X
تبلیغات


نور الزهرا
گروه عقیدتی مذهبی نور الزهرا
[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 16:10 ] [ گروه نور الزهرا ]


موضوعات مرتبط: گروه نورالزهرا
[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 16:7 ] [ گروه نور الزهرا ]
[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 16:4 ] [ گروه نور الزهرا ]


موضوعات مرتبط: گروه نورالزهرا
[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 16:2 ] [ گروه نور الزهرا ]

فاطمیه ماه خون ماه غم است
فاطمیه یک محرم ماتم است

فاطمیه چشم گل پر شبنم است
فاطمیه عمر گل ها هم کم است

فاطمیه دیده مهدی تر است
اشک ریزان در عزای مادر است


آجرک الله یا صاحب الزمان عج

[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 14:39 ] [ گروه نور الزهرا ]

تمام اهل عالم دم گرفتند

به حال خانه ی ما غم گرفتند

که روزی روزگاری خانه ی ما

صفایی داشت آن را هم گرفتند


کنون افتاده ناله در دل باد

و حتی آسمان هم ناله سر داد

نمی دانی چه شد در آن سیاهی

خودم دیدم که بین کوچه افتاد

 

ز چشمش سیلی کین سو گرفته

که حتی از علی هم رو گرفته

خودم دیدم که مادر زیر چادر

دو دستی دست بر پهلو گرفته

 

به قلب مادرم زخم فدک خورد

دل ریش پدر جانم نمک خورد

خرابم شد به سر انگار دنیا

که پیش چشم من مادر کتک خورد

 

کمی با درد و شبنم راه می رفت

و با دنیایی از غم راه می رفت

اگر چه دست بر دیوار می زد

ولی با قامتی خم راه می رفت

 

شدم این روزها غمخوار زهرا(سلام الله علیها)

و مدیون سوال چشم بابا

همین الان حدود چند روز است

که می ترسم ببوسم صورتش را

 

و دارد می رود از خانه کم کم

و چشمان پدر با اشک نم نم

و در زانوی او دیگر رمق نیست

به روی شانه اش دنیای ماتم


موضوعات مرتبط: درباره حضرت فاطمه سلام الله علیها
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 14:37 ] [ گروه نور الزهرا ]

من غلامی ز غلامان توام یا زهرا

مستمندی به سر خان توام یا زهرا

*********شعر فاطمه**********

از زمانی که به خود آمده ام فهمیدم

خاطر آشفته و حیران تو ام یازهرا 

*********شعر فاطمه**********

من دعا بودم ز روز ازل برلب تو

ذکری از نیمه سوزان توام یازهرا

*********شعر فاطمه**********

متولد شده عشق توام بی بی جان

آه پرورده دامان توام یا زهرا

*********شعر فاطمه**********

بیت الاحزان دلم شاهد اشک سحرت

اشک آن دیده گریان توام یازهرا

*********شعر فاطمه**********

از ازل لطف تو شد شام حالم آری

تا ابد در خور احسان توام یا زهرا

*********شعر فاطمه**********

شد یهودی ز نخ چادرت اسلام شناس

فخرم این بس که مسلمان توام یازهرا

*********شعر فاطمه**********

ای یتیمان مدینه همه از پخت تو سیر

طالب لقمه ای از نان توام یازهرا

محمدتقی میرشفیعی


موضوعات مرتبط: گروه نورالزهرا
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 14:34 ] [ گروه نور الزهرا ]

حدیث با سندیت و کامل امام کاظم (علیه السلام) در رد عید نوروز:در جلوس آن حضرت است در روز نوروز در مجلس تهنیت به امر منصور :ابن شهر آشوب روایت کرده که :روز نوروزی بود که منصور دوانیقی امام موسی(علیه السلام)را امر کرد که آن جناب در مجلس تهنیت بنشیند و مردم به جهت مبارک باد او بیایند و هدایا و تحف خویش را نزد او بگذارند و آن جناب قبض اموال فرماید .حضرت فرمود:من در اخباری که از جدم رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم)وارد شده تفتیش کردم از برای این عید چیزی نیافتم و این عید سنتی بوده از فرس و اسلام او را محو نموده و پناه می برم به خدا از آنکه احیا کنم چیزی را که اسلام محو کرده باشد آن را .منصور گفت که :این کار به جهت سیاست لشکر و جند می کنم ،و شما را به خدای عظیم سو گند می دهم که قبول کنی و در مجلس بنشینی.پس حضرت قبول فرمود و در مجلس تهنیت بنشست و امرا و اعیان لشکر به خدمتش شرفیاب شدند و او را تهنیت می گفتند و هدایا و تحف خود می گذرانیدند و منصور خادمی را موکل کرده بود و در نزد آن جناب ایستاده بود ،اموال را که می آوردند ثبت سیاهه می کرد .پس چون مردمان آمدند و آخر ایشان پیر مردی وارد شد عرض کرد یابن رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم)من مردی فقیر می باشم و مالی نداشتم که برای شما تحفه آورم ولیکن تحفه آوردم از برای شما سه بیتی را که جدم در مرثیه جدت حسین بن علی (علیه السلام)گفته و آن سه بیت این است (1)حضرت فرمود قبول کردم هدیه تو را ،بنشین بارک الله فیک.پس سر خود را به جانب خادم منصور بلند کرد و فرمود :برو نزد امیر و او را خبر ده که این مقدار مال جمع شده و این مال ها را چه باید کرد ؟خادم رفت و برگشت و گفت :منصور می گوید که تمام را به شما بخشیدم در هر چه خواهی صرف کن .پس حضرت به آن مرد پیر مرد فرمود که:تمام این مال ها را بردار و قبض کن همانا من تمتم را به تو بخشیدم.(2)


1.منتهی الآمال ،شیخ عباس قمی ،جلد 2 ،صفحه272

2.منتهی الآمال ،شیخ عباس قمی ،جلد 2 ،صفحه271-بحار الانوار ،علامه مجلسی،جلد 52 ،صفحه 100


موضوعات مرتبط: درباره حضرت امام موسی کاظم علیه السلام، حدیث رد عید نوروز
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 14:30 ] [ گروه نور الزهرا ]

شهادت حضرت فاطمه (سلام الله علیها)

ای مردم مقداری غیرت ،مقداری فهم،درک ،به خدا ،والله ،به حضرت عباس(علیه السلام) ،به هر چه که قبول دارید ایام فاطمیه است مادرمان حضرت فاطمه(سلام الله علیها) را دومی ملعون در بین درو دیوار قرار داد خود ملعون دومی می گوید من صدای شکستن استخوان های فاطمه (سلام الله علیها)را در فشار پشت درب میشنیدم اما باز به درب فشار می آوردم ،آن ملعون سنگدل که به سنگدلی و بی عاطفه بودن شهرت داشت می گوید من از صدای ناله ی حضرت در پشت درب با این مضمون که دلم سوخت و خودش نیز دلش به درد آمده ملعون اما باز از روی کینه به درب فشار می آورده است-پس چرا ای مردم راه این ملعون را ادامه می دهید چرا 13 بدر می روید و خوشحالی می کنید چرا حرمت ایام فاطمیه که از 5 فروردین شروع شده را نگه نمی دارید بعد منتظر حضرت حجت (عج)نیز به زبان می گویید هستید.ننگ بر شما/باید خجالت کشید که حتی حاضر نیستید از عید کاذب و بی اساس نوروز و عیدی که برای مجوسان و فرس بی دین است بزنید برای حضرت فاطمه (سلام الله علیها)از 13 بدر مسخره که هیچ اساسی ندارد/وای بر شما که امام زمان خود را ناراحت می کنید و در آخر می گویید فلان حدیث درباره نوروز از امام صادق(علیه السلام)و فلان حدیث دیگر از پیامبر (صل الله علیه و آله و سلم)درباره نوروز که رفتید و گشتید و خودتان را کشتید و معلوم نیست چگونه این احادیث را تفسیر به رای کردید و می گویید که مگر نگفتند در نوروز این کار کنید و آن کار کنید و ....و حتی طلبه ها و بچه مثبت های ما نیز بر این موضوع جلو میروند و در آخر می گویند که این احادیث به نفس ما خوش می آید و مادر آن ها تقیه نمی بینیم و امام صادق (علیه السلام )تقیه نکردند و ......و می گویند که امام کاظم هم حدیثی در باب نوروز ندارد و اگر هم دارد سندیت ندارد و اگر حدیث را هم بشنوند و حتی ببینند باز می گویند ما قبول نداریم و ایرانیت و ...... چه می شود/پش چرا شیعه شدید بروید بر آیین مجوس تا راحت شوید و یگ دین و مذهب شلم شومبا و یک آش شله قلمکار از یک دین و یک دین دیگر درست نکنید و آبروی شیعه را نبرید که در خانه ی خدا در وقت سال تحویل مانند مشرکین زمان جاهلی بنشینید و کف و سوت بزنید و بعد طواف کنید و وهابی ملعون بی چیز بیاید و به توی شیعه نه محب توهین کند و به خود این اجازه را بدهد/و در آخر هم باز می گویی حرف فلانی اشتباه است و من عید نوروز را قبول دارم و یعنی تو از بزرگان که این روز را تبریک می گویند و ..... بیشتر می فهمی و من جواب می دهم امام کاظم (علیه السلام)بیشتر میدانند یا دیگران و جوابی نمی شنوم ومن را می کنند زد همه چیز و از دین و ولایت فقیه ( حضرت آقا )رهبر عزیزم آیت الله عظمی سید علی خامنه ای و مخالف همه چیز و من را خونه نشین می کنند و همه به دنبال من که یک بسیجی آمد و زد همه چیز حرف زد و نوروز بزرگ و آیینی ما را زیر سوال برد و.....و به هیچ حرفی دقت نکرد.والسلام -یا علی

حدیث امام کاظم (علیه السلام)که ذکر شد:در جلوس آن حضرت است در روز نوروز در مجلس تهنیت به امر منصور :ابن شهر آشوب روایت کرده که :روز نوروزی بود که منصور دوانیقی امام موسی(علیه السلام)را امر کرد که آن جناب در مجلس تهنیت بنشیند و مردم به جهت مبارک باد او بیایند و هدایا و تحف خویش را نزد او بگذارند و آن جناب قبض اموال فرماید .حضرت فرمود:من در اخباری که از جدم رسول خدا (صل الله علیه و آله و سلم)وارد شده تفتیش کردم از برای این عید چیزی نیافتم و این عید سنتی بوده از فرس و اسلام او را محو نموده و پناه می برم به خدا از آنکه احیا کنم چیزی را که اسلام محو کرده باشد آن را .منصور گفت که :این کار به جهت سیاست لشکر و جند می کنم ،و شما را به خدای عظیم سو گند می دهم که قبول کنی و در مجلس بنشینی.پس حضرت قبول فرمود و در مجلس تهنیت بنشست و امرا و اعیان لشکر به خدمتش شرفیاب شدند و او را تهنیت می گفتند و هدایا و تحف خود می گذرانیدند و منصور خادمی را موکل کرده بود و در نزد آن جناب ایستاده بود ،اموال را که می آوردند ثبت سیاهه می کرد .پس چون مردمان آمدند و آخر ایشان پیر مردی وارد شد عرض کرد یابن رسول الله (صل الله علیه و آله و سلم)من مردی فقیر می باشم و مالی نداشتم که برای شما تحفه آورم ولیکن تحفه آوردم از برای شما سه بیتی را که جدم در مرثیه جدت حسین بن علی (علیه السلام)گفته و آن سه بیت این است (1)حضرت فرمود قبول کردم هدیه تو را ،بنشین بارک الله فیک.پس سر خود را به جانب خادم منصور بلند کرد و فرمود :برو نزد امیر و او را خبر ده که این مقدار مال جمع شده و این مال ها را چه باید کرد ؟خادم رفت و برگشت و گفت :منصور می گوید که تمام را به شما بخشیدم در هر چه خواهی صرف کن .پس حضرت به آن مرد پیر مرد فرمود که:تمام این مال ها را بردار و قبض کن همانا من تمتم را به تو بخشیدم.(2)


1.منتهی الآمال ،شیخ عباس قمی ،جلد 2 ،صفحه272

2.منتهی الآمال ،شیخ عباس قمی ،جلد 2 ،صفحه271-بحار الانوار ،علامه مجلسی،جلد 52 ،صفحه 100




موضوعات مرتبط: درباره حضرت فاطمه سلام الله علیها
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 14:28 ] [ گروه نور الزهرا ]

محمد تقى مصباح يزدى در سال 1313 هجرى شمسى در شهر كويرى يزد ديده به جهان گشود. وى تحصيلات مقدماتى حوزوى را در يزد به پايان رساند و براى تحصيلات تكميلى علوم اسلامى عازم نجف شد; ولى به علت مشكلات فراوان مالى، بعد از يكسال براى ادامه تحصيل به قم هجرت كرد. از سال 1331 تا سال 1339 ه.ش در دروس رهبر کبیر انقلاب حضرت آیت الله العظمی خمينى(قدس سره) شركت و در همين زمان، در درس تفسير قرآن، شفاى ابن سينا و اسفار ملاصدرا از وجود علامه طباطبايى(رحمه الله)كسب فيض كرد. وى حدود پانزده سال در درس فقه آيت الله بهجت مدظلّه العالى شركت داشت. بعد از آن كه دوره درسى ايشان با حضرت امام به علت تبعيد حضرت امام قطع شد، معظّم له به تحقيق در مباحث اجتماعى اسلام، از جمله بحث جهاد، قضا و حكومت اسلامى، پرداخت. وى در مقابله با رژيم معدوم پهلوى نيز حضورى فعّال داشت كه از آن جمله، همكارى با شهيد دكتر بهشتى، شهيد باهنر و حجة الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجانى است و در اين بين، در انتشار دو نشريه با نام هاى "بعثت" و "انتقام" نقش داشت كه تمام امور انتشاراتى اثر دوم نيز به عهده معظّم له بود. سپس در اداره، مدرسه حقّانى به همراه آيت الله جنتى، شهيد بهشتى و شهيد قدوسى فعّاليّت داشت و حدود ده سال در آن مكان به تدريس فلسفه و علوم قرآنى پرداخت. از آن پس، قبل و بعد از انقلاب شكوه مند اسلامى با حمايت و ترغيب رهبر کبیر انقلاب حضرت آیت الله العظمیخمينى (قدس سره)، چندين دانشگاه، مدرسه و مؤسّسه را راه اندازى كرد كه از مهم ترين آنها مى توان از بخش آموزش در مؤسّسه در راه حق، دفتر همكارى حوزه و دانشگاه و بنياد فرهنگى باقرالعلوم نام برد.

ايشان هم اكنون رياست مؤسّسه آموزشى و پژوهشى رهبر کبیر انقلاب حضرت آیت الله العظمی خمينى(رحمه الله) را از جانب مقام معظّم رهبرى برعهده دارد. معظّم له در سال 1369 به عنوان نماينده مجلس خبرگان از استان خوزستان و اخيراً نيز از تهران به نمايندگى مجلس خبرگان برگزيده شده است. ايشان داراى تأليفات و آثار متعددى در زمينه هاى فلسفه اسلامى، الهيّات، اخلاق و عقايد مى باشد.


موضوعات مرتبط: زندگینامه آیت الله مصباح یزدی
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 13:24 ] [ گروه نور الزهرا ]
مطالب موضوع نظريات درباب معجزه از کتاب نبوت شهید مطهری (ره)برداشته شده است


موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 1:7 ] [ گروه نور الزهرا ]

معجزه ( 3 )

بحث ما درباره مسأله معجزه و خرق عادت بود كه تقريبا بلكه تحقيقا از
متواترات است كه هر پيغمبری كه ظهور كرده و مدعی رسالت بوده است مدعی‏
معجزه هم بوده است و مسأله معجزه را نمی‏شود مسكوت عنه گذاشت . شايد
بعضی از افراد تنها به جنبه منطقی مسائل اديان توجه می‏كنند يعنی مسائلی‏
كه با منطق عادی و معمولی بشر منطبق است و از بحث درباره مسائلی كه با
منطق معمولی بشر جور در نمی آيد صرف نظر می‏كنند در صورتی كه نمی‏شود
تبعيض كرد ، بعضی از مسائلی را كه در اديان آمده است چون با علم و منطق‏
ما جور در می‏آيد بپذيريم و بعضی مسائل ديگر را نپذيريم . اگر بپذيريم همه‏
را بايد يكجا بپذيريم و اگر هم نپذيريم هيچ چيز از آن را نبايد بپذيريم ،
" « نؤمن ببعض و نكفر ببعض » " نمی‏شود . ما می‏بينيم همراه باهمه‏
مسائل منطقی‏ای كه در اسلام هست ( باز عرض می‏كنم يعنی مسائلی كه با منطق‏
بشر وفق می‏دهد ) به‏طور قطع و يقين در قرآن مسائلی هست كه با منطق عادی و
معمولی بشر - كه اسمش را منطق علمی می‏گذارد - منطبق نيست . خود وحی كه‏
درباره آن بحث كرديم از همين گونه است ، و معجزات هم كه به عنوان آيت‏
و دليل بر صدق رسالت است ، از نظر توجيه همين طور است . درباره معجزه‏
قسمتهايی را در جلسه پيش صحبت كرديم ، حالا قسمت ديگری را می‏خواهيم‏

عرض بكنيم و آن اين است : درباب وحی عرض كرديم كه وحی ،

هم درباره‏اش می‏شود گفت يك امر فوق‏

بشری و هم می‏شود گفت يك امر بشری ، و اين نكته از خود قرآن استفاده‏
می‏شود . اما فوق بشری است يعنی در اين درجه‏ای كه ما برای انبياء و
اولياء معتقد هستيم و قرآن بيان می‏كند مسلم در غير آنها وجود ندارد به‏
اين حالت و به اين شكل كه از يك طريقی غير از طريق حواس ظاهر و
معلومات ظاهر از غيب دستوراتی بگيرد و به مردم ابلاغ كند . اين مسلم‏
اختصاص به خود آنها دارد . پس وقتی می‏گوييم غير بشری است يعنی در بشر
عادی وجود ندارد . و اما از آن جهت عرض كرديم " بشری است " كه اين‏
چيزی كه وحی است ، از نظر حقيقت و ماهيت مغاير نيست با يك نوع‏
هدايتها و الهامات در درجات بسيار بسيار ضعيف كه برای انسانهای ديگر
هم كم و بيش وجود دارد و حتی يك درجه‏اش در حيوانات هم وجود دارد و
حتی در گياهان وجود دارد و حتی به تعبير خود قرآن در جمادات هم وجود
دارد . تعبير خود قرآن درباره اينها ، هم وحی است هم كلمه هدايت .
منتها به اين درجه بسيار بسيار شديدش اختصاص داردبه انبياء . می‏خواهم‏
عرض كنم كه درباب معجزه - همين امر خارق عادت - هم عينا همين‏طور است‏
يعنی هم فوق بشری است هم بشری . در آن درجه‏ای كه ما نامش را معجزه ،
كرامت و خارق عادت می‏گذاريم ، در درجه آن چيزهايی كه قرآن كريم برای‏
انبياء نقل كرده است ، البته در اين درجه برای ديگران نيست و لااقل ما
نمی‏توانيم ثابت كنيم كه هست . ولی می‏خواهيم بگوييم اين نوع كار هم باز
از نوع و از سنخ برخی امور بشری است كه در همه افراد بشر كم و بيش‏
می‏تواند وجود داشته باشد ولی در درجات خيلی ضعيف . مقدمتا مطلبی را
بايد عرض كنم كه اگر آن را ذكر نكنيم اين بحث ما ناتمام است و آن بحثی‏
است قرآنی ، يعنی راجع به قرآن [ درباره ] مطلبی از خود قرآن بايد بحث‏
كنيم .


موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 1:5 ] [ گروه نور الزهرا ]

معجزه حكومت يك قانون بر قانون ديگر است

خلاصه حرف ايشان و حرف ديگران اين است كه هيچ معجزه‏ای خارج از قانون‏
واقعی طبيعت - نه قانونی كه بشر می‏شناسد ، قانونی كه بشر می‏شناسد ممكن‏
است همان قانون طبيعت باشد ، ممكن است آن نباشد - نيست ولی توسل به‏
آن قانون يعنی كشف آن قانون و تسلط بر آن قانون و استفاده كردن از آن‏
قانون مقرون است به يك قدرت غيبی ماوراء الطبيعی ، كه اين احتياج به‏
توضيح دارد . من بايد مطلب ديگری را كه ايشان نگفته‏اند توضيح بدهم تا
مطلب روشن بشود - اگر چه امروز بحث ما كمی پيچيده‏تر و شايد گنگ‏تر بود
- مطلبی كه اتفاقا آقای شريعتی آن را ذكر كرده‏اند ولی برای اثبات‏
مدعاهای خودشان نه برای اثبات اين مطلب ، و آن اين است :
در جهان فرق است ميان نقض يك قانون و حكومت كردن يك قانون بر
قانون ديگر . در مقام مثال ( البته اينها تمثيل است ) در قوانين اجتماعی‏
و اعتباری ، مثلا قانونی كه مربوط به ماليات است ، يك وقت شما می‏آييد
اين قانون را نقض می‏كنيد يعنی اصلا عمل نمی‏كنيد ، خلافش رفتار می‏كنيد ، و
يك وقت شما خلاف می‏كنيد بدون اينكه اين قانون را نقض كرده باشيد بلكه‏
از يك ماده قانونی ديگر واقعا استفاده می‏كنيد . مثلا شما مؤسسه‏ای تأسيس‏
می‏كنيد و می‏دانيد كه هر مؤسسه‏ای ، هر واحد حقوقی اگر دارايی داشته باشد
گمرك چنين بايد بدهند ، ماليات چنان بايد بدهد . ولی شما می‏دانيد كه‏
اگر مؤسسه‏ای به صورت يك مؤسسه خيريه درآمد از گمركات و ماليات معاف‏
است . بعد شما می‏آييد مؤسسه‏تان را به صورت يك مؤسسه خيريه درمی‏آوريد
يعنی واقعا يك قسمت خيريه هم در آن قرار می‏دهيد و اصلا از تحت اين‏
قانون خارج می‏شويد ، خودتان را مشمول قانون ديگری می‏كنيد .
حكومت يك قانون بر قانون ديگر غير از مسأله نقض قانون است . برای‏
اين امر مثالی ذكر می‏كنند كه مثال خوبی است و آن اين است : بدن انسان‏
از نظر تركيبات و تشكيلاتش قوانينی دارد . پزشكی تا وقتی كه بخواهد از قوانين بدنی و مادی‏
استفاده كند چاره‏ای ندارد الا اينكه از همين قوانين استفاده كند . ولی در
عين حال يك سلسله قوانين روحی ( 1 ) و روانی هم در انسان كشف شده است‏
كه گاهی يك حالت روانی روی بدن اثر می‏گذارد . مثلا يك بيمار در اثر
تلقين خوبی كه به او می‏كنند يا در اثر اينكه نشاط ديگری به شكل ديگری در
روحش ايجاد می‏كند ، خود اين حالت نشاط روحی روی بدنش اثر می‏گذارد و
برعكس ، يك يأس روحی سير بدن را كند می‏كند ، برعكس تأثير نيكی كه يك‏
دوا بايد روی بدن بگذارد تأثير می‏كند و اثر آن را خنثی می‏كند و احيانا او
را می‏كشد . آيا معنای اين مطلب اين است كه قوانين طبی و پزشكی حقيقت‏
ندارد يا قطعی نيست ؟ نه ، قوانين پزشكی حقيقت دارد ، قطعی است ، ولی‏
اينجا يك عامل ديگری كه آن غير عامل پزشكی است ، عامل روانی است ، [
دخالت دارد ] . در كتابهايی كه [ در اين زمينه نوشته‏اند ] - كه خيلی هم‏
نوشته‏اند و يكی و دو تا نيست ، حتی در همين كتاب اثبات وجود خدا - از
اين مسائل زياد است . كتاب خيلی خوبی كاظم‏زاده ايرانشهر نوشته تحت‏
عنوان تداوی روحی ، و می‏دانيد كه مسأله تداوی روحی از قديم معمول بوده و
داستانها در اين زمينه نقل می‏كنند ، كه حقيقتی است و نمی‏شود اين را
انكار كرد . معنای اين مطلب اين نيست كه قانون پزشكی يك قانون غير
قطعی يا دروغ است . قانون پزشكی روی حساب جريان بدن درست است . ولی‏
اگر آن آدم روانشناس آمد روی عامل روانی حتی يك بيماری بدنی را معالجه‏
كرد ، او از يك عامل ديگری در اينجا استفاده كرده است كه آن ، عامل‏
روحی است از باب اينكه قوای روحی يك نوع حكومتی و يك نوع تسلطی بر
قوای بدنی دارند و نيروهای بدنی را در خدمت خودشان می‏گيرند و چون چنين‏
است بسا هست كه آن نيرويی را كه به صورت مرض فعاليت می‏كرد متوقف‏
می‏كنند يا آن نيروی ديگری را كه در جهت بهداشت بدن فعاليت می‏كرد تأييد
می‏كنند به طوری كه بيش از حدی كه انتظار می‏رفت فعاليت كند . به اين‏
می‏گوييم حكومت قوای روحی بر قوای بدنی .
حالا اين قوانين علمی ای كه ما برای اين جهان می‏شناسيم مثل قوانينی است‏
كه يك پزشك برای بدن می‏شناسد . قوانين درست هم هست . آيا لااقل ما
می‏توانيم انكار كنيم اين مطلب را كه " تمام جهان " واقعا به صورت يك موجود
زنده است ؟ يعنی مثل يك روح و يك روان بر عالم حكومت می‏كند ؟ ( البته‏
عده‏ای معتقدند كه قطعا چنين است ) . آنگاه قوانين طبيعی همان چيزهايی‏
است كه ما برای اين پيكر و بدن عالم تشخيص می‏دهيم . از كجا كه يك‏
حالات روحی احيانا برای مجموع عالم رخ ندهد كه آن حالات روحی بر اين‏
قوانين طبيعی عالم حكومت نكند ؟ البته حكومتش هم باز نه به معنای اين‏
است كه اين را نقض می‏كند ، به معنای اين است كه اين قانون را در
اختيار خودش قرار می‏دهد ، از همين قانون استفاده می‏كند ولی اوست كه از
اين قانون استفاده می‏كند .
معجزه اين است كه آن كسی كه معجزه می‏كند در واقع اتصالی با روح كلی‏
عالم پيدا می‏كند و از راه اتصال با روح كلی عالم در قوانين اين عالم‏
تصرف می‏كند و تصرفش هم به معنای اين نيست كه قانون را نقض می‏كند ، به‏
معنای اين است كه قانون را در اختيار می‏گيرد . وقتی قانون را در اختيار
گرفت بر خلاف جريان عادی است اما بر خلاف خود قانون نيست . اين يك‏
بيان ، كه البته قبول می‏كنم كه خيلی مختصر و اجمالی بود و ان شاءالله در

جلسه بعد توضيح بيشتری درباره اينها عرض می‏كنيم .


. 1 در اينجا لازم نيست كه ما روح را يك امر ماوراء الطبيعی بدانيم يا
ندانيم چون از نظر وجود چنين قانونی بحثی نيست .


موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 1:2 ] [ گروه نور الزهرا ]

نقد نظر اشاعره

حالا اول ما وارد همان بحث اشاعره - كه آقای شريعتی هم آن را تعقيب‏
كرده‏اند - می‏شويم بعد ببينيم كه جواب اين اشكال فلسفی چيست ؟
اينكه قوانين طبيعی قوانينی قراردادی است ، به نظر نمی‏آيد كه مطلب‏
صحيحی باشد و به هيچ شكل هم نمی‏شود آن را توجيه كرد . البته ايشان‏
می‏گويند اينها قوانينی است كه خدا اين جور قرار داده ، به تعبير خود
اشاعره عادت الهی است ، عادت خداست ، عادت خدا جاری شده است كه فلان‏
اثر را دنبال مؤثر خلق كند ، يعنی واقعا اين مؤثر آن اثر نيست ، ما خيال‏
می‏كنيم اين مؤثر است و آن اثر . درست مثل يك پرده نمايش . عالم را
مثل يك پرده نمايش خيال می‏كنند . ما در نمايشی كه در عالم می‏بينيم اسم‏
چيزی را مؤثر گذاشته‏ايم ، اسم چيزی ديگری را اثر . ما نمی‏دانيم كه اصلا
اين مؤثر مؤثر نيست ، اثر هم اثر اين نيست . آن كه در پشت اين پرده‏
خودش را مخفی كرده اول مؤثر را ايجاد می‏كند بعد متواليا اثر را ايجاد
می‏كند ، ما خيال می‏كنيم كه پيوندی ميان اين مؤثر و اين اثر هست . هيچ‏
پيوند واقعی وجود ندارد . حال خدا چرا اين وضع را به وجود آورده ؟
می‏گويند مصلحت اين جور ايجاب می‏كرده . حتی آقای شريعتی هم تصديق می‏كنند
، می‏گويند خداوند اگر اين نظم را بر قرار نمی‏كرد و اوضاع را به اين شكل‏
قرار نمی‏داد هرج و مرج بود ، همه چيز مختل می‏شد ، پس مصلحت ايجاب‏
می‏كرد كه وضع عالم را اين گونه قرار بدهد و لهذا در يك جای استثنايی كه‏
مصلحت برخلاف ايجاب می‏كند فورا وضع را عوض می‏كند .
ولی به نظر می‏رسد كه اصلا اگر ما اين فكر را بپذيريم ، چيزی كه مفهوم‏
نخواهد داشت همان مصلحت است ، چيزی كه مفهوم نخواهد داشت همان مسأله هرج و
مرج است كه هرج و مرج لازم نيايد ، چرا ؟ تعجب است از كسانی كه اين‏
حرف را می‏زنند و باز دم از مصلحت می‏زنند ، باز می‏گويند خداوند اين كار
را به خاطر يك مصلحت می‏كند . اصلا مصلحت اين است كه من اين شی‏ء را به‏
وجود می‏آورم به خاطر اينكه می‏خواهم بعد فلان حالت به وجود بيايد . اين از
باب اين است كه آن از اين پيدا می‏شود . اصلا وقتی ما می‏گوييم مصلحت ،
برای خود ما معقول است . می‏گويد من اين حرف را زدم ، مصلحت بود كه من‏
اين حرف را بزنم . اين برای آن است كه اگر من اين حرف را بزنم به‏
دنبال آن اثری پيدا می‏شود كه آن اثر با آن منظور ديگری كه من دارم منطبق‏
است . می‏گويم پس گفتن من اين حرف را مصلحت است . من اين حرف زدن را
وسيله قرار می‏دهم برای رسيدن به فلان نتيجه . اين می‏شود مصلحت . بايد
رابطه‏ای ميان اين وسيله و آن نتيجه باشد تا بگوييم اين كار را برای‏
مصلحت انجام داد . اگر اساسا ميان اشياء ذاتا هيچ رابطه‏ای نباشد اصلا
حكمت در دنيا معنی ندارد ، اصلا حكمت يعنی چه ؟ خدا حكيم است يعنی چه ؟
می‏گوييم " خدا حكيم است " يعنی كار را بر طبق مصلحت می‏كند يعنی هدف‏
و منظوری در كار است و اين هدف و منظور را از راه وسيله خودش انجام‏
می‏دهد . اگر در دنيا وسيله و هدفی وجود نداشته باشد يعنی هر چيزی كه‏
می‏گوييم " وسيله است " اسمش را گذاشته‏ايم [ ( وسيله " ، آن را كه‏
می‏گوييم " هدف است " اسمش را گذاشته‏ايم " هدف " ، می‏تواند يك جا
هدف ما را به آن وسيله برساند ، می‏تواند وسيله به هدف برساند ، خودمان‏
قرار داد كرده‏ايم كه اين وسيله باشد آن هدف ، بعد بگوييم كه خداوند به‏
خاطر حكمت اين جور قرار داده ، اين كه معنی ندارد . كلمه " حكمت " ،
كلمه " مصلحت " ، اين چيزهايی كه ما درباره خودمان می‏گوييم و درباره‏
خداوند می‏گوييم ، بعد از قبول اين است كه يك رابطه‏ای ميان علتها و
معلولها و ميان سببها و مسببها قائل هستيم . چون رابطه قائل هستيم ، وقتی‏
كار خودمان را براساس صحيح انجام داديم يعنی برای هدفی كه منظور داريم‏
از وسيله خودش استفاده كرديم می‏گوييم كار ما مقرون به حكمت است ، و الا
وقتی كه ما می‏گوييم قانون واقعا وجود ندارد ، مؤثر را خود او ايجاد كرده‏
، اثر را هم بدون اينكه پيوندی ميان مؤثر و اثر باشد و بدون اينكه او اثر
را از راه مؤثر ايجاد كرده باشد ، [ خود او ايجاد كرده ] ، اثر را
مستقيما ايجاد می‏كند ، مؤثر را مستقيما ايجاد می‏كند ، در اين صورت "
مصلحت ايجاب می‏كند كه اين جور باشد " ديگر معنی ندارد . مصلحت فقط بعد از اين است كه پيوند ميان اشياء برقرار باشد . حكمت بعد از اين‏
است كه پيوند ميان اشياء برقرار باشد . اگر پيوند ميان اشياء برقرار
نباشد مصلحت و حكمت و از اين حرفها نيست . می‏گويد اگر خدا اينجور نكند
هرج و مرج لازم می‏آيد . هرج و مرج چگونه لازم می‏آيد ؟ ! هرج و مرج نيز وقتی‏
است كه ما از وسيله‏ها به نتيجه‏ها نرسيم . وقتی او هر نتيجه‏ای را می‏خواهد
از هر وسيله‏ای ايجاد می‏كند ، ديگر چه هرج و مرجی است ؟
به هر حال اين نظريه درستی نمی‏تواند باشد . ايشان می‏گويند - اين را
خيلی‏ها گفته‏اند - كه اگر ما قائل بشويم كه عالم قانون دارد و قانون عالم‏
هم قانون قطعی است بايد قدرت و اراده خداوند را محدود بدانيم . هرگز
چنين چيزی نيست . ما اول مثالی در انسان ذكر می‏كنيم تا در خدا هم روشن‏
بشود .
يك وقت هست كه شما يك كار را نمی‏كنيد به موجب اينكه قدرت و اراده‏
شما محدود است يعنی جلوی شما گرفته شده است . از كارهای خوب مثال‏
می‏زنم . شما دلتان می‏خواهد كه عالم درجه اول دنيا باشيد ولی قدرت و
اراده شما به شما اجازه نمی‏دهد ، چون نمی‏توانيد . مثلا شما نمی‏توانيد در
ظرف عمرتان تمام علوم عالم را داشته باشيد . پس اين كار را كه شما
نمی‏كنيد ، به خاطر محدوديت قدرت است . ولی يك كار هست كه شما
می‏توانيد و قدرت داريد انجام بدهيد اما شما دارای يك كمال روحی هستيد
كه به موجب آن كمال روحی اين كار را نمی‏كنيد . مثل يك آدم عادل . آدمی‏
كه ملكه تقوا دارد ، آدمی كه به مقام عدالت و ملكه تقوا رسيده است ، به‏
موجب ملكه تقوای خودش يك عمل زشت و پليد را انجام نمی‏دهد . همه ما در
هر درجه‏ای كه باشيم نسبت به بعضی از كارهای پليد ملكه تقوا و حتی ملكه‏
عصمت داريم ولی اين نه به معنای آن است كه قدرت ما محدود است كه آن‏
كار را انجام بدهيم ، و نه به معنی اين است كه جلوی اراده ما را يك‏
مانعی از خارج گرفته است ، بلكه روح ما يك علوی پيدا كرده است كه به‏
موجب اين علو اين كار از آن پيدا نمی‏شود ، ضد اين كار از آن پيدا می‏شود
، به موجب آن علوم روحی هميشه سخنی كه از ما پيدا می‏شود سخن راست است‏
نه سخن دروغ . حالا ما به هر درجه كه ملكه تقوا پيدا كنيم ، به هر درجه كه‏
عدالت پيدا كنيم ، به هر درجه كه به مقام عصمت برسيم - يعنی آنقدر خوبی‏
فضيلتها برای ما روشن باشد كه عملا در تمام عمر يك بار هم مرتكب [
رذيلت ] نشويم - آيا معنايش اين است كه دائما به سوی محدوديت گرايش‏
پيدا می‏كنيم ؟ در تمام عمر يك بار هم برای ما اتفاق نمی‏افتد كه دستمان را در آتش نگه داريم ، چرا ؟
برای اينكه در نهايت وضوح قضيه را ادراك می‏كنيم كه اگر دستمان را به‏
آتش بزنيم می‏سو زد و رنج می‏بريم و به حيات خودمان هم علاقه‏مند هستيم .
ما در تمام عمر يك بار خودمان را در آتش نمی‏اندازيم ، در چاه هم‏
نمی‏اندازيم ، ولی آيا اين معنايش آن است كه قدرت ما محدود است كه‏
چنين كاری را بكنيم ؟ يا نه ، روح ما ، علو روح ما و علم ما به ما اجازه‏
نمی‏دهد چنين كاری بكنيم ، نه به معنای محدود كردن ، [ بلكه به اين معنا
كه ] نمی‏كنيم . اين نهايت اختيار و اراده ماست . نظام عالم آنچنان كه‏
هست ، نظام احسن و اجمل است . علوم ذات پروردگار ايجاب می‏كند چنين‏
نظامی را . نظامی غير از اين نظام هرگز به وجود نمی‏آيد ، ولی نه به اين‏
معنی كه خداوند قدرتش محدود است ، علو ذات پروردگار ايجاب می‏كند
اولين ( 1 ) صادر از ذات او چه موجودی باشد ، دومين و سومين صادر - كه‏
همين جور نظام جريان پيدا كند - چيست .
و عجب اين است كه خود آقای شريعتی بعد به آيات قرآن كه تمسك می‏كنند
كه " « سنة الله فی الذين خلوا من قبل و لن تجد لسنة الله تبديلا » "
( 2 ) می‏گويند اين اختصاص دارد به سنت خداوند درباره بندگان و مخصوص‏
بندگان است ، يعنی خداوند درباره بندگانش كه پاداش يا كيفر می‏دهد ، از
يك سنت لا يتغيری پيروی می‏كند . بعد می‏گويد چرا ؟ می‏گويد " برای اينكه‏
اگر غير از اين باشد قبيح است بر خداوند تبارك و تعالی " . [ طبق اين‏
نظر ] اگر خداوند سنت داشته باشد و سنتش لا يتغير باشد ، اين منافی با
آزادی مشيت خدا و منافی با كمال قدرت خداوند است . چه فرق می‏كند كه در
مورد بندگان باشد يا در مورد غير بندگان . ايشان قبول می‏كنند ، بايد هم‏
قبول كنند ، می‏گويند چنين چيزی محال است كه خداوند يك بنده مطيع را به‏
جهنم ببرد و يك بنده صد در صد گنهكار را به جای او به بهشت ببرد ، بجای‏
علی بن ابيطالب را العياذ بالله به جهنم ببرد بجای ابوجهل و ابوجهل را
به بهشت ببرد بجای علی بن ابيطالب ، چنين چيزی محال است . شما كه‏
می‏گوييد چنين چيزی محال است پس قدرت و مشيت خدا را محدود كرده‏ايد .
نه ، اين كه محدوديت نيست . خداوند بر طبق عدالت عمل می‏كند و خداوند
ظلم نمی‏كند و هرگز هم نخواهد كرد و سنت او عدالت است . نه معنايش اين‏
است كه او مجبور است كه در يك چارچوب عمل كند يعنی يك مانعی جلويش را گرفته‏
است كه عمل نكند . صحبت مانع نيست ، صحبت اقتضای ذات است . اقتضای‏
اراده او فقط اين است ، اراده عالی او جز اين ايجاب نمی‏كند ، نه اينكه‏
اراده‏اش می‏خواهد ايجاب كند ، مانعی جلويش را گرفته است . از اين‏
می‏گذريم .
حقيقت اين است كه قانون عليت عمومی را نمی شود انكار كرد و حتی همان‏
قانون سنخيت علت و معلول را هم نمی‏شود انكار كرد ، و با اينكه در اين‏
دو سه قرن اخير علوم بر پايه مسائل حسی و تجربی قرار گرفته است و آنهايی‏
كه فقط روی حس و تجربه قضاوت كرده‏اند به حق علت و معلول را انكار
كرده‏اند يعنی اين جورگفته‏اند كه اگر ما فقط روی حس و تجربه قضاوت كنيم‏
نبايد قانون علت و معلول را بپذيريم ، آن را به حق گفته‏اند ، ولی بعد
بشر اين مطلب را نپذيرفت ، از باب اينكه واقعا بشر نمی‏تواند مفاهيم‏
ذهنی خودش را محدود كند به آنچه مستقيم از راه حواس دريافت می‏كند يعنی‏
به آنچه كه طبيعت مستقيم به او می‏رساند . ذهن انسان يك سلسله معانی‏
انتزاعی دارد كه روی همان معانی انتزاعی قانون كلی برای عالم درست می‏كند

