تبليغاتX
فدک راز نهفته زهرا

فدک راز نهفته زهرا

بسم الله...

 

از دیو و دد ملول بود با چراغ گرد شهر میگشت در جست و جوی انسان بود.گفتند نگرد ما گشته ایم

انچه میجویی یافت نمیشود.گفت :میگردم زیرا گشتن از یافتن زیباتر است. و گفت قحطی است.نه

قحطی اب و نان.که قحطی انسان.بر اشفتند وبه کینه بر خواستند و هزار تیر ملامت روانه اش کردند

که ما را مگر نمیبینی که منکر انسانی.چشم باز کن تا انکارت از مانه برخیزد.

خنده زنان گفت:پیشتر که چشم هایم بسته بودم هیاهو میشنیدم گمانم این بود که صدای انسان

است.چشم که باز کردم اما همه چیز دیدم جز انسان.

خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند وگفتند:حال که ما نه انسانیم تو بگو این انسان کسیت که ما

نمیشناسیمش!

گفت:ان که دریا دریا مینوشد و هنوز تشنه است.ان که کوه را بر دوشش می گذارند و خم به ابرو

نمیاورند. ان که نه او از غم که غم از او میگریزد.ان که دررمزگاه دنیا جز با خود نمیجنگد و از هر طرف که

می رود جز اورا نمیبیند. ان که با قلبی شرحه شرحه تا بهشت میرقصد.ان که خونش عشق است و

قولش عشق.

ان که سرمایه اش حیرت است و ثروتش بی نیازی ان که سرش را میدهد ازادگی اش را اما نه ان که در

زمین نمیجنگد در اسمان نیز ان که مرگش زندگی است ان که خدا رااااا...

او هنوز میگفت که چراغش را شکستند وبا هزار دشنه به پهلویش زدند

فردا اما باز کسی خواهد امد

کسی که از دیو و دد ملول است و انسانش ارزوست..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 2:0  توسط   |