و ما آمديم .... و حششتم علينا نارا اقتد حناها على عدونا و عدوكم ؛ آتشى كه ما براى نابودى دشمن شما و خود بر افروختيم ، شما اين آتش را عليه خود ما به كار مى بريد. سللتم علينا سيفا لنا فى ايمانكم ؛
(199) و شمشيرى كه ما به دست شما داديم - كه شمشير ايمان و اسلام است - با همان شمشير مى خواهيد ما را بكشيد. (200)



159 الكامل ، ج 3، ص 226
160 رسول جعفريان ، تاريخ سياسى اسلام ، ج 2، ص 485
161امين ، اعيان الشيعه ، ج 3 قسم 2 ص 12
162 رسول جعفريان ، تاريخ سياسى اسلام ، ج 2 ص 509
163 رسول جعفريان ، تاريخ سياسى اسلام ، ج 2، ص 509
164 ابن عبدربه ، عقدالفريد، ج 1، ص 41
165 مرتضى مطهرى ، جاذبه و دافعه على عليه السلام .
166 بقره / 207
167 بقره / 204
168 ابن ابى حديد، شرح نهج البلاغه ، ج 1، ص 361
169 جعفر سبحانى ، دوست نماها، ص 46
170 تاريخ طبرى ، ج 6 ص 2556
171 ثقفى ، الغارات ، ج 2 ، ص 581
172 نهج البلاغه / خطبه 200
173 شيخ مفيد، ارشاد، ص 171
174 البشراوى ، الاتحاف ، ص 34 - 36
175 رسول جعفريان ، تاريخ سياسى اسلام .
176 اصفهانى ، مقاتل الطالبين ، ص 42 - تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 214
177 شيخ مفيد، ارشاد، ص 170 - ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 16، ص 42
178 اصفهانى ، مقاتل الطالبين ، ص 42 - 43
179 امام حسن عليه السلام به علت كمبود نيرو كمبود نيرو عازم ساباط مدائن شدند تا در آنجا به تقويت سپاه بپردازند.
180 تاريخ يعقوبى ، ج 2، ص 214
181 همان ، ص 215
182 مجلسى ، بحارالانوار، ج 44، ص 45 - 46
183 طبرسى ، الاحتجاج ، ج 2، ص 10
184 مجلسى ، بحارالانوار، ج 44 ص 29
185 بلاذرى ، انساب الاشراف ، ج 2 ص 44 - ابن عثم ، فتوح ، ج 4 ص 163
186 بلاذرى ، انساب الاشراف ، ج 2 ص 44 - ابن عثم ، فتوح ، ج 4، ص 163
187 ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه ، ج 16، ص 46
188 بلاذرى ، اساب الاشراف ، ج 2 ص 154
189 ابن اثير، ج 3 ص 462
190 ابن اعثم ، ج 4 ص 203
191 همان ، ج 16، ص 29 - 30
192 ثقفى ، الغارات ، ج 2 ص 481
193 الاصفهانى الاغانى ، ج 17، ص 134 - 133
194 تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 95
195 تاريخ طبرى ، ج 4، ص 199
196 مسعودى ، مروج الذهب ، ج 3، ص 4
197 ابن خلدون ، ج 3، ص 10 198 تاريخ طبرى ، ج 4، ص 197
199 البته در بعضى از نسخ اين جمله به صورت سللتم علينا سيفا لنا فى ايمانكم ، شمشيرى را كه مطابق سوگندهايتان مى بايستى براى ما از غلاف بيرون مى آورديد، به روى ما كشيديد. آمده است . ( سيد بن طاووس ، لهوف ، ترجمه عباس عزيزى ، ص 134
200 مرتضى مطهرى ، مساله نفاق ، ص 29 - 31




موضوعات مرتبط: جريان شناسى تاريخى نفاق

تاريخ : سه شنبه یکم اسفند 1391 | 22:53 | نویسنده : گروه نور الزهرا |
گروه نورالزهرا
شهادت امام رضا علیه السلام تسلیت باد
شهادت حضرت رسول اکرم صل الله علیه و آله و سلم تسلیت باد
درس ولایت فقیه استاد حاج محمد علی ارزیده(حفظه الله)
متن و صوت درس ولایت فقیه استاد حاج محمد علی ارزیده(حفظه الله)جلسه نهم
متن و صوت درس ولایت فقیه استاد حاج محمد علی ارزیده(حفظه الله)جلسه هشتم
متن و صوت درس ولایت فقیه استاد حاج محمد علی ارزیده(حفظه الله)جلسه هفتم
متن و صوت درس ولایت فقیه استاد حاج محمد علی ارزیده(حفظه الله)جلسه ششم
متن و صوت درس ولایت فقیه استاد حاج محمد علی ارزیده(حفظه الله)جلسه پنجم
متن و صوت درس ولایت فقیه استاد حاج محمد علی ارزیده(حفظه الله)جلسه چهارم
متن و صوت درس ولایت فقیه استاد حاج محمد علی ارزیده(حفظه الله)جلسه سوم
متن و صوت درس ولایت فقیه استاد حاج محمد علی ارزیده(حفظه الله)جلسه دوم
متن و صوت درس ولایت فقیه استاد حاج محمد علی ارزیده(حفظه الله)جلسه اول
مسئولیت شیعه در قبال شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
شناخت شخصیت حضرت زهرا سلام الله علیها
محرم آمد
محرم
محرم
لبیک یا حسین علیه السلام
یا ابا عبد الله علیه السلام
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.