. اين به جای خود ، ما روی مبنای اينها داريم می‏گوييم .


. 1 مقصود از " اول " اول زمانی نيست .
. 2 احزاب / . 62


موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:58 ] [ گروه نور الزهرا ]

اشكال معجزه از طريق فلسفه است نه علم

شايد اگر ما همان‏طوری كه مبنای اين مقاله ( 1 ) و مبنای خيلی از
نظريات هست ، فقط بر مبنای علوم - يعنی علوم متكی به حس و تجربه -
بخواهيم قضاوت كنيم مطلب از همين قرار باشد به اين معنا كه غير از اين‏
نمی‏توانيم بگوييم ، يعنی بر مبنای علوم ، ما دليلی نداريم كه قوانين‏
طبيعت قوانينی قطعی و لا يتغير است ، و حقا اگر ما مفاهيم فلسفی را
بی‏اعتبار بشناسيم ، بايد قبول كنيم كه قوانين طبيعت قوانينی غير قطعی‏
است يا لااقل نمی‏توانيم به قطعيت اين قوانين حكم كنيم ، و آن كسانی كه‏
اين قوانين را قطعی می‏دانند بر يك مبنايی گفته‏اند كه آن مبنا غير از

مبنای علمی است ، يك طرز تفكر فلسفی است . آن طرز تفكر فلسفی -

كه كار معجزه را مشكل می‏كند - اين است كه از يك‏

طرف قانون عليت را به طور كلی و عمومی می‏پذيرند ، يعنی می‏گويند هر چيزی‏
كه در جهان به صورت پديده پيدا شد ، بدون علت امكان ندارد . هيچ‏
پديده‏ای درجهان بدون علت محال است به وجود بيايد . البته علم نمی‏تواند
بگويد " محال است به وجود بيايد " ، علم می‏گويد تا حالا من نديده‏ام به‏
وجود بيايد . تازه علم می‏گويد " يك پديده بدون مقدمه ( بدون سابقه " ،
نمی‏تواند بگويد " علت " ، ولی فلسفه می‏خواهد ادعا كند كه هيچ پديده‏ای‏
بدون علت امكان ندارد وجود پيدا كند . اين يكی .
دوم : قائل است به اصلی به نام " سنخيت ميان علت و معلول " و اصل‏
سنخيت می گويد درست است كه هر پديده‏ای بدون علت به وجود نمی‏آيد اما
اين‏طور نيست كه هر چيزی كه ما نام " علت " رويش بگذاريم صلاحيت‏
داشته باشد كه هر معلولی از آن پيدا بشود ، بلكه هر علتی فقط صلاحيت برای‏
يك معلول خاص را دارد و هر معلولی امكان پيدايش از يك علت معين را
دارد و بس . اسم اين را می‏گذارند " اصل سنخيت ميان علت و معلول " .
وقتی كه اصل عليت را با اصل سنخيت ميان علت و معلول پذيرفتيم ، آن‏
وقت مجبوريم بگوييم كه هر معلول خاص فقط از علت خاص خودش امكان صدور
دارد و بس ، و هر علت خاص فقط معلول خاص خودش [ را ايجاد می‏كند ] و
بس ، و چون پايه اين سخن يك فكر فلسفی است ، شما نمی‏توانيد آن را نقض‏
كنيد بگوييد من می‏توانم نشان بدهم گاهی يك معلول از چند علت پيدا می‏شود
، مثل اينكه در قديم می‏گفتند كه حرارت از آتش پيدا می‏شود ، از خورشيد
پيدا می‏شود ( كه آنها خورشيد را از غير نوع آتش می‏دانستند و می‏گفتند
عنصر جداگانه است ) ، از حركت هم پيدا می‏شود . حركت يك عرض است ،
آتش يك جوهر است . عرض و جوهر كه از يك مقوله نيستند . خورشيد از
يك عنصر است و آتش عنصر ديگری است . می‏گفتند كه فرضا ما نتوانيم علت‏
واقعی را كشف كنيم بايد بفهميم اينجا آتش از آن جهت كه آتش است علت‏
نيست ، خورشيد هم از آن جهت كه خورشيد است علت نيست ، خورشيد هم از
آن جهت كه خورشيد است علت نيست ، حركت هم از آن جهت كه حركت است‏
علت نيست ، حتما يك امر واحدی در اينجا و جود دارد كه اين معلول واحد
را به وجود می‏آورد ولو ما تشخيص ندهيم آن علت واحد چيست .
اين مطلب است كه كار توجيه معجزه را مشكل می‏كند . وقتی گفتيم كه چنين‏
رابطه زنجيری و قطعی ميان اشياء وجود دارد ، آن وقت می‏گوييم كه چطور
معجزه می‏آيد اين را از غير مجرای عادی خودش به وجود می‏آورد . معنايش اين است‏
كه معلولی را علتی به وجود بياورد كه علت آن نيست ، معلولی به وجود
بيايد از غير راه علت خودش .
پس اشكال معجزه از طريق فلسفه است نه از طريق علم . علم درباره معجزه‏
لااقل سكوت دارد نه اينكه مدعی محال بودن معجزه است ، و فلسفه است كه‏
طوری مطالب را تقرير می‏كند كه اين جور نتيجه‏گيری می‏شود كه معجزه و نقض‏

قانون طبيعت يك امر محالی است .


. 1 [ مقاله " وحی و نبوت " مرحوم استاد محمد تقی شريعتی ، كه قبلا
از آن سخن رفت ] .



موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:52 ] [ گروه نور الزهرا ]

توضيح نظر اشاعره

يك نظر نظری است كه گروهی از متكلمين اسلامی به نام " اشاعره "
داشته‏اند و آن اين است كه اصلا ما چه دليلی داريم و چرا بايد معجزات را
حتی مستبعد بشماريم ؟ و اين را اگر بخواهيم به بيانی كه كمی امروزی‏تر
باشد در بياوريم - كه عرض كرديم آقای شريعتی خودمان هم در مقاله " وحی‏
و نبوت " تقريبا همين راه را رفته‏اند - اين است كه ما چرا قوانين‏
طبيعت را آن مقدار ضروری و قطعی و غير قابل نفوذ بدانيم كه بعد دچار اين‏
اشكال بشويم و بگوييم كه معجزه يك امری است برخلاف قانون طبيعت و
قانون طبيعت نقض ناپذير است ، كه من خودم به اين بيان در جلسه پيش از
طرف آنها عرض كردم كه فرق است ميان قوانين رياضی يا منطقی يا فلسفی و
قوانين علمی و طبيعی . قوانين رياضی يا منطقی يا فلسفی قوانينی است كه‏
ذهن ضرورت و حتميت آنها را كشف می‏كند . مثلا اگر ما در منطق گفتيم كه‏
اگر عامی داريم و خاصی ، نقيض عام ، خاص خواهد شد و نقيض خاص عام ،
اين يك امری است كه ذهن ضرورت آن را كشف می‏كند ، اصلا می‏فهمد كه غير
از اين نمی‏شود باشد . يا اگر شما در حساب گفتيد حاصلضرب اين عدد درآن‏
عدد مساوی است با فلان عدد ، ذهن ضرورت اين را كشف می‏كند ، می‏فهمد كه‏
اين خلافش محال است ، نمی‏تواند يك عدد بالاتر يا يك عدد پايين‏تر باشد .
اما قوانين طبيعی . ما مثلا می‏گوييم كه فلزات در اثر حرارت انبساط
پيدا می‏كنند . ذهن ما ضرورت اين را كه فلز حتما بايد در اثر حرارت‏
انبساط پيدا كند كشف نمی‏كند زيرا علوم طبيعی - يعنی هرچه كه انسان‏
درباره طبيعت كشف كرده است - پايه‏اش تجربيات و محسوسات بشر است و
حس و تجربه بشر جز يك سلسله محسوسات متوالی را به انسان ارائه نمی‏دهد
، يعنی مثلا ما پديده الف را هميشه می‏بينيم كه به دنبال آن پديده ب هست‏
. ذهن ما فقط همين را ادراك می‏كند ، می‏گويد تا آنجا كه من ديده‏ام و تا
آنجا كه من تجربه كرده‏ام ، هميشه هرگاه حادثه الف رخ بدهند به دنبال آن‏
حادثه ب رخ می‏دهد و اگر حادثه الف رخ ندهد حادثه ب هم رخ نمی‏دهد . اصلا
بيش از اين ذهن من حكمی ندارد ، و اين يك مقايسه غلط و يك اشتباهی‏

است كه ما آنچه را كه درباب مسائل عقلی - يعنی مسائل مثلا رياضی ، منطقی ، فلسفی -

می‏بينيم كه آن را به صورت يك امر ضروری و قطعی و غير

قابل تخلف ادراك می‏كنيم ، خيال می‏كنيم علم ، ديگر علم است ، چه فرق‏
است ميان رياضيات و طبيعيات ؟ چطور شد يك قانون رياضی ، قطعی و لا
يتغير هست ، قانون طبيعی نيست ؟ قانون ديگر قانون است ، قانون علم‏
قانون علم است . نه ، اين جور نيست . در قوانين طبيعی اصلا ضرورتش را
از اول ما كشف نكرده‏ايم كه در مقابل ضرورت آن گير باشيم بعد بگوييم‏
نقض اين قانون چطور می‏شود ؟ چطور ندارد ، اشكالی نيست . اگر ما
مقدمات‏قضيه را قبول كرديم اين اشكال نيست . اگر واقعا قبول كرديم خدايی‏
در عالم هست ، آنوقت می‏گوييم پيغمبری كه مدعی وحی است يك كاری می‏كند
برخلاف سنت معمولی عالم ، خدا هم اين كار را برخلاف اين سنت معمول‏
می‏كند به عنوان يك علامت . وقتی كه می‏خواهد يك علامتی به ما نشان بدهد
كه اين كسی كه ادعا می‏كند كه من پيغمبر هستم از ناحيه من است ، خدا كه‏
آن سنت و قانون را آنطور وضع كرده است يكدفعه در يك جا می‏آيد تغيير
می‏دهد .
البته اين مطلب يك ريشه به اصطلاح فلسفی يا نيمه فلسفی هم در دنيای‏
اروپا داشته باشد ولی نه اينكه درباب معجزات بحث می‏كرده‏اند . درباب‏
مسائل فلسفی كه بحث می‏كرده‏اند ، وقتی كه علوم و فلسفه‏ها از جنبه‏های‏
تعقلی خودش گريزان شد و آمد بر پايه علوم قرار بگيرد و خواستند كه جز
آنچه كه علم گفته است ، به صورت فلسفه نپذيرند ، بسياری از مسائل را از
روی فهميدگی - واقعا هم همين طور بايد گفت - طرد كردند و گفتند اگر
بناست ما فقط علم را بپذيريم و چيزی كه غير از علم باشد نپذيريم خيلی از
مسائلی كه تاكنون پذيرفته‏ايم نبايد بپذيريم ، از جمله قانون عليت است .
قانون عليت اين است كه ما حادثه‏ای را ناشی از حادثه ديگر می‏دانيم ،
معلول آن می‏دانيم ، يعنی اصلا وجود اين را از آن می‏دانيم . می‏گويند اين را
علم كه بر پايه حس است به ما ارائه نمی‏دهد ، علم فقط دو پديده را يا
مقارن يكديگر و يا متوالی يكديگر به ما ارائه می‏دهد . علم نشو را - يعنی‏
اينكه اين وجود از آن وجود متولد شده است ، از آن پيدا شده است - ديگر
نمی‏تواند به ما نشان بدهد ، اين يك فرض فلسفی بوده كه ما قديم می‏كرديم‏
. پس اصلا ما قانون عليت را نمی‏پذيريم تا چه رسد به اينكه قانون ضرورت‏
علت و معلول را بپذيريم كه بگوييم علت خاص معلول خاص را ايجاد می‏كند
ليس الا ، و معلول خاص فقط از علت خاص به وجود می‏آيد و غير از اين‏
نيست . از نظر علم اينها پذيرفته نيست . پس اگر ما از نظر علم بخواهيم‏
نگاه كنيم جز اين نمی‏توانيم بگوييم كه در دنيا عجالتا ما يك جريانهای ثابت و
يكنواختی را می‏بينيم اما اين جريانها ضرورت دارد چنين باشد يا ممكن است‏
به شكل ديگری باشد ، نمی‏دانيم . ممكن است زمانی يكدفعه عالم وضعش عوض‏
بشود ، آنچه كه علت است معلول بشود و آنچه كه معلول است علت بشود ،
يا اين علتی كه تا امروز مال آن معلول بود از فردا مال آن معلول ديگر
بشود و آن علتی كه ( يعنی چيزی كه ما به نام علت می‏شناسيم ) ، آن‏
مقدمه‏ای كه تا ديروز مقدمه آن نتيجه بود از امروز مقدمه برای نتيجه ديگری‏
بشود . اين از جنبه علمی .
از جنبه قرآنی هم می‏گويند كسی كه معتقد به خدا هست ، خدای قادر متعال‏
، خدايی كه فعال ما يشاء و " « انه علی كل شی‏ء قدير »" است ، بايد هم‏
چنين حرفی بزند كه هيچ قانونی در جهان قطعی نيست زيرا اگر بگوييم يك‏
قانون ، قطعی است ، ما قدرت و اراده خدا را محدود كرده‏ايم يعنی گفته‏ايم‏
خدا مجبور است از اين قانون پيروی كند . اگر يك قانون خلافش محال است‏
معنايش اين است كه حتی خدا هم مجبور است كه از اين قانون پيروی كند ،
دست خدا را گفته‏ايم كه مغلول است ، همان حرفی كه يهود درباره خدا
گفته‏اند : " « يد الله مغلولة »" و خدا می‏فرمايد كه " « غلت ايديهم‏
و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان »" ( 1 ) ، در آن صورت ما هم همين‏
حرف را در اين زمينه گفته‏ايم . نه ، اين چيزها نيست . قوانين طبيعی صد
در صد قوانين موضوعه و قراردادی است . برای ما امكان نقض آن قوانين‏
نيست ، ما مجبوريم از همان قوانين پيروی كنيم اما برای خود واضع قانون‏
كه خدا هست اين قضيه فرقی نمی‏كند . او اين جور وضع كرده ، خودش هم نقض‏
می‏كند .
آنگاه مثالهايی هم ذكر می‏كنند ، می‏گويند علمای امروز اين مطلب را
تأييد كرده‏اند كه قوانين طبيعت يكنواخت نيست ، متنوع و مختلف بلكه‏
متناقض است . آنوقت از خيلی از علمای امروز مثل لكنت دونوئی نويسنده‏
كتاب سرنوشت بشر و از كتاب اثبات وجود خدا - و در اين كتابها اين جور
حرفها هست - نقل كرده‏اند داير بر اين مطلب كه اساسا كسانی كه خيال‏
می‏كنند قوانين طبيعی يك قوانين يكنواخت و يكجوری هست و اختلاف ناپذير
و نقض ناپذير است ، چنين چيزی نيست . اصلا از غير راه معجزه هم الان‏

وجود دارد . مثالهايی ذكر می‏كنند ، از جمله می‏گويند كه در سياری از مسائل ،

قانون آب ضد و نقيض قانون طبيعی است در غير مورد

آب . مثلا هر چيزی در اثر انجماد حجمش كمتر می‏شود الا آب كه زيادتر
می‏شود . به عبارت ديگر هر چيزی در اثر برودت حجمش روی قاعده بايد كمتر
بشود و آب بر عكس است ، وقتی كه به درجه يخ بستن می‏رسد حجمش زياد
می‏شود و در نتيجه وقتی كه يخ بست ، در آب فرو نمی‏رود و غرق نمی‏شود ، و
اين اساسا يك نقض و يك استثنايی است كه در آب به وجود آمده . اين ،
دليل بر آن است كه اصلا اين قانون قانون نيست . اين يك راه .
اگر كسی اين حرف را بزند ، درباب معجزات احتياجی ندارد كه معجزه را
يك توجيه علمی يا فلسفی بكند [ كه ] چرا معجزه پيدا می‏شود ، چه جور
می‏شود ؟ اين ديگر چه جور می‏شود نمی‏خواهد ، برای اينكه احتياج ندارد كه‏
جور مخصوصی بشود . اصلا اين قوانين يك قوانين محكمی نيست كه اگر بنا بود
برخلاف آن بشود ما احتياج داشته باشيم به نوعی توجيه بكنيم . خود قانون‏
قطعيتی ندارد . همان خدايی كه قانون طبيعت را وضع كرده ، همان خدا هم در
يك مواردی نقض و استثناء می‏كند . يكی از موارد استثنای قانون طبيعت‏
معجزات انبياست و استثنای قانون طبيعت هم زياد وجود دارد . اين خلاصه‏
حرف .


موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:47 ] [ گروه نور الزهرا ]

معجزه ( 2 )

بحث ما درباره معجزه بود كه قرآن كريم برای انبياء آيات و بيناتی را
ذكر كرده است كه در اصطلاح ما " معجزه " ناميده می‏شود . عرض كرديم‏
درباب معجزه به طور كلی سه جور تفسير هست : يك نوع تفسير ، به اصطلاح‏
تفسير روشنفكرانه‏ای است كه بعضی در عصر اخير خواسته‏اند بكنند و
خواسته‏اند كه آنچه را كه به صورت امور غير عادی و معجزات در قرآن نقل‏
شده است تأويل و توجيه كنند به طوری كه صورت عادی به خودش بگيرد . و
عرض كرديم كه اين ، توجيه قانع كننده‏ای نيست و مساوی با انكار آن چيزی‏
است كه در قرآن كريم آمده است . اگر بناست كه انسان ايمان داشته باشد
و گفته‏های قرآن را تصديق كند ، نمی‏تواند خودش را با اين جور توجيه‏ها
قانع و راضی كند .
گفتيم كه دو نظريه ديگر درباب معجزه وجود دارد كه اين هر دو نظر در
جهان اسلام سابقه دارد و ما روی اين دو نظر بحث می‏كنيم و اگر نظر ديگری‏
هم باشد آقايان اگر به نظرشان چيزی رسيد بفرمايند كه روی آن بحث كنيم .


موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:45 ] [ گروه نور الزهرا ]

من درباب توجيه اين آيات ، از افراد زيادی تفسيرهای مختلف شنيده‏ام و
يادم است يك وقتی همين آقای خمينی درس اخلاق می‏گفتند ، ايشان تكيه‏شان‏
در اين آيات بيشتر روی اين مسأله بود كه خلاصه كارخانه معجزه سازی نيست،
معجزه آيت پروردگار است و پيغمبران هم هيچ وقت برخلاف سنت الهی كاری‏
نمی‏كنند مگر آنجا كه ضرورت ايجاب كند ، كه اگر نكنند مردم گمراه می‏شوند
، آنوقت به حكم آن ضرورت اين كار را می‏كنند .
مرحوم اشراقی (1) طور ديگری می‏گفت، مثلا می‏گفت مطلب واضح است ، وقتی‏
واضح است ديگر معجزه نمی‏خواهد. آقای حاج ميرزا ابوالفضل زاهدی قمی ( چون‏
حق هر كسی را بايد ادا كرد ) پيرمردی است ، الان هم پيشنماز است در مسجد
امام ، ايشان مفسر بود ، نسبتا مفسر خوبی هم هست ، تفسير می‏گفت و اين‏
بيانی كه در آخر عرض كردم بيانی بود كه از اين مرد شنيدم و به نظرم آمد
بسيار بيان خوبی است راجع به همين " « لن نؤمن لك »" كه اصلا اساس‏
اين كار بر معامله بود نه بر ايمان به خداوند و ايمان به پيغمبر .
البته آيات ديگری نظير اين آيات هست كه باز بعضی‏ها گفته‏اند كه‏
پيغمبران گفته‏اند ما يك بشری هستيم و پيغمبر ، و بشر پيغمبر معجزه ندارد
، كه آنها را هم ان شاء الله جمع كنيم و در هفته آينده مورد بحث قرار
بدهيم . اگر آقايان هم از اينجور آيات پيدا كردند به ما ارائه دهند .
- فرموديد كه آقای شريعتی در مقاله " وحی و نبوت " عقيده‏شان اين‏
است كه قوانين طبيعی هيچكدام ثابت و لا يتغير نيست .
استاد : ضرورت ندارد كه خلافش محال باشد .
- بنده سؤالم اين است كه آيا اولا عقيده خود جنابعالی هم اين است و
ثانيا اين نظر آقای شريعتی شاهد و دليلش چيست ، ايشان به چه دليل اين‏
حرف را می‏زنند ؟ اينجور فرمودند كه قوانين طبيعی هيچكدام ثابت نيست .
يك زمانی يك قانون هست بعد آن قانون عوض می‏شود مثل قوانينی كه بشر وضع می‏كند ، مانند قوانين‏
حقوقی . بنده می‏خواستم عرض كنم كه اصل قوانين طبيعی هيچ وقت تغيير
نمی‏كند ، آن استنباط و بيانی كه بشر از آن قوانين می‏كند آنهاست كه تغيير
می‏كند ، درك ماست كه تغيير می‏كند و ما هم تكامل پيدا می‏كنيم و مرتبا
چيزهای جديدی بايد درك كنيم . من باب مثال قانون جاذبه قانونی است كه‏
نيوتن كشف كرد كه در عالم جاذبه‏ای بين اشياء و اجزاء عالم وجود دارد ،
تا حدود چهار قرن اين قانون حاكم بود يعنی هيچ‏گونه رد و نقضی بر اين‏
قانون كسی نمی‏توانست پيدا كند ولی به تدريج از اواخر قرن نوزدهم و اوايل‏
قرن بيستم مواردی در عالم پيدا شد كه ديدند اين قانون كافی نيست ، بيان‏
اين قانون كافی نيست برای اينكه آن موارد را هم توجيه كند . اين بود كه‏
به دنبال اين رفتند كه يك بيان ديگری از قانون جاذبه پيدا كنند كه اين‏
مواردی كه حالا تناقض پيدا كرده و نمی‏شود توجيه كرد ، اينها را هم توجيه‏
كند و در بر بگيرد و اين بود كه قوانين ديگری پيدا شد . مثلا قانون جاذبه‏
عمومی اينشتين يك حالت كلی است از قانون جاذبه نيوتنی ، چنانكه قانون‏
جاذبه اينشتينی را با فرمولی بيان می‏كنند كه وقتی فواصل اجزاء به قدر
كافی زياد می‏شود درست همان حالت قانون نيوتنی صادق است و وقتی فواصل‏
خيلی كم می‏شود قانون نيوتنی اصلا برعكس می‏شود . پس‏می‏بينيم كه يك حقيقت‏
و واقعيتی در عالم هست ، در زمان نيوتن آنجور از آن درك كرده‏اند و مدتی‏
هم آن درك برای همه افراد بشر كافی بود و قبول داشتند و نمی‏توانستند
نقضش بكنند ، بعد از مدتی ، كشفيات يا شواهد تازه نشان داد كه آن بيان‏
كافی نيست ، بيان را تغيير دادند . حالا زمان باز پيش می‏رود چنانكه خود
اينشتين هم در ابتدای كارش نظريه نسبيت عمومی او به اينجا رسيد كه در
عالم دو ميدان هست ، يكی ميدان جاذبه و يكی ميدان الكترو مغناطيس ، ولی‏
بعدها خودش به اين فكر رسيده بود حالا آن يك بحث جدايی است كه از كجا
به اين فكر رسيده كه نمی‏شود دو چيز در عالم باشد ، عالم يك وحدتی دارد و
قانون واحدی آن را اداره می‏كند . اين است كه در شرح حالش می‏گويند سی‏
سال آخر عمرش تمام وقتش را روی اين كار می‏كرد كه بين اين دو قانون هم‏
يك تلفيقی بدهد يعنی بگويد يك قانون هست ، يك ميدان هست ، يك جاذبه‏
هست در عالم كه الكترو مغناطيس يك حالتش هست ، مثلا جاذبه مادی هم‏
يك حالت ديگرش است كه اين را بالاخره تمام نكرد و دنبال كارش را
ديگران گرفتند . منظور بنده اين است كه پس قانونی در طبيعت هست ولی‏
درك ماست كه فرق می‏كند ، و اگر اين را ما قبول كنيم آنوقت قبول كردن‏
معجزه هم برای ما آسانتر است برای اينكه معجزاتی كه پيامبران می‏كنند طبق‏
قوانين واقعی طبيعت انجام می‏شود . منتها آن قوانين هنوز بر ما پوشيده است . ای بسا معجزات پيغمبران را در
زمان خود آنها كسی نمی‏توانست درك كند ولی صد سال بعد ، دو قرن بعد يك‏
راههايی پيدا شد كه دركش برای انسان آسانتر گرديد . پس قوانين وجود
دارد و ما در كمان غلط يا ناقص است .
استاد : سؤال جنابعالی اول اين بود كه آيا من خودم اين بيان را قبول‏
دارم يا قبول ندارم ، نه ، من بعد عرض می‏كنم كه قبول ندارم . و اما
بيانی كه جنابعالی فرموديد به عنوان سؤال كه آيا ايشان منظورشان چيست ،
منظور ايشان هر دو تاست يعنی به هر دو مطلب تكيه كرده‏اند ، هم اينكه‏
استنباطهای بشر راجع به قوانين علمی متغير است يعنی آنچه را كه قانون‏
علمی می‏داند قانون جهان نيست ، بعد معلوم می‏شود قانون جهان چيز ديگری‏
بوده ، و هم اين را قبول ندارند كه قانونی در جهان وجود داشته باشد كه‏
لايتخلف باشد . هر قانونی را كه شما فرض كنيد آن قانون واقعی است ، اعم‏
از آنكه بشر به آن رسيده يا نرسيده ، می‏گويند بالاخره يك قانون قراردادی‏
است كه خدا آن را قرار داده ، چون قانون قرار دادی است [ و ] خدا قرار
داده برای ما تخلف از آن قانون غير ممكن است چون اين قيام در مقابل‏
مشيت الهی است ، برای غير خدا امر محالی است ، اما برای خود خدا كه‏
ديگر امر محالی نيست و وقوع هم دارد . بستگی دارد به مشيتش . اينجور
مشيت كرده ، شده قانون واقعی ، يكدفعه مشيتش را عوض می‏كند می‏شود معجزه‏
، كه از نظر ايشان معجزه عوض شدن مشيت الهی است در مورد قانونی كه‏
خودش وضع كرده . البته ما می‏گوييم اين حرف درست نيست ، منتها اين‏
چيزی كه جنابعالی الان فرموديد ، با توجيه سوم كه توجيه حكمای اسلامی است‏
سازگار است ، آنها هم معتقدند كه قانون واقعی عالم تغيير پذير نيست و
استنباطهای بشر تغيير می‏پذيرد . آقای طباطبايی مخصوصا روی اين مطلب تكيه‏
دارند ، منتها اگر كسی بگويد شما چه دليلی می‏توانيد برای اين مطلب اقامه‏
كنيد ، اگر من به جای آقای شريعتی بگويم شما كه می‏گوييد عالم يك قانون‏
واقعی دارد كه تغيير نمی‏پذيرد ، آنچه كه تغيير می‏پذيرد استنباطهای بشر
است ، شما چه دليلی داريد برای اين كه همان قانون واقعی عالم هم تغيير
نمی‏پذيرد يا امكان تغيير در آن نيست ، اين به نظر من ( من اينجور فكر می‏
كنم ، حالا شما اگر بيانی داريد بفرماييد ) از راه علوم امكان ندارد ما
بتوانيم اثبات كنيم كه قانونی واقعی عالم تغيير پذير نيست ، كه ما تحت‏
عنوان " اشكالات " می‏خواستيم اين را عرض كنيم . آنچه كه می‏تواند دليل‏
بياورد كه قانون واقعی عالم تغيير پذير نيست فقط فلسفه است . حالا شما روی اين قضيه فكر كنيد ،
ببينيد می توانيد از راه علمی اين را ثابت كنيد . ايشان كه تكيه‏اش به‏
مسائل علمی است می‏گويد كه اصلا از راه علمی كسی نمی‏تواند اين را ثابت‏
كند كه عالم يك قانون واقعی تغيير ناپذير دارد ، هرچه كه شما بگوييد
قانون واقعی ، بسيار خوب قانون واقعی ، اما چرا تغيير ناپذير باشد ؟
قانون واقعی يعنی مشيت الهی فعلا اينجور خواسته ، معجزه هم يعنی تغيير
مشيت . شما اگر خودتان راهی پيدا كرديد بفرماييد ، دليلی داريد يا نه ؟
بعد هم ما دليلی را كه فلاسفه در اين زمينه ذكر می‏كنند برايتان عرض‏
می‏كنيم ، ببينيم آن دليل قابل قبول است يا قابل قبول نيست . اگر آن‏
دليل قطعی شد ، همين چيزی كه شما الان می‏خواهيد كه قانونهای واقعی عالم‏
تغيير نمی‏پذيرد ، آنوقت نوبت اين می‏رسد كه ما دنبال آن توجيه‏ها برويم‏
ببينيم با اينكه تغيير نمی‏پذيرد معجزه به چه شكل صورت می‏گيرد ؟ كه ما
بعد خواهيم گفت كه معجزه حكومت قانونی است بر قانونی نه ابطال يك‏
قانون . ما بعد در توجيهی كه حكما كرده‏اند همين را [ مورد بحث قرار
خواهيم داد ] . بسيار حرف حسابی هم هست : معجزه حكومت كردن يك قانون‏
است بر قانون ديگر ، نه باطل كردن يك قانون يا آمدن قانونی و نسخ كردن‏
قانونی . هيچ قانونی در جهان نسخ نمی‏شود ، و اين بسيار حرف خوب و حسابی‏
هم هست ، ان شاءالله در جلسات آينده [ درباره آن صحبت می‏كنيم ] و
البته اين بحث يك بحث خيلی عالی است .
- اصلا اثبات علمی يعنی چه ؟ آنطوری كه آقای شريعتی می‏فرمايند و
جنابعالی می‏فرماييد اثبات علمی را ما نبايستی با اثبات رياضی اشتباه‏
كنيم .
استاد : ايشان می‏گويد اثبات علمی يعنی قراردادی ، می‏گويد آنچه كه شما
می‏گوييد يعنی قراردادی .
- آن قراردادی نيست .
استاد : بسيار خوب ، صحبت كنيم ، شما هم راجع به اين قضيه باز يك‏
بيانی بياوريد ببينيد می‏توانيد اثبات علمی را از راه فقط علم - كه در
عين اينكه رياضی نيست قطعی و لا يتخلف باشد - بيان كنيد يا نه .




. 1 [ واعظ مشهور معاصر ] .


موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:44 ] [ گروه نور الزهرا ]

نظريه سوم

و اما نظريه سوم : نظريه سوم اين است كه قوانين طبيعی هم آن جورها
نيست كه از قبيل قوانين قراردادی بشری باشد و خداوند قراردادهايی داشته‏
باشد كه مثلا خاصيت آتش اين است ، خاصيت حرارت اين است ، خاصيت جسم‏
اين است . چرا خاصيت جسم اين است ؟ خاصيتهای حيات اين است ؟ خدا
اينجور قرار داده . قرار دادن هم يك قرار دادن قرار دادی است مثل‏
قوانين موضوعه ما . هر روز هم خواست ، خودش قانونش را عوض می‏كند ،

دست خدا كه بسته نيست ، " « يد الله مغلوله »" حرف يهود بود كه می‏گفتند دست خدا بسته است .

می‏گويند نه ، اينطور نيست ، آن هم‏ به دلايلی يك سنت تغيير ناپذير واقعی دارد - كه دليل دارم ، به عنوان‏

اشكالات مطلب عرض می‏كنم - و معجزه يك راز دارد . در عين اينكه جنبه‏
آيت بودنش را قبول می‏كنند ، غير عادی بودن يعنی خارج از مرز بشر بودنش‏
را قبول می‏كنند ، ولی می‏گويند همين خارج از مرز بشر بودن هم با اين مطلب‏
كه قوانينی كه در جهان رخ می‏دهد يك سلسله قوانينی قطعی و ضروری است ،
منافات ندارد . آنوقت اينها هستند كه دنبال راز و سر معجزات می‏گردند .
آنهايی كه تأويل می‏كردند كه اصلا وجودش را قبول نداشتند كه دنبال رازش‏
بروند . اينهايی هم كه نظريه دوم را داشتند مثل آقای شريعتی اصلا به رازی‏
قائل نيستند ، می‏گويند كه اصلا قرار دادی است ، امر قرار دادی ديگر راز
نمی‏خواهد . و اما آنهايی كه قانون طبيعت را هم قانون ضروری می‏دانند
دنبال رازی می‏گردند كه آن راز با قطعی بودن قوانين طبيعی هم منافات‏

نداشته باشد . حكمای اسلام از قبيل بوعلی سينا

[ در اين باره بحث كرده‏اند] .

در دوران اول كه فلسفه يونان را ترجمه می‏كردند اصلا صحبتی از نبوت و

معجزات و اين حرفها نبوده . اندكی از زمان فارابی اين مسائل مطرح شده ،
بعد در زمان بوعلی توسعه‏ای پيدا كرده كه بعد هم بيشتر توسعه پيدا كرده‏
است . مخصوصا بوعلی در مسأله نبوت و معجزات بيشتر از ديگران بحث كرده‏
و او خواسته است كه معجزات را ، هم جنبه الهی و ماوراء الطبيعی بدهد و
خارج از مرز بشريت بداند و هم از قانون علم و فلسفه خارج نداند ، و
ديگران هم بعدها آمده‏اند دنبال راز معجزات گشته‏اند .
ما در اين بحث خودمان اگر نظريه اول يعنی نظريه تأويل را قبول كنيم ،
ديگر دنبال راز معجزات نمی‏رويم ، نظريه دوم را هم قبول كنيم باز دنبال‏
آن نبايد برويم . اما اگر آندو را باطل دانستيم بايد دنبال نظريه سوم‏
برويم كه آنوقت كارمان كمی مشكل است كه راز معجزات را كشف كنيم كه‏
اين چگونه است كه معجزه واقع می‏شود برخلاف قوانين جاری عالم ، و قوانين‏
جاری عالم هم اينجور سست و به اصطلاح سر خودی و قرار دادی نيست . اين ،
انگاره و خلاصه‏ای از اين سه نظريه .


موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:40 ] [ گروه نور الزهرا ]

نظريه اشاعره

نظريه دوم درست نقطه مقابل اين نظريه است يعنی اساسا كوچكترين تفاوتی‏ ميان
معجزه و غير معجزه قائل نيستند از نظر اهميتی كه ما بخواهيم توجيه و

تفسير بكنيم . اين نظريه ريشه‏اش از علمای اشعری است ولی بعضی از فضلا و
اكابر خودمان هم آن را قبول كرده‏اند و آن اين است كه می‏گويند معجزه يك‏
پيغمبر يعنی آيتی كه از طرف خداوند به وسيله آن پيغمبر و به دست او
پيدا می‏شود . شما می‏گوييد پيغمبری مرده‏ای را زنده می‏كند يعنی خداوند برای‏
اينكه ثابت كند بر مردم كه گفته اين پيغمبر بر حق است مرده‏ای را زنده‏
می‏كند . يعنی خداوند برای اينكه ثابت كند بر مردم كه گفته اين پيغمبر بر
حق است مرده‏ای را زنده می‏كند . اينجا اين كار كار پيغمبر نيست كار
خداست و هرچه در عالم هست معجزه است و آيت خداست ، آنچه كه معجزه‏
نيست آن را شما به ما نشان بدهيد . هرچه در عالم واقع می‏شود معجزه است‏
يعنی كار خداست و خداوند هم هر چه را كه در عالم واقع است آيت می‏داند
، منتها نشانه‏ای می‏داند برای قدرت و حكمت پروردگار . ولی معجزه‏های‏
پيغمبران كه به صورت استثنايی صورت می‏گيرند اينها هم آيت خدا هستند
ولی آيتی است از طرف خداوند برای صدق نبوت پيغمبران . مشيت خداوند
قرار گرفته است كه نظام عالم را اينطور قرار بدهد كه داده . عالم يك‏
جريان منظمی دارد كه ما می‏بينيم و اين جريان منظم را كه ما می‏بينيم روزی‏
پی شب و شبی پی روز پيدا می‏شود و هيچ وقفه‏ای در حركت شبانه روز پيدا
نمی‏شود يا اگر سنگی بالا باشد بيفتد به زمين ، يا اگر گياهی بخواهد موجود
بشود به اين شكل موجود بشود ، يا اگر جسمی می‏خواهد برود بالا بايد نيرويی‏
ضد نيروی جاذبه وجود داشته باشد كه آن را ببرد بالا ، اينها قانونهايی‏
است كه خدا خودش وضع كرده برای عالم . از نظر ما انجام دادن برخلاف‏
اينها يك امر ناممكن است ، يعنی اگر ما بخواهيم پرواز كنيم برويم بالا ،
بدون وسيله نمی‏شود ، چرا ؟ زيرا خدا قانون عالم را اينجور وضع كرده . عمل‏
ما برخلاف قانونی است كه خدا وضع كرده . ولی از نظر خود خداوند كه واضع‏
اين قانون است و قانون بودن اين قانون بستگی دارد به مشيت و اراده او ،
خواسته اينجور باشد ، همان لحظه‏ای كه خداوند می‏خواهد اينجور نباشد ديگر
اينجور نيست . پس درباب معجزه ديگر صحبتی نيست كه ما بحث بكنيم .
مگر يك انسان می‏خواهد معجزه بكند كه بگوييد : " يك انسان چطور می‏تواند
از بحر احمر اينجور عبور بكند و برود ؟ ! اين خلاف قانون عالم است " !
خلاف قانون عالم است برای من و تو كه قانون را خدا وضع كرده و من و تو
محكوم قانون خدا هستيم ، اما برای وضع قانون كه قانون بودن اين قانون‏
تابع اراده اوست فقط و فقط ، تابع مشيت اوست فقط و فقط ، هر لحظه كه‏
مشيت او بخواهد برخلاف آن عمل كند فورا قانون عوض می‏شود ، اين ديگر چه
 بحثی است كه ما بياييم‏
بحث كنيم كه آيا اين امر محال است يا محال نيست ؟
اصلا صحبت محال بودن‏
و محال نبودن و اين حرفها معنی ندارد .
در ميان متكلمين اسلامی اشاعره اينجور فكر می‏كردند و بعد هم بسياری ديگر
از علماء و فضلای اسلامی همين نظريه را پذيرفته و گفته‏اند مطلب همين است‏
، اصلا در باب معجزه نبايد بحثی كرد ، صحبت از سر معجزه و راز معجزه
[
صحيح نيست ] ، اساسا معجزه رازی ندارد ، خواست خداوند [ است ] . اگر
به آنها بگوييد پس ما با علم چه بكنيم ؟ علوم يك سنتی را در جهان به ما
نشان می‏دهند كه هر حادثه‏ای دنبال يك حادثه ديگر واقع می‏شود و نظام معينی‏
هست ، می‏گويند شما سراغ علوم هم كه برويد علوم چه می‏گويند ؟ علوم‏
می‏گويند هرچه ما تاكنون مطالعه كرده‏ايم نظام را به اين كيفيت يافته‏ايم .
علوم جز توالی قضايا چيز ديگری نشان نمی‏دهند ، كه حالا يك مطلب هم من به‏
كمك اين اشخاص اضافه می‏كنم و آن اين است كه فرق است ميان قوانين‏
طبيعی و قوانين عقلی كه در رياضيات يا فلسفه جريان دارد . قوانين رياضی‏
قوانينی است كه عقل ضرورت آنها را كشف می‏كند و خلاف آن محال است ،
مثل اينكه شما می‏گوييد دو شيئی كه مساوی با شی‏ء سوم باشند خودشان با
يكديگر مساوی هستند . اين يك امری است كه فرض ذهن ماست يعنی اصلا
موضوع را ذهن خود ما فرض می‏كند و ضرورت آن را هم درك می‏كند يعنی عقل‏
می‏گويد خلافش محال است . اگر كسی معجزه‏اش اين گونه است كه دو كميت‏
متساوی را پيدا كرده است كه اين دو كميت متساوی با يك شی‏ء سوم مساوی‏
هستند و از همان جهت كه ايندو با شی‏ء سوم مساوی هستند خودشان با يكديگر
نامساوی هستند ، می‏گوييم قبول نيست ، اين خلاف ضرورت عقل است . يا مثل‏
بديهياتی از قبيل " كل و جزء " . اگر يك كلی داشته باشيم و يك شی‏ء
ديگر ( در اجسام ) ، حجمی داشته باشيم كه جزء حجم ديگر باشد ، ضرورت عقل‏
حكم می‏كند كه كل از جزء بزرگتر است چون كل همان جزء است بعلاوه حجم ديگر
. امكان ندارد كه جزء مساوی كل باشد و يا جزء از كل بزرگتر باشد . اين‏
ضرورت عقلی است . اگر پيغمبری آمد امری را ادعا كرد برخلاف قانون رياضی‏
يا برخلاف ضرورت عقلی فلسفی ، ما نمی‏پذيريم و می‏گوييم عقل اين را
نمی‏پذيرد . ولی قوانينی كه ما الان می‏گوييم كه معجزه برخلاف آن قوانين‏
است قوانين طبيعی است . هرگز عقل ضرورت قوانين طبيعی را كشف نمی‏كند ،
عقل فقط وجود آنها را كشف می‏كند ، فقط می‏بيند كه اين جريان به اين شكل وجود دارد ، اما عقل‏
نمی‏داند كه آيا ضرورت دارد كه حتما بايد همين جور وجود داشته باشد يا
ضرورتی ندارد ، اينجور وجود دارد ؟ مثل اين است كه در يك اجتماعی كه آن‏
اجتماع را خود افراد اجتماع ساخته‏اند و قانون برايش وضع كرده‏اند ، وقتی‏
خودشان قانون را وضع كرده‏اند اجتماع به آن شكل وجود پيدا می‏كند . مثلا
قانون وضع كرده‏اند كه در خيابانها وسائل نقليه از دست راست حركت كنند
. شما هم وقتی جاده‏ها و خيابانها را نگاه می‏كنيد می‏بينيد همه جا وسائط
نقليه از دست راست حركت می‏كنند . يك آدمی كه از بيرون بيايد چه‏
می‏بيند ؟ فقط می‏بيند اينجور وجود دارد . اما آيا می‏تواند بگويد اين‏
ضرورت دارد كه اينجور وجود داشته باشد ؟ خلاف اين محال است وجود داشته‏
باشد ؟ محال است كه وسائل نقليه بخواهند از چپ حركت كنند ؟ نه ، فقط
می‏تواند بگويد اينجور وجود دارد . يك روز هم واضعين قانون می‏آيند آن را
عوض می‏كنند و می‏گويند خير ، از چپ حركت كنيد .
قوانين طبيعی قوانينی است كه بشر فقط وجود اينها را كشف كرده ، هرگز
ضرورت اينها را كشف نكرده است ، و اين اشتباهی است درباب علوم اگر
ما بگوييم علوم طبيعی ضرورت را هم كشف می‏كند . اصلا علوم طبيعی مبتنی بر
حس است . حس فقط وجود را كشف می‏كند . ضرورت ، يك مفهوم عقلی و
ساخته عقل انسان است . ضرورت نه مبصر است نه ملموس نه مسموع و نه‏
مشموم و انسان به هيچ حسی ضرورت را كشف نمی‏كند و لهذا بسياری از فلاسفه‏
گفته‏اند اصلا ضرورت ساخته عقل است . يك " ساختگی " هم می‏گويند كه آن‏
را حتی از اعتبار هم می‏خواهند بيندازند . ولی در اينكه ضرورت محسوس‏
نيست و به علم در نمی‏آيد - علم مصطلح ، يعنی به علم حسی و تجربی - بحث‏
نيست . علوم فقط وجود اشياء را كشف كرده و وجود اين قوانين را به اين‏
شكل كشف كرده است ، ضرورتی كشف نكرده و نمی‏تواند هم كشف كند .
معجزات انبياء جريانهايی است برخلاف قوانين " طبيعی " كه بشر وجود
آنها را كشف كرده است نه برخلاف قوانين " عقلی " از قبيل قوانين‏
رياضی كه عقل بشر ضرورت آنها و محال بودن خلاف آنها را كشف كرده است .
[ اگر ] بگوييم پس قوانين طبيعی اگر ضرورت ندارد چرا وجود دارد ؟ [
می‏گويند ] مشيت خداوند . دكارت و ديگران حتی همان ضرورتهای عقلی را هم‏
نظير قوانين طبيعی تلقی كرده‏اند ، می‏گويند آنها را هم خدا قرار داده است‏
. اگر بگوييد سه زاويه مثلث مساوی با دو قائمه است ، چرا ؟ می‏گويد خدا عجالتا اينجور قرار
داده . يك دفعه هم خدا اين را عوض می‏كند كه سه زاويه مثلث مساوی با دو
قائمه نباشد . " دو شی‏ء مساوی با شی‏ء سوم خودشان با يكديگر مساوی هستند
" ، می‏گويد خدا اينجور وضع كرده ، خدا اينجور دلش خواسته قرار بدهد ،
يك روز هم دلش می‏خواهد قانونش را عوض كند و عوض می‏كند . ولی حالا به‏
حرف او كار نداريم .
به هر حال اينجور اشخاص می‏گويند قانون طبيعت يعنی مشيت خدا ، خدا
اينجور خواسته . وقتی مشيت خداست ، معجزه هم كار خداست ، پس معلوم‏
است خدا جور ديگر مشيت كرده و خواسته ، اين ديگر بحثی ندارد .
اين هم توجيهی است كه برخی ديگر ، از معجزات كرده‏اند . اگر ما اين‏
اصول را بپذيريم باز نيازی نداريم كه دنبال راز معجزات برويم و بگوييم‏
يك رازی در معجزات [ هست ] . ديگر رازی ندارد ، راز ، مشيت خداوند
است .
آقای شريعتی ( 1 ) خودمان در مقدمه تفسير نوين به اختصار و در كتاب‏
محمد خاتم پيامبران ، جلد دوم ( مقاله وحی و نبوت ) نسبتا به تفصيل [ در
اين باره بحث كرده‏اند ] كه همين بعد به صورت كتاب هم در می‏آيد و در آن‏
كتاب البته بيشتر است يعنی دو برابر اين مقاله است ولی خيال نمی‏كنم در
اين قسمت چيز بيشتری داشته باشد چون هر چه مربوط به اين قسمت بوده -
چون من خودم انتخاب كردم - به نظرم همه را آورده‏ام . ايشان از كسانی‏
هستند كه اين طرز فكر را گرفته‏اند و خيلی هم شديد تعقيب می‏كنند . اگر
بخواهيد اين نظريه را در بعضی قسمتها به تفصيل بيشتر ببينيد همين مقاله‏
وحی و نبوت ، بحث مربوط به معجزه را در جلد دوم كتاب محمد خاتم‏
پيامبران مطالعه كنيد ، و ايشان اصرار زيادی هم روی اين مطلب دارند كه‏
حرف اصلا همين است و غير از اين چيزی نيست . البته آنچه كه من در آخر
به عنوان تأييد گفتم كه فرق است ميان قوانين طبيعی و قوانين عقلی و
رياضی ، اين مسأله را ايشان نگفته‏اند ولی اصل مطلب را خيلی به تفصيل‏
می‏گويند ، بعد هم اقوال علماء را راجع به ضروری نبودن مسائل علوم و قطعی‏
نبودن قوانينی كه علوم كشف می‏كند و نسبی بودن [ آنها نقل می‏كنند ] كه‏
اولا اين قوانينی كه بشر به نام قوانين علمی كشف می‏كند قوانينی نسبی است‏
يعنی مادامی كه قانون بهتر و كاملتری نيامده بشر عجالتا آن را قانون قبول‏
می‏كند . اينها دائما تغيير می‏كند و تازه آن قانون واقعی و راست ثابت تغيير ناپذيرش‏
هم يك امر ضروری نيست كه خلافش محال باشد ، همين طور كه عرض كردم‏
بستگی دارد به مشيت الهی .
ايشان در آن مسأله‏ای كه منكرين يعنی منكرين معجزه خارق‏العاده بودن‏
معجزه مثل مرحوم سيد احمد خان به آن تمسك كرده‏اند [ يعنی ] آيات قرآن‏
راجع به سنن كه قرآن می‏گويد كه سنن لايتغير الهی هست ، می‏گويند كه اين‏
مسأله سنن در قرآن اختصاص‏دارد به مسائلی كه مربوط به عدل الهی است يعنی‏
به مسائلی كه مربوط به تكاليف بندگان است كه خداوند به بندگان نيكوكار
پاداش می‏دهد و بندگان بدكار را مجازات می‏كند . هر جا در قرآن مسأله‏
سنت آمده است كه سنت خدا تغيير نمی‏كند يعنی در اين زمينه ، يعنی سنت‏
خدا هرگز عوض نمی‏شود كه يك روزی به نيكوكاران كيفر بدهد يا كيفر
بدكاران را ندهد . پس در حدود افعال بشری و عكس‏العملی كه خداوند در
مقابل آن نشان می‏دهند ، اين است كه سنت لايتغير الهی ، و قرآن در غير
اين مورد سنت لايتغير را نپذيرفته ، و خيلی هم تعجب می‏كنند و می‏گويند
عجيب است از افرادی كه به اين آيات تمسك می‏كنند و به خود قرآن مراجعه‏
نمی‏كنند ببينند اين آيات موردش كجاست و بعد می‏گويند سنن لا يتغير ، سنن‏
لا يتخلف ، قانون خلقت تغيير ناپذير است . می‏گويند كی قرآن گفته قانون‏
خلقت تغيير ناپذير است ؟ ! گفته قانون پاداش و كيفر من تغيير ناپذير
است . اين آيات را هم ايشان اينطور می‏گويند . ولی آيات ديگری كه آن‏
دسته متعرض شده اند كه قرآن از زبان پيغمبران می‏گويد " من بشری هستم‏

مانند شما " آنها را ايشان متعرض نشده‏اند .


. 1 [ مرحوم استاد محمد تقی شريعتی ] .



موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:37 ] [ گروه نور الزهرا ]

نظريه تأويل

يك نظريه نظريه‏ای است كه قبول كرده‏اند ولی تأويل كرده‏اند ، كه اين هم‏
در واقع انكار است اما يك انكار محترمانه‏ای است ، انكاری است كه‏
نمی‏خواهيم بگويم آن كسی كه منكر شده است خواسته اسلام را انكار بكند ،
ولی اينجور فكر می‏كند . مثل مرحوم سيد احمد خان هندی . اگرچه من كتابش‏
را نخوانده‏ام [ ولی ] در كتابهای ديگران ديده‏ام كه از او نقل كرده‏اند و
در شرح حالش هم خوانده‏ام ، كه در خود هندوستان هم خيلی سر و صدا راه‏
انداخت و سبب شد كه علمای اسلامی هند او را طرد كردند ، و حتی صبغه‏
سياسی هم به او زدند چون او از نظر سياست هندوستان - آنطور كه در بعضی‏
كتابهايی كه من خواندم [ آمده است ] - طرفدار همزيستی و سازش با
انگلستان بود از نظر سياست هند ، و بعضی اساسا او را در سياستش هم متهم‏
به خيانت می‏كردند و در اين افكارش هم او را متهم به خيانت به اسلام‏
می‏كردند . ايشان تفسيری نوشته است كه مرحوم فخر داعی ، همه يا قسمتی از
آن را به فارسی ترجمه كرده ، من در كتابفروشيها ديده‏ام ولی نخوانده‏ام .
يك مرد مؤمن و مسلمانی است ، يكی از علمای اسلامی است ولی فكر می‏كند كه‏
اينجور توجيه و تفسيری كه درباب معجزات شده است كه به اينها جنبه خرق‏
عادت داده‏اند اينها همه خرافه‏ها و پيرايه‏هايی است كه بعد به اسلام‏
بسته‏اند . تمام معجزاتی را كه در قرآن آمده است ايشان كوشش می‏كند كه‏
يك توجيه عادی و طبيعی بكند . حتی مثلا عبور كردن موسی از دريا را
می‏خواهد يك توجيه عادی و طبيعی بكند كه نه ، اين يك جريان غير عادی‏
نبوده ، يك جريان عادی بوده كه واقع شده است ، و همچنين اژدها شدن عصای‏
موسی . همه اينها را يك توجيه و تأويل‏های خيلی دوری می‏كند كه البته به‏
نظر ما كه نمی‏شود اصلا احتمال اين تأويلها را هم داد . ايشان روی يك طرز
فكری اين احتمال را می‏داده . امثال سيد احمد خان دو دليل هم از خود قرآن بر اين مطلب می‏آورند : يكی‏
اينكه می‏گويند ما در قرآن يك سلسله آيات داريم كه مردم از پيغمبران‏
همين كارهای خارق‏العاده را می‏خواستند و پيغمبران می‏گفتند ما جز بشری‏
نيستيم ، ما هم بشری هستيم مانند بشرهای ديگر ، و امتناع می‏كردند ، كه‏
بعضی از اين آيات را - اين فهرست را عرض بكنم - برايتان می‏خوانم .
ديگر يك سلسله آيات ديگری است در خود قرآن كه نظام خلقت را به‏
عنوان " سنن الهی " می‏نامد و تصريح می‏كند كه سنن الهی تغيير ناپذير
نيست . اينجور آيات هم زياد داريم . يك وقتی من خودم جمع كرده بودم‏
تقريبا ده آيه به اين تعبير داريم كه از همه صريح‏تر اين آيه است : "
« سنة الله ... و لن تجد لسنة الله تبديلا »" ( 1 ) ( چون اين آيات را
هم بعد بايد به تفصيل بخوانيم حالا شرح نمی‏دهم ) . قبلا موضوعی را ذكر
می‏كند ، بعد می‏گويد : سنت خداست ، بعد به صورت يك قانون كلی : "
« ولن تجد لسنة الله تبديلا »" و در آيه ديگر : " « فلن تجد لسنة الله‏
تبديلا و لن تجد لسنة الله تحويلا »" ( 2 ) " لن ، هم می‏گويد كه برای‏
نفی ابد است ) هرگز تو نخواهی يافت سنت الهی را كه عوض بشود ، تبديل‏
پيدا بكند . می‏گويند به اين دليل پس معجزه به معنی اينكه خرق عادت بشود
، تبديل سنت الهی است ، تحويل سنت الهی است و نمی‏شود . سنت الهی مثلا
اين است كه يك انسان اگر می‏خواهد متولد بشود بايد از يك زن و مرد به‏
شكل خاصی - كه نطفه‏هاشان با يكديگر تلاقی پيدا می‏كنند و در ظرف خاصی‏
بزرگ می‏شوند ، مدت معينی هم لازم دارد - متولد بشود . اين سنت الهی‏
است ، ديگر اين سنت تغيير پذير نيست به نص قرآن . اين يك نظريه كه‏
البته [ آن را به عنوان ] " نظريه اسلامی " هم عرض می‏كنم چون بعضی از
علمای اسلامی اينجور گفته‏اند و من هم عرض كردم كه اين را دليل بر مغرض‏

بودن آن گوينده هم نمی‏گيرم چو ن واقعا ممكن است طرز تفكرش اينجور بوده.


.1 احزاب / . 62
.2 فاطر / . 43


موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:32 ] [ گروه نور الزهرا ]


نظر علامه طباطبائی ( ره )

حال آن كسانی كه قانون عليت عامه و قانون ضرورت علت و معلول را قبول‏
كرده‏اند چه می‏توانند بگويند ؟ آقای طباطبايی در كتاب تفسير الميزان بحثی‏
كرده‏اند راجع به معجزه . اگرچه قسمتهايی از بحث را يا نخواسته‏اند يا
علت ديگری داشته كه ذكر نكرده‏اند ولی در مجموع بحث جامعی كرده‏اند .
ايشان مبنايی را ذكر می‏كنند كه همان مبنايی است كه قبل از ايشان هم‏
ديگران ذكر كرده‏اند ، منتها ايشان بيشتر تكيه روی آيات قرآن كرده‏اند و
همه آن مسائل را از آيات قرآن استخراج و استنباط می‏كنند . ايشان‏
می‏فرمايند اينكه معجزه وجود دارد بر طبق آنچه كه قرآن كريم فرموده قابل‏
انكار نيست . قرآن قانون عليت عمومی را قبول دارد . راست است ، زيرا
خود قرآن به اينها تمسك می‏كند . خدا وقتی می‏خواهد آيات خودش را برای‏
ما ذكر كند مثلا می‏گويد : خداوند باران را فرستاد و به اين وسيله برای شما
گياهان را رويانيد . وقتی می‏خواهد حكمت خودش را بيان كند جور بودن‏
اسباب و وسائل را ذكر می‏كند ، نمی‏گويد در مقابل من اسباب يعنی چه ، وسيله يعنی چه ؟ ! نه ، مكرر
می‏گويد : ببينيد كه من خورشيد و ماه و ستارگان و ابر و باران و همه اينها
را مسخر شما قرار دادم . معلوم است كه برای اينها تأثير و اثر و خاصيت‏
قائل است . می‏گويد ا ين چيزهايی كه دارای اين خواص هستند و شما هم به‏
اينها نيازمند هستيد من اينها را برای شما قرار دادم . و حتی ايشان آن‏
مطلب را قبول می‏كنند كه هر چيزی در طبيعت يك قانون لايتخلفی دارد ،
منتها می‏گويند فرق است ميان علتی كه ما به طور عادت می‏شناسيم و علت‏
واقعی ، يعنی ممكن است آنچه كه علم بشر آن را علت می‏داند علت واقعی‏
نباشد ، پوششی باشد بر روی علت واقعی ، و لهذا علوم بشر هم در سير و
تكامل است ، هر چه جلو می‏آيد می‏بيند چيزهايی را كه علت خيال می‏كرد علت‏
نيست ، در شناختن علت دقيقتر می‏شود . مثال عادی ذكر می‏كنم :
بشر در دوران خيلی قديم می‏ديد يك فرزند كه می‏خواهد متولد بشود از راه‏
اين است كه جنس نر و جنس ماده با يكديگر عمل مباشرت را انجام بدهند
تا اينكه اين بچه به وجود بيايد . او همه اينها را توأم با هم می‏ديد :
مردی وجود داشته باشد ، زنی وجود داشته باشد ، اين مرد و زن با هم عمل‏
لقاح را انجام بدهند . پس پدر را يك شرط می‏دانست ، مادر و رحم مادر را
شرط ديگری می‏دانست ، عمل لقاح را هم شرط ديگری می‏دانست . فكر نمی‏كرد كه‏
ممكن است بعضی از اين چيزهايی كه او آنها را شرط می‏داند شرط نباشد . بعد
مثلا معلوم شد كه عمل لقاح شرط واقعی نيست ، ممكن است كه نطفه را در
خارج بگيرند و برسانند به رحم . اساس اين است كه اين نطفه از اين مرد
گرفته بشود و در اين رحم قرار بگيرد . اين كه ما خيال می‏كرديم عمل‏
مباشرت هم جزء قضيه است ، نه ، واقعا جزء مطلب نبوده و دخالت نداشته‏
است . آن وقت برای ما علت عبارت شد از اين كه نطفه مرد باشد ، رحم زن‏
باشد و تخمك زن باشد . ديگر اينها را خيال می‏كرديم صد در صد علت است .
بعد علم بشر می‏رسد به آنجا كه حتی رحم زن هم ، اينكه بايد رحم زن با آن‏
شرايط و آن كيفيات وجود داشته باشد تا بچه پرورش پيدا كند [ لازم نيست‏
] ، در رحم يك محيط و يك شرايط بالخصوص مثلا ميزان معينی از حرارت‏
هست و غذای مخصوصی به اين نطفه می‏رسد . ممكن است همين شرايطی را كه در
رحم وجود دارد در خارج ايجاد كرد و همين نطفه را در خارج رحم پرورش داد
. پس اين هم كه حتما بايد رحم يك زن وجود داشته باشد شرط نيست . بسا
هست علم دقيق تر و دقيق‏تر بشود و از اين اموری كه اينها را شرايط ادراك‏
می‏كرد صرف‏نظر كند يعنی دائما شرايط الغا گردد و بعد معلوم بشود كه اصلا شرط
واقعی حتی مثلا نطفه مرد به اين خصوصيت و نطفه زن به اين خصوصيت هم‏
نيست ، يك فعل و انفعال خاص طبيعی و شيميايی است كه بايد به وجود
بيايد . ممكن است حتی لزومی نداشته باشد كه سلول مرد به آن كيفيت وجود
پيدا كند ، سلول زن به آن كيفيت وجود پيدا كند ، همه اينها به وجود
آورنده يك شرط ديگری باشند كه اگر آن شرط ديگر به وجود بيايد ، نه مردی‏
باشد و نه زنی ، نه رحم زنی و نه صلب مردی ، آن به وجود بيايد . آن وقت‏
به تعبيری كه آقای . . . می‏كردند اين تغييراتی كه پيدا می‏شود همه تغيير
در استنباطات ماست نه تغيير در قانون طبيعت . قانون طبيعت از اول‏
همين بوده ، تا ابد هم همين خواهد بود ، منتها استنباطات ماست كه متغير
است . منتها ايشان ( علامه طباطبائی ) اينجا نمی‏خواهند با زبان فلسفی‏
صحبت كرده باشند ، می‏گويند در قرآن آياتی كه راجع به " قدر " آمده‏
است [ مؤيد ] همين است : " « قد جعل الله لكل شی‏ء قدرا »" خداوند
برای هر چيزی اندازه قرار داده است . " اين اندازه " به كميت نيست‏
كه مثلا حجمش اين قدر باشد يا آن قدر ، يعنی مرتبه‏ای از وجود قرار داده ،
مرتبه‏ای قرار داده و تقوم هر چيزی به همان علت خودش است ، به زمان‏
خودش است ، به مكان خودش است ، به علت خودش است . هر چيزی يك قدر
و يك‏اندازه و يك حدی در اين عالم دارد ، يك مقام معلومی دراين عالم‏
دارد كه از اين مقام معلوم خودش تخلف نمی‏كند .
يك آيه كه در سوره طلاق است و ايشان در درس هم خيلی به آن تمسك‏
می‏كردند راجع به توكل است با اينكه می‏خواهد يك امر خلاف قانون عادی را
ذكر كند ، می‏فرمايد : " « و من يتوكل علی الله فهو حسبه »" آن كه‏
تكيه‏اش به خدا باشد خدا كافی است او را " « ان الله بالغ امره » "
خداوند كار خودش را می‏رساند ، يعنی كاری كه خدا بخواهد [ انجام می‏شود ]
، در مقابل امر خدا مانع و رادعی نيست ، ولی به دنبال آن می‏گويد : "
« قد جعل الله لكل شی‏ء قدرا »" ( 1 ) خدا برای هر چيزی حد و اندازه‏ای‏
قرار داده است ، خدا هر چيزی را روی همان حد و اندازه‏اش خودش ، از
راهی كه خودش می‏داند انجام می‏دهد ، يعنی در عين حال كه خداوند هر كاری‏
كه بخواهد بكند می‏كند ، آن كار را از خارج قدر و اندازه خودش انجام‏
نمی‏دهد . " « و ان من شی‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله » « الا بقدر معلوم »"
( 2) هر چيزی اصل و ريشه‏اش پيش ماست و ما آن را

در اين جهان نازل نمی‏كنيم - يعنی ايجاد نمی‏كنيم - مگر در يك قدر و

اندازه معين .


1.طلاق / . 3

2.حجر / . 21



موضوعات مرتبط: شهید مطهری
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 0:25 ] [ گروه نور الزهرا ]

السلام علیک ایتهاالصدیقه الشهیده/فرا رسیدن ایام فاطمیه که یادآور غم و غریبی و گریه و ناله همسر و یتیمان حضرت زهرا علیهم السلام بوده و امام عصر (عج)برای مادرشان عزادار بوده و لحظه ای هم بارش اشک از چشمان زیبای آنحضرت قطع نمیشود بر شما تسلیت باد/التماس دعا

[ سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ] [ 16:24 ] [ گروه نور الزهرا ]

[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 16:10 ] [ گروه نور الزهرا ]


موضوعات مرتبط: گروه نورالزهرا
[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 16:9 ] [ گروه نور الزهرا ]
[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 16:6 ] [ گروه نور الزهرا ]


موضوعات مرتبط: گروه نورالزهرا
[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 16:5 ] [ گروه نور الزهرا ]

حديث در مورد جهل و نادانی

حدیث (1) امام على عليه السلام :
أَعظَمُ المَصائِبِ الجَهلُ؛

بزرگ ترين مصيبت ها، نادانى است.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم،ص73
حدیث (2) امام على عليه السلام :

لا يَزكو مَعَ الجَهلِ مَذهَبٌ؛

هيچ آيينى، با نادانى رُشد نمى كند.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم،ص74
حدیث (3) امام على عليه السلام :

كَم مِن عَزيزٍ أَذَلَّهُ جَهلُهُ؛

چه بسيار عزيزى كه، نادانى اش او را خوار ساخت.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم،ص76
حدیث (4) امام على عليه السلام :

اَلعَقلُ يَهدى و َيُنجى، و َالجَهلُ يُغوى وَ يُردى؛

عقل راهنمايى مى كند و نجات مى دهد و نادانى گمراه مى كند و نابود مى گرداند.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم،ص51
حدیث (5) امام على عليه السلام :

اَلجَهلُ أَصلُ كُلِّ شَرٍّ؛

نادانى ريشه همه بديهاست.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم،ص73
حدیث (6) امام على عليه السلام :

اَلعِلمُ قاتِلُ الجَهلِ؛

دانش، نابود كننده نادانى است.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم،ص44
حدیث (7) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

إِنَّ الجاهِلَ مَن عَصَى اللّه وَإِن كانَ جَميلَ المَنظَرِ عَظيمَ الخَطَرِ؛

نادان كسى است كه نافرمانى خدا كند، اگر چه زيبا چهره و داراى موقعيتى بزرگ باشد.

اعلام الدین فی صفات المؤنین،ص169
حدیث (8) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

قَلبٌ لَيسَ فيهِ شَى ءٌ مِنَ الحِكمَةِ كَبَيتٍ خَرِبٍ فَتَعَلَّموا وَعَلِّموا وَتَفَقَّهوا وَلا تَموتوا جُهّالاً فَإِنَّ اللّه لايَعذِرُ عَلَى الجَهلِ؛

دلى كه در آن حكمت نيست، مانند خانه ويران است، پس بياموزيد و تعليم دهيد، بفهميد و نادان نميريد. براستى كه خداوند، بهانه اى را براى نادانى نمى پذيرد.

نهج الفصاحه ص600
حدیث (9) امام صادق عليه السلام :

إِنَّ اللّه لَم يَخُذ عَلَى الجُهّالِ عَهدا بِطَلَبِ العِلمِ حَتّى أَخَذَ عَلَى العُلَماءِ عَهدا بِبَذلِ العِلمِ لِلجُّهالِ، لأَنَّ العِلمَ كانَ قَبلَ الجَهلِ؛

خداوند از نادانان پيمان نگرفته كه دانش بياموزند، تا آنكه از عالمان پيمان گرفته كه به نادانان بياموزند، زيرا دانش، پيش از نادانى بود.

کافی(ط-الاسلامیه) ج1 ، ص 41
حدیث (10) امام على عليه السلام :

اَلجَهلُ مُميتُ الحياءِ وَ مُخَلِّدُ الشَّقاءِ؛

نـادانى، مايـه مرگ زندگان و دوام بدبختى است.

تصنیف غررالحكم و دررالکلم ص 75
حدیث (11) امام على عليه السلام :

زكوةُ العَقلِ احتِمالُ الجُهّالِ؛
زكات عقل تحمّل نادانان است.

تصنیف غرر الحکم و درر الکلم ص 56
حدیث (12) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

خَيرُ الدُّنيا وَالآخِرَةِ مَعَ العِلمِ وَشَرُّ الدُّنيا وَالآخِرَةِ مَعَ الجَهلِ ؛
خير دنيا و آخرت با دانش است و شرّ دنيا و آخرت با نادانى.

نهج الفصاحه ص466
حدیث (13) امام على عليه السلام :

مَن كَثُرَ مِزاحُهُ استُجهِلَ؛
هر كس زياد شوخى كند، نادان شمرده مى شود.

شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و درر الکلم ج5، ص183، ح7883
حدیث (14) امام كاظم عليه ‏السلام :

إِنَّ الزَّرعَ يَنبُتُ فِى السَّهلِ وَلايَنبُتُ فِى الصَّفا فَكَذلِكَ الحِكمَةُ تَعمُرُ فى قَلبِ المُتَواضِعِ وَلا تَعمُرُ فى قَلبِ المُتَكَبِّرِ الجَبّارِ، لأِنَّ اللّه جَعَلَ التَّواضُعَ آلَةَ العَقلِ وَجَعَلَ التَّكَبُّرَ مِن آلَةِ الجَهلِ؛
زراعت در زمين هموار مى رويد، نه بر سنگ سخت و چنين است كه حكمت، در دل هاى متواضع جاى مى گيرد نه در دل هاى متكبر. خداوند متعال، تواضع را وسيله عقل و تكبر را وسيله جهل قرار داده است.

تحف العقول، ص 396
حدیث (15) امام على عليه السلام :

اَلصِّدقُ عِزٌّ وَالجَهلُ ذُلٌّ؛

راستى عزّت است و نادانى ذلّت.

تحف العقول، ص 356
حدیث (16) امام على عليه السلام :

لا تَرَی الجاهِلَ اِلّا مُفرِطاً اَو مُفَرِّطاً؛

همیشه جاهل یا افراط گر و تجاوزکار و یا کندرو و تفریط کننده است.

منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه ج1 ص 194
حدیث (17) امام على عليه السلام :

لا غِنَی کالعَقلِ، و لا فَقرَ کالجَهلِ، و لا میراثَ کالاَدَب و لا ظَهیرَ کالمُشاوَرَه؛

هیچ ثروتی چون عقل و هیچ فقری چون جهل و هیچ میراثی چون ادب و هیچ پشتیبانی چون مشورت نخواهد بود.

وسایل الشیعه ج12 ص40-نهج البلاغه(للصبحی صالح)ص478
حدیث (18) امام على عليه السلام :

رُبِّ عالِمٍ قَد قَتَلَهُ جَهلُهُ ، وَ عِلمُهُ مَعَهُ لا ینفَعُهُ؛

چه بسیارند دانشمندانی که جهلشان آنها را کشته در حالی که علمشان با آنهاست، اما به حالشان سودی نمی دهد.

نهج البلاغه(للصبحی صالح)ص852ح485
حدیث (19) رسول خدا صلی الله علیه و آله:

لا فقرَ اَشدُّ مِنَ الجَهلِ ، لا مالَ اَعودُ مِن العَقلِ؛

هیچ تهیدستی سخت تر از نادانی و هیچ مالی سودمندتر از عقل نیست.

من لایحضره الفقیه ج4 ص372-اصول کافی(ط دارالحدیث)، ج1، ص58
حدیث (20) امام على عليه‏السلام :

اَلجَهلُ مُميتُ الحياءِ وَ مُخَلِّدُ الشَّقاءِ؛

نـادانى، مايـه مرگ زندگان و دوام بدبختى است.

تصنیف غررالحكم و دررالکلم، ص75
حدیث (21) پيامبر صلى‏لله‏ عليه ‏و ‏آله :

اَلعِلمُ رَأسُ الخَيرِ كُلِّهِ، وَ الجَهلُ رَأسُ الشَّرِّ كُلِّهِ ؛

دانايى سرآمد همه خوبى‏ها و نادانى سرآمد همه بدى‏هاست.

بحارالأنوار(ط-بیروت)، ج74، ص 175
حدیث (22) امام على عليه‏ السلام :

اَلعِلمُ اَصلُ كُلِّ خَيرٍ، اَلجَهلُ اَصلُ كُلِّ شَرٍّ؛

دانايى، ريشه همه خوبى‏ها و نادانى ريشه همه بدى‏هاست.

شرح آقا جمال خوانساری بر غررالحكم و دررالکلم،ج1،ح 818 و 819
حدیث (23) پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله :

ثَلاثٌ مَن لَم تَكُن فيهِ فَلَيسَ مِنّى وَ لا مِنَ اللّه‏ِ عَزَّوَجَلَّ. قيلَ: يا رَسولَ اللّه‏ِ، وَ ما هُنَّ؟ قالَ: حِلمٌ يَرُدُّ بِهِ جَهلَ الجاهِلِ وَ حُسنُ خُلقٍ يَعيشُ بِهِ فِى النّاسِ وَ وَرَعٌ يَحجُزُهُ عَن مَعاصِى اللّه‏ِ عَزَّوَجَلَّ؛

سه چيز است كه هر كس نداشته باشد نه از من است و نه از خداى عزّوجلّ. عرض شد: اى رسول خدا! آنها كدامند؟ فرمودند: بردبارى كه به وسيله آن جهالت نادان را دفع كند، اخلاق خوش كه با آن در ميان مردم زندگى كند و پارسايى كه او را از نافرمانى خدا باز دارد.

خصال،ج1، ص 146
حدیث (24) امام صادق علیه السلام:

لا تُشـاوِر اَحمَق وَ لا تَستَعِنَّ بَکَذّابٍ وَ لا تَثق بِمَوَدَهِ مُلُوک؛

با احمق مشورت نکن و از دروغگو یارى مجو و به دوستى زمامداران اعتماد مکن.

بحار الانوار (ط-بیروت)،ج 75،ص230
حدیث(25) امام علی علیه السلام:

مِنَ الخُرقِ المعاجَلَةُ قَبلَ الإمکانِ و الاَناةٌ بعدَ الفُرصةِ؛

شتاب کردن در کاری پیش از بدست آوردن توانایی و سستی کردن بعد از به دست آوردن فرصت از نادانی است.

وسایل شیعه ج14 ، ص84
حدیث(26) امام علی علیه السلام:

الجاهِلُ لا يَرتَدِعُ، وبالمَواعِظِ لا يَنتَفِعُ؛
نادان باز نمى ايستد (هيچ نهى و بازداشتى در او اثر نمى كند) و پند و اندرزها سودش نمى دهد.

شرح آقا جمال خوانساری بر دررالحم و غررالکلم ج2 ،ص 35
حدیث(27) امام علی علیه السلام:

رأسُ الجَهلِ مُعاداةُ النّاسِ.

سرآغاز نادانی، دشمنی با مردم است.

تصنیف غررالحکم و دررالکلم ، ج4 ،ص51

 


موضوعات مرتبط: احادیث بحار الانوار
[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 16:3 ] [ گروه نور الزهرا ]


حديث در مورد حق و باطل

 

حدیث (1) پيامبر صلى الله عليه و آله:
يا اَيُّهَا النّاسُ اِنَّما هُوَ اللّه وَ الشَّيطانُ وَ الحَقُّ وَ الباطِلُ وَالهُدى وَ الضَّلالَةُ وَ الرُّشدُ وَ الغَىُّ وَ العاجِلَةُ وَ الآجِلَةُ وَ العاقِبَةُ وَ الحَسَناتُ وَ السَّيِّئاتُ فَما كانَ مِن حَسَناتٍ فَلِلّهِ وَ ما كانَ مِن سَيِّئاتٍ فَلِلشَّيطانِ لَعَنَهُ اللّه ؛


اى مردم! جز اين نيست كه خداست و شيطان، حق است و باطل، هدايت است و ضلالت، رشد است و گمراهى، دنياست و آخرت، خوبى هاست و بدى ها. هر چه خوبى است از آنِ خداست و هر چه بدى است از آنِ شيطان ملعون است.


كافى(ط-الاسلامیه) ج 2، ص 16
حدیث (2) امام على عليه السلام :

لا یعابُ المَرءُ بِتَاخیرِ حَقهِ اِنمَا یعابُ مَن اَخَذَ ما لَیسَ لَهُ؛


برای انسان عیب نیست که حقش تاخیر افتد، عیب آن است که چیزی را که حقش نیست بگیرد.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص 500
حدیث (3) امام على عليه السلام :

ظَـلَمَ الْحَقَّ مَنْ نَصَرَ الْباطِلَ؛

هر كس باطل را يارى كند، به حق ستم كرده است.

تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص71
حدیث (4) امام على عليه السلام :

لا يُؤنِسَنَّكَ اِلاَّ الْحَقُّ وَ لا يوحِشَنَّكَ اِلاَّ الْباطِلُ؛

مبادا جز حق، با تو اُنس بگيرد و جز باطل، از تو بهراسد.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص 188
حدیث (5) امام على عليه السلام :

اَما اِنَّهُ لَيْسَ بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ اَرْبَعُ اَصابِـعَ - فَسُئِلَ عَنْ مَعْنى قَولِهِ هذا، فَجَمَعَ اَصابِعَهُ وَ وَضَعَها بَيْنَ اُذُنِهِ وَ عَيْنِهِ - ثُمَّ قالَ: اَ لْباطِلُ اَنْ تَقولَ: سَمِعْتُ وَ الْحَقُّ اَنْ تَقولَ: رَأَيْتُ؛

هان! ميان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نيست. از آن حضرت درباره معناى اين فرمايش سؤال شد. امام انگشتان خود را به هم چسباند و آنها را ميان گوش و چشم خود گذاشت و آن گاه فرمودند: باطل اين است كه بگويى: شنيدم و حق آن است كه بگويى: ديدم.


نهج البلاغه(صبحی صالح) ص198
حدیث (6) امام على عليه السلام :

فَلَوْ اَنَّ الْباطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزاجِ الْحَقِّ لَمْ يَخْفَ عَلى المُرتادينَ وَ لَوْ اَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْباطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ اَلْسُنُ الْمُعانِدينَ وَلكِنْ يُوْخَذُ مِنْ هذا ضِغْثٌ وَ مِنْ هذا ضِغْثٌ؛

اگر باطل با حق درنياميزد، بر حقيقت جويان پوشيده نمى مانَد و اگر حق با باطل آميخته نشود، زبان دشمنان آن بريده مى شود، ليكن مشتى از آن برداشته مى شود و مشتى از اين. (و بدين ترتيب حق و باطل درهم آميخته مى شود و شبهه پيش مى آيد).

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص88
حدیث (7) امام صادق عليه السلام :

اَبَى اللّه اَنْ يُعَرِّفَ باطِلاً حَقّا اَبَى اللّه اَنْ يَجْعَلَ الْحَقَّ فى قَلْبِ الْمُؤْمِنِ باطِلاً لا شَكَّ فيهِ وَ اَبَى اللّه اَنْ يَجْعَلَ الْباطِلَ فى قَلْبِ الْـكافِر الْمُخالِفِ حَقّـا لا شَكَّ فيهِ وَ لَوْ لَمْ يَجْعَلْ هذا هكَذا ما عُرِفَ حَقٌّ مِنْ باطِلٍ؛

خداوند اِبا دارد از اين كه باطلى را حق معرفى نمايد، خداوند اِبا دارد از اين كه حق را در دل مؤمن، باطلى ترديدناپذير جلوه دهد، خداوند اِبا دارد از اين كه باطل را در دل كافر حق ستيز به صورت حقى ترديدناپذير جلوه دهد، اگر چنين نمى كرد، حق از باطل شناخته نمى شد.

محاسن، ج 1، ص 277
حدیث (8) امام صادق عليه السلام :

لا يَسْتَيْقِنُ الْقَلْبُ اَنَّ الْحَقَّ باطِلٌ اَبَدا وَ لا يَسْتَيقِنُ اَنَّ الْباطِلَ حَقٌّ اَبَدا؛

هرگز دل به باطل بودن حق و به حق بودن باطل يقين نمى كند.

تفسير العياشى، ج 2، ص 53
حدیث (9) پيامبر صلى الله عليه و آله :

اَمّا عَلامَةُ التّائِبِ فَاَرْبَعَةٌ: اَلنَّصيحَةُ لِلّهِ فى عَمَلِهِ وَ تَرْكُ الْباطِلِ وَ لُزومُ الْحَقِّ وَ الْحِرْصُ عَلَى الْخَيْرِ ؛

نشانه توبه كننده چهار است: عمل خالصانه براى خدا، رها كردن باطل، پايبندى به حق و حريص بودن بر كار خير.

تحف العقول، ص 20
حدیث (10) امام على عليه السلام :

ـ وَ قَدْ سُئِلَ عَنْ تَفسيرِ السُّنَّةِ وَ الْبِدْعَةِ وَ الْجَماعَةِ وَ الْفُرْقَهِ : اَلسُّنَّةُ ـ و اللّه ـ سُنَّةُ مُحمِّدٍ صلى الله عليه و آله وَ الْبِدْعَةُ ما فارَقَها وَ الْجَماعَةُ ـ وَ اللّه ـ مُجامَعَةُ اَهْلِ الْحَقِّ وَ اِنْ قَلّوا وَ الْفُرقَةُ مُجامَعَةُ اَهْلِ الْباطِلِ وَ اِنْ كَثُروا؛

در پاسخ به پرسش از معناى سنّت، بدعت، جماعت و تفرقه فرمودند: به خدا سوگند، سنّت، همان سنّت محمّد صلى الله عليه و آله است و بدعت آنچه خلاف آن باشد و به خدا قسم، جماعت، همدست شدن با اهل حق است هر چند اندك باشند و تفرقه، همدستى با اهل باطل است هر چند بسيار باشند.

کتاب سلیم بن قیس الهلالی،ج2، ص964
حدیث (11) امام على عليه السلام :

اَلا وَ مَنْ اَكَلَهُ الْحَقُّ فَاِلَى الجَنَّةِ وَ مَنْ اَكَلَهُ الباطِلُ فَاِلَى النّارِ؛

بدانيد كه هر كس در راه حق از دنيا برود، به بهشت و هر كس در راه باطل از دنيا برود، به جهنم مى رود.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص374
حدیث (12) امام على عليه السلام :

الْحَقُّ سَيْفٌ قَاطِع‏

حق شمشیر برنده ایست.

الْحَقُّ سَيْفٌ عَلَى أَهْلِ الْبَاطِل‏

حق شمشیری است بر اهل باطل.

تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص 68 حکمت های 916 و 921
حدیث (13) امام على عليه السلام :

قَليلُ الْحَقِّ يَدْفَعُ كَثيرَ الباطِلِ كَما اَنَّ الْقَليلَ مِنَ النّارِ يُحْرِقُ كَثيرَ الْحَطَبِ؛

اندكى حقّ، بسيارى باطل را نابود مى كند، همچنان كه اندكى آتش، هيزم هاى فراوانى را مى سوزاند.

تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص68
حدیث (14) امام صادق عليه السلام :

لَيْسَ مِنْ باطِلٍ يَقومُ بِاِزاءِ الْحَقِّ اِلاّ غَلَبَ الْحَقُّ الْباطِلَ وَ ذلِكَ قَولُهُ: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الباطِلِ فَيَدْمَغُهُ...»؛


هيچ باطلى نيست كه در برابر حق بايستد مگر آن كه حق بر باطل چيره مى شود و اين سخن خداوند است: «بلكه حق را بر سر باطل مى زنيم كه آن را در هم مى كوبد...».

كافى(ط-الاسلامیه) ج 8 ، ص 242
حدیث (15) پيامبر صلى الله عليه و آله :

اَلْحَقُّ ثَقيلٌ مُرٌّ وَ الْباطِلُ خَفيفٌ حُلْوٌ وَ رُبَّ شَهْوَةِ ساعَةٍ تورِثُ حُزْنا طَويلاً؛

حق، سنگين و تلخ است و باطل، سبك و شيرين و بسا خواهش و هوا و هوسى كه لحظه اى بيش نمى ماند، اما غم و اندوهى طولانى به دنبال مى آورد.

الامالی(طوسی) ص 533
حدیث (16) امام على عليه السلام :

اِصْبِرْ عَلى مَرارَةِ الْحَقِّ وَ ايّاكَ اَنْ تَنْخَدِعَ لِحَلاوَةِ الباطِلِ؛

تلخى حق را تحمل كن، و مبادا كه فريب شيرينى باطل را بخورى.

شرح آقا جمال الدین خوانساری برغررالحکم و درر الکلم ج2،ص237
حدیث (17) امام كاظم عليه السلام :

قُلِ الْحَقَّ وَ اِنْ كانَ فيهِ هَلاكُكَ فَاِنَّ فيهِ نَجاتَكَ... اِتَّقِ اللّه وَ دَعِ الْباطِلَ وَ اِنْ كانَ فيهِ نَجاتُكَ فَاِنَّ فيهِ هَلاكَكَ؛


حق را بگو اگر چه نابودى تو در آن باشد، زيرا كه نجات تو در آن است... تقواى الهى پيشه كن و باطل را فرو گذار هر چند [به ظاهر] نجات تو در آن باشد، زيرا كه نابودى تو در آن است.

تحف العقول ص 408
حدیث (18) امام على عليه السلام :

عُبيدُاللّه بْنُ اَبى رافِعٍ : اِنَّ الحَروريَّةَ لَمّا خَرَجَتْ وَ هُوَ مَع عَلِىِّ بنِ اَبى طالِبٍ قالوا: لا حُكْمَ اِلاّ لِلّهِ، قالَ عَلىٌّ: كَلِمَةُ حَقٍّ اُريدَ بِها باطِلٌ؛

عبيداللّه بن ابى رافع : زمانى كه حروريه (خوارج) سر به نافرمانى برداشتند، او با على بن ابى طالب بود. آنها مى گفتند: داورى جز از آنِ خدا نيست. على عليه السلام فرمودند: اين سخن حقى است براى نيّت باطلى.

الاخبار فی مناقب امام الابرار ص463
حدیث (19) امام على عليه السلام :

اِنَّ مَنْ لا يَنْفَعُهُ الْحَقُّ يَضُرُّهُ الْباطِلُ وَ مَنْ لا يَسْتَقيمُ بِهِ الْهُدى تَضُرُّهُ الضَّلالَةُ وَ مَنْ لا يَنْفَعُهُ الْيَقينُ يَضُرُّهُ الشَّكُّ؛

براستى كه هر كس را حق سود ندهد، باطل زيانش رساند و هر كس به راه هدايت نرود، به كجراهه گمراهى افتد و هر كس يقين، او را سود نبخشد، شكّ زيانش رساند.

تحف العقول ص 152
حدیث (20) امام على عليه السلام :

اِنَّ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ لا يُعْرَفانِ بِالنّاسِ، وَ لكِنِ اعْرِفِ الْحَقَّ بِاتِّباعِ مَنِ اتَّبَعَهُ وَ الْباطِلَ بِاجْتِنابِ مَنِ اجْتَنَبَهُ؛

حق و باطل به مردم (و شخصيت افراد) شناخته نمى شوند بلكه حق را به پيروى كسى كه از آهن (حق) پيروى مى كند بشناس(یعنی افراد-به غیر از معصوم- حجت نیستند مگر اینکه به سوی حق حرکت کنند) و باطل را به دورى کردن كسى كه از آن (باطل) دورى مى كند.


امالى(طوسى) ص 134
حدیث (21) امام على عليه السلام :

لا تُقاتِلوا (تَقْتُلوا) الخَوارِجَ بَعْدى، فَلَيسَ مَنْ طَلَبَ الحَقَّ فَاَخْطَـأَهُ كَمَنْ طَلَبَ الْباطِلَ فَأدْرَكَهُ؛

بعد از من با خوارج نجنگيد (آنان را نكشيد)؛ زيرا كسى كه طالب حق باشد و به آن نرسد، با كسى كه جوياى باطل باشد و به آن دست يابد، يكسان نيست.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص94
حدیث (22) امام باقر عليه السلام :

ما بَيْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ اِلاّ قِلَّةُ الْعَقْلِ. قيلَ: وَ كَيْفَ ذلِكَ يَابْنَ رَسولِ اللّه ؟ قالَ: اِنَّ الْعَبْدَ يَعْمَلُ الْعَمَلَ الَّذى هُوَ لِلّهِ رِضا فَيُريدُ بِهِ غَيْرَ اللّه فَلَو اَنَّهُ اَخْلَصَ لِلّهِ لَجاءَهُ الَّذى يُريدُ فى اَسْرَعَ مِنْ ذلِكَ؛


ميان حق و باطل جز كم عقلى فاصله نيست. عرض شد: چگونه، اى فرزند رسول خدا؟ فرمودند: انسان كارى را كه موجب رضاى خداست براى غير خدا انجام مى دهد، در صورتى كه اگر آن را خالص براى رضاى خدا انجام مى داد، زودتر به هدف خود مى رسيد تا براى غير خدا.

محاسن ج 1، ص 254
حدیث (23) پيامبر صلى الله عليه و آله :

ايّاكُمْ وَ التَّلَوُّنَ فى دينِ اللّه فَاِنَّ جَماعَةً فيما تَـكْرَهونَ مِنَ الْحَقِّ خَيْرٌ مِنْ فُرْقَةٍ فيما تُحِبّونَ مِنَ الْباطِلِ وَ اِنَّ اللّه سُبْحانَهُ لَمْ يُعْطِ اَحَدا بِفُرْقَةٍ خَيْرا مِمَّنْ مَضى وَ لا مِمَّنْ بَقىَ ؛

از چند رنگى و اختلاف در دين خدا بپرهيزيد، زيرا يكپارچگى در آنچه حق است ولى شما آن را ناخوش مى داريد، از پراكندگى در آنچه باطل است اما خوشايند شما مى باشد، بهتر است. خداى سبحان به هيچ يك از گذشتگان و باقى ماندگان بر اثر تفرقه و جدايى خير و خوبى عطا نكرده است.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص255
حدیث (24) امام على عليه السلام :

اَلْكَـيِّسُ صَديقُهُ الْحَقُّ وَ عَدُوُّهُ الْباطِلُ؛

انسان زيرك، دوستش حق است و دشمنش باطل.

تصنیف غررالحكم و دررالکلم ص 68
حدیث (25) امام على عليه السلام :

ثَلاثٌ فيهِنَّ النَّجاةُ: لُزومُ الْحَقِّ وَ تَجَنُّبُ الْباطِلِ وَ رُكوبُ الْجِدِّ؛

نجات و رستگارى در سه چيز است: پايبندى به حق، دورى از باطل و سوار شدن بر مركب جدّيت.

تصنیف غررالحكم و دررالکلم ص 69
حدیث (26) حضرت مسيح عليه السلام :

خُذُوا الْحَقَّ مِنْ اَهْلِ الْباطِلِ وَ لا تَأْخُذُوا الْباطِلَ مِنْ اَهْلِ الْحَقِّ، كونوا نُقّادَ الْكَلامِ؛

حق را از اهل باطل فراگيريد و باطل را از اهل حق فرا نگيريد. سخن سنج باشيد.

بحارالانوار(ط-بیروت) ج 2، ص 96
حدیث (27) امام سجاد عليه السلام :

اللّهُمَّ اِنّى اَعوذُ بِكَ مِنْ... ايثارِ الْباطِلِ عَلَى الْحَقِّ...؛

خدايا به تو پناه مى برم از اين كه باطل را بر حق ترجيح دهم.

صحيفه سجّاديه ص56
حدیث (28) امام سجاد عليه السلام :

اَللّهُمَّ... وَ اَزْهِقِ الْباطِلَ عَنْ ضَمائِرِنا وَ اَثْبِتِ الْحَقَّ فى سَرائِرِنا، فَاِنَّ الشُّكوكَ وَ الظُّنونَ لَواقِحُ الْفِتَنِ وَ مُكَدِّرَةٌ لِصَفْوِ الْمَنائِحِ وَ الْمِنَنِ؛

بار الها... باطل را از درون ما محو نما و حق را در باطن ما جاى ده. زيرا كه ترديدها و گمان ها فتنه زايند و بخشش ها و نعمت ها را تيره مى سازند.


الوافی ج1، ص 3
حدیث (29) پيامبر صلى الله عليه و آله :

ثَلاثُ خِصالٍ مَنْ كُنَّ فيهِ فَقَدِ اسْتَـكْمَلَ خِصالَ الاْيمانِ: اَلَّذى إذا رَضىَ لَمْ يُدْخِلْهُ رِضاهُ فى باطِلٍ وَ اِنْ غَضِبَ لَم يُخرِجْهُ مِنَ الحَقِّ وَ لَو قَدَرَ لَمْ يَتَعاطَ ما لَيْسَ لَهُ؛

سه ويژگى است كه در هر كس يافت شود، ويژگى هاى ايمان كامل مى گردد: آن كه وقتى خشنود گردد، خشنودى اش او را به باطل نكشاند و خشمش او را به هنگام خشم، از حق برون نبرد و هر گاه توان يافت، به آنچه از او نيست، دست درازى نكند.

الاصول الستة عشر(ط-دارالحدیث) ص 173
حدیث (30) امام باقر عليه السلام :

اِتَّقُوا اللّه وَ اسْتَعينوا عَلى ما اَنْتُمْ عَلَيْهِ بِالْوَرَعِ وَ الاْجْتِهادِ فى طاعَةِ اللّه فَاِنَّ اَشَدَّ ما يَكونُ اَحَدُكُمْ اغْتباطا ما هُوَ عَلَيْهِ لَوْ قَدْ صارَ فى حَدِّ الآْخِرَةِ وَ انْقَطَعَتِ الدُّنْيا عَنْهُ فَاِذا كانَ فى ذلِكَ الحَدِّ عَرَفَ اَنَّهُ قَدِ اسْتَقْبَلَ النَّعيمَ وَ الْكَرامَةَ مِنَ اللّه وَ الْبُشْرى بِالْجَنَّةِ وَ اَمِنَ مِمَّنْ كانَ يَخافُ وَ اَيْقَنَ اَنَّ الَّذى كانَ عَلَيْهِ هُوَ الْحَقُّ وَ اَنَّ مَنْ خالَفَ دينَهُ عَلى باطِلٍ هالِكٍ؛

تقواى خدا پيشه كنيد و در راهى كه برگزيده ايد از پارسايى و تلاش در اطاعت فرامين الهى كمك بجوييد، كه اگر چنين كرديد بيشترين غبطه به حال يكى از شما آنگاه خواهد بود كه به سر حدّ آخرت برسد و ارتباط وى از دنيا قطع شده باشد، پس آنگاه كه به چنين منزلگاهى رسيد ، مى فهمد (مى بيند) كه نعمت و كرامت از طرف خداوند به وى رو نموده و بشارت بهشت به وى داده مى شود و ايمن مى شود از آنچه مى ترسيد و يقين مى كند كه راهش بر حق بوده و هر كس
بر خلاف راه او بوده بر باطلى هلاك كننده بوده است.

بحارالانوار(ط-بیروت) ج 6، ص 187
حدیث (31) امام صادق عليه السلام :

اِنَّ مِنْ حَقيقَةِ الاْيمانِ اَنْ تُؤْثِرَ الْحَقَّ وَ اِنْ ضَرَّكَ عَلَى الْباطِلِ وَ اِنْ نَفَعَكَ وَ اَنْ لا يَجوزَ مَنْطِقُكَ عِلْمَكَ؛

از حقيقت ايمان اين است كه حق را بر باطل مقدم دارى، هر چند حق به ضرر تو و باطل به نفع تو باشد و نيز از حقيقت ايمان آن است كه گفتار تو از دانشت بيشتر نباشد.

محاسن ج 1، ص 205
حدیث (32) امام صادق عليه السلام :

اِنَّ لِلْحقِّ دَوْلَةً وَ لِلْباطِلِ دَوْلَةً وَ كُلُّ واحِدٍ مِنْهُما فى دَوْلَةِ صاحِبِهِ ذَليلٌ؛

براستى كه حق را دولتى است و باطل را دولتى، و هر يك از اين دو، در دولت ديگرى ذليل است.

كافى(ط-الاسلامیه) ج 2، ص 447
حدیث (33) امام صادق عليه السلام :

لَنْ تَبْقَى الاَرْضُ اِلاّ وَ فيها عالِمٌ يَعْرِفُ الْحَقَّ مِنَ الباطِلِ؛

هرگز زمين باقى نمى ماند مگر آن كه در آن دانشمندى وجود دارد كه حق را از باطل مى شناسد.

محاسن ج 1، ص 234
حدیث (34) امام صادق عليه السلام :

قُلْتُ لاَبى عَبْدِ اللّه عليه السلام : اُطْعِمُ سائِلاً لا اَعْرِفُهُ مُسْلِما؟ فَقالَ: نَعَمْ اَعْطِ مَنْ لا تَعْرِفُهُ بِوِلايَةٍ وَ لا عَداوَةٍ لِلْحَقِّ اِنَّ اللّه عَزَّوَجَلَّ يَقولُ: «و قولوا لِلنّاسِ حُسْنا» و لا تُطْعِمْ مَنْ نَصَبَ لِشَىْ ءٍ مِنَ الْحَقِّ اَوْ دَعا اِلى شَىْ ءٍ مِنَ الْباطِلِ؛

آيا به فقيرى كه نمى دانم مسلمان است غذا بدهم؟ حضرت فرمود: آرى، به كسى كه نمى دانى دوست است يا دشمن حق، غذا بده؛ زيرا خداوند مى فرمايد: «با مردم به نيكى سخن بگوييد» ولى به كسى كه با حق دشمنى مى كند و يا به باطلى دعوت مى كند غذا مده.

كافى(ط-الاسلامیه)ج 4، ص 13
حدیث (35) پيامبر صلى الله عليه و آله :

لا يُكْمِلُ الْمُؤمِنُ ايمانَهُ حَتّى يَحتَوىَ عَلى مِائَةٍ وَ ثَلاثِ خِصالٍ:... لا يَقْبَلُ الْباطِلَ مِن صَديقِهِ وَ لا يَرُدُّ الْحَقَّ مِنْ عَدُوِّهِ...؛

ايمان مؤمن كامل نمى شود، مگر آن كه 103 صفت در او باشد:... باطل را از دوستش نمى پذيرد و در مقابله با دشمن، حق را پايمال نمى كند.

مستدرک الوسائل، ج 11،ص180
حدیث (36) امام صادق عليه السلام :

كَلامٌ فى حَقٍّ خَيرٌ مِن سُكوتٍ عَلى باطِلٍ؛

سخن گفتن درباره حق، از سكوتى بر باطل بهتر است.

من لا يحضره الفقيه ج 4، ص 396
حدیث (37) امام على عليه السلام :

اِتَّقوا خِداعَ الاْآمالِ فَكَمْ مِنْ مُؤَمِّلِ يَوْمٍ لَمْ يُدْرِكْهُ وَ بانى بِناءٍ لَمْ يَسْكُنْهُ وَ جامِعِ مالٍ لَمْ يأكُلْهُ وَ لَعَلَّهُ مِنْ باطِلٍ جَمَعَهُ وَ مِنْ حَقٍّ مَنَعَهُ اَصابَهُ حَراما وَ احْتَمَلَ بِهِ اَثاما؛

از خدعه و حيله آرزوها بپرهيزيد. چه بسيار آرزومندِ روزى كه به آن روز نمى رسد و چه بسيار سازنده اى كه در ساخته اش ساكن نمى شود و چه بسيار جمع كننده مالى كه از آن استفاده نمى كند و شايد آن مال را از باطل به دست آورده و يا از حق كسى جلوگيرى كرده، تا به آن مال رسيده است و بايد بار همه آن گناهان را به دوش كشد.

شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ج2 ، ص265
حدیث (38) امام على عليه السلام :

اَيُّهَا النّاسُ لَوْ لَمْ تَـتَخاذَلوا عَنْ نَصْرِ الْحَقِّ وَ لَمْ تَهِنوا عَنْ تَوْهينِ الْباطِلِ، لَمْ يَطْمَعْ فيكُمْ مَنْ لَيْسَ مِثْلَكُمْ وَ لَمْ يَقْوَ مَنْ قَوىَ عَلَيْكُمْ... ؛

اى مردم! اگر در يارى حق كوتاهى نمى كرديد و در خوار ساختن باطل سستى نمى نموديد، كسانى كه همپايه شما نيستند، در شما طمع نمى كردند و هيچ قدرتى بر شما مسلط نمى شد.


نهج البلاغه(صبحی صالح) ص241
حدیث (39) امام على عليه السلام :

مَنْ رَكِبَ الْباطِلَ اهلکهُ مَرْكَبُهُ.


كسى كه بر باطل سوار شود، مَركبش او را هلاک خواهد كرد.

تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص71 ، ح1032


مَن تَعَدَّى الحَقَّ ضاقَ مَذْهَبُهُ؛

كسى كه از راه حق منحرف شود راه بر او تنگ خواهد شد.

تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص70 ،ح1007
حدیث (40) امام على عليه السلام :

نَحْنُ اَقَمْنا عَمودَ الْحَقِّ و هَزَمْنا جُيوشَ الْباطِلِ؛

ما (اهل بيت) ستون هاى حق را استوار و لشكريان باطل را متلاشى كرديم.

تصنیف غررالحکم و درر الکلم ص120
حدیث (41) امام صادق عليه ‏السلام :

اِنَّ الْقَلْبَ لَيَـتَجَلْجَلُ فِى الْجَوْفِ يَطْلُبُ الحَقَّ فَاِذا اَصابَهُ اطْمَاَنَّ وَ قَرَّ؛

به راستى كه دل در درون سينه بى قرار است و به دنبال حق مى‏ گردد و چون به آن رسيد، آرام و قرار مى‏ گيرد.



كافى(ط-الاسلامیه) ج 2، ص 421
حدیث (42) امام حسن مجتبی عليه السلام :

إنّا أهلُ بَيتٍ إذا عَلِمنَا الحَقَّ تَمَسَّكَنا بِهِ

ما خاندانى هستيم كه هرگاه حق را شناختيم ، بدان چنگ در مى‏زنيم .

بحار الانوار(ط-بیروت)ج44،ص60
حدیث (43) امام حسین علیه السلام:

لا یکمل العقل إلا باتباع الحق؛

عقل کامل نمی شود مگر با پیروی از حق.

بحار الانوار(ط-بیروت) ج 75، ص 127


موضوعات مرتبط: احادیث بحار الانوار
[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 15:58 ] [ گروه نور الزهرا ]

حديث در مورد گوش

 

حدیث (1) امام على عليه‏السلام :
عَوِّدْ اُذُنـَكَ حُسْنَ الاِسْتِماعِ وَ لا تُصغِ اِلى ما لا يَزيدُ فى صَلاحِكَ استِماعُهُ فَاِنَّ ذلِكَ يُصدِئُ الْقُلوبَ وَ يوجِبُ الْمَذامَّ؛

گوش خود را به شنيدن خوبى‏ ها عادت بده و به آنچه كه به صلاح و درستى تو نمى‏ افزايد گوش مسپار، زيرا اين كار، دل‏ها را زنگار مى‏ زند و موجب سرزنش مى‏ شود.

(غررالحكم، ص215)


موضوعات مرتبط: احادیث بحار الانوار
[ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392 ] [ 15:55 ] [ گروه نور الزهرا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

وبلاگ نور الزهرا در راستای آگاهی بیشتر مسلمانان بخصوص شیعیان ایران و جهان در حال فعالیت است و در این راه بسیار در تلاش است . والسلام علیکم -مسئول هماهنگ کننده ی گروه نور الزهرا-اعضای گروه نور الزهرا
موضوعات وب
امکانات وب
style type="text/css">//Ashoora.ir|Live Begins

Warning: include(../public/links/tools.php) [function.include]: failed to open stream: No such file or directory in /home/tools/public_html/pagerank/religious/getcode.php on line 43

Warning: include(../public/links/tools.php) [function.include]: failed to open stream: No such file or directory in /home/tools/public_html/pagerank/religious/getcode.php on line 43

Warning: include() [function.include]: Failed opening '../public/links/tools.php' for inclusion (include_path='.:/usr/lib/php:/usr/local/lib/php') in /home/tools/public_html/pagerank/religious/getcode.php on line 43
کد نمایشگر رتبه سایت در گوگلرتبه سنج مذهبی گوگل

Content on this page requires a newer version of Adobe Flash Player.

Get Adobe Flash player



دریافت کد پلیر